توجه به برش‌های داستانی و استفاده بهینه از آن




عنوان داستان : از رنجی که نمی‌بریم
نویسنده داستان : فاطمه ایزدپناه استاد

این داستان ویرایشی از داستان «از رنجی که نمی بریم» می باشد.

ناجیه دست های خونی‌اش را برد به طرف گردنم و گلوبند طلا را از زیر مقنعه سیاه آرام به سمت خودش کشید. به چشم هایم خیره شد و گفت: درست مثل همین گردنبند بود، همینقدر نزدیک .
با اخم گلوبند را از دستش کشیدم و گفتم: دیوونه ای تو! اگه بخوای بمیری هم قبلش یه شعر برای عزرائیل میگی! میدونی اگه چند قدم اونطرف تر بودی الان باید پارچه سفیدو روی تو می‌کشیدیم؟ ناخودآگاه پارچه کفن را که هنوز کامل به دور جنازه زن پیچیده نشده بود چنگ زدم. ناجیه لبخند تلخی زد و سعی کرد تکه های جداشده بدن را دوباره کنار هم محکم کند.
بند کفن را گره زدم و اٌم احمد را صدا زدیم تا جنازه را برای دفن ببرد. زن درشت هیکلی بود، برخلاف تمام زنهایی که در این چند سال دیده بودم. لثمه هایمان را پوشیدیم و دستکش های یکبار مصرف را که تا الان سیزده بار استفاده کرده بودیم، دوباره دستمان کردیم. پرده ها را بالا زدم و بیرون آمدیم. ابو احمد داشت یک سینی پر از ملاواچ را بین بیماران پخش می کرد. همزمان با ناجیه ابروهایم از تعجب بالا رفت. در این اوضاع قحطی نان معمولی هم به زور پیدا می‌شد، چه برسد به ملاواچ! به سینی اشاره کردم و به شوخی پرسیدم: چه خبره عمو؟ نکنه گنج پیدا کردی؟ ابواحمد تبسمی کرد و جواب داد: آره دخترم، یه گنج نادیدنی. فرشته ها خودشون روزی منو از آسمون میارن پایین. از زیر پوشیه خندیدم و دست هایم را به علامت تسلیم بالا بردم. می دانستم حریفش نمی‌شوم. به سمت دکتر سعید رفتیم که چند متر جلوتر ایستاده بود و داشت برگه معاینات را با جدیت نگاه می‌کرد. قبل از اینکه نزدیکش شویم با دست علامت داد تا دور بمانیم و از همان فاصله با صدای بلند دادزد : آزمایشم امروز مثبت شد، با آخرین کیت تشخیص، امروز باید بجای من به بخش نوزادان سربزنید، مشکلی که ندارید؟
چشم هایم سیاهی رفت. آخرین باری که در بخش نوزادان بودم، روزی بود که ایاد و نوره را از دست داده بودیم. هردو به فاصله چهار ساعت. ایاد شش سالش بود، اما وقتی در کفن پیچیدمش به اندازه یک بچه یکساله شده بود. و نوره که تنها وقت داشت پنج ماه را در این دنیا بگذراند. هنوز هم با فکرکردن به چشم های از حدقه بیرون زده ایاد و سر بزرگش که از اثرات کواشیورکور بود، حالم بد می‌شد. ناجیه به جای من جواب داد: منکه نه، ولی دکتر وفا شاید.... نگذاشتم حرفش را کامل کند، راست ایستادم و گفتم من هم مشکلی ندارم.
حدود بیست تخت بدون حفاظ، کج و معوج کنارهم چیده شده بودند. پتوها تقریبا تمیز، ولی مندرس و پوسیده بودند. پارچه های سیاه روی تخت ها کنار نوزادانشان افتاده بودند و از سینه های خشکیده شیرشان می دادند. به بچه های بزرگتر هم سرم آب مقطر وصل شده بود. با آخرین باری که آنجا بودم، فرق چندانی نکرده بود، جز اینکه روی تخت نوره و ایاد، دو کودک ناشناس دیگر باچشم های بیرون زده و سرهای بزرگ، به سقف خیره شده بودند.
به ناجیه گفتم باید تخت هارا از هم دورتر کنیم تا احتمال انتقال بیماری پایین بیاید. ولی سالن جای زیادی نداشت که بشود تخت هارا از هم دور کرد. بی خیالش شدیم و کتری آب جوشیده سرد را از روی پیک نیک برداشتم تا با شیر خشک مخلوط کنم. به ناجیه همانطور که سرش پایین بود با تشر گفتم: تو چرا هی جلوی دکتر سعید به من میگی دکتر؟ مگه من دکترم؟ اون بنده خدا هم با خودش فکر می کنه چه آدم ندید بدیدی ام!
ناجیه خندید و گفت: مگه دروغ میگم؟ توهم اگه جنگ نشده بود برای خودت یک پا خانم دکتر شده بودی دیگه.
راست می‍گفت، اولین هواپیمای جنگی که روی سرمان بمب ریخت، من سال سوم دانشکده پزشکی بودم و حالا که شش سال می‌گذشت، نه دانشکده ای مانده بود و نه چیزی از من.
همانطور که داشتم سرنگ را از شیرخشک پر می کردم، صدای ضجه ای بلند شد. در این سالهای اخیر این ناله ها برایم آشناتر از لالایی مادر شده بود. یا عزیزی از دست رفته بود و یا داشت از دست می‌‌رفت، ترجمه اش همین بود. کنار تخت رفتم، دخترک معلولی کف بالا می آورد و تشنج کرده بود، حوله را خیس کردم و به مادرش سپردم تا پاشویه اش کند. بیشتر از این کاری از دستم برنمی آمد.
زن زیرلب جویده و آرام گفت: پسر کوچیکترم هفته پیش مرد، این دختر هم موقع بمباران دستش قطع شد. از وقتی یکسالش بود هر چند وقت همینجوری میشه. چهار تا بچه دیگم مردن. فقط همین دختر برام مونده.
ناگهان دستم را محکم گرفت و توی چشم هایم خیره شد : تورو به ابوفاضل (ع) قسمت میدم. یه کاری کن این بچه زنده بمونه! اگه بمیره من دیگه کسی رو تو این دنیا ندارم.
سرم را پایین انداختم، دیگر طاقت دیدن این چشم هارا نداشتم، چشم هایی که مرگ را هرروز مثل یکی از عزیزانشان ملاقات می کردند وجز رنج برای زنده ماندن چیز دیگری را از آن نمیخواندم.
یاد ایاد افتادم. به مادرش قول داده بودم که نمی‌گذارم از دست برود. سرم را پایین انداختم و گفتم: من خیلی کوچیکتر از اونم که مرگ وزندگی کسی رو تعیین کنم خواهرم، باید از یکی خیلی بزرگتر ازمن زندگی شو بخوای، خیلی بزرگتر .
زن دیگر پاسخی نداد. تنها صورتش را دیدم که پر از اشک شد و برگشت پیش کودکش. برگشتم پیش ناجیه تا بچه ها را معاینه کنیم. ناجیه به آنهایی که حالشان بدتر بود شیر تزریق می‌کرد و من برای آنهایی که بهتر بودند دارو می‌نوشتم. داروهایی که وجود خارجی نداشتند و هیچ وقت به دستشان نمی‌رسید، داروهایی فقط برای دلگرم کردن مادرانشان.
روی برگه نوشتم قرص کلسیم و به دست مادری جوان دادم که بالای سر بچه یکساله اش نشسته بود. برگه را نگاه کرد و با جدیت پرسید که قرص ها را از کجا می تواند پیدا کند. انتظار این یکی را دیگر نداشتم، خیلی از مرحله پرت بود!
جوابی ندادم و خودم را مشغول معاینه تخت بعدی کردم. ولی زن جوان پشت سرم راه افتاده بود و این بار با خواهش بیشتری سوالش را تکرار می‌کرد. خواستم دست به سرش کرده باشم، با لحن بی تفاوتی گفتم: نمی دونم، شاید از داروخانه های صنعا بشه پیدا کرد. زن عاجزانه به شکمش اشاره کرد و گفت: خواهر من باردارم، نمی تونم راه دور برم، می‌شه اینبار که برای تهیه لوازم بیمارستان رفتید این دارو رو هم بگیرید؟ از سادگی اش حرصم گرفته بود. دلم میخواست سرش فریاد بکشم تا دور و برش را نگاه کند، تا یادش بیاید اینجا یمن است! مثل کشورهای دیگر نیست که از خانه ات بیرون بروی و از داروخانه کنارخیابان دارو بگیری. اینجا اگر بخواهی از خانه ات بیرون بیایی، البته اگر برایت خانه ای مانده باشد، باید منتظر باشی تا یک پهپاد جنگی تورا هدف قرار بدهد. نه کسی هست که بخواهد برای ما قرص کلسیم و مکمل غذایی بیاورد و نه آن سعودی های لعنتی می‌گذراند چیزی داخل این کشور بیاید.
نگفتم، نتوانستم که بگویم. برگه را گرفتم و قول دادم این بار که ابواحمد به صنعا می‌رود، حتما داروی اورا هم تهیه کند.
معاینه راکه تمام کردم، دنبال ناجیه گشتم. کارش را زودتر از من تمام کرده بود و بیرون از بیمارستان صحرایی روی یک تخته سنگ نشسته بود. داشت زیرلب چیزی را زمزمه می‌کرد، دیوانه بود این دختر! از پشت پاورچین پاورچین نزدیکش شدم و دست هایم را روی شانه ‌اش گذاشتم.
آرام گفتم: دیدی صبح شهید نشدی، اومدی دوباره امتحان کنی؟
باخنده سرش را پایین انداخت و گفت: آره، داشتم دعا می‌کردم یکی از همین پهپادای جنگی که رد میشن یه تیر بهم بزنن تا از دست تو یکی خلاص بشم.
خواستم از لجم ویشگون نازکی از بازویش بگیرم، بجایش او پیش دستی کرد. دستم را محکم گرفت و آرام گفت: موقعی که بچه بودم، یه شعربود که مادرم زیاد میخوند. غمگین بود ولی من دوستش داشتم. این روزا وقتی تو بیمارستان راه میرم همش یاد اون شعر می‌افتم.
بعدهم بدون اینکه مکث کند، شروع کرد به زیر لب زمزمه کردن: " ما را بوسیله زنجیر و سلاح تهدید کردند و با هیاهو و سروصدا خونمان را ریختند. از گرسنگی ما سیر بخورید و همچون اسبان سرکش بر اعضای بدن خونینمان بتازید. طبلها را بالای سرمان بکوبید و...."
با لحن دلخوری ادامه داد: اه، نمیدونم چرا بقیه شو یادم نمیاد. تو بلد نیستی وفا؟
شعر خواندنش، مرا پرت کرده بود درون فولکس زرد قراضه بابا. همان ماشینی که وقتی که خیلی کوچکتر بودم هرسال خانواده پرجمعیتمان را از میان بیابان ها برای حج تمتع به مکه می‌رساند. خانه‌ی ما نزدیک مرز بود ومسیر کوتاه. ولی مادر در همان مسیر کوتاه هم مدام برایمان لقمه نان و خرما درست می‌کرد و پدر شعر میخواند. شعرهای بردونی را خیلی دوست داشت. من، سمیره و عباس کوچک میخکوب می‌شدیم روی صندلی های چرمی و پدر همانطور که دسته جنبیه‌اش را محکم می‌فشرد، با صدای زمختش فریاد می‌کشید: "وطنم، تو را از زیر خنجرها فرامیخوانم و از مرگ به‌ سوی دستان تو پناه میبرم."
این شعرها من را مسحور خودش می‌کرد.
خانه ی دوست پدر در مکه بود. تمام روزهای حج، به جز موقعی که باید به صحرای عرفات می‌رفتیم پیش آنها می‌ماندیم. دوست پدرم شیعه نبود، ولی مارا مثل خانواده خودش می‌دانست. من وسمیره عاشق حیاط بزرگ و درخت های زردآلویشان بودیم. پسر بزرگشان یسلام میرفت بالای درخت و برایمان زردآلو می‌چید. یسلام دوست داشت خلبان شود، ولی من از همان بچگی هم با سمیره و عباس دکتربازی ‌می‌کردم.
روز عید قربان، بعداز اینکه مردها با سرهای تراشیده و گوسفند قربانی به چادرها برمی‌گشتند، مادرم و ام یسلام گوشت ها را باهم پاک می‌کردند و مادر مندی پلو درست می‌کرد. هنوز هم طعم آن گوشت ها زیر زبانم مانده است. دوست پدر همیشه شوخی می‌کرد و به من می‌گفت اگه دست پختت مثل مادرت خوب باشه، باید عروس خودم بشی. با این حرف همه می‌زدند زیر ‌خنده. به جز من و یسلام. او سرش را پایین می‌انداخت و سرخ و سفید می‌شد. ولی من با تعجب به مادرم نگاه می‌کردم. هنوز خیلی کوچک بودم که معنی این حرف ها را بفهمم.
سال های بعدترش، وقتی که جنگ که شروع شد، من صنعا بودم، میان کتاب ها و داروها و درس هایم.
خانه مان اما هنوز نزدیک مرز بود، نزدیک خانه خدا. مادر می‌گفت وقتی اولین بار هواپیماهای جنگی سبز و سیاه را در آسمان دیده، هرگز باورش نمی‌شده که از طرف عربستان و برای کشتن ما آمده باشند، ولی وقتی خانه هایمان را دیده که در میان آتش می‌سوزد و صدای ضجه خواهرانم را شنیده، مجبور شده تا باور کند. روزی هم که فولکس زرد پدر را آوردند که فقط گلگیر و آینه هایش باقی مانده بود و پدر را نتوانستند بیاورند چون چیزی از او نمانده بود، به یقین رسیده بود.
می‎‌دانستم یسلام در دانشکده افسری درس می‌خواند. رویای کودکی او، کابوس من شده بود. با خودم فکر می‌کردم اگر او هم یکی از خلبان هایی باشدکه خانه هایمان را به آتش کشیده، چگونه می‌تواند یکبار دیگر به صورت ما نگاه کند؟ ولی بعد به خودم تسلی می دادم. او هیچ وقت خانه کسانی را که یکروز برایشان زردآلو چیده بود به آتش نمی‌کشید. از تکان های محکم ناجیه به خودم آمدم. داشت بلند بلند صدایم می‌کرد.
معلوم هست توکجایی دختر. اصلا فهمیدی چی ازت پرسیدم! حالت خوبه؟
سوالش را نشنیده گرفتم. حالم خوب نبود. چطور می‌توانست خوب باشد وقتی خودم آخرین لالایی را در گوش بچه های برادرم خوانده بودم و با دستهای خودم در کفن پوشانده بودمشان؟ چگونه می‌توانستم خوب باشم در حالیکه کسانی از شرق و غرب این کره خاکی برای نابودی سرزمینم نقشه می‌کشیدند و اسلحه می‌ساختند؟
صدای شکافته شدن دیوار صوتی نگذاشت تا جواب ناجیه را بدهم. دستم را محکم کشید و با سرعت به طرف صخره ها فرار کردیم. بیمارستان پناهگاهی نداشت. چشم هایم رابستم و از دور به آن نگاه کردم، به همه آدم هایی که تویش بودند و همه تخت های سفید بدون دسته که بیمارانش بیش از چند روز فرصت ماندن نداشتند. به خودمان نگاه کردم. همانطور که دست های همدیگر را محکم گرفته بودیم و صدای تیربار نزدیک می‌شد به چشم های ناجیه خیره شدم. بقیه شعری را که می‌خواند یادم آمده بود." طبلها را بالای سرمان بکوبید و ننگ و رسوایی خود را با دروغ بپوشانید. ما را بترسانید ولی ما از پیشروی هرگز منصرف نمیشویم تا اینکه بامداد پیروزی همه جا را فرابگیرد. قسم خوردیم که هرگز بازنگردیم تا اینکه پرچم پیروزی در روز روشن ما را دریابد."

پایان

لثمه: پوشش سنتي زنان یمن كه با آن صورت خانم ها پوشيده و فقط چشم ها ديده مي شود.
ملاواچ: به دلیل فراوانی غلات در این کشور، مردم نان زیاد مصرف می‌کنند و معمولاً خود آن را تهیه می‌کنند. معروف‌ترین نان آن‌ها «ملاواچ» نام دارد که با سس تندی سرو می‌شود.
جنبیه: یک نوع خنجر عربی است که در کشورهای یمن، عمان و جنوب عربستان سعودی به عنوان یک تزئین در کنار لباس محلی استفاده می‌شود.
مندی پلو: از غذاهای معروف و خوش طعم یمنی است که در ایران هم دوستداران زیادی دارد.


تمامی اشعار داستان، از عبدالله البردونی شاعر فقید یمنی است.
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
با سلام و احترام
داستان کوتاه "از رنجی که نمی‌بریم" در ویرایش، نسبت به نسخه‌ی قبلی بسیار بهتر شده است و از سطح مستقیم‌گویی بسیار فاصله گرفته است، ولی به نظر می‌رسد باز هم می‌شود مواردی را از آن حذف کرد که ممکن است جنبه‌ی سلیقه‌ای داشته باشد. مثلاً اشاره به سنّی بودن میزبان و شیعه بودن میهمان که اگر صریح گفته نشود بهتر است و اگر قرار باشد در خود داستان با عمل داستانی آن را نشان داد، داستان را دچار اطناب می‌کند. حال از این اشاره که پرداخت داستانی این موضوع، داستان را طولانی می‌کند، می‌توان به این نتیجه رسید که داستان کوتاه ظاهراً محملی برای پرداختن به تمام جوانب یک ماجرا نیست. به این معنا که داستان کوتاه قرار نیست همه‌ی زوایای یک ماجرا را برای ما روشن کند. مثلاً در همین داستان که از نظر من داستان خیلی خوبی است و در قوّت آن ذرّه‌ای تردید ندارم، نویسنده موظّف نیست همه‌ی زوایای زندگی راوی یا قهرمان داستان را برای مخاطب توضیح بدهد. حال که قرار است از این زاویه نیز به داستان نگاه کنیم، با تأکید بر این‌که مستقیم‌گویی و ربط‌دادن صریح داستان به واقعه‌ی عاشورا، در ویرایش اصلاح شده است؛ به این موضوع از این زاویه نگاه کنیم که در حجم حدود دو هزار کلمه که برای داستان کوتاه حجم مناسبی است، اطّلاعاتی در حدّ داستان کوتاه به مخاطب بدهیم. این داستان می تواند طرحی برای یک رمان باشد و با کمی حوصله می‌شود بر همین اساس رمان خوبی هم نوشت، ولی وقتی داستان کوتاه می‌نویسیم و مجال پرداختن به شخصیت وحوادث و بقیه‌ی عناصر داستان را نداریم، راه بهتر این است که یک برش تأثیرگذار را انتخاب کنیم و همان برش را به شکل احسن به مخاطب ارایه دهیم. یک برش زمانی و مکانی، معمولاً بیش‌تر از چند برش در یک داستان کوتاه، بر مخاطب تأثیر می‌گذارد. به نظر می‌رسد اوج داستان صحنه‌ی نوشتن دارو است وعلم بر این که دارو پیدا نخواهد شد. با ذکر این موضوع که این داستان به همین شکل هم پذیرفته و خوب است، اگر نویسنده از دل این داستان، با تکیه بر همان برش، داستان کوتاهی در حدّ صد تا پانصد کلمه بنویسد، می‌تواند مطمئن باشد، داستانش بیش‌تر در ذهن‌ها خواهد ماند. برای رسیدن به چنین داستانی، به نویسنده می‌توان توصیه کرد داستان‌های کوتاه موفّق جهان را با دقّت بیش‌تری بخواند. داستان‌های کوتاهِ کوتاه را نیز که به داستان‌های مینیمالیستی مشهور هستند. خواندن این داستان‌ها به نویسنده‌ی این داستان نشان می‌دهد که چطور می‌شود فقط بر یک جنبه از یک ماجرا تمرکز کرد و از آن مهم‌تر، نویسنده با دقّت در این داستان‌ها، می-تواند به این رهیافت برسد که چه عناصری را می‌توان از روایت یک داستان حذف کرد. نویسنده‌ی توانای این داستان می‌تواند در داستان‌های بعدی فقط یک برش را که اوج داستانش هست انتخاب کند و همان برش را در بهترین شکل ممکن به مخاطب ارایه دهد.

منتقد : هادی خورشاهیان

متولد 1352. شروع فعالیت ادبی در مطبوعات از 1370. تعداد کتاب های چاپ شده بیش از صد عنوان در حوزه ی شعر و داستان کودک و نوجوان و بزرگسال. دارای مدرک لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی و درجه ی دو هنری در رشته ی شعر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت