شروع خوب پایان بد




عنوان داستان : ستاره
نویسنده داستان : سمانه صالح‌طبری

مردمک چشمانم دوخته شده به مانیتور و اعدادی که منتظرند تا واردشان کنم . اعدادی که راحتم نمی گذارند. ای کاش همه چیز پاک شدنی بود . آن وقت پاک می کردم این اعداد را ، این اتاق ، این شرکت ، خودم ، نادر و ستاره !.
نه .... ستاره نه .
ستاره باید باشد به هر قیمتی. فقط خودم را حذف کنم کفایت می کند.
صدای گوش خراش موبایلم نگاهم را می دزدد. به صورت پر از لبخند نادر در عکس خیره می شوم ، چند وقت است دیگر نمیخندد؟! چند وقت است دیگر دوتایمان نمی خندیم تا شاید ستاره بخندد ؟! ستاره ای که حالا تنش مثل پفک های مورد علاقه اش شده و باد می کند . به عکس نادر چشم غره ای می روم ، شاید عکسش حرفم را بفهمد ، شاید نتیجه دهدبحث های دیشبمان.

صدایش هجوم می برد به مغزم : - چرا نمی فهمی این کار اشتباهه ؟ به همین سجاده ای که جلوت بازه قسم اشتباهه.
- میدونم ! اما نادر ما چاره ای دیگه نداریم ، شاید ..... شاید .... این خواست خود خداست.
- الهام یعنی تو میگی خدا می خوا.. .

میان حرفش پریدم : آره شک نکن ، این همه سال جون کندم براشون ، می گم حق من نه ! حداقل حق ستاره اس ، این تنها راه نجاتشه، فقط برای چند روزه ، خونه که فروش رفت همه چی درست میشه .
- نه الهام ! نه من نمی زارم .

لحظه ای قطع می شود اما نادر دست بر نمی دارد و گوشی دوباره زنگ می خورد ، بی صدایش می کنم و با لجبازی نگاهم را جای دیگری پرت می کنم . به قاب عکس ستاره روی میزم، وسط چله تابستان سال قبل که هنوز دخترکم می خندید ، بازی می کرد، آب می خورد .

می خواهم با پشت دستم محکم بکوبم به لیوان آب یخ کنارم . حتما الان ستاره ام گرمش شده و باید آب بخورد اما نبایـــد!

لعنت به همه آبهای دنیا . دستم رادراز می کنم و تسبیح را از کنار لیوان می گیرم ، به دانه های تسبیح خیره می شوم ، که این روزها در دست هایم می چرخند و می چرخند و می چرخند .100 بار ، 1000 بار ،100000 بار !

بازهم صدای گوشی ام ، اما این بار جواب می دهم :
- مامانی؟
- جانم عزیزم؟
- مامان کجایی حوصله ام سر رفته ؟
- زودی میام مامانی ، نخوابیدی عروسکم ؟
صدایش پر از بغض می شود :- نمی خوام مامان ، خسته شدم از بس خوابیدم ، بیا بریم شهر بازی .

لبم را به دندان می گیرم ، اتاق برایم تیر ه و تارمی شود ، می خواهم مشت بکوبم به میز ، فریاد بزنم ، اما فقط آرام می گویم: - می برمت مامانی ، تو بچه خوب باش و قرصهاتو بخور خودم می برمت شهر بازی.
صدای بوس کشداری در گوشم می پیچد ، انگار پرتم کردن به دره ای عمیق که دیگر چیزی را حس نمی کنم ،نمی دانم چطور قطع کردم که فقط صدای بوق می آید .
« خدایا اگه منو دوست نداری حداقل ستاره رو کمک کن ، فقط به خاطر اون » . لبهایم می لرزند اما مطمئن دست به سمت کیبورد می برم ، صدای قیژ قیژ پاشنه کفشی که محکم روی سرامیک کوبیده میشود ، می آید. قیژ قیژها به اتاق من نزدیک می شوند . پشت مانیتور جا می خورم، پشت آن عدد لعنتی .
دستگیره در که تکان می خورد ، چشمانم را می بندم و تسبیح را زیر پرونده ها پنهان می کنم . صدایی خشک و بلند در فضای اتاق می پیچد: خانم سرمدی ؟. برای لحظه ای خشکم می زند ، حس قاتلی را دارم که در حال چال کردن چاقوی خونی مُچش را گرفتند .

نیم نگاهی به مانیتور می اندازم : پرداخت اینترنتی . صورتم پُر از دانه های عرق شده ، پاهایم بی اختیار شروع می کنند به لرزیدن ، حس می کنم دورم را آتش گرفته ، عرق سردی روی مهره های کمرم سُر می خورد .

آرام آرام سرم را بالا می گیرم : بله ؟
ابروهایش درهم کشیده ، کتش را کنار زده و دست چپش را در جیب شلوارش گذاشته و بادست راستش ماشین حساب را تکان می دهد، انگار می خواهد اعداد لعنتی را رها کند تا به من حمله کنند .
از کنار در به سمت میز می آید . خودم را کمی عقب میکشم . نگاهم بین صفحه ی مانیتور و قدم هایش سرگردان است . می خواهم دست ببرم مانیتور را خاموش کنم ، با صدایش متوقفم میکند: گردش مالی شرکت رو تو 3 ماه اخیر می خوام ،لطفا آماده اش کنین.

پاهایم بیشتر تکان می خورند . دستانم را زیر میز می برم و در هم مشتشان می کنم ، پلکم می پرد : گزارش .... ماااا ...للل.ییی ؟ چ...شمم.

دستهایم بیشتر مشت می شوند . - سریع تر لطفا . و به سمت در می رود ، لحظه ای مکث می کند: حال دخترتون بهتره ؟ . با لرزش لبانم ، ابروهایم در هم گره می خورند با بغض می نالم : نه متاسفانه ، باید هر چه زودتر پیوند بشه .

آرام تر ادامه می دهم : البته کلیه پیدا شده ، اما ... اگر تا امروز ....
باقی حرفم را قورت می دهم.

- انشالله که همه چی درست می شه . و در را پشت سرش می بندد . روی صندلی ام وا می روم.
دوباره گوشی ام ، این بار نادر پیام داده.
بی میل بازش می کنم : الهام ، جون ستاره اینکار رو نکن ، من همه چی رو درست می کنم ، حتی شده کلیه های خودمو می فروشم الهام ، نکن این کارو .

دلم برای نادر می سوزد که حتی در نبودش هم فقط چشم غره هایم نصیبش می شود.
آخر چرا نمی فهمد ! چرا هیچ کس نمی فهمد . ستاره ام داره نابود می شود و من مجبورم .

انگار اتاق قد یک قبر کودک ،برایم تنگ شده ، دست می برم به یقه ی لباسم ، نفسم بالا نمی آید ، فکم سفت می شود ، لبهایم می لرزد و دست هایم بی اعتنا به مغز سرکشم ، به صدای نادر که در تمام اتاق پیچیده ،دیوانه وار اعداد را وارد می کنن . شماره کارت مقصد: ...
باد در اتاق می پیچد ، و پرده رو می رقصاند ، قاب عکس ستاره از میز به زمین می افتد ، شیشه هایش خرد می شوند اما هنوز ستاره نگاهم می کنم ، چشم هایم خیس می شود. «خدایا اگر کمکم می کردی .... اگر خودت ...»
مبلغ انتقال : ....
لحظه ای دستانم متوقف می شوند « خدایا دیگه نمی تونم ، صبرم تموم شده ، تموم . »

باز هم صدای قیژ قیژ ها می آید . دستانم کبود و بی حس شده اند ، صدا نزدیک می شود . به زور دستانم را روی کیبورد پرت میکنم ، صدا نزدیک و نزدیک تر می شود .

چشمانم را میبندم ، باز هم اعداد : 20.000.000 . صدا نزدیک و نزدیک و نزدیک تر می شود،

«این کلیه برای ستاره کلیه می شه؟! » صدا به اتاق می رسد.

انگشتانم می لرزند ، از فشار دندانم لبم پر از خون شده . مشتم را می کوبم بر دکمه ENTER .
سرم را روی کیبورد می اندازم ، هق هق گریه ام در اتاق می پیچد.
تق کوچکی به در می زند ، وارد می شود. بی رمق سر از میز بر میدارم.
اشکهایم را بادست پخش می کنم .- لطفا تشریف بیارید اتاق مدیر عامل .

نگاه آقای لطفی زنجیر فلزی می شود که برای دستانم ، پاهایم ، گردنم . دستانم را به سمتش دراز می کنم تا به زنجیر بکشد ، اما پشت به من از اتاق خارج شده .

پاهایم بی ر مق روی سرامیک ها سُر می خورند .

با نگاه سرد وبی روحم از پنجره های راهرو به حیاط خیر ه می شوم . پس کجایند؟ از کنار اتاق اول رد می شویم، گوشی ام زنگ می خورد . اتاق دوم ، صدای نادر در فضا پخش می شود : الهام ستاره پاکه پاکه ، نزار اون کلیه آتیش بشه تو وجودش . به اتاق سوم میرسیم ، اشکهایم مانند گوله های آتش می ریزند و نه فقط صورتم بلکه همه وجودم را می سوزانند .« ستاره ی من ، من چی کار کردم ؟!»

آقای لطفی می ایستد ، نگاهم می کند دستانش را به جلو می برد و بفرماییدی می گوید.

اتاق مثل سلول های انفرادی تاریک تاریک است .

شرکت دور سرم می چرخد ، سرم گیج می رود . دستم را به دیوار می گیرم تا نیفتم و به اتاق می روم .

همه همکارانم در اتاقند . دادگاه علنی ای ترتیب داده اند و مجرمی تازه نفس که به دام افتاد .

به صورت تک تک شان نگاه می اندازم: «فقط 20.000.000 ، چاره‌ای نداشتم، از حساب شرکت گرفتم ققط براي چند روزه، ستاره ام فقط 10 سال داره ، برمی گردونم باور کنین ، برش می گردونم ، به خدا قسم . »اما حرفهایم ، حروف بی معنی صداداری می شوند که زیر دنداهایم خرد می شوند .

آقای لطفی کنارم می ایستد ، پاکتی به سمتم می گیرد: خانم سرمدی ، با رضایت همه همکارا، وامتون رو انداختیم جلو ، ایشالله که عمل خوبی باشه .
دستهای کبودم به پاکت چنگ می زنند.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سلام بانو سمانه صالح طبری
از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان «ستاره» را خواندم، دست شما درد نکند، خیلی درد نکند. من هم مثل راوی آرزو می کنم ستاره بماند.
داستان خوبی نوشتی، شروع خوب، توصیف های دقیق، صحنه های تاثیرگذار، نثر داستانی نسبتاً قابل قبول. باز هم تعریف کنم بانو؟! دست مریزاد!
اما این اثر هم مثل هر اثر انسانی دیگر خالی از نقص نیست. اجازه می‌دهی به دو سه مورد اشاره کنم و بعد به آرامی از کنارش رد شویم؟ (درستش این است رد نشویم.)
اول اینکه خواننده خیلی دیرمی فهمد اصلأ ماجرا چیست. یعنی شما دیر اصل ماجرا را، گره اصلی را مطرح می‌کنی، تقریباً در یک سوم پایانی. یادمان باشد در داستان کوتاه اگر دیر خواننده را درگیر چالش اصلی کنیم خواننده را از دست می‌دهیم. ستاره، دخترک ده ساله نیاز به پیوند سریع کلیه دارد، کلیه‌ای پیدا شده اما راوی (مادر ستاره) و همسرش این پول را ندارند، بعد مادر از حساب شرکتی که در آن کار میکند پول را بی‌اجازه برمی‌دارد و به حساب فروشنده کلیه واریز می‌کند .
مشکل همین جا است ، آیا این مادر هیچ چاره‌ای برایش نمانده است؟ آیا تنها و تنها راه ممکن برداشتن پول شرکت است ولو چند روزه و به امانت؟ نه. این طور نیست، ده ها راه دیگر شرعی و اخلاقی پیش رو است. قرص گرفتن از همه فامیل و دوست و همکار، مثلاً چند روزه است دیگر! یا فروختن خانه زیر قیمت. به هر بنگاه معاملات ملکی مراجعه می کردند و خانه را زیر قیمت می‌دادند، راحت بیست ملیون بیعانه می‌گرفتند و از این دست راه‌‍حل ها. می‌دانی چه می خواهم بگویم؟ می‌خواهم بگویم ما وقتی با این مادر همگام و همدل می شویم که به یقین برسیم راه دیگری نداشته است، بخصوص که مادر (راوی) انسان متشرعی هم هست.
دوم ارائه صحنه های مکرر راوی از حال خودش است. چندین بار از لرزش دست و پا، عرق کردن و گریه کردن بگوید خوب است؟ تکرارش هر بار تأثیرش را بر مخاطب کم و کمتر کرده است. در عوض وقتی حال ستاره را در دو جمله درخشان وصف می کند، تا عمق جان نفوذ می کند، ببینیم:
«حتماً الان ستاره‌ام گرمش شده و باید آب بخورد اما نبایـــد!»
یا:
«ستاره‌ای که حالا تنش مثل پفک های مورد علاقه اش شده و باد می کند.»
اما مورد بعدی که به نظرم به داستان ضربه جبران‌ناپذیری زده است فینال داستان است، پایان‌بندی آن، جایی که بلافاصله بعد از برداشتن پول شرکت مدیر عامل صدایش می زند و خارج از نوبت به راوی وام می‌دهد.
اولاً این پایان‌بندی از ابتدا هم قابل حدس است، در ثانی این همزمانی اصلاً باورپذیر نیست.
بانوی هنرمند به این نوع پایان‌بندی‌ها اصطلاحاً پایان‌بندی لطیفه‌وار، ضربه‌ای یا چکشی گفته می‌شود. یکی از عالی‌ترین نمونه‌هایش داستان معروف «گردنبند» گیدو موپاسان است.
برای بار اول شگفت‌انگیز است و لذت‌بخش، اما می‌دانی اشکالش چیست؟ معمولاً بیش از یک بار نمی شود خواندشان، درست مثل لطیفه.
در آخر اعتراف می‌کنم شما نویسنده خوبی هستید، سخت باید کار کنید و از نقد منتقدهای سخت‌گیر نهراسید.
«رنگین‌کمان سهم کسانی است که تا آخر زیر باران می‌مانند.»۱
خدا کند خواننده داستان بعدی‌تان هم من باشم.
یا علی

۱_ از تولستوی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۲
سمانه صالح‌طبری » 3 روز پیش
جناب باباخانی ممنون از حسن توجه و لطف شما
امیرعلی الماسی » 3 روز پیش
«رنگین‌کمان سهم کسانی است که تا آخر زیر باران می‌مانند.» چه جمله‌ی زیبایی! ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت