عشاق در باتلاق




عنوان داستان : نقاب
نویسنده داستان : زهرا محبوبی

چیزی این میان درست نبود...
دخترک سیاه‌پوشی که مقابلش ایستاده بود، شباهتی با آنکه قبل‌ترها میشناخت نداشت. صورتش را به سختی زیر آن‌ آرایش غلیظ تشخیص داد. لباس‌هایش هم با همیشه فرق داشت؛ دیگر از آن نجابت و حیای دل‌نشین درظاهرش خبری نبود. آبشار طلایی موهایی که روی شانه‌هایش رها شده بود و جای آن فرفری های به‌رنگ شب را گرفته بود؛ سینه‌ریز ظریفی که روی سینه بلورینش خودنمایی میکرد و جلوه بیشتری به آن میداد؛ و پیراهن مشکی کوتاهی که تضاد زیبایی با پوست سفیدش ایجاد کرده بود.
حتی در عمق چشمانش هم خبری از "او" نبود. سیاهی همه وجودش را گرفته بود.
لبخند سردی به‌رویش پاشید و او را به داخل دعوت کرد. از سردی نگاهش، صدایش و حتی دستانش، دلش لرزید. چه بر سر این دختر آمده بود. این "او"ی جدید را نمی‌شناخت؛ علاقه‌ای هم به آشنایی نداشت. دلش برای آن دخترک شیطان و پرانرژی قدیم تنگ شده بود؛ همان که باحرفهایش تمام فکر وخیال‌هایش را فراموش میکرد؛ کنارش از صمیم قلب میخندید و دوباره بچه میشد. اصلا به هوای همین چیزها بود که بعد از سالها دوباره سراغش را گرفته بود و به‌هرسختی که بود پیدایش کرده بود.
مقابلش نشست، پاهای برهنه‌ و خوش‌تراشش را روی‌هم انداخت و با همان لبخند سرد و نفرت‌انگیز به چشمانش خیره شد. اجازه داد در خاطرات گذشته غرق شود، مقایسه کند و حیرت کند از این همه تغییر‌. برخلاف همیشه که شروع‌کننده صحبت بود، این‌بار انگار قصد شکستن این سکوت را نداشت. کِی یاد گرفته بود این‌ همه خویشتن‌داری را؟؟؟
همان شیوه قدیمی را در پیش گرفت. نگاهی گیرا و بُرنده و صدایی که تحکم در آن موج میزد. مستقیم نگاهش کرد و مخاطب قرارش داد: چند وقت نبودم، .... شدی! پوزخندی گوشه لبش جا گرفت؛ هیچ تغییری نکرده بود.
می‌توانست آن دخترک موفرفری با پیراهن چین‌دار صورتی را با شکلاتی در گوشه لُپش تصور کند که بعد از شنیدن این جمله چگونه لب برمی‌چیند، چشمانش خیس میشود، دستان لرزانش را درهم قلاب میکند و با سری فرو افتاده درصدد توجیه و عذرخواهی بر‌می‌آید. لبخند تلخی به تصوراتش زد؛ "او" که دیگر اینجا نبود که بخواهد بترسد و از خود ضعف نشان دهد. خیلی وقت بود که مرده بود؛ یعنی خودش با همین دست‌ها خفه‌اش کرده بود و بعدهم در حیاط خانه قدیمی‌شان، پای همان بید مجنونِ محبوبش دفنش کرده بود.
برخلاف تصورش، با همان نگاه خیره در چشمانش پاسخ داد: اینجوری رو بیشتر می‌پسندم! و لبخندی که سردیش عمیقتر شد. جا خورد... باوجود همه تغییرات بازهم انتظار چنین پاسخی را نداشت. عجیب دلش همان دخترک مظلوم و خجالتی را میخواست که با دیدنش لُپ‌هایش گل می‌انداخت و دست‌وپایش را گم میکرد. به تلاشش برای بیرون کشیدن روح دخترکش از کالبد این ملکه یخی ادامه داد. حرفهایش نیش‌دار تر شدند، زخم زد، کنایه زد و در پسِ هر واکنش، به‌دنبال نشانی از "او" بود. اما دختر روبرویش، خونسردتر از همیشه و با اعتماد به‌نفسی که تا به‌ امروز در وجودش ندیده بود، پاسخ تک‌تک حرفهایش را میداد. بدون آنکه ذره‌ای تغییر در حالت صورتش ایجاد شود؛ همچنان لبخند میزد. کلافه‌تر از قبل صدایش را بالا برد و این بار بدون نیش‌وکنایه مستقیماً سراغ دخترکش را گرفت: چه بلایی سرت اومده؟ چه بلایی سرش آوردی؟! دختر راضی از اینکه بالاخره به قسمت مورد علاقه‌اش رسیده‌‌اند، ابرو بالا انداخت و با بی‌خیالی گفت: کُشتمش! مات ماند. باورش نمیشد توانسته باشد این کار را با دخترکش بکند. خشمگین غرید: چطور تونستی؟؟؟ پوزخندی گوشه لبش نشاند: تو انگیزه لازم رو بهم دادی!!! چشمانش سردتر و سیاه‌تر از قبل شد: حق با تو بود! کسی مثل اون، حق زندگی کردن تو این دنیا و دل‌بستن به آدمهای خاکستریش رو نداشت! اون برای اینجا زندگی کردن زیادی ضعیف بود. تو قوی بودی و اون ضعیف‌ترین بود درمقابلت؛ خودش عاشق این ضعف بود. اما من...من حالم بهم میخورد از اینکه انقدر درمقابلت بی‌اختیار بود. از اینکه انقدر راحت باهاش بازی میکردی و اون حتی صداشم در نمیومد؛ از اینکه حرفها و کاراتو واسه خودش توجیه میکرد و باز مثل قبل دوستت داشت. از اینکه تا لحظه آخر هم خوبی‌هاتو میدید و بعد ازینکه اون‌طور بیرحمانه ولش کردی بازم از نقطه‌های رنگی و روشن ته قلبت برام میگفت و چشماش برق میزد. از اینکه هنوزم امید داشت که دلت براش تنگ بشه، برگردی پیشش و محکم بغلت کنه. من از همه اینها حالم بهم میخورد؛ از این همه ضعف متنفر بودم، لعنتی؛ بفهم!!! صدایش بالا رفته بود. چشمهایش را بست، نفس عمیق کوتاهی کشید و خیلی زود دوباره به خودش مسلط شد: اون نیست؛ خیلی وقته که کسی ندیدتش. بهتره بیشتر از این خودتو خسته نکنی؛ فراموشش کن! باورش نمیشد که دخترک مهربان و شیرین‌زبانش را برای همیشه از دست داده است. درست است که گاهی لوس‌بازی ها و شیطنت‌هایش کلافه‌اش میکرد، گاهی حوصله حرفها و خیالپردازی‌های دخترانه‌اش را نداشت و گاهی نیز از ابراز‌علاقه های بیش‌از حدش عصبانی میشد؛ اما باوجود همه اینها دوستش داشت. بارها به خودش هم گفته بود که چقدر برایش شیرین است و از او خواسته بود که همیشه همینطور کودک بماند. بیشتر از همیشه دلتنگش بود. خودش رهایش کرده بود و این ملکه یخی نیز تیر خلاص را به دخترکش زده بود. بی‌صاحب گیرش آورده بود. از هجوم این افکار سردرد گرفته بود؛ نتوانست جلوی خودش را بگیرد؛ با فک منقبض شده از زور خشم و چشمانی به‌خون‌نشسته، ناگهان به سمت دختر ریزنقش مقابلش هجوم برد. دخترک وحشت‌زده دستانش را محافظ سرش قرار داده بود، فریاد میزد و ناسزا میگفت. هیچ کمکی نبود؛ تنها بودند. کم‌کم سد مقاومتش شکست. بعد از سالها اشک از چشمانش جاری شد؛ جیغ و فریادها جای خود را به ناله و التماس دادند و در نهایت این دخترک بود که پاهای مرد را بغل گرفته بود و از او به خودش پناه برده بود. این حالات برایش آشنا بود؛ "او" را به‌خاطرش می‌آورد. دستش را زیر چانه دخترک گذاشت و سرش را بالا آورد. چشمانش دیگر غریبه نبودند
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم دکتر زهرا محبوبی سلام!
از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. نوشته‌ات را با عنوان «نقاب» خواندم. دست شما درد نکند.‌ اگر درست فهمیده باشم مردی پس از سال ها دوری برمی‌گردد تا عشق دوران کودکی و نوجوانی‌اش را ببیند، دختری معصوم، نجیب و خجالتی. اما ناگهان با خانمی روبه‌رو می‌شود که بسیار تغییر کرده است، آرایش غلیظ، لباس تنگ، کوتاه و‌ نامناسب، تغییر لحن و گویش و ... مرد علت این همه تغییر را می پرسد. سراغ دخترک معصوم و بی آلایش سال های دور را می‌گیرد. زن می‌گوید آن دخترک را کشتم از بس ضعیف و پیش تو حقیر بود. آخرش زن پاهای مرد را بغل می‌کند. مرد به چهره زن نگاه می‌کند و در آن چهره همان چشم های آشنا را می‌بینید. یعنی زن را بخشیده و پذیرفته است! خانم محبوبی درست فهمیدم؟
آنچه نوشتید داستان نیست بیشتر به یک گزارش شبیه است، گزارشی سطحی و سانتی مانتالی از یک عشق سطحی‌تر.
اجازه بده یک داستان کوتاه تعریف کنم، داستانی که در سال های دور خوانده‌ام و سایه روشنی از آن در ذهنم مانده است. به جهت شباهتش به نوشته شما، من نقل به مضمون می‌کنم و پیشاپیش از همه کسانی که داستان را خوانده یا شنیده‌اند و بهتر از من به خاطر دارند، عذرخواهی می‌کنم.
داستان چنین است:
یک سرباز آلمانی پس از پایان جنگ دوم جهانی و اتمام دوره اسارتش از زندان متفقین به زادگاه‌اش در آلمان باز می‌گردد. بیش از همه در اشتیاق و آرزوی دیدار نامزدش است، تاکسی‌ای کرایه می‌کند و آدرس منزل نامزدش را می‌دهد. شب است و خیابان ها شلوغ. سرباز با اشتیاق، تشنگی و عشق مردم، ماشین ها، مغازه ها و... را تماشا می‌کند. تاکسی سر چهارراهی پشت چراغ قرمز می‌ایستد، زنی نیمه برهنه که زیر تیر چراغ برق ایستاده بود با دیدن مسافر که این چنین گیج و بیخود از خود به تماشاست، به امید شکار مشتری، به کهنه سرباز نزدیک می‌شود. سرش را از پنجره ماشین داخل می‌کند و به سرباز می‌گوید: «هی جونی آتیش داری؟»
کهنه سرباز صدا را به وضوح می‌شناسد.
همین! داستان تمام می‌شود. می‌بینید چه داستان با شکوه، تلخ و تأثیرگذاری است. می‌بینید چگونه نویسنده بی‌آنکه بگوید دختر چه سر و وضعی دارد، شغلش چیست، چرا به این جا رسیده، همه را در موجزترین شکل ممکن و در شکلی به شدت غیرمستقیم به ما نشان می‌دهد.
صحنه و آدم ها را به نمایش می‌گذارد تا ما خودمان ببینیم، راز و رمزش را کشف کنیم و به قضاوت بنشینیم. این داستان است.
شما فقط می‌گویید، آنهم با زبان و نثری احساساتی، شما به جای برانگیختن احساسات خواننده، خودتان احساساتی شده‌اید، فقط می‌گویید، هیچ نشان نمی‌دهید. کلی اطلاعات مستقیم می‌دهید اما با همه این اطلاعات غیر لازم هنوز دست خواننده خالی است، نمی‌تواند بفهمد رابطه این زن و مرد در گذشته چگونه‌ بوده، در کودکی عاشق هم بودند یا در نوجوانی یا جوانی، مرد کجا رفته، چرا، چند سال، دختر در این سالها چه می کرده، چرا ازدواج نکرده است، چرا اینقدر تغییر کرده است، چرا.... این پایان‌بندی باسمه‌ای غیر قابل تصوری است؟
می‌بینید چقدر پرسش بی پاسخ گذاشته‌اید؟ به این می‌گویند پیرنگ.
در نوشته شما دو آدم هستند که فاصله بسیار زیادی تا شخصیت داستانی شدن دارند. بیشتر شبیه کارتن هستند، تک بعدی و بی‌عمق و بی‌روح. مثل نقاشی.
قاعدتاً این دو بعد از این همه سال دوری باید حرف های زیادی برای گفتن داشته باشند. دیالوگ های جاندار، کوبنده و جذاب، اما دریغ از یک دیالوگ ساده.
دخترم نوشتن داستان خوب، نویسنده مطرح شدن، بی‌نهایت دشوار است. باور بفرمایید از گرفتن هر نوع مدرک آکادمیکی سخت‌تراست.
اگر واقعاً می‌خواهید نویسنده شوید، سخت مطالعه کنید، آموزش ببینید، به صورت افراطی داستان بخوانید و بنویسید و بنویسید.
ما منتظر آثار بهترتان هستیم. موفق باشید.
یا علی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت