فاصله‌ی خواننده و شخصیت را کم کنید




عنوان داستان : دختری زیر باران
نویسنده داستان : زهرا محبوبی

دخترک ترسیده و مضطرب به دور خودش میچرخید. اصلا نمیدونست که چطور از اینجا سر درآورده. آخرین چیزی که به یاد میاورد چشمهای مشکی مهربون و پراحساسی بود که تو چشمهاش قفل شده بود و آغوش گرمی که تا لحظه آخر قبل از خواب حسش کرده بود. هرچی بیشتر فکر میکرد کمتر به‌خاطر می‌آورد که چه اتفاقی باعث شده تنها اینجا رها بشه. کاری نکرده بود که مستحق این تنبیه و جدایی باشه. انقدر ضعیف و شکننده بود که برای چند ساعت هم تو این شهر شلوغ و بی‌در و پیکر وسط این همه گرگ بی‌رحم دووم نمیاورد. هرچی بیشتر میگذشت، شرایطی که توش قرار داشت و آینده پیشِ روش براش روشنتر میشد. دیگه اشکهاش دست خودش نبود. چیزی بجز تاریکی نمیدید و این حسابی ترسونده بودش. یه گوشه دنج تو یه کوچه خلوت پیدا کرد. کنار پیاده‌رو نشست و زانوهاشو تو بغلش جمع کرد.
سرشو روی زانوهاش گذاشته بود و ظاهرا به رفت و آمد آدمها نگاه میکرد. اما حواسش پی روزهای خوش گذشته بود. روزهایی که انقدر شیرین و رنگی بودن که به سرعت برق گذشتن و اون اصلا گذرشون رو حس نکرد. وقتهایی که انقدر خوشحال بود که صدای خنده‌هاش اطرافیانم به خنده وا میداشت. روزهایی که بزرگترین غصه و ناراحتیش این بود که قصه قبل از خوابش از قلم افتاده. حواسش به اشکهایی که بی‌اجازه صورتش رو خیس کرده بودن نبود. آدمهایی که از کنارش رد میشدن با ترحم و تعجب نگاهش میکردن. شنیدن دلسوزی‌های الکی، کنایه‌ها و متلک‌های آدم‌های بی‌رحمی که از کنارش میگذشتن، از دنیای قشنگ ذهنش بیرون میکشیدش و با کوبیدن واقعیت زندگی فعلیش تو صورتش، حالش رو بدتر میکرد. باورش نمیشد که چطور تونسته اون رو با همین وضع، تنها تو همچین جایی رها کنه. مگه دوستش نداشت؟ مگه دخترش نبود؟ زیرلب با خودش جواب داد: "چرا...خودش همیشه میگفت که دوستم داره، که دخترشم." پس چرا ولش کرده بود؟ دیگه جوابی نداشت که بده و بازهم تنها جوابش اشکهایی بودن که حداقل برای چندثانیه نمیذاشتن ببینه که کجاست. چشمهاش کم‌کم خسته و خشک شدن‌. همونطور که نشسته بود، خوابش برد. وقتی چشمهاشو باز کرد تقریبا شب شده بود. رعد و برق میزد و آسمون آماده باریدن بودن. با شنیدن صدای رعد و برق یه چیزی تو دلش فرو ریخت و دوباره چشمهاش خیس شد. "اونکه میدونه من از رعد و برق میترسم
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم زهرا محبوبی عزیز، سلام. چهار سال است که داستان می‌نویسید. این خبر خوبی است. امیدوارم در این راه مصمم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
«دختری زیر باران» داستان دخترکی است که وقتی چشم باز می‌کند جایی میان خیابان‌های شلوغ شهر رها شده. ترسیده و مضطرب است. می‌داند در این موقعیتی که در آن گیر افتاده، دوام نمی‌آورد. پدر یا مادر او را رها کرده‌اند و رفته‌اند و او میان کوچه‌ای نشسته و زانوی غم به بغل گرفته. شما به عنوان کسی که چهار سال است داستان می‌نویسید خودتان این متن را چطور ارزیابی می‌کنید؟ شما بهتر از من می‌دانید که بعضی داستان‌ها می‌طلبند که رابطه‌ی علت و معلولی در آن‌ها رعایت شود. دلیل اتفاقات به خواننده گفته شود تا او بتواند با شخصیت داستان احساس نزدیکی کند و با روایت راوی همراه شود. دخترکی بی دلیل در شهر رها شده. از طرف پدر یا مادر؟ چرا؟ چرا کسی باید دخترکش را در شهر رها کند؟ شاید بگویید چنین اتفاقاتی در جهان واقع می‌افتد. البته که همان اتفاقات هم پیشینه‌ای دارند که منجر به چنین پایانی می‌شوند. وقتی شما هیچ چیزی از دخترک، زندگی قبلی‌اش، دلیل رها شدنش نمی‌گویید، چطور توقع دارید خواننده با او احساس نزدیکی کند؟ فاصله‌ای که بین خواننده و شخصیت است باید کم شود و این کم کردن جز با گفتن از زندگی دخترک اتفاق نمی‌افتد.
در تمام طول داستان راوی می‌گوید، می‌گوید، می‌گوید. حتما بارها و بارها این شعار معروف را شنیده‌اید و خوانده‌اید: «نگو. نشان بده!» به جای این همه گفتن از ترس، دلهره، تاریکی، رعد و برق، تنهایی، مزاحمت عابران و چیزهای دیگر یکی دو موقعیت را به خواننده نشان دهید. عابری که مزاحم دخترک می‌شود، مردمی که به او بد نگاه می‌کنند یا بی‌توجه‌اند، دویدنش از این خیابان به آن خیابان برای پیدا کردن پدر یا مادرش. این داستان می‌طلبد که رنگ داشته باشد، صدا داشته باشد. صدای ترمز ماشین‌ها بیاید و راننده‌ای که به او دشنام می‌دهد، صدای مشمئزکننده ی مردی که دنبالش افتاده و دخترک را ترسانده. شهر را نشان دهید که با همه‌ی مغازه‌های زیبایش، چراغ‌های رنگی خیابان‌هایش برای دخترک جای ناامنی است. بین این نشان دادن‌ها به گذشته فلش بک بزنید و با بهانه و بی بهانه به خواننده اطلاعات بدهید. اجازه دهید فاصله‌ خواننده با دخترک کم شود. به او نزدیک شود تا احساساتش درگیر روایت و داستان دخترک شود. تنها در این صورت است که خوانده تحت‌تأثیر داستان «دختری زیر باران» قرار می‌گیرد.
خانم محبوبی عزیز، این داستان را برای مدتی کنار بگذارید. در موقعیتی مناسب به سراغش بروید. آن را چند بار بخوانید. اطمینان دارم که اشکالات متن را بخوبی می‌بینید. در بازنویسی صبور باشید. این داستان شایستگی آن را دارد که در موقعیت بهتری قرار بگیرد. با برطرف کردن نقص‌هایش این فرصت را برای داستان‌تان فراهم کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت