چنانچه خط روایت از انسجام حداکثری برنامه‌ریزی شده‌ای بهره‌مند نباشد، ممکن است که روند مفهومی و تحلیلی داستان دچار اختلالی جدی بشود




عنوان داستان : قاعده زبانم
نویسنده داستان : رضا ثروتی

مورمورم میشود، انگاری وقتی این شکلی جلویم ناز و کرشمه می آیند باید چیزی به خوردشان بدهم، آخر اینطوری گمان میکنند هوایشان را دارم و بیشتر به من نزدیک میشوند. دست می اندازم داخل جیب ژاکتم و دهانم باز میماند. نمیدانم چرا یادم رفته کمی گندم بریزم داخلشان! دست هایم را روی زانو قفل میکنم و به زمزمه های خفیف و آرام زیر انبوه پرهای نرم شان گوش میدهم یکی شان سرش را راست میکند و بعد از تکان دادن های مسخره گردنش، نیمرخش را رو به من ثابت نگه میدارد انگاری اینطوری واضحتر میبیندم. در نظرش چطور بودم؟ یک پیرمرد با محاسن سفید، ژاکت سبز و شلوار کرمی چه تیپ مسخره ای آخر هرچیزی مثل خودشان رنگ های یکنواختی داشته باشد راحت تر با آن خو میگیرند نه پیرمردی که از پوست بدنش گرفته تا کفش زیر پایش هیچ رنگ همسانی با هم ندارند گلناز گفته بود این شکلی شبیه هنرپیشه ها میشوم اما حالا که فعلاً نیست باید لباس های تیره و یکنواختی بپوشم بلکه این کبوترها بیشتر به من خو گیرند و حالم را بهتر کنند. صدای پیامک مثل زنگ ساعت که نه مثل سوت قطار مرا از جا پراند و سیخم کرد قبل بیرون آوردنش از جیبم خنده های زیرجلکی دو دختری که آن طرف تر روی نیمکت نشسته بودند به گوشم خورد نمیدانم چرا صدایش انقدر بلند شده بود. انگاری داخل جیبم پر از سنگ ریزه ریخته باشم انگشتانم را میخراشند اما گوشی را پیدا نمیکنم کمی که میچرخانمشان دستم به قاب لاکی اش میخورد تندی بیرون میکشمش و چند دانه گندمی که به صفحه اش چسبیده توجهم را جلب میکند، مثل اینکه یادم نرفته. چنگ میاندازم داخل و جیبم و گندم های ریز و تازه را پرت میکنم روی زمین، کبوترها انگار که ترسیده باشند کمی از زمین جدا میشوند ولی همین که آن مغز فندقی شان خطر را حس نکرد هوار میشوند روی زمین و دانه به دانه گندم ها را جمع میکنند. دوباره دست میاندازم دوباره و دوباره مثل اینکه این گندم های لعنتی تمامی ندارد با خستگی دستم را میکشم روی ژاکت و به صفحه کوچک گوشی خیره نگاه میکنم نمیدانم شش است یا هفت؟ اما هرچه باشد از تاریکی هوا معلوم است باید بروم خانه. بلند میشوم و راه میافتم چشمم به کیوسک کنار درخت که میافتد و دهانم باز میماند. مثل اینکه از آن طرفی آمده ام برمیگردم و با دیدن میله های گردی که از زمین سر بیرون آورده اند اینبار نیشم باز میشود. با نگاهم از کبوترها خداحافظی میکنم سرم پایین میافتد و چشمم روی پاهایم ثابت میماند. قبل ترها پاهای گلناز کنارشان بود میآمدیم همین پارک و همین موقع میرفتیم خانه از آن قبل تر هم پاهای گلناز بود چه زمان گشت و گذار چه در تدریس و کار همپایم می آمد، نمیدانم بازم نامش قبل هست یا نه اما از آن قبل تر باز هم پاهای گلناز بود که همراه همین پاها درون محل هفت سنگ و وسطی بازی میکردیم یارم میشد. حالا این چند ماهی که رفته تا مواظب پدر مریض احوالش و مادر خمیده اش باشد من مانده ام همین پاها. نمیدانم پاهای فرزندم کجا میگردد و خبری ازش ندارم. در بچگی عادتمان بود تا خود مدرسه مسابقه میگذاشتیم و با رسیدن به دروازه آهنی سرمان را بالا می آوردیم چشمم روی صفحه مکعبی آیفون که مثل قیافه خشک و دراز ناظم بود ثابت میماند. انگشتم را آهسته از بالا روی دکمه ها سُر میدهم اولی، دومی، سومی همین بود دکمه را میفشارم و لحظه ای بعد صدای نازک زنی جای صدای خشک ناظم که میپرسید چرا دیر کردین و اینجوری مثل خر دارین میدویین و بعدش هم با چوب ترش خودش جواب سوالش را از جان من و گلناز میگرفت. میگوید: ((بله؟..)) اندکی مکث میکنم و جواب میدهم: ((لطفاً بازش کنین کلید همراهم نیست..))
درب آهنی با صدای تقی باز میشود و آرام آرام از پله ها بالا میروم. نمیدانم چرا پله های خانه ام انقدر زیاد شده! با هن و هن خودم را به در چوبی میرسانم و چند بار با انگشتم بر رویش میکوبم. لحظه ای بعد دختری درحالی که شالش را مرتب میکرد با ابروهایی درهم پیچیده مقابلم ظاهر شد
((بله؟....... با کی کار دارین؟))
چند بار پلک هایم را باز بسته میکنم
((شما داخل خونه من چیکار میکنین؟))
پیچ ابروهایش باز میشود و بالا میرود
((بله؟ شما زنگ در رو زدین! من فکر کردم یکی از همسایه هاس چی واسه خودت میگی آقا!))
((کی رات داده اصلاً؟ چطوری اومدی تو؟))
((یعنی چی، بفرما اقا مزاحم نشو!))
با دستم جلوی بستن در را میگیرم هلش میدهم به داخل و جیغ که میکشد صدای چند نفر را از راهروها میشنوم. با کفش داخل خانه ام میروم
((همینجا وایستا آلان تکلیفتو مشخص میکنم))
سرم را دورتادور هال پذیرایی میچرخانم و تلفن را روی کانتر آشپرخانه پیدایش میکنم قبل اینکه انگشتم شماره های یک و صفر را لمس کند دخترک بی حیا تلفن را از دستم بیرون میکشد
((اِوا بیا برو بیرون من نمیفهمم تو چی میگی؟ چی میخوای اصلاً؟))
صدایم را ته گلو میاندازم
((معلوم نیس چطوری اومدی تو خونم دو قورت و نیمتم باقیه؟ گمشو بیرون ببینم!))
مرد جوانی جلوی در می آید
((چیشده مشکلی پیش اومده؟))
دختر شالش را مرتب میکند و زودتر جواب میدهد
((من نمیدونم! این آقا یدفعه سرشو انداخت پایین میگه اینجا خونه منه من اصلاً نمیشناسم ایشونو..))
((چی واسه خودت همینطوری در میکنی دختر!..))
مرد بازویم را میگیرد و اشاره میکند تا خونسردی ام را حفظ کنم. صدای پسر جوانتری از جلوی در به گوشم میرسد
((نگاه کن کارشون تموم شده حالا که وقت حساب کتاب رسیده دیگه همو نمیشناسن..))
با چند قدم خودم را بهش میرسانم گلویش را میگیرم و محکم میکوبانمش به دیوار
((چه گوهی خوردی؟... ها!))
با چشمهای گشادش ترسان نگاهم میکند از پشت صدای جیغ و داد را میشنوم. یکی محکم میخوابانم در گوشش و فوری میچرخم آستین همان دختری که خانه ام را صاحب شده میگیرم و میکشمش توی راهرو چند نفر با دست هایشان مرا از پشت گرفته اند رو به همسایه ها فریاد میزنم: ((اینجــا خونــه منــــه..))
نفسهای آرامم حرارت بدنم را بیشتر کرده و چشمهایم بسته تر میشوند. ولی روشنای قرمز آژیر پلیس هربار مانع میشود و فاجعه چند ساعت پیش را مثل پُتکی بر سرم میکوبد چطور یکدفعه تا این حد احمق شدم؟ آنطرف خیابان نسیم درست مثل من ساکت به بقیه نگاه میکند با این تفاوت که روی نیمکتی ننشسته و هر دقیقه یکبار چند کلمه حرف میزند اما در عوض صد کلمه میشنود از همان دختر که میخواست خانه اش را از چنگش بیرون نیاورم یا همان پسری که محکم در گوشش خواباندم و قرمزی صورتش از این فاصله هم توی چشم میزند. مامور چاق دستش را بالا میاورد تا کمی جلوی اعتراض ها را بگیرد اما یکی از اینور میاید، یکی از آنور همه بر سر نسیم فریاد میزنند بدون اینکه به معذرت خواهی هایش توجهی کنند. شاید هم نباید توجه کنند! نمیدانم، تازگی ندانسته هایم زیاد شده زندگی ام را این ندانستن ها برداشته و دارد از سر و کولم بالا میرود. چرا روشنای آژیر پلیس خاموش نمیشود؟
درحالی که نسیم بازویم را گرفته آهسته بر روی خوش خواب دراز میکشم و به وضوح خستگی را احساس میکنم که از تمام نقاط بدنم بر روی سطح نرم تشک سر میخورند و سبکترم میکنند. نسیم به سمت عماد میرود و کیفش را روی آویز در میاندازد عماد نفس عمیقی میکشد و میگوید)) :خیلی خب من دیگه بهتره برم اگه مشکلی پیش اومد..)) متوجه نگاه هشدار دهنده نسیم میشود
()اگه کاری داشتی زنگ بزن...))
((باشه))
((صبح میام دنبالت...))
((باشه مواظب باش))
عماد از اتاق بیرون میرود و بعد از بسته شدن صدای در نسیم بر میگردد و قرص های روی میز را یکی یکی چک میکند
((باباجون من که بهت گفته بودم قرص هاتو بخور نزار حالت خراب شه..))
جوابی نمیدهم فقط همانطور نگاهش میکنم. با یک لیوان آب و ورق قرصی که در دست دارد نزدیکتر می آید و جلویم روی صندلی مینشیند
((بابا دکتر میگه تو هنوز تو اوایل مرحله دومی بهترین زمانه که جلوی پیشرفتش رو بگیری... چرا یذره جدی نمیگیریش چرا اینجوری هم منو هم خودتو عذاب میدی آخه..))
((دخترم من خوبم ببین آلان همه چی رو میدونم. میدونم با عماد چند ماهه نامزد کردی و میدونم تو همون اداره ای که کار میکنی باهاش اشنا شدی، میدونم مامانت کجاس، خب... مریضا که این همه چیزو نمیدونن!))
نگاهم میکند لبخندی که در ته چهره اش نشسته بیشتر از قبل به فرشته ها نزدیکترش میکند
((قربونت برم بایدم بدونی حتی از من هم بیشتر میدونی فقط دکتر گفته اگه میخوای حال من و حال عماد بد نشه اینارو بخور تا آلزایمر دیگه هیچکدوممون رو اذیت نکنه..))
لیوان و حبه سفید کوچک قرص را بدستم میدهد پرتش میکنم ته گلویم آب را یک نفس سر میکشم و قرص را در اعماق معده ام حل میکند. نسیم دوباره لیوان را از دستم میگیرد و با نگاه آرام و غمزده اش آهسته برق را خاموش میکند و از اتاق بیرون میرود. آلزایمر آلزایمر آلزایمر این کلمه را کجا شنیده بودم؟ کجا از دهانم بیرون آمده بود که از آن لحظه به بعد در صفحه فرسوده مغزم حک شده بود؟ کاش میدانستم تا اینطوری مثل خوره درون سرم وول نمیخورد ولی باید بدانم. پلک ها مجال فکر بیشتری نمیدهند و آهسته روی هم فرود می آیند.
ژاکت را روی تنم صاف میکنم، دو دستم را بر روی شلوار میگذارم و بعد از لمس مکعب گوشی در جیبم نفس عمیقی میکشم و از خانه بیرون میزنم. در حالی که چشم هایم کم کم به روشنایی روز عادت میکنند آهسته دروازه را پشت سرم میبندم قبل اینکه اولین قدم را بردارم صدای نسیم متوقفم میکند
((باباجون کجا داری میری؟!))
برمیگردم و نسیم و عماد را میبینم که جلوی ماشین ایستاده اند و با تعجب به من خیره شده اند.
((میرم پیش یکی از رفیقای قدیمم))
((بزار بعد از ظهر من میام باهم میریم پیش رفیقت منم خیلی دوست دارم بیام ببینمش))
چندبار لب هایم را روی هم میگذارم و مزه مزه میکنم
((تو مگه اصلاً میدونی من کی رو میگم، نمیخواد معطل من بشی برو به کارت برس))
((بابا بهتره یکم استراحت کنی نباید دوباره حالت..))
((حالم چی؟ حالم بدتر بشه! چن مرتبه بگم دختر من خوبم هیچ مشکلی هم ندارم دیشب فقط یه خورده تعادلمو از دست دادم))
عماد کمی جلوتر آمد و جواب داد: ((بابا جون فک کنم منظور نسیم اینه که حالا شاید اونا اول صبحی نباشن ها! یخورده استراحت کن عصر بهشون سر بزنین..)) فوری نسیم دنبالش ادامه داد: ((آره اصلاً شاید خواب باشن، عصر منم..)) اجازه ندادم حرفش را تمام کند ((لازم نکرده همین الان میرم، مش.. مش حیدر همیشه خروس خون بیداره چرا الکی رو آدم عیب میذارین؟ فکر کردین نمیدونم اینجا خونمه من حالم خوبه ببین گوشی و پولامو برداشتم دیگه هیچی یادم نمیره..)) چهره ی بغض گرفته نسیم حواسم را پرت کرد نمیخواستم آب در دلش تکان بخورد یا جلوی نامزدش شرمنده شود بی توجه به لرزش ضعیف صدایم ادامه دادم: ((نمیخواد نگران باشین میرم زود برمیگردم حواستون به خودتون باشه)) میچرخم و با قدم هایی نامنظم از آنها دور میشوم. اما هنوز حضور چشم ها را در پشت سرم احساس میکنم که دنبالم میکنند نمیدانم بعد این پیچ هم قرار است نگاهم کنند یا نه اما باید ثابت میکردم با رفتنم این حرف ثابت میشد وگرنه کار بیخ پیدا میکرد خبرها به گوش گلناز میرسید و همه چیز خراب میشد.
انگاری از بالا میرفتم پایین، برج های عمودی بلند جایشان را به خانه های افقی طولانی میدادند، ماشین ها بیشتر به سطح زمین نزدیک میشدند و محاقش می رسید به من. میشد از جنس خود من انگاری تکه پازلی بودم که اشتباه در یک صفحه دیگر قرار داشتم و حالا هم خانه های خودم را پیدا کرده بودم.
((پدر جان... آخرشه))
با حواس پرتی سرم را به سمت راننده جوان میچرخانم. با اشاره دست دوباره میگوید: ((جوادیه!.. رسیدیم، اینجا جوادیه اس!)) دوباره به اطراف نگاه میکنم. کوچه های تنگ و باریک دکان های ده متری که مشتریانش میز ونیمکت را روی پیاده رو چیده بودند و بلند بلند حرف میزدند راست میگفت خودش بود، همان محل همان جای گمشده روی پازل سیاه و سفید. با لبخند تشکر کردم و چند تا کاغذ از لای کاغذ های مچاله دیگر بدستش دادم از ماشین پیاده که شدم. دوباره گفت: ((آقا اینا اضافه اس..)) دوتا کاغذ سبز رنگ بدستم داد نگاهشان کردم و دوباره مچاله شده درون جیبم انداختم. سرم را رو به شلوغی اطراف چرخاندم و بدون درنگ درون پیاده رو قدم گذاشتم. چند نفری که جلوی سنگکی صف کشیده بودند نگاهم میکردند درست همانطور که من نگاهشان میکردم. نمیشناختمشان شاید این محل تجدید قوا کرده بود شایدم مرگ و میر زیاد شده بود. بعد این چند وقت گلناز چقدر خوشحال میشد مرا میدید همینطور آن دو پیرمرد و پیرزن. صدای گاری چی که برای کتابای کهنه آهن آلات بدرد نخور داشت حنجره اش را پاره میکرد بلند تر از بقیه صداها به گوشم میرسید ولی کمی جلوتر میان شلوغی و خنده های بچه های محل گم میشد. اینجا هیچ وقت تغییر نمیکرد چندین کیلومتر آنطرفتر دنیا هرچقدر بالاتر میرفت درهم پیچ میخورد و باز میشد ولی اینجا همیشه همین اصالت غمبارش را با خود به همراه داشت. اسم کوچه چه بود؟ ها پرنده بهشتی هرگز یادم نمیرود. مگر میشود یادم برود آن همه خاطرات آشکار و پنهان که بعد هربار همراهی ام با گلناز باید یک فحشی یا پس گردنی محکمی از حاج مظفر میخوردم و میرفتم خانه؟ ولی حالا چطور پیدایش کنم؟ نگاهم را به مقابلم چرخاندم جوان مو فرفری روی موتور سیکیلتش نشسته بود و داشت فرمان را با لنگ پاک میکرد هرازگاهی صدای ترانه قدیمی هم از دهانش بیرون می آمد آهسته نزدیکتر رفتم و پرسیدم: ((پسرم این اطراف کسی رو به اسم حاج مظفر صامتی میشناسی میدونی خونش کدوم طرفه؟)) روبه من چرخید و بعد از کمی کمث درحالی که چانه اش را میخاراند جواب داد: ((نمیدونم نشنیدم تا حالا همچین اسمی...))
((یخورده فکر کن حاج مظفر خونه اش تو یه کوچه ای به اسم پرنده بهشتی تو همین محله))
((چی بگم... نمدونم والا..))
سرم را پایین آوردم و آهسته شروع کردم به راه رفتن چطور نمیشناختش؟ حاج مظفر از قدیمی های همین محل بود کلید عَلَم خانه را خودش داشت و محرم و صفر که میشد اول از همه خودش عَلَم را دست میگرفت. حتم داشتم اسمش را که بگویم نشانی خانه اش را بداند. چشمم روی مردی که تقریباً همسن خودم بود ثابت ماند تندی خودم را نزدیکش رساندم.
((آقا شما میدونین خونه حاجر مظفر صامتی کجاس؟ از قدیمی های همین محله اس))
نگاهی به سرتا پایم انداخت و متفکر جواب داد: ((نه نمیشناسم شرمنده..)) یا من محله را اشتباهی آمده بودم یا نام حاج مظفر اشتباهی بود ولی هر دو اینها از خود واقعیت احمقانه تر نشان میداد! آلزایمر آلزایمر آلزایمر گوشه لبم را گاز گرفتم. باید گلناز را میدیدم باید به بقیه میفهماندم که طوریم نیست قدم هایم را تندتر برداشتم نگاهم را بر روی هر تابلوی خوانا و ناخوانایی که بود گذراندم همه کوچه ها تنگ و شکم پهن را گشتم اما انگاری قرار نبود پیدایش شود انگاری جلوی دماغم بود ولی من نمیدیدمش به دیوار کاهگلی تکیه دادم نفسم بالا نمیآمد انقدر گشته بودم که پاهایم دیگر نای راه رفتن نداشت. سرم را به دیوار چسباندم نسیم ملایمی به گردنم خورد و کمی خنکم کرد چشمم به تابلوی خاک گرفته ای که انگار درون دیوار فرو رفته بود افتاد سرم را نزدیکتر کردم و دقیق شدم خودش بود! کوچه پرنده بهشتی کوچه حاج مظفر صامتی! خاک و گل کمی سفیدی کلمه هایش را از بین برده بودند و از دور به سختی خوانده میشد. فوری بلند شدم خانه حاج مظفر باید همین دور و اطراف باشد دروازه سبز رنگ را رد کردم بعد از ان به دروازه سفید رنگی رسیدم مثل اینکه قرار نبود این هفت خان تمام شود نگاهم را بالاتر آوردم و در چوبی کوچکی که انگاری درون آسفالت فرو رفته بود را انتهای کوچه دیدم و بدون معطلی سمتش پاتند کردم. گلویم را صاف کردم کلون در را گرفتم و چندین بار محکم به چوب کهنه اش کوبیدم. صدای زنانه ای از پشت در آمد.
))کیه!؟))
((حاج خانم یه لحظه میاین دم در..))
عاطفه خانم بود حتمی انتظار نداشت مرا اینجا ببیند. چندی که گذشت زن جوانی در را باز کرد. لبخندم محو شد و حالت چهره ام تغییر کرد)) :عه ببخشید میشه یه لحظه عاطفه خانم رو صدا کنین((
((ما اینجا عاطفه نداریم شما دقیقا با کی کار دارین؟))
شاخک هایم تکان خورد
((مگه اینجا خونه ی حاج مظفر نیست؟))
((نخیر اقا اشتباه اومدین))
((یعنی... یعنی شما اینجارو خریدین؟ حاج مظفر و خونوادش از این محل رفتن؟))
((اقا من ده ساله که اینجا دارم زندگی میکنم خونه رو هم خریدم ولی از یه اقای دیگه، که اصلاً الان فک نکنم تو این مملکت بتونین پیداش کنین این کسی هم که دنبالشین رو..))
دیگر صدای زن را نمیشنوم سرم پایین میافتد و فرو میروم داخل سوالات بی سروته مگر میشد؟ همین چند وقت پیش بود گلناز گفت میرم، مدتی میمانم و برمیگردم.. آلزایمرها درون سرم با صدای بلند فریاد میکشند. در حالی که آهسته از در فاصله میگرفتم پایم روی تکه سنگی سر خورد و قبل افتادنم به دیوار چنگ زدم و تعادلم را حفظ کردم زن را کنارم میبینم نمیدانم دقیقاً چه می گوید ولی دستم را بالا میبرم و نشان میدهم حالم خوب است. اما بعید میدانم که خوب باشم.
درون خیابان درحالی که فقط جلوی پایم را نگاه میکنم بی توجه به مردم اطرافم جلوتر میروم شده ام برگ سرگردانی که با یک فوت کوچک کیلومترها جا به جا میشود. حالا چطور باید گلناز را پیدا میکردم تا یادم بیاور این کلمه لعنتی آلزایمر را کجا شنیده ام. چطور باید پیدایش میکردم تا بیاید و برای نسیم مادری کند آخر همین ماه قرار جشن گذاشته بودند زشت بود مادر عروس حضور نداشته باشد مردم چه میگفتند. با تنه‌ی محکم مرد جوانی به دیوار خوردم و تعادلم را از دست دادم. همان که به من خورده بود گفت: ((عمو حواست کجاس... چقدری خرج کردی انقدر جنسش خوب بوده؟)) همراهانش شلیک خنده را سر دادند و دورتر شدند تا نیمه برگشتم و نگاهشان کردم آهسته راه میرفتند و هرازگاهی تلوتلو میخوردند آنقدرها تابلو نبودند اما اگر کمی در رفتارشان دقت میکردی متوجه حالشان میشدی. تا جایی که به یاد دارم حتی یکبار هم ندیده بودمشان ولی هر سه برایم آشنا بودند انگار که از خیلی وقت پیش میشناختمشان، سه جوان بالاتر رفتند و در هم لولیدند صدایشان نازک و کلفت میشد مدام میخندیدند و ناسزا بار میکردند کله شان کوچک شد و شکمشان یزرگ. ناگهان خودم را میان تقی و آن یکی هم به گمانم قباد بود دیدم آهسته راه میرفتیم و تلوتلو میخوردیم همیشه دم غروب یا آخر شب همینطور نئشه میکردیم و بعد چندین ساعت چرخ زدن های بی سروته در کوچه و خیابان هرکدام میرفتیم خانه طاق باز عینهو مرده میخوابیدیم هروقت اینطوری میرفتم گلناز میگفت: ((بس کن فرخ اقام ببیندت کفری میشه. درست نیس اینطوری تو محل راه میری، بخاطر من، دیگه نئشه نکن نزار حرف پشتت در بیاد.)) من هم در عالم خودم میگفتم: ((من که معتاد نیستم عزیزم فقط هرازگاهی میرم با رفیقام یه هوایی عوض میکنم)) شبی که میخواستم با گلناز بیرون بروم هم جز همان هرازگاهی ها بود، باران بود جاده سر بود، پیچ زیادی طولانی بود رفتیم ته دره تنها من آمدم بیرون حالا میدانم اگر به حرف گلناز گوش میکردم میتوانستم جمع اش کنم. حالا میدانم که من گلناز را کشته بودم.
بین راه رفتن هرازگاهی به چپ راست میروم گاه دیوار نگهم میدارد گاه عابرهای بیچاره گوشی ام درون جیبم به لرزه در میآید و هر ثانیه لرزشش بیشتر میشود مثل اینکه دارد خودزنی میکند. چشم های زیادی که جلوی سنگکی ایستاده اند خیره نگاهم میکنند درون سنگکی هم همینطور آن طرف خیابان هم همینطور انگار همه چشم های دنیا از یک میلی متری ام نگاهم میکنند شاید میدانند چه مرضی دارم. خوب یادم است خودم گفته بودم به گلناز گفته بودم اگر نبینمت آلزایمر میگیرم خودم پرتش کردم داخل دره و حالا خودم درون دره های فراموشی پرت میشوم. عطر دل انگیزی از خرابه کنارم می آید. من که معتاد نیستم هرازگاهی فقط هوایی عوض میکنم. داخل خرابه میروم از روی سنگ و چوب شکسته رد می شوم پسر جوانی که انگار تازه اول خوش خوشانش بود دستپاچه میشود. کاغذها را از جیب بیرون میآورم مقابلش میاندازم فوری مینشیند با لبخند نگاهم میکند و گرده ها را از جیبش در میآورد و مقابلم میگیرد. نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم دماغم را جلو میبرم و با اولین نفس انگار کسی چاقویی در گلویم میاندازد و قصد پاره کردنش را دارد مانعم میشود و شروع میکنم به سرفه کردن. سرفه ها یکی پس از دیگری مجال نفس کشیدن را از من گرفته اند لبخند های جوان که کاغذها را میشمارد جلوی رویم میچرخد. نمی شود نمیتوانم. فوری خودم را از ان خرابه میاندازم بیرون. تعداد چشم ها بیشتر شده اند تحمل این همه را ندارم. قدم هایم را سریعتر برمیدارم و بیشتر از دیوار و عابران کمک میگیرم. تلفن همراهم هنوز خودزنی اش را تمام نکرده.
نسیم دستش را حائل پشتم قرار داده و هدایتم میکند به داخل اتاق قطره های براق اشک را روی گونه اش میبینم میخواهم بگویم، گریه نکن من حالم خوبه. ولی بهتر است که حرفی نزنم عماد از پشت سر وارد اتاق میشود و قرص ها و لیوان آب را روی میز قرار میدهد. با سر به نسیم اشاره میکنم تختواب نه و روی صندلی ننویی جلوی پنجره مینشینم. فوری قرص و لیوان آب را برایم می آورد حبه کوچک قرص را پرت میکنم ته گلویم آب را یکنفس سر میکشم و قرص را در اعماق معده ام حل میکند. لیوان را که از دستم میگیرد اندکی میایتسد به گمانم میخواهد حرف بزند دهانش را که باز میکند سرم را به سمتش میچرخانم
((میخوام تنها باشم..))
با چشم هایی که میل ماندن دارد تا حرف های انباشته شده را همینجا مقابلم پرت کند نگاهم میکند. نگاهش میکنم بعد از کمی درنگ بالاخره راهش را کج میکند و از اتاق بیرون میرود. پلک هایم را روی هم فشار میدهم و نفس عمیقی میکشم. پاهایم را به صندلی تکیه میدهم و تکان های گهواره ای شروع میشوند میخواهم با همین تکان ها همه چیز در هم جمع شود بعد آهسته حل شود در نهایت کاملاً محو شود تا من بمانم و یک او در ذهنم آره اینطوری بهتر است. چشمم را باز میکنم و به پرده بلندی که پنجره مقابلم را گرفته و اتاق را تاریک کرده خیره میشوم. اما این صفحه تاریک زندگی ام قرار نبود حالا حالاها دست از سرم بردارد. میشد روزنه ای از نور درونش پیدا کرد؟ چشمم را باز و بسته میکنم و ناگهان مقابلم میبینمش. با همان سادگی و زیبای همیشگی یا همان لبخند زیبای گوشه لبش که قلبم را چنگ زد و برای خود گرفت.
((چه خوب شد اومدی گلناز. خیلی وقت بود منتظرت بودم حالا دیگه آلزایمر ندارم و همه حرفمو باور میکنن. دیگه ندارم))
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای رضا ثروتی
این که در هر سه نقدی که تقدیم حضورتان کرده‌ام، به رعایت حداکثری «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان] و تألیف آثارتان [برای مدت زمانی که توانایی‌های نوشتاری خود را به طرز مدیریت شده‌تری ارتقاء بدهید]، حداکثر در دو صفحه A4 [حدود «هشتصد» واژه] تأکیدی مکرر داشته‌ام، دلیلش به هیچ وجه این نیست که الزاماً بایستی همه داستان‌ها را با محدودیت واژگانی نوشت، بلکه منظور صرفاً تأکید بر به میزان لازم نوشتن [جهت رفع نیازمندی‌های ضروری و منطقی سیر پیشبرنده روایت] داستان است، به گونه‌ای که دیگر امکان وجود هیچ گونه رخته، تزلزل و یا حجیم شدن صرفاً ظاهری روایت در متن وجود نداشته باشد؛ درواقع این اثر ارسالی هم با حدود «سه هزار و هفتصد» واژه هنوز مدیریت نشده، دچار حجیم‌نویسی فراتر از نیاز روایت شده است؛ از طرفی دیگر، برخی از پاراگراف‌ها، هم به لحاظ وجه شکلی و هم وجه مفهومی، نیاز به تتظیم دقیق‌تر و گاهاً مجزاتری دارند و مؤثرتر است که گفتگوهای ارائه شده [البته صرفاً گفتگوهای ضروری و پیشبرنده]، حتی‌الامکان درون پاراگراف‌ها تعبیه نشوند تا مخاطب با راحتی چشم‌نوازتری با متن مواجه بشود و به مطالعه دقیق‌تر اثر بپردازد.
دوست نویسنده گرامی، بدون شک شما جوان خوش‌ذوق و سوژه‌یابی هستید و به لطف ذهن روایت‌پردازی که دارید، به راحتی می‌نویسید و ایده‌های ارزشمند و خلاقانه‌تان را بر روی کاغذ می‌آورید، طبعاً این استعداد بسیار ارزشمندی است که در صورت بالفعل شدنِ حداکثری، رعایت قواعد داستان‌نویسی حرفه‌ای و پذیرفتن توصیه‌های تقدیمی [چنانچه تحلیل‌ها، توصیه‌ها و پیشنهادهای بنده در نقدهای ارائه شده، مورد عنایت بزرگوارنه‌تان قرار نگرفته‌اند، اصلاً اشکالی ندارد، اما لطفاً جهت رسیدن به موفقیت روایت‌پردازانه‌ای که بدون شک شایسته‌اش هستید، توصیه‌های کاربردی سایر همکاران فرهیخته‌ام را در «پایگاه نقد داستان»، با تأمل بیشتری مد نظر قرار بدهید تا از نقدهای آموزشی این بزرگواران بهره کاربردی‌تری بگیرید]، به مرور و با تقبل صبوری و پیگیری خستگی‌ناپذیر، موجب موفقیت روایی حداکثری شما خواهد شد.
البته هنوز هم مطابق ویژگی‌های مشهود ذکر شده در سایر آثارتان، بخش‌هایی از متن به شیوه جزءپردازانه‌ای توصیف شده‌اند: «...، و دهانم باز می‌ماند...، دست‌هایم را روی زانو قفل می‌کنم و به زمزمه‌های خفیف و...، درب آهنی با صدای تقی باز می‌شود و آرام آرام از پله‌ها بالا می‌روم...، می‌چرخم و با قدم‌هایی نامنظم از آنها دور می‌شوم...، چند تا کاغذ از لای کاغذ‌های مچاله دیگر...، جوان مو فرفری روی موتور...، درحالی که چانه‌اش را می‌خاراند...، سرم را پایین آوردم و آهسته شروع کردم...، تابلوی خاک گرفته‌ای که انگار درون دیوار فرو رفته بود...، خاک و گل کمی سفیدی کلمه‌هایش را از بین برده بودند...، چندین بار محکم به چوب کهنه‌اش کوبیدم...»؛ آفرین بر شما، البته همان طور که هم در نقدهای گذشته عرض کرده‌ام، چنین توصیف‌های دقیق و ملموسی، چنانچه که در خدمت انسجام، تقویت و پیشبرد روایی قرار بگیرند، موجب همراهی و همزادپنداری مخاطب با کارکترها و جریان روایت خواهند شد.
همچنین همان طور که در بالا هم اشاره شده است، شما توانایی سوژه‌یابی تحسین‌برانگیزی دارید، درواقع شیوه مواجهه متفاوت شما [البته منظور از این تأکید، تقدیر از نگرش نکته‌بینانه و دغدغه‌مندانه شما در مواجهه با جهان پیرامون‌تان است و نه الزاماً شکل‌گیری موفقیت روایی حداکثری در این متن ارسالی]، با سوژ‌هایی از این دست که علی‌رغم متداول و به ظاهر در دسترس بودن‌شان، به لحاظ تأمل‌برانگیزی و حتی تأویل‌پذیری از قابلیت تعمیم‌پذیری ارزشمندی برخوردار هستند، در صورت تدقیق بیشتر در ظرفیت‌های درونی و قابل گسترش سوژه انتخابی، انتخاب قالب روایی متناسب‌تر، «راوی» منطبق‌تر با رفع نیازهای ضروی روایت، برنامه‌ریزی محاسبه‌شده‌تر و ...، می‌تواند که یکی دیگر از ویژگی‌های ارزشمند و قابل ارتقاء نوشتاری شما دوست نویسنده گرامی باشد.
حالا که در بالا به انتخاب راوی و قالب متناسب اشاره شده است، اجازه بدهید که اختصاراً به این مطلب هم پرداخته بشود، به نظرم یکی از عواملی که سوژه انتخابی شما را به موفقیت روایی حداکثری نرسانده است، احتمالاً استفاده از راوی «اول‌شخص»، آن هم در قالب روایی «داستان کوتاه» است؛ درواقع مؤثرتر است که در صورت صلاحدید، یا داستان را با راوی «سوم‌شخص» و با انسجام روایی مدیریت شده‌تری بنویسید [درواقع اطناب واژگانی، پاراگراف‌هایی طولانی که قابل موجزتر و حتی مجزا شدن هستند و...، موجب شده است که «خط روایت» از شفافیت حداکثری بهره‌مند شود و مخاطب نتواند که به راحتی با متن ارتباط برقرار کرده و داده‌های روایی ارائه شده را تجزیه و تحلیل کند] و یا این که دست به برنامه‌ریزی ساختاری مجددی بزنید و با تعبیه فصل‌بندی‌هایی ضروری [و البته بازهم با رعایت انسجام روایی حداکثری] و پیشبرنده، بهره‌گیری از راوی «چرخشی» و...، دست به تألیف رمان «سیال‌ذهن» تأویل‌گونه و تأمل‌برانگیزی بزنید و اما در مودر بخش پایانی پیام داستان‌نویس برای منتقد، اتفاقاً به نظرم در این بخش از متن، مشکلی برای درک زنده باقی ماندن کاراکتر مورد نظرتان وجود ندارد.
آقای ثروتی عزیز و بزرگوار، شما جوان خوش‌فکر و خوش‌‌آتیه‌ای هستید، درواقع هدف بنده و سایر همکاران فرهیخته‌ام، صرفاً ارتقاء هرچه بیشتر و سریع‌تر توانایی‌های روایت‌پردازیِ دوستان نویسنده خلاق و دغدغه‌مندی چون شما است و صمیمانه امیدوارم که در آینده‌ای نزدیک به موفقیت روایی چشمگیری برسید. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۳
کیوان سلحشوری‌مهر » 5 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای رضا ثروتی عزیز و بزرگوار، بابت پیام مهربانانه‌تان صمیمانه تشکر می‌کنم، همان طور که در نقدهای تقدیمی متذکر شده‌ام، شما جوان خلاق و خوش‌فکری هستید و به همین جهت هم، نیت از ارائه موارد مطرح شده، این است که در آینده‌ای نزدیک و هرچه صحیح‌تر و سریع‌تر به موفقیت نوشتاری چشم‌گیری برسید که استعداد مشهود قابل تقدیری در این زمینه دارید و کاملاً شایسته‌اش هستید؛ در مورد مدیریت «اقتصاد واژگانی» هم، لازم به ذکر است که اصلاً منظور اصلی، صرفاً با «محدودیت» نوشتن نیست، بلکه تمرین، تدقیق و بهره‌گیری حداکثری و ایجاد «انسجام» روایی در متن است، درواقع منظور همان به میزان رفع نیازهای ضروری روایت نوشتن است و این مدیریت مفهومی و واژگانی شامل هر روایتی می‌شود، یعنی یک «رمان» موفق و قاعده‌مند هم، طبعاً مطابق با نیازهای تعریف شده ساختاری [که طبعاً از امکانات روایت‌پردازی بسیار گسترده‌تری برخوردار است و اتفاقاً با میزان واژگان محدودی هم نوشته نمی‌شود و حتی در صورت نیاز در چند جلد و به صورت «چندگانه» تألیف می‌شود] و ظرفیت‌های سوژه انتخابی و تنظیم دقیق فصل‌بندی‌هایی دقیق، متصل کننده و پیشبرنده، مطابق با مدیریت اقتصاد واژگانی تألیف می‌شود، یعنی نه کمتر و بیشتر از میزان لازم برای شکل‌گیری یک روند مؤثر و برنامه‌ریزی شده روایت‌پردازانه، بلکه دقیق و کاربردی تألیف شدن اثر مدنظر است و تمرین کارگاهی رعایت حدود «هشتصد» واژه منسجم و کاربردی در داستان، صرفاً جهت ارتقاء توانایی‌های نوشتاری دوستان نویسنده و البته برای مدت زمانی ارائه شده است، درواقع این اثر ارسالی هم از این قاعده مستثنی نیست و مطالب ارائه شده هم در نقد تقدیمی، مطابق نحوه شکل‌گیری اثر ارسالی شما دوست نویسنده بزرگوار تقدیم حضور شده‌اند، البته همان طور که قبلاً هم عرض کرده‌ام، پذیرفتن و یا نپذیرفتن این مطالب تقدیمی، به صلاحدید شما دوست نویسنده خلاق و گرامی بستگی دارد. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
رضا ثروتی » 2 روز پیش
همینطوره و موافقم منتهی بیشترین مشکلی که من حجم نوشتن دارم اینجاس که نمیدونم دقیقا باید کدوم قسمت هارو حذف کرد که مسلما باید بیشت به این قضیه بپردازم موفق باشید
رضا ثروتی » 5 روز پیش
سلام جناب سلحشور ممنون از نقد صمیمانه تون. در مورد نکته هایی که گفتین کاملا موافقم و اصلا اینطور نیست که توصیه های شمارو فراموش کنم. درواقع من داستان هایی رو که به پایگاه میفرستم یک هدفی دارم که یا داخل انجمن و اموزشگاهی که فعالیت میکنم ببرم یا دیگر محافل که قطعا شما متوجه اید که چه جاهایی رو عرض میکنم. و در واقع این کار با محدودیت واژگانی که البته خودم هنوز موافقم باید رعایت بشه خیلی سروکار نداره . اما این برای من مهمه که از نقد استاد های با تجربه ای مثل شما بهره مند بشم. حتما شما بهتر از من این رو درک میکنین که هرکاری همه جزئیاتش منطبق با نیازهای مقصدش شکل میگیره. اما نظر استاد هم مهم هست و باید بهش پرداخت بشه.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت