پایان خوب متن را زنده می‌کند.




عنوان داستان : سالمندی بدون آسایش
نویسنده داستان : اشکان سوری

سرم را به دیوار چسباندم از حیاط ما به حیاط همسایه جز دیوار فاصله نبود
صدای مهربان و لطیف زن همسایه، عذابم میداد.
شیطنت های فرزندش هم او را عذاب میداد.
اما دریغ از کوچک ترین تند خویی، صدایی ملایم و بدون عصبانیت زن روح من را آزار میداد.
فرزندی که شیطنت هایش به گوش من میرسید
آب بازی میکرد، هله هوله میخورد، مادرش را اذیت میکرد، برای آزار مادرش از هیچ کاری دریغ نمیکرد، تا شور و نشاط کودکانه اش را آن لحظه خالی کند
مادر گفت:«نکنی خیس میشی»
لباسی را تکان داد و آبش را چلاند و روی بند انداخت
انگار بزرگ شدن فرزند را نظاره میکشید لبخندی زد گفت:«اع میخای لباس عروسکت رو بشوری، تو که دستات کوچیکه، بده مامان بشوره! آروم آروم، با پا نه! الان میخوری زمین»
مادر هر بار مهربان تر با او صحبت میکرد: «الان مریض میشی، برو بشین، شکلات بخور، آفرین»
رخت هایش را چنگ میزد تن صدای مادر به دور از عصبانیت عوض شد
هول کرد گفت: «آخه چرا اینارو خوردی؟ دهنتو باز کن؟ اع؟ تاید ریخته بودی روشون؟ جواب بده؟ تاید ریخته بودی روشون؟ خدا منو مرگم بده؟ چرا به فکر من نیستی؟»
هرکسی با هر فاصله ای این هول شدن را درک میکند، مادر وقتی مطمئن شد فرزندش در سلامت کامل به سر میبرد با صدایی خسته از دلواپسی و اضطراب گفت: «آخه چرا منو اذیت میکنی؟»
صدای خنده فرزند مادر را ساکت کرد.
به صدای خنده های کودک گوش میداد.
رخت ها را چنگ میزد.
چه حالی دارد مادر با این همه دلشوره.
اشکهایم را با کف دست کنار زدم، سرفه ای کردم تا بغضم گم شود.
- الو، سلام، آقای افشار میخوام مادرم رو برگردونم، نه، نه، مشکلی نیست نه، اتفاقی نیفتاده، ممنونم.
احساس کردم، هر کجا صدای محبت باشد، مادرم آنجاست.
به دیوار تکیه دادم، سر روی شانه دیوار گذاشتم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اگر متن‌تان را به سه بخش مرسوم یعنی گشایش و بدنه و پایان‌بندی تقسیم کنیم در نگاه اول چنین به نظر می رسد که در دو بخش اولیه چیزی برای گفتن نداشتید. نوشته‌هایی هستند که به واسطه پایان‌بندی به ارزش و اعتبار می‌رسند. این امر در مورد نوشته‌های مینیمال بسیار صادق است. همه چیز در چنین نوشته‌هایی معمولی به نظر می‌آیند اما پایان‌بندی ناگهان نوشته را زنده می‌کند. گشایش نوشته شما البته اندکی تعلیق و توجه دارد. این که چرا راوی متوجه خانه همسایه است؟ و حتی این که شاید راوی مرد است و دل به زن بسته. اما در بدنه به گونه‌ای پیش می‌روید که همه چیز عادی ومعمولی به نظر می‌رسد.
در پایان‌بندی داستان است که گره و معمای آن گشوده می‌شود و می‌فهمیم چرا راوی دغدغه رفتار مادر یا همان همسایه را دارد. این تکنیک به خصوص در داستان‌های مینیمال کاربرد فراوان دارد. به نظر داستان شما را هم می‌شود نوعی داستان مینیمال دانست که از این تکنیک بهره برده است.
داستان خطی ساده و بیانی ساده دارد و همین مساله آن را به یک داستان مینیمال نزدیک می‌کند و برداشت ما هم بر همین مبنا استوار می‌شود که داستان شما یک داستان مینیمال است با همان ویژگی‌ها.
وقتی می‌گوئید صدای لطیف و ملایم زن همسایه، شمای راوی را اذیت می‌کند هنوز خواننده متوجه دلیل این امر نشده و تصور از شلوغ کردن آن‌ها و سروصدای‌شان دارد. خط آغازین داستان شما در این معما گم می‌شود و کسی هنوز نفهمیده منظور از سر به دیوار تکیه دادن و اذیت شدن از صدای زن همسایه چیست. خود این می‌تواند نوعی تعلیق حساب شود گرچه تعلیق پررنگی نیست با این حال زمانی که معمای داستان در انتها حل می‌شود خوبی این گشایش بیشتر به چشم می‌آید.
مشکل فنی مهمی نیز در داستان دارید و آن نوع راوی است. به نظر راوی این داستان راوی اول شخص است و طبیعتا راوی اول شخص خودش به عنوان یک شخصیت در داستان حضور دارد و البته محدودیت‌های خاص خودش را هم دارد. چنین راوی نمی‌تواند از مسائل پشت پرده خبردار باشد به خصوص وقتی که اتفاقات در خانه همسایه هم می‌افتد. بدین ترتیب این جمله شما که گفته‌اید" ... مادر وقتی مطمئن شد فرزندش در سلامت کامل به سر می برد..." ایراد فنی پیدا می‌کند چرا که این سئوال مطرح می‌شود که راوی از کجا این را می‌داند؟ تنها راوی دانای کل است که از درون شخصیت و در این جا از درون مادر یا از درون خانه همسایه حتی می‌تواند باخبر باشد. یا این جمله را " به صدای خنده های کودک گوش میداد. رخت ها را چنگ میزد. چه حالی دارد مادر با این همه دلشوره." این ها چیزهایی نیست که راوی اول شخص بتواند بفهمد آن هم از درون خانه بغلی و بدون دیدن‌شان. اگر در قالب حس درونی راوی این‌ها را می‌گفتید قابل قبول بود. این که راوی دارد تصور و حس می‌کند که مادر چنین احساسی دارد و الان مشغول چه کاری است. اما راوی داستان شما با قوت و قدرت دارد این‌ها را بیان و توصیف می‌کند گویی که می‌تواند آن طرف دیوار را ببیند.
پایان‌بندی داستان شما خوب درآمده گرچه جمله زن در مورد مادرش متن را شعاری کرده اما این پایان‌بندی و کنش نهایی راوی است که بقیه متن را زنده کرده است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت