داستانی که دیر شروع می‌شود




عنوان داستان : نجات‌یافتگان
نویسنده داستان : مریم دوست‌محمدیان

سکوت شب میان هیاهوی خانه گم شده است. خرّ و پُف گلی به همراه تیک‎تاک ساعت و ویز‎ویز هواساز آکواریوم، ملودی گوش‎خراش هر شب این خانه است. به جز این ملودی، نجواها و صداهای دیگری در این خانه در جریان است. یکی از این صداها از داخل کمد دیواری می‎آید. پِچ‎پِچ یک ژاکت نیمه بافته شده، یک بلوز برش خورده و ندوخته و یک پارچة ساتن سفید.
کمی آن طرف‎تر هم یک سوزن و یک نخ گلدوزی، کمد را روی سرشان گذاشته‎اند و هر وقتی سر و صدایشان با تشر ژاکت و تهدید ساتن، تبدیل به خنده‎های ریز و پِچ‎پِچ نخودی می‎شود. بحث میان آن‎ها حسابی بالا گرفته است. ژاکت سعی در متقاعد کردن آن دو دارد ولی بلوز بیشتر و ساتن کمتر، گوششان بدهکار حرف‎های اوست.
ژاکت، ناامید آهی می‎کشد و می‎گوید:« می‎دونید چرا هر چی می‎گم زیر بار نمی‎رید»؟ اشاره می‎کند به کلاف کاموایی که آویزانش است و دو میل بافتنی همراهش، و می‏گوید:« چون مثل من سر خر ندارید و آزادید. مجبور نیستید سه تا موجود وصل به خودتون رو تحمّل کنید». و بعد با اشارة به آن طرف کمد که نخ و سوزن هستند ادامه می‎دهد:« منم اگه جای شما بودم و چیزایی که باید منو کامل می‎کردن به جای این‎که رو سرم سوار باشن حداقل ازم دور بودن، همین قدر بی‎خیال میگفتم صبر کن....!».
بلوز، آستین آویزان و ریش‎ریش شده‎اش را از زیر ساتن بیرون می‎کشد و یک تار از وجودش کنده می‎شود. از درد در خود مچاله می‎شود و با لحن پر دردی رو به ژاکت می‎گوید:« بی‎انصاف! کی گفته ما بی‎خیالیم. وضعمون رو که می‎بینی! نصف وجودم همین طوری ریش‎ریش شده. من خودم ترجیحم اینه که اگه بنا باشه از بین برم، استفاده مفید از من بشه و بعد از بین برم....».
ساتن صورت لیز و بی‎روحش را به سمت ژاکت می‎چرخاند و با علامت سر حرف‎های بلوز را تأیید می‎کند و می‎گوید:« برای خودم کسی بودم. پشت ویترین برای عابرای شهر دلبری می‎کردم. دوستای زیبایی داشتم و حسابی بهمون خوش می‎گذشت. حریر آبی درباری پُر از پولک، مخمل سبز قبا که عاشق لک‎های سایه روشنش بودم، حتّی ساتن طلایی مغرور که دلم حتّی برای فخر فروشیش تنگ شده. ولی الان چی؟ اومدم تو این کمد تنگ وتاریک، همنشین یه سِری پارچة مچاله و پیر و کامواهایی که انگار گربه توشون پنجول کشیده. اوایل به خودم دلداری می‎دادم که بالاخره سرنوشتم تغییر پیدا می‎کنه. از این وضعیّت درمیام و به آرزوم می‎رسم. با کمک سوزن و نخ‏های رنگارنگ، می‎شم یه رومیزی زیبای پر از جلوه. ژاکت جون من بی‎خیال نیستم. ناامیدم. اصلاً گلی منو یادش رفته....».
ژاکت به زحمت چند قدم ربز به سمت ساتن برمی‎دارد. از دور کلاف یک سری نخ رها می‎شود و زیر پای ژاکت می‎رود.
ـ خُب به خاطر همینه که یک ساعته دارم فَک می‎زنم. یه فکرایی تو سرم دارم که ما رو از این اوضاع در میاره. منتها به کمک شما نیاز دارم. وضع منو که می‎بینید. با این همه چیزمیز که به من وصله به سختی می‎تونم حرکت کنم. اگه شما کمکم کنید.....!
صدای جیغ ممتد و زیغی بلند می‎شود و حرف ژاکت را ناتمام می‎گذارد. نجواهای داخل کمد قطع می‎شود. جیغ‎ها حالا تبدیل به صدای گریه همراه با نجوای گنگی می‎شود. بالاخره ژاکت سکوت کشدار داخل کمد را می‎شکند. رو به ساتن و بلوز می‎کند و بریده بریده می‎گوید:« غلط نکنم ما تو این خونه تنها نیستیم و اون اتاق خبراییه. کی با من میاد بریم ببینیم چه خبره»؟
ساتن طوری وانمود می‎کند که اصلاً صدایی نشنیده. بلوز نگاه مردّدش را بین ژاکت و ساتن می‎چرخاند. پُفی می‎کند و رو به ژاکت می‎گوید:« میام که تنها نباشی».
ژاکت به زحمت بدن نیمه‎کاره‎اش را به در کمد می‎رساند. با احتیاط از درز باریک کمد خود را به بیرون می‎رساند و از اتاق بیرون می‎رود. بلوز پشت سرش راه می‌افتد. کلاف و میل‎ها حرکت ژاکت را کند کرده‎اند ولی بالاخره به راهرو بین اتاق‎ها می‎رسد. کمی داخل راهرو می‎ایستد و بادقّت گوش تیز می‎کند. بالاخره ردّ صدا را پیدا می‎کند. صدا از اتاق روبه‎روست. ژاکت و بلوز آهسته آهسته خود را به اتاق می‏رسانند و از در نیمه‎باز اتاق، وارد اتاق می‎شود. در فضای تاریک و روشن اتاق، با کمک میل‎ها می‎ایستد. داخل اتاق تابلو فرشی را می‎بیند که در آن رود زلالی بافته شده و سنگ‎ریزه‎های کف آن نمایان هستند. دور تا دور رود بوته‎های زیبای گل‎های صورتی و قرمز مشغول دلبری هستند و عکس صورت زیبایشان در دل رود جا گرفته است. وسط تابلو، پاهای سفید و بلوری دخترکی داخل رود دیده می‎شود. دخترکی با دامن پلیسة ریز و پرچین و بلوز آستین پُفی. موهای موّاج و طلایی دختر روی شانه‎هایش ریخته و دست‎های ظریفش یکی لای موها و دیگری روی پایش قرار دارد. بافت تابلو فرش تا چانه‎های پیاله‎ای دختر پیش رفته و از آن به بعد فقط تار و پود سفید تابلو فرش است که دیده می‎شود. پایین تابلو فرش دو قلم‎موی رنگی یکی با چشمان تابه‎تا و دیگری با چشمان خمار، درجا خشکشان زده. دخترک نصفه و نیمة تابلو فرش زار می‎زند و میان زاری‎هایش می‎گوید:« دامن خوشگلم! دامن عزیزم! ناقص بودم حالا کثیف هم شدم....!». روی دامن پلیسة دختر، لکّة زرد رنگی وصلة نچسب تابلو شده است. یکی از قلم‎موها چشمان خمار غم‎زده‎اش را به تابلو دوخته و دخترک را دلداری می‎دهد.
ـ گریه نکن اَرنَواز جون! صبح که بشه گلی جون میاد دامنت رو تمیز می‎کنه.
قلم‎موی دیگر در حالی که رنگ زرد از آن شرّه می‏کند چشمان تابه‏تای شرمگینش را از تابلو برمی‎دارد و رو به قلم‎موی دیگر می‎گوید:« همش تقصیر تو بود».
ـ نخیر تقصیر تو بود. گفتم سر به سرم نذار. بذار تو خودم باشم. هِی گفتی حوصلم سر رفته بیا بازی. بیا نتیجش شد این....!».
دو قلم‎مو مشغول یکی به دو با هم می‎شوند و گریة ریز دخترک تابلو فرش قطع نمی‎شود. پای پنجره اتاق، یک بوم نقّاشی با طرحی نیمه‎کاره از منظره‎ای کوهستانی دیده می‎شود و کمی آن طرف‎تر یک مرد کامل سن با لباس‎های کهنه و موهای سیخ‎سیخی روی صندلی راکی نشسته است و همراه تکان‎های صندلی مشغول خواندن آوازی به زبان فرانسوی است. ژاکت و بلوز نگاه مبهوتشان را به هم می‎دوزند. ناگهان لکّه‎ ابری که تا این لحظه روی ماه را پوشانده بود کنار می‎رود و نور نقره‎ای ماه توی اتاق پاشیده می‎شود. با روشن شدن فضای اتاق، سایة دراز میل بافتنی‎ها روی پای سفید دخترک تابلو فرش می‎افتد و در کسری از ثانیه زِغ‎زِغ گریة دختر تبدیل به جیغ ممتد و کشداری می‎شود. آواز مرد فرانسوی و حرکت صندلی راکی متوقّف می‎شود. دو قلم‎مو نگاهی به پشت سرشان می‎کنند و به محض دیدن ژاکت و همراهانش، هراسان به سر جای خود برمی‎گردند. ژاکت و بلوز وحشت‎ می‎کنند. بلوز در گوشة تاریکی از فضای اتاق مخفی می‎شود. ژاکت درجا خشکش زده که ناگهان با شنیدن صدایی به خود می‎آید.
ـ کی هستی؟
ژاکت به سمت صدا می‎چرخد. احساس می‏کند صدا از بوم نقّاشی می‎آید. امّا از ترس خشکش زده و توان هیچ حرکتی را در خود نمی‏بیند.
مرد فرانسوی از روی صندلی بلند می‎شود و به سمت ژاکت می‎رود. خم می‌شود و کمی به ژاکت نگاه می‎کند. چشمانش برقی می‎زند و ژاکت را از روی زمین برمی‎دارد. بوم نقّاشی به مرد می‎گوید:« موسیو لطف می‎کنی بیاریش این‎جا»؟ ژاکت با صدای لرزان به بوم می‎گوید:« بهش بگو منو بذاره پایین وگرنه نوک تیز میل‎هامو فرو می‎کنم تو چشمش». بوم خندة بلندی می‎کند و می‎گوید:« بیشتر از اَرنَواز ترسیدی ها! اصلاً بهت نمیاد....». ژاکت می‎گوید:« نترسیدم فقط نمی‎خوام تو دردسر بیفتم». بوم جواب می‎دهد:« نمی‎خواستی تو درد سر بیفتی پس چرا اومدی این‎جا...»؟ موسیو که انگار حسابی از ژاکت خوشش آمده، آن را روی تنش قواره می‏کند. سپس با ژاکت به سمت بوم می‎رود. بوم نگاه سرد خود را به نگاه گرم و پر از ترس ژاکت می‎دوزد و می‎گوید:« خُب! می‎شنوم». ژاکت کمی به خود جرأت می‎دهد و می‎گوید:« ما ساکن کمد دیواری اتاق روبه‎رویی‎تون هستیم. مشغول کارای خودمون بودیم که صدای جیغ اومد. کنجکاو شدیم که ببینیم صدا از چیه و از کجاست».
بوم با تعجّب می‎پرسد:« ما؟ مگه شما چند نفرید؟ کیا هستین؟ اصلاً تو کی هستی»؟ ژاکت جواب می‎دهد:« من و یه تعدادی کاموا و یه لباس نیمه دوخته شده و یه پارچة ساتن سفید و یه چند تا نخ و سوزن». بوم جواب می‎دهد:« که این طور! پس اون اتاق هم خبراییه و ما بی‎خبریم». ژاکت می‎پرسد:« شماها کی هستید»؟ بوم آهی می‎کشد و می‎گوید:« می‎بینی که! چند تا موجود بی‎گناه نصفه نیمه که اسیر نقصیم. معلوم نیست سرنوشتمون چیه. اون تابلو فرشو می‎بینی؟ دختر بیچارة توش مدّت‏هاست منتظره بفهمه چه شکلیه. اون مرد بیچاره هم شخصیّت یه داستان نیمه کاره است که نمی‎دونه بالاخره تکلیفش چی می‎شه. منم که می‎بینی. نصفه کاره و بی‎مصرف....».
بوم دیگر حرفی نمی‎زند. یادآوری و زدن این حرف‎ها دوباره تلخی انتظار را روانة وجودش می‎کند. مرد فرانسوی دوباره آواز غمناکی را شروع می‎کند و همین‎طور که ژاکت را سفت و محکم چسبیده، به سمت تابلو فرش می‎رود و با سرآستینش سعی می‎کند لکّه‎های دامن اَرنَواز را پاک کند.
بوم می‎گوید:« بیچاره موسیو ببین چقدر از دیدن یه ژاکت نصفه نیمه ذوق کرده. طفلک مدّت‎هاست با این لباس کهنه‎ها همین‎طور علّاف مونده».
ژاکت که مدام در دست‏های موسیو این‎وَر و آن‎وَر می‌شود دچار حسّ دوگانه‌ای شده است. از طرفی خوشحال است که بالاخره به درد کسی می‎خورد و از طرف دیگر حسّ خوبی به موسیو ندارد. ژاکت رو به بوم می‎گوید:« از این وضعیّت راضی هستین یا نه؟ میخواین نجات پیدا کنید»؟
با شنیدن حرف ژاکت، موسیو درجا خشکش می‎زند و به بوم چشم می‎دوزد. صدای گریة اَرنَواز قطع می‎شود. بوم بعد از دقیقه‎ای مکث رو به ژاکت می‎گوید:« نقشه‎ای داری»؟ ژاکت می‎گوید:« یه نقشة خوب و عالی! منتها کمک می‎خوام. دست تنها نمی‎تونم». بوم می‎پرسد:« می‎شنویم بگو». ژاکت خودش را از دست موسیو رها می‎کند و وسط اتاق می‎ایستد. تک‎تک موجودات اتاق را که ساکن مانده‎اند و منتظر شنیدن نقشه‌اش هستند یک دور از نظر می‎گذراند.
ـ می‎دونید چرا گلی حواسش به ما نیست و به ما اهمّیّت نمی‎ده؟ چون فکر می‎کنه ما یه سری موجودات بی‎احساسیم که قرار داشتن توی هر موقعیّتی برامون یکسانه. نقص و کمال هیچ فرقی به حالمون نداره و برامون مهم نیست. ما باید به گلی بفهمونیم که اشتباه فکر می‎کنه. اون باید بفهمه کاری رو یا نباید شروع کنه یا اگه شروع کرد باید تمومش کنه....
بوم حرف ژاکت را قطع می‎کند و می‎گوید:« خُب اینارو که ما هم خودمون کم و بیش می‎دونیم. نقشه‎ت چیه»؟
ژاکت که انگار از کِش دادن بحث و کنجکاوی اطرافیانش لذّت می‎برد فیلسوفانه عرض اتاق را طی می‎کند و می‎گوید:« نقشة من اینه که این احساسمون رو به گلی نشون بدیم. حالا ممکنه بپرسید چطوری؟ ما باید خودمون رو به گلی نشون بدیم. باید ازش بخوایم تکلیف ما رو روشن کنه. این که هر کدوممون یه گوشه چِپیدیم و منتظریم، فایده نداره».
ژاکت لحظه‎ای ساکت می‎شود و به موجودات داخل اتاق نگاهی می‎اندازد تا اثر حرف خود را در چهرة آن‎ها ببیند. بوم متفکّر و زیر لب می‎گوید:« چطور خودمون رو نشونش بدیم؟ در ضمن ما که مثل شما تو کمد نیستیم ما همش جلو چشمشیم». ژاکت قدمی به سمت بوم برمی‎دارد و به بوم چشم می‎دوزد. سپس نگاهش را از بوم به سمت آسمان پر ستاره و خال مَخالی شب می‎دوزد و به بازی مهتاب و ابر نگاه می‎کند.
ـ باید از گلی بخوای. باید التماسش کنی. شده به خوابش بری.
ژاکت دوباره نگاهش را به سمت بوم می‎چرخاند و می‎گوید:« اگر با هم متّحد بشیم موفّق‎تریم. اگه کسی مخالف حرف منه و فکر می‏کنه نقشة من حتّی ارزش فکر کردن هم نداره مشکلی نیست. ولی من از همین امشب قصد دارم عملیّات رو شروع کنم».
ژاکت دیگر حرفی نمی‎زند. واقعاً به حرفی که زده معتقد است و تصمیم خودش را گرفته است. چه همراهیش کنند چه تنهایش بگذارند. قصد بیرون رفتن از اتاق را می‎کند. هنوز پایش را از اتاق بیرون نگذاشته‎اند که بوم صدایش می‎کند.
ـ تنها چاره صبره. تا آخر دنیا که به همین وضع نمی‎گذره!
ژاکت جواب می‎دهد:« هیچ می‎دونی چرا زدم به سیم آخر؟ گلی خانم تصمیم گرفته کار جدید شروع کنه. خودم شنیدم که پشت تلفن داشت به دوستش می‎گفت. اصلاً یادش رفته که قبلاً کاری رو شروع کرده و ناتمام گذاشته. من دیگه تحمّل و صبر ندارم. هر کی می‎خواد صبر کنه و بشینه ببینه بالاخره چی می‎شه».
حرف ژاکت گرد غم و ناامیدی را توی اتاق می‎پاشد. اَرنَواز، دخترک بدون صورت تابلو فرش صدای مخملی و ظریفش را از درون غم‎زده‎اش آزاد می‎کند و می‎گوید:« منم باهاتونم. رو منم می‎تونید حساب کنید». تصمیم اَرنَواز به موسیو جرأت می‎دهد و به سمت ژاکت می‎رود. حالا نوبت بقیّه است. بلوز که از ابتدا گوشه‎ای از اتاق در خود مچاله شده بود می‎گوید:« فعلاً تصمیمی ندارم. روی من حساب نکنید. شما شروع کنید تا بعد ببینم چی پیش بیاد».
بوم آهی سرد می‎کشد و می‎گوید:« تا بتونم کمکتون می‎کنم هر چند من هم چندان امیدی ندارم». ژاکت به سمت بوم می‎چرخد و مشتاق می‎گوید:« نقشه‎م اینه. ما باید یه‎سره تو دست و پای گلی باشیم. باید همش خودمون رو بندازیم جلو چشمش. هر طرف که می‎چرخه باید ما رو ببینه. مرحلة بعد، سنگ‎اندازی توی کارشه. نباید بذاریم کار جدید شروع کنه. نباید بذاریم پای موجودات جدید به این خونه باز بشه. متأسّفم که اینو می‎گم ولی گلی نباید بتونه از خونه بره بیرون. مثلاً خواب بمونه. مرحلة آخر هم اینه که چند تامون بریم تو خواب گلی و ازش بخوایم سرنوشت ما رو روشن کنه».
موجودات داخل اتاق محو سخنرانی پرشور ژاکت، به فکر فرو می‏روند. نه جرأت تأیید حرف‎هایش را دارند و نه توان دادن پیشنهادی را در خود می‎بینند. شاید به این فکر می‎کنند که اگر پیشنهاد ژاکت را قبول کنند و گلی را تنبیه کنند، دچار چه سرنوشتی می‎شوند؟

خورشید لباس طلاییش را از بقچه‎اش بیرون می‎آورد و به قامت آسمان می‎پوشاند. خروس همسایه که خیالش از آمدن روز راحت می‎شود کمی به صدای خسته‎اش استراحت می‎دهد و سری به مرغ و جوجه‎هایش می‎زند. یک دسته گنجشک، بالای درخت توت دنیا را روی سرشان گذاشته‎اند و هر یک سعی دارند توی آن همه شلوغی، صدایشان را به گوش آن یکی برسانند. گاهی هم با خوردن توت‎ها کامشان را شیرین می‎کنند و دوباره مشغول سر و صدا و جیک‎جیک می‎شوند. هر از گاهی زاغی هم با قار و قارَش می‎گوید من هم هستم. زمین هم از هیاهوی بالا چیزی کم ندارد. بوق ماشین‎ها و صدای غرّش موتور سیکلت‎ها و گفتگوی خشن چوب جارو با آسفالت.
خانه امّا سوت و کور است. خبری از صداهای دیشب نیست. ماهی دم قرمز بیرون از آکواریوم چشمان گشادش به گوشه‎ای از خانه خشک شده و رقص مرگ، بدن پولکیش را منحنی کرده. وقتی هواساز آکواریوم از کار افتاده ماهی بیچاره، اکسیژن کم آورده و پیش خودش فکر کرده شاید بیرون از آکواریوم بیاید و کمی هوا بخورد. ساعت گلی هم انگار دست‎کاری شده و خبری از افاضه‎های تیک و تاکَش نیست. به راحتی می‎توان حدس زد خواب کش‎دار گلی را تا صلات ظهر. مگر این‏که لطف دوستی روانة خانة گلی شود و زنگ تلفن یا موبایلش به صدا درآید. همین طور هم می‎شود. درست زمانی که خورشت کدبانویی دیگر جا افتاده است، یکی از شاهکارهای وَنجِلیس از موبایل گلی به گوش می‎رسد. گلی پس از غلت مستانه‎ای، بدون این‎که کرکرة پلک‎ها را بالا دهد دستش را به سمت موبایلش دراز می‎کند. دکمة وصل گوشی را فشار می‎دهد و پس از فرو دادن آخرین جرعة خواب شیرینش، بله‎ای روانة آن طرف خط می‎کند.
ـ بله و بلا! خاک عالم خواب بودی؟
این حرف دوست گلی بالاخره از چشمان گلی رونمایی می‎کند.
ـ سلام! چطور مگه؟ ساعت چنده؟
ـ شُستم رو بنده! لنگ ظهره حضرت عِلیّه. تو اگه می‎خواستی امروز رو لَش کنی و بخوابی غلط کردی با من قرار گذاشتی. به کلاس دیر رسیدم جناب عالی هم غیبت خوردی.
گلی با شنیدن این حرف هراسان از جایش بلند می‎شود. دور گردنش نخ کاموای قرمز رنگی پیچیده شده و یک بافت نصفه نیمه از روی سینه‎اش به روی پایش می‎افتد. گلی موهای وِزوِزیش را از روی صورتش کنار می‎زند و سعی می‎کند کاموا را از دور گردنش آزاد ‎کند. نخ کاموا آزاد نمی‎شود و گلی مجبور به پاره کردن نخ می‎شود. چشمان قی‎کردة متعجّب گلی، میخ ژاکت نیمه‎کاره می‎شود. بدن خشک‎ شده‌اش را از تخت بیرون می‎کشد و می‎گوید:« خُب بمیری الان باید به من زنگ بزنی»؟
ـ بله بعد صد بار! در دسترس نبودی. الان هم شانسی گرفتمت و خدا رو شکر زنده بودی تا فحشت بدم و دلم خنک بشه.
گلی به سمت هال می‎رود و می‎گوید:« خواب موندم فرشته! نمازم هم قضا شده. انگار مرده بودم. ساعتم هم از کار افتاده و زنگ نخورده». وبا صدای نالان ادامه می‎دهد:« چرا امروز این جوری شد؟»
ـ مریض که نیستی؟ حالت خوبه؟ بیام پیشت؟
گلی خودش را روی یکی از مبل‎ها رها می‎کند و می‎گوید:« نه مرسی! کاری با من نداری؟ بابت امروز هم ببخشید».
ـ نه طوری نیست! تو کاری نداری؟
ـ نه ممنون بای!
تماس که قطع می‎شود گلی ناباورانه دورتادور سالن را از نظر می‎گذراند. باورش نمی‎شود از دیشب تا الان یکسره، دوازده ساعت خوابیده است. شوک بعدی با دیدن جسد تاب‎خوردة ماهی دم قرمز به گلی وارد می‎شود. مثل فنر از جایش می‎پرد و به سمت کانتر آشپزخانه می‎رود. چشم میشی گلی در چشم سیاه ماهی قفل می‎شود. این فقط ماهی معمولی آکواریومی برای گلی نبود. همدم سال‎های تنهایی گلی بعد از پایان زندگی مشترکش با حامد بود. پس از طلاق وقتی از محضر بیرون آمد برای اینکه به حامد نشان دهد کَکَش هم نگزیده ، وارد آکواریومی کنار دفتر ازدواج و طلاق شد و این ماهی را که آن موقع اندازة بند انگشتش بود خرید. و حالا ماهی اندازة کف دست حامد، بیرون آکواریوم چشم در چشم گلی، آن روز را به رخش می‎کشد.
گلی آه سردی می‎کشد و دست به زیر بدن ماهی می‎اندازد و با احترام ماهی را در خاک گلدان یاس سفیدش در بالکن، دفن می‎کند. لحظه‎ای با خود فکر می‎کند، اگر روزی دیگر از خواب بلند نشود تا کِی توی تختش خشک‎شده باقی می‎ماند تا مگر دستی پیدا شود و او را بلند کند و خاکش کند؟ این فکر روح گلی را نیشگون می‎گیرد و گلی سعی می‎کند با تکان دادن سرش این فکر را از ذهنش بیرون بیاورد.
به سمت شیر آشپزخانه می‎رود و دست و صورتش را می‎شوید. تصمیم می‎گیرد سمّ افسردگی و بی‎حالی را که به خاطر خواب ماندنش در خانه پخش شده، از بین ببرد. از طرفی مثانه و معده‌اش هم غوغا کرده‎اند. اوّل به داد مثانه می‎رسد و بعد دهان معده را با خوردن یک فنجان قهوة تلخ و یک تکّه کیک، می‎بندد. بعد به اتاق کارش می‎رود تا به داد موهای آشفته‎اش برسد. به محض ورود به اتاق، در جا خشکش می‎زند. کف اتاق درست جلو تابلو فرش، لکّة زرد رنگی به او خوش‎آمد می‎گوید. روی تابلو فرش هم از این لک بی‎نصیب نمانده. اگر لکّة کف اتاق برای گلی چندان مهم نبود امّا لکّة روی تابلو فرش حسابی گلی را عصبانی می‎کند. طبق عادت شروع می‏کند به نثار نقل و نبات به زمین و زمان و روزگارش که ناگهان چشمش به بوم نقّاشیش می‎افتد که دَمَر روی زمین افتاده است. گلیِ عصبانی، پریشان می‎شود. به سمت بوم می‎رود تا آن را بلند کند که ناگهان چشمش می‎افتد به لباس نیمه‏‎کاره‎ای که سال گذشته آن را بریده بود و کوک زده بود. حالا گلیِ عصبانیِ پریشان، می‎ترسد. یاد بافتنی توی رختخواب می‎افتد و پشت‎بندش خواب دیشب یادش می‌آید. مرد موبور چشم آبی فرانسوی داستان نیمه‏کاره‎اش، که قرار بود ابتدای داستان فقیر باشد و بعد ثروت‎مند شود، امّا هنوز در قسمت اوّل قصّه مانده بود و در خواب گلی، لباس‎های پاره‎پوره‎اش بدجوری توی ذوق می‎زد. دخترکی مو طلایی که صورت نداشت و دست در دست موسیو با حرکات موزونی، قطعه‎ای از سمفونی نهم بِتهوون را زمزمه می‎کردند.
اتّفاقات امروز بدجوری روی دل گلی سنگینی می‎کند. از طرفی هنوز خواب ماندن و جا ماندن از کلاسش را نتوانسته هضم کند. گلی روی پا می‎ایستد و دست‎هایش را مثل کابویِ شکست‎خوردة فیلمهای وِسترن به کمر می‎گیرد. صدای بَمَش را توی سرش می‎اندازد و می‎گوید:« خدا لعنتت کنه حامد». این عادت گلی بود که هر وقت کم می‎آورد، تیپایی به حامد می‎زد.
از اتاق بیرون می‎رود که ناگهان زیر پایش خیسی احساس می‎کند. با احتیاط پایش را بلند می‎کند. با دیدن قلم‎موی آغشته به رنگ، مثل برق گرفته‎ها خشکش می‌زند. آب دهانش را قورت می‎دهد و قلم‎مو را از روی زمین برمی‎دارد. قلم‎موی بیچاره در دستان گلی دوباره شرّه می‎کند. در واقع قلم‎مو از درد زیر پا ماندن اشک می‎ریزد. اشک‎های گلی هم درمی‎آید. به سمت گوشی موبایلش می‎رود. شمارة فرشته را می‎گیرد و صدای گریان و وحشت‎زده‎اش را به گوش فرشته می‎رساند.
ـ الو فرشته! نمی‎دونم این‎جا چه خبر شده. انگار جن اومده تو خونه....باور کن راست می‎گم. همه چی به هم ریخته.....دزد؟ وای نه!... نمی‌دونم! یا تو بیا این‎جا یا من بیام پیشِت.....باشه تو بیا فرقی نمی‎کنه. خداحافظ!
پس از قطع شدن تماس، گلی به ردّ پای رنگیش، چشم می‎دوزد. ردّ پایی که از پس اشک آینه‎ایش، بزرگ‎تر و زلال‎تر دیده می‎شود.
گلی به زور آرام‏بخش و گل گاو زبان، روی تخت افتاده. خواب نیست امّا هوشیار هم نیست. فرشته هِی از این اتاق به آن اتاق می‎رود و مدام حرف می‏زند و خانه را جمع و جور می‎کند. حالا هم میل بیچاره را که به خاطر گیر کردن به پتوی گلی حسابی کج شده، توی دست‎هایش گرفته و سعی می‎کند آن را مثل روز اوّلش صاف کند.
ـ باورم نمی‎شه گلی! این همه کار نیمه‎کاره تو خونه‎ت داری و باز هم میگی حوصله‎م سر می‎ره! یه برنامه بریز یه سر و سامونی به زندگیت بده دختر!
فرشته، میل کج و کوله را توی کیسه‎ای کنار ژاکت می‎اندازد. به سمت کلاف، در گوشة اتاق می‎رود و نخ‎های آزاد شده و گره خوردة آن را دور کلاف می‎پیچد:« اینو من می‎برم خونه می‌بافمش». سپس انتهای کلاف را از جایی که از ژاکت جدا شده، گره می‎زند. بلوز بیچاره را هم که، آستینش حسابی ریش‌ریش شده و کوک‎های سرشانه‎اش باز شده داخل کمد پرت می‎کند. بلوز روی ساتن می‎افتد.
ـ از خیّاطی چیزی سر درنمیارم و الّا اینم می‎بردم. تابلو فرش رو هم میبرم می‎ذارم خونة مامانم اینا. مامانم بلده. فقط نقشه‎ش رو بده تا سه سوته تکمیلش کنه. نگران لکّه‎ش هم نباش یه جوری درست می‎شه.
فرشته، لبة تخت کنار دل گلی می‎نشیند و می‎گوید:« بهتری»؟ گلی چشمان خالی از حسّش را به فرشته می‎دوزد:« کلیدمو بهت می‎‎دم یکی از روش بساز. قول بده روزی یه بار بهم سر بزنی». فرشته نفسش را پر صدا بیرون می‎دهد و از روی تخت بلند می‎شود.
ـ پاشو خودتو جمع و جور کن. از الان اگه دست به بوم ببری تا یک ماه سرت گرمه. سعی کن شاخه‎هایی رو که روش نشستی آباد کنی بعد بپری رو شاخة بعدی.
گلی چشمانش را می‎بندد و به انتهای داستانش فکر می‏کند. به این فکر می‎کند که بهتر است موسیو تنهای فقیر را تبدیل به شوالیة قصر ناپلئون کند.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام خدا.
سلام دوست عزیز. داستان شما به معنای واقعی کلمه یک 《داستان》 حساب می‌شود. زیرا اصول اولیه یک داستان را دارد. از این بابت جای تبریک دارد. داستان شما یک شخصیت مهم دارد به نام ژاکت. (که البته قابل بحث است. آیا شخصیت اصلی شما ژاکت است یا گلی؟) که این شخصیت یک هدف دارد. (رسیدن به این که گلی به او و دوستانش توجه کند.) و این ژاکت در راستای رسیدن به هدفش تلاش می‌کند و بالاخره موفق می‌شود. خُب این یک طرح قابل قبول و داستانی است.
شما پا به دنیای سورئال گذاشته‌اید و این جای قدردانی دارد. در دنیایی که ما داستان سورئال کم می‌بینیم و می‌خوانیم، مخصوصاً در کشورمان؛ نوشتن سورئال غنیمت است. شما فضای خوبی خلق کرده‌اید. هرچند این فضا و این تصمیم از طرف چند موجود بی‌جان، یادآور انیمیشن داستان اسباب‌بازی‌ها است، ولی باز این فضا لذت‌بخش است. امیدوارم این مسیر را ادامه دهید و شاهد داستان‌های بهتری از شما باشیم.
اما داستان شما ایراداتی هم دارد که باهم بررسی می‌کنیم. مهم‌ترین ایراد داستان شما این است که مطوّل است. بیش از حد طولانی است. به عنوان مثال جایی که مشخص می‌شود هدف این ژاکت و دوستانش دیده شدن توسط گلی است، خیلی دیر اتفاق می‌افتد. این امر باید در پاراگراف اول و دوم می‌افتاد. در یک داستان‌کوتاه، مخاطب مجال این را ندارد که تا نصف داستان بنشیند تا بفهمد هدف شخصیت‌های داستان چیست. شما باید زودتر مخاطب را به تور بیاندازید. راهِ به تور انداختن مخاطب، فاش کردن هدفِ شخصیتِ اصلیِ داستان است‌.
نکته بعد این است که شخصیت اصلی داستان شما تا یک سوم پایانی، ژاکت است، اما در یک سوم آخر داستان، دیگر خبری از او نیست. در واقع گلی جای ژاکت را در یک سوم پایانی می‌گیرد. ما باید با همان شخصیت به داستان‌مان پایان دهیم که قصه او را در ابتدا شروع کرده‌ایم. در مورد شخصیت ها باید بگویم شخصیت‌پردازی هم اتفاق نیافتاده است. در نمونه مشابه، شما داستان اسباب‌بازی‌ها را در نظر بگیرید. در آنجا ما علایق خواسته‌ها و ناراحتی‌های شخصیت‌ها را می‌فهمیم. اما شخصیت‌های داستان شما چندان عمیق نیستند. جانشان به خطر نمی‌افتد. تنفر ندارند. حتی بدمن خبیثی را هم در داستان نداریم. شما باید در خلق داستان‌تان بیشتر دقت می‌کردید.
امیدوارم در داستان‌های بعدی‌تان این موارد را رعایت کنید تا شاهد داستان‌های بهتری از شما باشیم. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
مریم دوست‌محمدیان » 2 روز پیش
سلام و احترام ممنون از نقد ارزشمندتون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت