داستان مکان مناسبی برای «نشان» دادنِ بی‌طرفانه وقایع به مخاطب تأمل‌پذیر است




عنوان داستان : شکستن سنگ گور شاعر
نویسنده داستان : مصطفی جعفری خوزانی

آدم باید جن زده باشد که شب چله ای به قبرستان بیاید, ولی آنها آمدند . دنبال من می‌گشتند . دو نفر بودند, صورتشان را نپوشانده بودند, نیازی هم نبود. انگار خاک مرده روی همه پاشیده‌اند. آنها فکر می-کردند تنها هستند. قفل درِ آرامگاه خانوادگی را شکستند و دزدکی آمدند تو . اولی کرامت بود. تو او را چند باری دیده‌ای و سبیلش را هم چرب کرده‌ای , با عنوان عیدی یا چه می‌دانم حق شارژ مقبره . دومی جوان ریشویی بود حدوداً بیست و هفت هشت ساله . دندانهایش تیلیک تیلیک صدا می‌داد. یک کاپشن توسی بهاری تنش بود . سوز سرما را می‌شد از صورت سرخشان حدس زد . برف هم روی کلاه کرامت نشسته بود. کرامت فانوسِ آویخته روی دیوار مقبره را برداشت و تکان تکان داد و وقتی صدای نفت را شنید , فتیله را چرخاند و کبریت کشید . آرامگاه که کمی روشن شد , جوان ریشو من را دید و زودی شناخت و دندان قروچه کرد و لعنت فرستاد و تیشه‌اش را بالا برد تا سنگ قبرم را بشکند .
اصلاًو ابداً قصدم از بازگو کردن این ماجرا , ترساندن تو نیست , هر چند می‌دانم همین که من را در این وضع‌وحال می‌بینی , خودش به اندازه کافی وحشتناک است اما نه وحشتناک‌تر از چیزی که من دیده‌ام و الان می‌خواهم تو را هم ببرم که ببینی , پس لطفاً با من بیا , می‌دانم ترس دارد ولی شاید سوژه اثر آینده‌ات بشود. تو اصولاً شعر را شعار می‌دانی , منولوگی حاصل تفکر جوامع تک صدایی . باشد . باشد . داستانش را بنویس , هر چند من هنوز, مخاطب شهرنشین داستانهای تو را نیافته‌ام ؛ بگذریم , این اختلاف ادبی ما اِلَی‌الابد ادامه دارد . از کرامت می‌گفتم و محسن.
وقتی بالای سرم بود و تیشه اش را برای کوبیدن روی سنگ قبرم پایین می‌آورد , پیشانی نوشتش را خواندم. محسن , سردبیر نشریه دانشجویی ثابت‌قدمان , یکبار تا ترم ششم کشاورزی خوانده است اما وقتی اوضاع منحط رشته‌های علوم انسانی را دیده است , احساس دِین کرده و دوباره کنکور داده و حالا دانشجوی علوم سیاسی است . تا حالا عاشق نشده اما چندین بار خواستگاری رفته است . آخرین بارش که سماجت زیادی هم به خرج داد , خواستگاری دختر امام جماعت مسجد محله‌شان بود , که نشد و حالا خیال می‌کند : دارد دیر می‌شود؛ عزب و معذب است , راه رفتنش روی زمین خدا را هم معصیت می‌داند اما این باعث نمی‌شود از رسالتش لحظه‌ای غافل شود. از چند هفته قبل بر ضد کتابها و اشعار من , مقاله-هایی منتشر کرده بود و وقتی فهمید قرار است, مجمع شاعران نوگرا به مناسبت سالمرگ من , همینجا , دور هم جمع شوند , نیت کرد با شکستن سنگ قبرم , انتقام بی حرمتی‌های یک ملحد در ساحت مقدس ادبیات فارسی را بگیرد.
فریاد !
فریاد !
باز هم تناسخِ تاریخِ پیر
تسلسلِ مسلولِ بی بنیاد
تکرار تیشه و فرهاد؟
آه !
زنهار!
زنهار!
زار می‌زند , زار .
یک روحِ سرگشته ی مظلومِ بی مزار...
هنوز تیشه روی سنگ قبرم ننشسته بود که یک‌هو صدایی آمد . محسن تیشه را انداخت و یا بسم الله گفت و پس رفت . کرامت رفت دم در . از لای در نگاهی انداخت و برزخ شد .
- گورخوابای پدر سگ , دوباره یه ذره برف اومد , عین موش دنبال سوراخ می‌گردن.
محسن نفسی چاق کرد . دستهایش را ها کرد . تیشه را برداشت . روی سنگ قبرم زانو زد . نوشته‌ی روی سنگ را با تمسخر خواند و نیشخندی زد و دستش را بالا برد تا با تیشه سنگ قبرم را خرد کند . کرامت با فریاد آهسته‌ای گفت : هیـیـسـسـس . چیکار می‌کنی مشتی؟ گورخوابا بفهمن درِ بقعه بازه , می‌ریزن تو . عینهو مور و ملخ.
محسن همینطور تیشه به دست بالای سرم مانده بود . چند بار زیر لب ذکر خواند و لعن گفت و غرولند کرد. یک‌هو یاد چیزی افتاد . دست برد سمت جیبش . به در و دیوار نگاه کرد و پوزخند زد . دستش را نگاه کردم. یک اسپری رنگ در دستش بود , همینطور که تکانش می‌داد , به قاب عکسها خیره شد.
چند بار به تو گفتم این عکسهای خانوادگی را از اینجا ببر ؟ من خوب یادم است . شب چهلم بود. مهمان-ها یکی یکی رفتند . تو تنها شدی . آن روزها فکر می‌کردی تنها ترین آدمِ هستی شده‌ای . بدون اینکه لباست را عوض کنی , با همان رخت و ریخت مشکی مجلسی, افتادی روی تخت و چشمت فوراً سنگین شد . من هم از خدا خواسته آمدم توی خوابت . گفتم : عکسها را از روی دیوار آرامگاه بردار. آن عکسها جایش آنجا نیست. اما تو خیال کردی فقط یک خواب آشفته بوده است, لابد از سر دلتنگی و فکر و خیال؛ محل نگذاشتی و عکسها را بر نداشتی. حالا برو نگاه کن . محسن همه‌ی آنها را رنگ کرده است . با اسپری قرمز برای مادر و عمه و مادربزرگت روسری کشیده است . عکسی بود از من و سیمین و غلامحسین و احمد و هوشنگ و فریدون , یادت است؟ بیچاره سیمین کاملاً محو شد . روی عکس من هم ضربدر کشید . روی همه‌ی عکسهای من ضربدر کشید و با هر علامت ضربدر اعلام برائت می‌کرد : خدا لعنتش کنه . بعضی‌ها باقیات الصالحات می‌زارن, بعضی‌ها هم همه چیزشون باقیات المنکراته. مغضوب‌علیهم والظالین اینان, می‌بینی کرامت؟
کرامت گوشش به این حرفها نبود . ناخواسته رفتم توی کله‌اش . همه حواس او به بیرون بود . کی این گورخواب‌ها می‌روند؟ کی این شب صبح می‌شود ؟ کی از قضیه‌ی تخریب مقبره با خبر می‌شوند ؟ آیا برای او درد سر نمی‌شود؟ چه عقلی کرده است از کلید استفاده نکرده و قفل را شکسته ! دیوار حاشا هم که بلند است, اما چقدر ؟ اصلاً می‌ارزید برای چندرغاز عقلش را دست این جوانک بسپارد و آیا پولی که تو و پسرعموها گهگاهی به او می‌دادید تا شب جمعه‌ها برایمان فانوس روشن کند , طیب و طاهر و با برکت‌تر نبود؟ نکند حالا که بقعه درب و داغان می‌شود , این مقرری بی‌مقدار خانواده‌ها قطع شود؟ با خود می-اندیشید: چه خبط و خطایی کرده است شب یلدایی! شر این خیانت , دامن خانواده‌اش را نگیرد ؟ آبرویش برود , نانش را آجر کنند, دختر ته تغاری‌اش را چه کند ؟ یک‌هو لرزه به تنش افتاد . از لای در بیرون را نگاه کرد و بی آنکه بگوید کجا می‌رود, غیبش زد.
محسن ناگهان خود را تنها دید . باید خود را سر گرم کاری می‌کرد . یک خط قرمز از قبر من کشید تــا وسط دیوار درست روبروی در , نوشت: مرگ بر هنرمند مزدورِ ایادیِ ... داشت به ادامه جمله فکر می‌کرد , ایادی طاغوت؟ کفر؟ استکبار؟ جمله را یک بار دیگر خواند و یادش افتاد اصلاً من هنرمند نیستم . از نظر او من هنربند بودم و نه هنرمند . خواست جمله‌اش را ویرایش و "مند" را "بند" کند که پیسسسسس . فقط هوا از اسپری خارج شد . محسن وقتی رنگ اسپری را تمام شده دید , دوباره حواسش به اطراف جلب شد . برایش سئوال بود , چرا کرامت بی‌هوا رفت ؟! اصلاً کجا رفت ؟ به سنگ قبرها نگاه کرد , سنگ قبر پدر بزرگ, سنگ قبر عمه خانم و عموها, چشمش دو دو می‌زد . نمی‌خواست به سنگ قبر من نگاه کند . اما یک نیرویی او را مجبور کرد به سنگ من زُل بزند . لحظه‌ای چشم تو چشم شدیم . به عمق چشمهای گرد شده‌اش نگاه کردم تا شاید او هم من را ببیند. محسن یکه خورد , عقب عقب رفت و روی زمین افتاد . شروع کرد به ذکر گفتن : لا حَولَ وَ لا قوَّهَ إلّا باللهِ العَلِیِّ العَظیم؛ همینطور پشت سر هم ذکر می‌گفت , دندانهایش تیلیک تیلیک صدا می‌داد . ناغافل در باز شد و کرامت با یک دله سیاه پر از چوب , آمد تو .
- دیگه قبر خالی پیدا نمیشه . پدرسگا همه جا لونه کردن . حالا هی لحد می‌شکنن , خاک تو قبرا می‌ریزن و کار ما رو زیاد می‌کنن.
دله را گذاشت روی سنگ قبر من و از نفتِ توی فانوس کمی روی هیزمها ریخت و کبریت کشید , آتش الو گرفت و سایه‌های محسن و کرامت کشیده شدند , با هر زبانه‌ی سرخ و زرد آتش , سایه ها , روی دیوار آرامگاه می‌رقصیدند . محسن خودش را جمع و جور کرد و آمد جلو , دستهایش را به دله نزدیک کرد و گفت : خب زنگ بزن صد و سی و هفت.
- صد و ده ام حریف اینا نمیشه.
- من زیاد کاری ندارم . فقط چندتا تیشه بزنم رو این کفر نویسی‌های سنگ این مرتیکه.
- مشتی! یعنی این بابا اینقدر بی‌دین بوده؟
- کاش فقط خودش بی‌دین بود . گوربه‌گور شده کلی شاگرد و هواخواه داره . گند زده به فرهنگ این مملکت . بُت شده . این که دست منه , تیشه نیست کرامت . این تبرِ بت شکنه .
ناگهان صدای جـیـغ زنی توی قبرستان پیچید , محسن قالب تهی کرد . انگار که قبض روح شده باشد . کرامت از روی دله چوب نیمه سوخته را برداشت و دم در منتظر ماند. من آمدم پی صدا . توی یکی از قبرهای تازه کنده شده , مردی عین کرم می‌لولید . زنی آن زیر کف گودال بود. پیشانی زن را خواندم . ثریا بود, از کودکی فوبیای مرده و قبرستان داشت , سه روز بود که هیچ چیز نخورده بود . جیغ که می-کشید بوی دهانش پخش می‌شد. بوی معده خالی‌اش از صدای جیغش تیزتر بود. ثریا امشب عروس گورستان است , حجله اش قبر و مهریه‌اش فقط یک ساندویچ فلافل .
این آن سوژه‌ای که به خاطرتش سر زده و ناخوانده پیش تو آمده‌ام , نیست . نمی‌خواهم باز با تو بر سرِ ضرورتِ انعکاسِ آینه وارِ احوالِ آدمِ معاصر در هنر مدرن , بحث و جدل کنم . این بحث ها اِلَی‌الابد ادامه دارد. من ... من فقط خواستم بگویم ... من آزرده شدم . من که دیگر تن نیست . روح است . روح من در عذاب است , به قول سهراب چینی نازک تنهایی من ترک برداشته است .
دخترم !
با من بیا . از روی تخت‌خوابت بلند شو . کافی است دستت را به بابایی بدهی . مثل بچه‌گی ها .
آهـان ! خوب است ! تا حالا خانه را از این بالا دیده بودی ؟ نگاه ! کلاغ کز کرده گوشه پنجره را و محله‌ی تکه‌تکه شده با اتوبانها و حالا از اینجا همه تهران توی قاب چشمها جا می شود. رنگ سفید برف زیر نور زرد چراغها چقدر کثیف و زمخت به نظر می‌رسد ! نمی‌دانم شامه‌ات کار می‌کند یا نه, ولی بوی گندی توی تهران پیچیده است. هر سال همین روزها این بو توی خیابانهای تهران می‌دود و حال مرده و زنده آدم را به هم می‌زند , سال به سال هم بیشتر می‌شود. از این بالا بو تهوع آور است, البته اگر روده و معده ای داشته باشی . باور کن بوی مرده‌ها به این مشمئز کننده‌گی نیست ؛ رسیدیم ؛ این هم آرامستان که دیگر آرام نیست . آنجا هم آرامگاه خانوادگی ما که دیگر خانوادگی نیست. دله آتش را جا گذاشته‌اند . لای خاکستر سرد هنوز چند حبه زغالی روشن است. فردا که آمدی , فوتش کنی گُر می‌گیرد . سنگ قبرم را نگاه کن . شکسته است . شکسته کلمه مناسبی نیست. شکافته است . نمی‌پرسی چطور ممکن است دو نفر آدم پیزوری با یک تیشه زپرتی این بلا را سر سنگ گرانیت آورده باشند؟ این همان سوژه ای است که بخاطرش شب یلدایی , تو را زابراه کرده‌ام . هر دو همینجا نشسته بودند. توی سکوت به صدای ناله‌های ثریا گوش می‌دادند و به عکسهای خانوادگی ما نگاه میکردند. بالاخره محسن سکوت سنگین را شکست : کرامت! بچه‌ام داری؟
- آره مشتی . یکی مونده واسه‌ام . همه رو بیرون کردم با زاجرات . با فروختن ساعت و دندون مصنوعی اموات , رخت و لباس مرده ها رو سوغاتی می‌بردم دهاتمون . هی! هی! هی! بالاخره رفتن سی خودشون و یکی مونده رو دستم . زنگوله پا تابوت دیگه .
- چند ساله شه؟
- سیزده چهارده.
- دم بخته.
- آره خب .
- جسارتاً , تر گل ور گله؟
- لا اله الا الله...
- جوش نیار کرامت . پرسیدم چون دختر خوشگل غصه نداره , سبزه بخت میشه ایشالا.
- ایشالا , همین که یه سقفی باشه و سفره‌شون خالی نباشه, ما رو بسه.
- طرفای شما آب و هوا خوبه؟
- زمستوناش استخون سوزه . سرما سنگ رو می‌ترکونه.
- سیب هم می‌کارین؟
- باغ دارهامون آره . ما جدانجدمون رعیت بودیم.
- چه جیغی میکشه ! استغفرالله انگار داره می‌زاد .
- داره یه لقمه نون در میاره.
- خاک بر سرش . نون تو خون سگ بزنه و بخوره , شرف داره به این کار.
- ناچاره.
- ناچاری حرف شیطونه کرامت. خدا رو شکر مملکت طوریه کسی بخواد آدموار زندگی کنه, در نمی‌مونه.
- چی بگم والا!
- الان خود تو , گفتی دخترت دم بخته دیگه؟
- ها . گفتم .
- کفری نشو باباجان . می‌دونی؟ الان وام ازدواج سی میلیونه .
- میخواد دیپلم بگیره.
- خب بگیره.
- جهیزیه نداره.
- همین دیگه . جهیزیه رو بزار کم شیربها و اینا . سی تومن دخترت , سی تومن دامادت , شصت میلیون پوله . میشه همه کاری کرد.

سرم سوت کشید . یادم افتاد سر ندارم . خواستم جیغ بکشم اما حنجره نداشتم . گفتم شعر بسرایم و رو کاغذ بیاورم. شراره می‌کشید از دستم روی قلم اما قلم دستم نمی‌ماند. یادم افتاد اصلاً دست ندارم . جیغ های ثریا خفه شد . اما محسن هنوز داشت راجع به کشت و کار سیب می‌پرسید . معتقد بود : دخترهای مناطق سردسیر, بخاطر آب و هوا و خوراک‌شان , خیلی خوشگل هستند . محسن خودش را تو لباس دامادی دید . چند بار کراوات پوشید, بعد تصویر ذهنی‌اش را ویرایش کرد و دست آخر با یک کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید بی‌یقه , دست عروس را گرفت و به حجله برد . عروس را نگاه می‌کرد که بچه مدرسه‌ای بود و گِل خام که او می‌توانست هر جور که خواست شکلش دهد و تربیتش کند تا عین این رجاله‌های تو خیابان و دانشگاه ولنگار نشود . بچه بیاورد و بشود باقیات‌الصالحاتش . توی ذهن هزار توی محسن گم شده بودم . صدای ناله‌های دختر ِکرامت که محسن انتظار داشت اسمش معصومه باشد , آزارم می‌داد . ناله‌ها خفیف بود و ناز داشت اما من چرا صدای معصومه را با ثریا اشتباه گرفتم, نمی‌دانم . به خودم آمدم . جای خالی قلبم درد گرفت. خون توی رگهای نداشته ام دوید . داد کشیدم . گمان کردم هیچ کس صدایم را نمی‌شنود . بلند داد کشیدم . نه برای کسی , برای خودم . وقتی کسی برای خودش داد می‌کشد , صدایی مافوق تصور ایجاد می‌کند. فریادی بود که صورت فیزیکی نداشت . حاصل ارتعاش تارهای صوتی نبود . تازه دریافتم ارواح هم می‌توانند داد و بیداد کنند. آنقدر صدای جیغ من بلند بود که قبرستان شروع به لرزیدن کرد . محسن گفت : یا خدا زل.. زل... زلزله. کرامت شهادتین گفت و به طاق مقبره نگاه می‌کرد که داشت گچهای طبله کرده‌اش میریخت. سنگ قبرم ترک برداشت و بعد خاراش خاراش از سر تا پا شکافت. شکاف عمیق شد و بعد سنگ قبرم به دو نیمه تقسیم شد و نیمه ها کمی از بلندی مقبره‌ام سر خوردند اطراف .
فردا که بیدار می‌شوی, اول با خودت می‌گویی: عجب خواب بدی بود ! بی‌خیال می‌شوی. می‌روی سمت ماشین تحریر که ارث پدری‌ات است . میخواهی داستان ناتمامت را تمام کنی . به قول خودت یک داستان پلی فونی. سفیدی چشمت را می‌زند. به برف نشسته روی پنجره نگاه می‌کنی. پنجره را باز می‌کنی . کلاغی می‌پرد . بوی گند ناشناخته‌ی تهران زیر دماغت می‌زند . پنجره را می‌بندی . از رادیو می‌شنوی دیشب زلزله چهار و شش‌دهم ریشتری مناطقی از تهران را لرزانده است . با خود می‌گویی: نکند کابوس دیشب تعبیر دارد؟ بهتر است زنگ بزنی به دوستانی که به این چیزها باور دارند و تعبیر شکستن سنگ گور شاعر را بپرسی ... اما نه. شال و کلاه می‌کنی تا سراغی از آرامگاه خانوادگی بگیری . از سوژه جدیدمان. شاید هم ابژه , این اختلافهای فلسفی ما اِلَی‌الابد ادامه دارد...
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم؛ آقای مصطفی جعفری خوزانی
با این که انتخاب راوی «اول‌شخص» مطابق با رفع نیازهای ضروری و البته اولیه داستان، صورت گرفته است و به طور کلی هم بایستی پذیرفت که انتخاب نسبتاً قابل قبولی است، اما بنا به دلایلی و البته منطبق با ظرفیت‌های روایت‌پردازی هنوز بالقوه اثر، شاید که مؤثرتر باشد تا برای ارائه هرچه ملموس‌تر، تأمل‌برانگیزتر و حتی تأویل‌گونه‌تر اثر، از توانایی‌های اطلاع‌رسانی بسیار گسترده «دانای کل» از طریق راوی «سوم‌شخص» بهره گرفته شود تا حتی‌المقدور و پس از برنامه‌ریزی روایت‌پردازانه دقیق‌تر و محاسبه شده‌تر، به طرز مؤثرتری به سمت یک اثر «رئالیسیم جادویی» [یکی از گونه‌های ادبیات داستانی است که در آن ساختارهای واقعیت‌گرایانۀ روایی، دچار دگرگونی و بازیافت اعجاب‌انگیزی می‌شوند، برداشت متفاوتی از دنیایی واقعی که منطبق با روابط علت و معلولیِ مختص به خودش بازتعریف می‌شود و با ترکیبی از واقعیت، افسانه و تاریخ شکل می‌گیرد] سوق داده شود.
درواقع گاهی از اوقات، در هنگام به کارگیری راوی اول‌شخصِ «من‌گو»، توسط برخی از دوستان نویسنده گرامی، این خطر جدی، بخش ناخودآگاه ذهن مؤلف اثر را تهدید می‌کند که به‌جای ارائۀ بی‌طرفانه و البته تأویل‌گونه اطلاعات ضروری داستانی، ناخواسته و حتی به طرز مشهودی، دیدگاه‌های شخصی خودش [موضوع بررسی دیدگاه‌های دوستان نویسنده نیست، بلکه رعایت تمایز روایت‌پردازانه، مابین مؤلف و راوی اثر است] را هم درون داستان قرار بدهد، پس مطابق چنین توضیحی به این نتیجه منطقی می‌رسیم که همیشه جهان‌بینی و رویکرد نویسنده اثر، الزاماً با دیدگاه و نحوه عملکرد راوی داستان یکسان نیست؛ بنابراین یکی از کارهای نسبتاً سخت نویسنده در هنگام استفاده از راوی اول‌شخص، این است که از جانب‌داری آشکار نسبت به برخی از کاراکترهای اصلی روایت، به طرز مدیریت شده‌ای جلوگیری کند تا روند ضروری منطقی بودن و تأویل‌پذیری متن به طرز مؤثرتری تقویت بشود.
دقیقاً به دلیل بروز چنین وضعیتی است که علی‌رغم مطابقت راوی من‌گو با بخشی از ظرفیت‌های روایی سوژه انتخابی، بخش‌های قابل توجهی از متن، به سمت «مستقیم‌گویی»های غیر روایی و در نتیجه صرفاً «بیان» کردن منظور سوق داده شده‌اند و فقط بخش‌های کمتری از متن، به لطف توصیف‌های دقیق و جزءپردازانه به مخاطب تأمل‌پذیر اثر «نشان» داده شده‌اند: «...، صورت‌شان را نپوشانده بودند...، انگار خاک مرده روی همه پاشیده‌اند...، دندان‌هایش تیلیک تیلیک صدا...، سوز سرما را می‌شد، از صورت سرخ‌شان حدس زد، برف هم روی کلاه...، فانوسِ آویخته روی دیوار مقبره را برداشت و تکان تکان داد و وقتی صدای نفت را شنید , فتیله را چرخاند و...، دندان قروچه کرد...، کمی روی هیزم‌ها ریخت و کبریت کشید...»، درواقع با گسترش برنامه‌ریزی شدۀ چنین رویکرد توصیفیِ دقیق و بی‌طرفانه‌ای، متن به راحتی می‌تواند که در مسیر منطقی و تأمل‌برانگیزی مورد نظر شما دوست نویسنده گرامی قرار بگیرد و با مخاطب حرفه‌ای، ارتباط روایی مکاشفه‌گرانه‌تری برقرار کند.
همچنین لازم به ذکر است که جهت تقویت حداکثریِ روند روایت‌پردازی در این اثر ارسالی، مؤثرتر است که حتی‌الامکان از به کارگیری اشعار [اصلاً موضوع پرداختن به وجه زیبایی‌شناسانه شعر نیست، بلکه عدم ضرورت حضور این شعر در پیشبرد روایی متن است که موجب صرفاً حجیم‌تر شدن و حتی کُند‌تر شدن روند روایت‌پردازی اثر می‌شود]، به طرز مدیریت شده‌ای اجتناب بشود؛ از سویی دیگر، تقریباً اکثر دیالوگ‌های ارائه شده، وجه چندان ضروری و پیشبرنده‌ای در روایت ندارند و با قواعد توصیه در متون آموزشی «دیالوگ‌نویسی» حرفه‌ای هم، مطابقت چندان مؤثری برخوردار ندارند.
درواقع داستان با حدود «دو هزار و هفتصد» واژه که بیشترشان، به توصیف‌هایی ساکن و صرفاً «بیان» کننده، دیالوگ‌هایی اکثراً غیرپیشبرنده [که به راحتی قابل چشم‌پوشی، موجزتر شدن و یا جایگزینی احتمالی از طریق توصیف‌هایی پویا هستند] اختصاص داده شده‌اند، به طرز محسوسی دچار اطناب محسوس و کُند کننده‌ای در روایت شده است، بنابراین مؤثرتر است که در هنگام بازنویسی، این اثر ارسالی را با حدود «هشتصد» واژه کاربردی‌تر و مدیریت شده‌تر به طرز منسجم‌تری تألیف کنید؛ همچنین لطفاً و حتماً، برای مدت زمانی، سایر آثارتان را با همین میزان واژه تنظیم و تألیف کنید، مطمئن باشید که تقبل صبورانه چنین تمرین کارگاهی نسبتاً سختی، به مرور موجب تقویت حداکثری روند منسجم روایت‌پردازی در آثارتان خواهد شد.
اما در مورد پیشنهادِ تغییر راوی به سوم‌شخص و تنظیم برنامه‌ریزی شده‌تر روایت، جهت ارائه داستانی «فراواقع» و تأویل‌پذیر، لازم به ذکر است که هم مطابق با ظرفیت‌های درونی و البته هنوز بالقوه سوژه انتخابی [روحی که هنوز درگیر سنگ‌قبرش، دغدغه‌های خویشاوندان و وقایع پیرامونش است] و هم مطابق با توانایی‌های ذاتیِ نوشتاری قابل توجه شما دوست نویسنده گرامی، شاید مؤثرتر باشد که داستان با روای دانای کل و البته با اولویت‌بندی تأویلی مجدد و روایت‌پردازانه‌تری [منظور اصلاً زیادتر نوشتن متن نیست، بلکه صرفاً محاسبه شده‌تر و در نتیجه کاربردی‌تر نوشتن چنین روایتی است] بازآفرینی بشود تا مخاطب حرفه‌ای، مطابق با نحوه ارائه برنامه‌ریزی شده داده‌های ضروری روایی در متن، به کشف رمزگونه جهان درون متن بپردازد، طبعاً در صورت شکل‌گیری چنین روایت منسجم و تأویل‌گونه‌ای، وجه تأثیرگذار و ماندگاری اثر به طرز محسوس‌تری افزایش خواهد یافت.
آقای جعفری خوزانی گرامی، مطابق ظرفیت‌های روایی هنوز بالقوه این اثر ارسالی، بایستی پذیرفت که شما به طرز قابل توجهی از ذهن خلاق، روایت‌پرداز و تأویل‌پذیری بهره‌مند هستید و امیدوارم که مطالب مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، منتظر داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 2 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای مصطفی جعفری خوزانی عزیز. بابت لطف بزرگوارانه‌ای که نسبت به بنده و توجه صبورانه‌ای که نسبت به توصیه‌های تقدیمی دارید، صمیمانه تشکر می‌کنم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
مصطفی جعفری خوزانی » 2 روز پیش
درود کیوان سلحشوری‌مهر گرامی تشکر می کنم . سعی می کنم در بازنویسی اثر همه موارد مطرح شده را رعایت کنم .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت