فریب‌خوردگی یا غافلگیری؟




عنوان داستان : به گورستان
نویسنده داستان : رستار افسری

گفتند اردوان مرد. گفتند غروب به خاک می‌سپارندش. گفتند برای خاکسپاری به گورستان بیا.
جلوی آینه ایستاده بودم. پیراهن سفید تنم بود. ریشم از همیشه مرتب‌تر و موهایم از همیشه کوتاه‌تر بود. تنها دوستم برای همیشه رفته بود، به ابدیت، به تاریکی. بدون آنکه کار نیمه‌تمامش را تمام کرده باشد. کاری که همیشه می‌خواست انجام دهد اما شهامت انجام آن را نداشت. باید پیش از به خاک سپردنش کار نیمه‌تمامش را تمام می‌کردم. چهره‌اش جلوی چشمانم می‌رفت و می‌آمد. آنوقت که به مهشید زل زده بود. زل زده بود و چیزی نمی‌گفت. فقط تماشا می‌کرد که چطور با عروسک پارچه‌ای قرمز مخملش بازی می‌کند و می‌خندد. با عروسکش حرف می‌زند و حتی قلقلکش می‌دهد. اردوان حس کرد آن عروسک پارچه‌ای هم، که مهشید آن را پریژه صدا می‌زد، در آغوش مهشید می‌خندد. خنده‌ای آنچنان گرم که اردوان کنار دیوار یخ کرد. چنان گرم که عقربک ثانیه گرد ساعت دیواری از حرکت بازماند. اردوان با چشم‌های خودش دید که عقربک ایستاد و حرکت نکرد. اردوان میان یخ‌زدگیش از ته گلو چیزی شبیه ناله‌ای خفه گفت: «قایم باشک؟» و صدایش میان خنده‌های دخترانه گم شد و به هیچ گوشی نرسید. اردوان صدای دورگه‌اش را کش داد: «قایم باشک؟» صدای خنده قطع شد و چشم‌های سیاه دخترانه‌ی مهشید ابتدا به چشمان بی‌حالت اردوان و بعد به پای اردوان خیره شد. پایی که مهشید از وقتی یادش می‌آمد کوچکتر از آن یکی بود. و راضی شد که با اردوان قایم باشک بازی کند. گفت: «باش» اردوان گفت: «چشم بذار» مهشید عروسکش را آرام کنار سماور مادربزرگ که زوزه می‌کشید نشاند و بعد رو به دیوار و زیر ساعت دیواری و پشت به اردوان شروع کرد به شمردن. اردوان دید که عقربک‌ ساعت حرکت کردن را از سر گرفت و با شمردن مهشید هم صدا شد: «ده تیک، بیس تاک، سی تیک، چل تاک...»

از خانه بیرون آمدم. کوچه پر از آفتاب بود. توپ راه‌راه قرمز و سفیدی از کنار پایم قل خورد و رد شد. توپ به سمت بچه‌ها می‌رفت. بچه‌ها داد می‌زدند. کوچه از صدای آن‌ها پر شد. شاهرخ که همیشه سر زانوانش پارگی داشت، با رگ‌های برافروخته سر سامان داد می‌زد که به موقع به او پاس نداده بود. سامان سر لهراسب داد می‌زد و او را خیکی خطاب می‌کرد و گل خوردن را گردن لهراسب می‌انداخت. و لهراسب رو به اردوان داد می‌زد: «چلاق، توپ رفت بدو بیارش». و همه رو به اردوان داد می‌زدند: «چلاق، توپ رفت بدو بیارش» اردوان که بیخ دیوار غرق در رویا بود به خودش می‌آمد و چیزی بین دویدن و راه رفتن می‌رفت و توپ را که توی جدول افتاده بود می‌آورد و به بچه‌ها می‌داد و دوباره بیخ دیوار محو تماشا و غرق در رویا می‌شد.
کوچه را جا گذاشتم و وارد خیابان شدم. همان خیابانی که اردوان هرروز لنگ‌لنگان عرض و طولش را طی می‌کرد و سفارشات مادربزرگش را می‌خرید و به خانه می‌برد. صدای کر کننده اتومبیل‌ها گوش فلک را کر کرده بود. صدای بوق‌‌شان با صدای تیک تاک توی سرم قاطی می‌شد. انگار آدم‌ها تصمیم داشتند تا ابد صدای بوق بشنوند. خیابان که تمام شد هنوز آفتاب گرم بود و این یعنی تا غروب وقت زیادی مانده بود. خیابان را با تمام اتومبیل‌ها و صدای گوش‌خراششان، پشت سر گذاشتم. کمی جلوتر بوق‌زدن‌ها آهنگین شده‌بود. چیزی مثل یک موسیقی بود و از ضرب‌آهنگی پیروی می‌کرد که گوشم را نوازش می‌داد. یک موسیقی که انگار پوستم را لمس می‌کرد و دستم را فشار می‌داد و من را به دنبال خودش لای درخت‌های بلندی به این سو و آن سو می‌کشید.
پاهایم به دنبال صدا لای گل‌های سفید و صورتی پایین می‌آمدند. داشتم می‌دویدم. مثل کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته باشد از دویدن لذت می‌بردم. به صدای موسیقی نزدیک‌تر شده بودم اما هنوز نوازنده را نمی‌دیدم. خیابان‌ها تمام شده بودند و من درخت می‌دیدم و گل‌های صورتی و سفیدی که پژمرده بودند اما انقدر زیاد بودند که همه‌جا را تا انتهای خط افق سفید و صورتی می‌دیدم. می‌رفتم و به دنبال صدا سرم را می‌چرخاندم و نگاهم را از تنه درختی به تنه دیگر می‌دواندم. تا اینکه او را دیدم. دختری پای درخت بلندی نشسته بود و به‌نظر داشت ویولن می‌زد. باریکه‌ی نوری از لای درخت‌ها رد می‌شد و چهره‌اش را روشن می‌کرد. من ایستادم و گوش دادم. آرامم می‌کرد، چنانکه خودم و جایی را که در آن بودم فراموش کردم. به احساسی که از وجودش به آرشه می‌فرستاد و روی سیم‌ها پیاده می‌کرد هم نگاه می‌کردم و هم گوش می‌دادم. بعد از نواختن دست کشید. انگار متوجه حضور من شده باشد. ویولن را درون کیفش گذاشت. من به خودم جرأت دادم و جلو رفتم و سلام کردم. دختر از جایش بلند شد لبه دامن سفیدش را گرفت و زانوانش را به احترام کمی خم کرد. بعد کنار هم زیر سایه همان درخت نشستیم. تنها اسمی که در یادم بود اردوان بود بنابراین اینطور خودم را معرفی کردم: «من تنها دوست اردوانم.» او هم چنین گفت: «من هم "اودت" هستم.» اودت مثل گل‌های اول بهار تر و تازه بود. یک جفت چشم خمار به رنگ آسمان داشت و یک دسته زلف‌های بورش از لای کلاه لبه پهنی که بر سر داشت روی گونه‌ی سفیدش آویزان بود.
گفتم: «صدای سازتون تا اون ور جنگل هم به گوش می‌رسید. دنبال صدا رو گرفتم و آخر شما رو پای این درخت پیدا کردم. شما خیلی زیبا ساز می‌زنید» گفت: «ممنون از بیان حستون» پرسیدم: «اهل کجا هستین؟» گفت: «من از دریا میام، شمال فرانسه، از تنگه‌ی دووِر، دارم به گورستان می‌رم» شاید اگر مقصد خودم گورستان نبود از حرف او تعجب می‌کردم. او پرسید: «شما باید هم‌وطن جمشید باشید!» پرسیدم: «جمشید؟!» گفت: «کسی بود که من او را دوست می‌داشتم اما همه چی هیچوقت آنطوری که ما می‌خواهیم پیش نمی‌رود. انگار قرار نیست هیچ انسانی همیشه از ته دل خوشحال باشد و احساس خوشبختی کند. همیشه یک جای کار اشکال دارد» صدای دختر طنین زیبایی داشت که دوست داشتم وسط آن جنگل و تا صبح به صدایش گوش بدهم. صدای غمگینی که مرا به گونه‌ای سرحال می‌آورد. گفتم: «من جمشید را نمی‌شناسم و گمان نمی‌کنم هرگز او را دیده باشم» دختر نیم‌رخ ظریف و رنگ پریده‌اش را به نشان تاسف تکان داد. بعد از توی جیبش آینه‌ی جیبیِ کوچک و رنگ و رو رفته‌ای درآورد و در دستش گرفت و گفت: «باید پیش از آنکه به گورستان برسم آن را به جمشید پس بدهم. این آینه بدبختی می‌آورد. دست‌کم برای من بدبختی بار آورده.» آینه‌ی دایره‌ای از میان ترک برداشته بود و صورت دختر را دو نیم نشان می‌داد. همانطور که خودش را در آینه تماشا می‌کرد پرسید: «شما باور ندارید که آینه‌ی شکسته بدبختی می‌آورد؟» چون حس کردم با تمام وجود به شومی آینه‌ی شکسته باور دارد گفتم: «چرا، حتما بدبختی می‌آورد» گفت: «خوبه که شما هم باور دارید اما جمشید باور نداشت و به خاطر همین، من را خرافات‌پرست می‌دانست.»
اودت که انگار متوجه شده باشد دیرش شده است، بلند شد و کمی دامن سفیدش را تکاند. آینه‌ی شکسته را با احتیاط درون جیب کت سفیدش گذاشت. کیفش را برداشت و دستش را که دستکش سفید پوشیده بود به نشان خداحافظی برایم تکان داد و رفت. کمی جلوتر برگشت رو به من و گفت: «اگر یک روز در جایی جمشید رو دیدید به او بگویید اگر با دختر دیگری آشنا شده است و دوستش دارد حتما بگوید، به آن دختر بگوید که دوستش دارد، چون ممکن است باز هم دیر شود» بعد برگشت و رفت. خواستم بپرسم به کدام گورستان می‌رود اما او میان درخت‌ها و گل‌های پژمرده ناپدید شده بود. او که رفت، چیزی شبیه تیک‌تاک ساعت در سرم متوقف شد و تبدیل به سکوتی آزاردهنده شد. یکباره حس کردم با این دختر در جایی که نمی‌شناختم و در زمانی که نمی‌دانستم کی بود قدم زده‌ام اما بیشتر شبیه یک حس بود که با صدای گوش‌خراشی این حس در لای همان درخت‌ها و گل‌های سفید و صورتی گم شد. صدا صدای برخورد جسمی بزرگ به سخره یا کوه بود. بعد بوی خوب درخت‌ها و گل‌های جنگلی از بین رفت و بوی بنزین به دماغم خورد. جلو رفتم. به جایی رسیدم که درخت‌ها تمام می‌شدند و دیگر خبری از گل‌های سفید و صورتی نبود. پا در یک جاده‌ی پر پیچ و خم گذاشته بودم. آنطرف‌تر کنار تپه‌ای دود از زمین بلند می‌شد و به آسمان می‌رفت. جلوتر رفتم. پسری هفت ساله کنار خودرویی که به تپه خورده بود چمباتمه نشسته، داشت گریه می‌کرد. طوری که من هم دوست داشتم با او گریه کنم. دوست داشتم در آغوشش بگیرم. سر پدرش افتاده بود روی فرمان اتومبیل و مرده بود. سر مادرش از شیشه بغل صندلی کنار راننده به بیرون تقریبا آویزان شده بود. شیشه‌ی جلویی شکسته شده و بخش زیادی از آن به رنگ خون درآمده بود. دختر سه ساله‌ای در صندلی عقب سرش روی سینه مادرش بود. مادری که چشمش را بسته و نفس کشیدن از یادش رفته بود. دختر عروسک پارچه‌ای قرمز مخملش را محکم در آغوش گرفته بود و بلند گریه می‌کرد. در این حادثه او و پسرخاله و عروسکش زنده مانده بودند. سرم تیر کشید. میان صدای گریه‌ی بچه‌ها چیزی توی سرم شروع به تیک تاک کرد.
«پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد، بیام؟...» سماور جیغ‌کشان خطی کج و کوله از بخار درست می‌کرد. ساعت تیک تاک می‌کرد. اردوان داد زد: «نه، بازم بشمار» و مهشید باز شروع کرد به شماردن. اردوان زل زده بود به پریژه که دیگر نمی‌خندید و فقط با نگاه نگرانش به مهشید زل زده بود. اردوان نیم‌نگاهی هم به مهشید داشت که رو به دیوار چشم گذاشته بود و می‌شمارد و سوت غمناک سماور که انگار درد می‌کشید.

«نیمی از یک مترسک با نیمی از یک بدن با هم پیوند خوردند تا پیکر من شدند، کلاغ‌ها هر روز از نیمی از من می‌ترسند و لاشخورها شب روی نیمه دیگه می‌رقصند... »
صدایی از دور داشت این ترانه را می‌خواند. بعد نزدیک می‌شد. چقدر اردوان این آهنگ را دوست داشت و به ویژه این اواخر آن را گوش می‌داد. صاحب صدا که نزدیک آمد متوجه شدم قد متوسطی دارد. نیمه‌ی راست بدنش با کهنه‌پارچه‌هایی پوشیده شده بود. نیمه چپش پیراهن و شلوار سفید پوشیده بود. سلام کردم. نیمه‌ی راست صورتش از تنه‌ی یک درخت درست شده بود و با مایعی شبیه به موم به نیمه‌ی چپ صورت که شبیه انسان بود جوش خورده بود. حتی چشم راستش یک دکمه درشت سیاه پلاستیکی بود که چهار سوراخ داشت. او هم سلام کرد. دستش را که برای سلام کردن می‌گرفتم متوجه شدم دستش از چوب است و تنها از آرنج خم می‌شود. اما آن یکی دستش مثل دست من از پوست و استخوان بود. یک صدای ساده و مردانه داشت. خودم را تنها دوست اردوان معرفی کردم. او چیزی نگفت فقط سرد نگاه می‌کرد. حتی چشم چپش که یک چشم معمولی بود مثل چشم دکمه‌ای سرد و بی‌حالت بود. انگار حواسش جای دیگر مشغول کند و کاو باشد. فکر کردم اگر چیزی نگویم او تا غروب حرفی نمی‌زند و یا می‌گذارد می‌رود. پرسیدم: «کجا می‌روید؟» گفت: «به وضوح» پرسیدم: «وضوح؟! باید جای جالبی باشد» گفت: «از مه بهتره» پرسیدم: «مه؟» گفت: «آره از آنجا می‌آیم» این را گفت و ساکت شد. انگار عادت داشت کوتاه جواب بدهد. گفتم: «خیلی دوست دارم بدانم مه چطور جایی است؟» گفت: «جایی که نمی‌شود آنجا ماند» پرسیدم: «چرا نمی‌شود؟» گفت: «مردم در آنجا دیدنی‌ها را نمی‌بینند.» گفتم: «خب جایی که مه‌آلود باشد حتما نمی‌شود همه چیز را به خوبی دید.» او گفت: «آنجا همه چیز به خوبی دیده می‌شد. هیچ گرد و غبار و یا مه‌ی نبود که جلوی دید مزرعه‌داران را بگیرد. این نگاه آن‌ها بود که در مقابل دیدنی‌ها مقاومت می‌کرد» پرسیدم: «مزرعه‌داران؟!» گفت: «بله. اهالیِ مه مزرعه‌هایی داشتند که پر از گندم بود. گندم‌ها زیر نور آفتاب می‌درخشیدند و مزرعه‌داران از نگاه کردن به گندم‌هایشان لذت می‌بردند.» پرسیدم: «پس تو هم یکی از این مزرعه‌داران بودی؟» گفت: «نه، من برای یکی از آن‌ها کار می‌کردم. من حامی گندم‌های او بودم» آدم نیمه‌مترسکی که نگاه پرسشگر من را دید ادامه داد: «اون یه دختر بود که توی یک کلبه چوبی درست وسط مزرعه‌ش زندگی می‌کرد. مزرعه‌ش خیلی بزرگ بود. گندم‌های طلایی‌اش حتی تپه‌های اطراف را پوشانده بودند. دختر روزی چند بار پنجره‌اش را باز می‌کرد و به گندم‌هایش نگاه می‌کرد. می‌شد لذت رو توی چشم‌هاش دید که با ولع خاصی این کار را می‌کرد.» گفتم: «آدم‌ها از تماشای داشته‌هاشون لذت می‌برند. این طبیعیه.» او گفت: «بله این طبیعیه، اما بین اون همه گندم طلایی یک گل هم بود. یک رز صورتی. جای زیادی نمی‌گرفت. توی یک باغچه‌ی کوچیک رشد کرده بود. باغچه‌ای که فقط اندازه‌ی یک گل رز صورتی فضا داشت. باغچه‌ای که صاحبش من بودم. اون باغچه و گل تنها دارایی من بودند. گل من هر روز بزرگتر و تازه‌تر می‌شد. بخاطر اینکه هر روز بهش رسیدگی می‌کردم.» آدم نیمه‌مترسکی اینطور ادامه داد: «اما دوست داشتم اون دختر هم گل من رو ببینه و زیباییش رو آفرین بگه. اما اون فقط گندم‌های خودش رو می‌دید. انگار که این گل هیچ‌وقت وجود نداشته» بعد گفت: «من حامی گندم‌های اون بودم. هیچ کلاغی اجازه نگاه کردن به اون گندم‌هارو نداشت. من بهترین مترسک اون مزارع بودم اما اون حتی به گل من نگاه نکرد.» مرد نیمه مترسکی از توی جیبش یک گل سیاه بیرون آورد. پرسیدم: «رز مشکی؟» گفت: «این همون رز صورتیه. حالا سیاه شده. دیگه زنده نیست. اما از بقیه مترسک‌ها شنیدم توی وضوح به جای مزرعه‌ی گندم باغچه‌های پر از گل وجود داره. حتی شنیده‌ام آنجا گل‌های مرده هم می‌شه کاشت. اینطوری دوباره زنده می‌شن. می‌رم که جسد رز مشکی رو اونجا توی یه باغچه بکارم تا دوباره زنده بشه. دوباره بو و رنگ بگیره و دوباره زیبا بشه.» متوجه شدم بلند شده و دارد می‌رود. کمی جلوتر رو به من برگشت و گفت: «اگه یه روز یه مزرعه‌دار دیدی بهش بگو گل‌ها خیلی از گندم‌ها قشنگ‌ترند. بهش بگو باغچه‌ها از مزرعه‌ها بزرگترند.» من هم ابراز امیدواری کردم رزش دوباره زنده بشه. اما فقط امیدوار بودم. مرد نیمه‌مترسکی دور می‌شد و می‌خواند: « دلم برای اشک، دلم برای خواب، دلم برای سیب، دلم برای آب، دلم برای زن، دلم برای تن، دلم برای من، دلم برای من، دلم بیش از هرچیزی برای خودم تنگه و من برای خودم چقدر دلم تنگه و من سال‌هاست برای خودم دلم چقدر تنگه...»
تیک تاک تیک تاک... اردوان گوشه اتاقش چمباتمه نشسته بود و با دهان نیمه‌باز زل زده بود به ساعت دیواری و تیک تاک سر سام آورش. پای کوچکترش خوابیده تر از آن یکی بود. دستانش را در موهای ژولیده‌اش فرو برده بود و به آهنگی از گوشی موبایلش گوش می‌داد: و من برای خودم چقدر دلم تنگه... صدای سوت سماور توی گوشش جیغ می‌کشید و صدای عقربک ساعت مثل پتک توی سرش می‌کوبید و بوی آلومینیم فسفیدها تمام وجودش را می‌بلعید. «دلم بیش از هرچیزی برای خودم تنگه و من برای خودم چقدر دلم تنگه و من سال‌هاست برای خودم دلم چقدر تنگه...» بعد همه‌ی صداها خاموش شدند. دیگر چیزی نمی‌کوبید. چیزی سوت نمی‌کشید و کسی آواز نمی‌خواند. شیشه روی زمین افتاد و بوی آلومینیم فسفید همه اتاق را پر کرد. اردوان هم از اتاق بیرون رفت بدون آن‌که بداند دیگر نمی‌لنگد.

«ده بیست سه پونزده هزار و شصت و شونزده هرکی می‌گه شونزده نیست هفده هجده نوزده بیست. بیام؟»
بوی نان بربری اردوان را مست کرده بود. مادربزرگ برای خرید بیرون رفته بود. «بیام؟» اردوان فکر می‌کرد بازی که تمام بشود باز مهشید با عروسکش می‌خندند. به چه چیزی می‌خندند؟ چه چیزی خنده دارد؟ «بیام؟» «نه هنوز قایم نشدم. دوباره بشمار»

رنگ‌های نارنجی داشتند خورشید را احاطه می‌کردند. به آن خرابه رسیدم. چند دیوار کاهگلی کوتاه و بلند، کنار تپه‌ای خارج از شهر، سال‌ها بود کسی در آنجا نفس نمی‌کشید. از خودم پرسیدم: «چرا انقدر دور؟!»
وارد خرابه شدم. اینجا جایی بود که یک روز اردوان آن همه خنده را دفن کرد. زمین را کندم. پارچه‌های قرمز و مخمل خودشان را نشان دادند. بعد یک صورت پلاستیکی. خاک‌ها را از روی صورت و نگاهش کنار زدم. نه، دیگر نمی‌خندید. دیگر حتی چشم‌هایش خیره نبودند. دیگر مرده بود. یک عروسک مرده که بوی خاک می‌داد. از خرابه بیرون زدم. نارنجیِ غروب خط افق را پر کرده بود. رفتم. به پشت پنجره‌ی خانه‌ی مهشید رسیدم. اشتباه نیامده بودم. همان بن‌بست بود. بعد از ازدواج خانه‌اش در این بن‌بست بود. نه بوی مادربزرگ، نه بوی بربری و نه صدای سوت سماور، بن‌بستی پر از سکوت بود. حتما مهشید پشت این پنجره پشت این دیوار با آدم‌های دیگر هر روز می‌خندید. اما حتما پریژه را به یاد می‌آورد. حتما در خاطرش بود روزی را که کنار سماورِ مادربزرگ با پریژه چنان می‌خندیدند که اردوان کنار دیوار یخ کرد و حتی عقربک ساعت از حرکت ایستاد. اردوان با چشم‌های خودش دید که عقربک چند دقیقه‌ای از حرکت ایستاده بود.
از پنجره نگاه کردم. یک تخت دونفره با لحافی به رویش، مرتب و تمیز. ساعتی روی میز کنار تخت تیک‌تاک می‌کرد و عکسی دونفره در کنار ساعت. مهشید در آن عکس دستش را روی شانه مردی گذاشته بود و می‌خندید، از ته دل. عروسک پارچه‌ای قرمز مخمل را پشت پنجره گذاشتم. نمی‌دانستم مهشید هیچوقت می‌توانست بازهم پریژه را ببیند یا نه.
«پری خانم حاضر باش، دستمال آبی بردار، پر از گلابی بردار، پر از گلابی بردار، حالا که رسید به صد تا ما می‌زنیم سیصد تا. بیام؟ بیاااااام؟»
بوی نارنجیِ غروب در تمام گورستان پیچیده بود. اطراف گورِ من آدم‌هایی ایستاده بودند که چهره‌شان در سیاهی فرو رفته بود. سایه‌هایی بودند که در تمام عمر در اطرافم نفس می‌کشیدند و حالا نمی‌شناختمشان و حتی تشخیصشان ممکن نبود. باد صدای گریه را از گوشه‌وکنار گورستان برمی‌داشت و به سمت گور من می‌آورد. توی کفنی که کنار گور بود خوابیدم و بعد روی دست عده‌ای بودم و بعد بوی سیاهی همه جا پخش شد. همه جا تاریک شد.

پایان
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای رستار افسری عزیز، سلام. چهار سال است که می‌نویسید و «به گورستان» دومین داستانی است که به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
«به گورستان» شروع خوبی دارد. همان اول ضربه را می‌زند: «اردوان مرد.» راوی می‌گوید برای خاکسپاری باید به گورستان برود. راوی کیست؟ خودش را تنها دوست اردوان معرفی می‌کند. می‌گوید: «اردوان مرده بدون این‌که کار نیمه تمامش را تمام کرده باشد.» گره زده شده و خواننده با راوی همراه می‌شود که بداند کار نیمه تمام اردوان چه بوده که تنها رفیقش می‌خواهد آن را انجام دهد؟ از اولین فلش‌بکی که به گذشته زده می‌شود خواننده به شک می‌افتد. این راوی کیست که حضورش در اتفاقی که از آن می‌گوید حس نمی‌شود ولی حتی از درون اردوان و احساسات او به وضوح به خواننده اطلاعات می‌دهد. در فلش‌بک بعدی که بچه‌ها مشغول بازی هستند باز حضورش احساس نمی‌شود اما مثل دوربینی از فوتبال بازی کردن بچه‌ها و کنار دیوار ایستادن و تماشا کردن اردوان گزارش می‌دهد. فضا کم‌کم سورئال می‌شود. انگار مه‌ای فضای داستان را احاطه می‌کند. چیزهایی شبیه رویا و کابوس اتفاق می‌افتند. راوی عروسک کودکی‌های مهشید را از زیر خاک بیرون می‌کشد و آن را پشت پنجره‌ی خانه‌ی مهشید می‌گذارد. به جای سرسبز و زیبایی می‌رود که دختری زیر درختی نشسته و ویلون می‌زند. با مترسکی مواجه می‌شود که نیم‌اش انسان است و نیم دیگرش مترسک است و ... در آخر به قبرستان می‌رسد. تا رسیدن به قبرستان خواننده هنوز دو به شک است که راوی کیست و چرا این‌قدر به اردوان نزدیک بوده که از تمام رازها و زیر و بم‌های زندگی‌اش خبر داشته؟ راوی کیست که هیچ کنشی در فلش‌بک‌ها ندارد؟ چرا اردوان با او حرف نمی‌زده؟ او را نمی‌دیده؟ چرا خواننده همراهی این دو دوست را نمی‌بیند؟ نمی‌بیند چون راوی همان روح اردوان است.
تنها دوست راوی که در پایان معلوم می‌شود روح اردوان است، در اول داستان تصمیمی گرفت. تصمیم گرفت که کار نیمه تمام اردوان را تمام کند. کار نیمه تمام چه بود؟ اصلا کار نیمه تمامی بود که روح اردوان بخواهد آن را تمام کند؟ اردوان عاشق مهشید بوده اما هرگز به او ابراز عشق نکرده به دلیل ناتوانی جسمی‌اش که در فلش‌بک‌ها به آن اشاره می‌کند. مهشید مرد دیگری را برای زندگی انتخاب کرده و رفته. راوی از کدام کار نیمه تمام حرف می‌زند؟ گذاشتن عروسک کودکی‌های مهشید پشت پنجره‌ی اتاق خوابش تمام کردن کار نیمه تمام است؟ خواننده در پایان کمی احساس فریب‌خوردگی می‌کند. به دو دلیل: اول این‌که راوی در آغاز خودش را تنها دوست اردوان معرفی می‌کند. داستان آغازی کاملا رئال دارد. راوی می‌گوید به او خبر داده‌اند برای خاکسپاری به گورستان برود. توصیف راوی از خودش و موقعیتش جلوی آیینه تصویری کاملا واقعی و ملموس از راوی به خواننده می‌دهد اما در پایان معلوم می‌شود که راوی روح اردوان بوده. دوم این‌که از کار نیمه تمامی می‌گوید و تعلیق ایجاد می‌کند. اما در واقع کار نیمه‌تمامی وجود نداشته.
آقای افسری عزیز، «به گورستان» داستان خوبی است. فلش‌بک‌ها و ارتباط‌شان با اردوان، میزان عشق و علاقه‌اش به مهشید، حضور نمادین مترسک‌ و بازی قایم باشک در داستان و ... همه و همه در شناساندن اردوان به خواننده موفق عمل می‌کند و این شیوه‌ی غیر مستقیم گفتن (حتی در مورد خودکشی اردوان) آن‌هم در فضایی رویاگونه به داستان خوش نشسته. زبان شسته رُفته است و نویسنده در خلق فضا موفق عمل کرده. داستان به قدر کافی کشش و جذابیت دارد تا خواننده با راوی‌اش همراه شود اما به شرط آن‌که در پایان احساس فریب‌خوردگی نکند. اطمینان دارم در بازنویسی می‌توانید با تغییراتی این حس در خواننده را به لذتِ خواندن داستانی خوب با پایانی غافلگیرکننده، تغییر دهید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت