تمرکز بیشتر بر هسته اصلی داستان




عنوان داستان : شام غریبان
نویسنده داستان : احمد رشید

هیچکسی تا آن لحظه سگ را ندیده بود. باران دمدمی می‌بارید. گاه رگبار بود و گاه چک چک شیر آب. سگ از روی پله های آجری خودش را بالا می‌کشید. باد زورکی خودش را زیر پارچه بزرگ «یا حسین» جا می‌داد و پارچه خیس را از دیوار می‌کند و سیلی‌وار توی صورت مسجد می‌زد. از توی مسجد صدای دستانی به گوش می‌رسید که سینه های لخت را سرخ می‌‌کردند. مداح میان روضه‌اش فریاد می‌کشید و هق هق می‌کرد:
-امشب خدا هم برای دل زینب گریه می‌کند. نگاه کنید باران را. امان، امان از دل زینب چه خون شد دل زینب...
آدم های زیادی توی راهرو نبودند،پیرمردی ضعیف و ناتوان روی یک صندلی میان راهرو نشسته بود و عصایش دستش بود و از بیکاری تسبیح می‌گرداند. دو مرد گوشه راهرو صحبت می‌کردند. چند زن و مرد پای سینی های پر از گِل ایستاده بودند و شمع روشن می‌کردند. بچه ها لای چادر و شلوار مادر و پدرشان گم بودند. دختر بچه چهار پنج ساله ای وسط راهرو ایستاده بود و بقیه را نگاه می‌کرد. احتمالا مادرش داخل مسجد بود‌. یک پسر نوجوان هم کنار شمع ها و نان و ماست، صندوق کمک به نیازمندان را دستش گرفته بود. راهرو کوتاه و تنگ بود. زن و مرد در راهرو توی هم وول می‌خوردند و به هم چسبیده بودند. حالا سگ از پله ها بالا آمده بود و هنوز هیچکس اورا ندیده بود. مداح با حرارت بیشتری می‌خواند و سینه زنان محکم تر و سریع تر به سینه های خود می‌زدند. زنی چادر به سر شمعش را روشن کرده بود و توی کیفش را می‌گشت تا سکه ای، پول خورده ای پیدا کند و توی صندوق پسر نوجوان بیندازد. معذب بود. چون چادر خیسش به پاهایش چسبیده بود و ناراحت بود که جلوی مردان چادر به تنش چسبیده. اضطراب گرفته بود و هول شده بود. هیچکس نگاهش نمی‌کرد اما با این حال به پسر نوجوان گفت:
-مادرم به من گفته که به جای او پول خورده ای به صندوق همین مسجد بیندازم.
و سعی کرد خودش را مخفی کند یا چادر را از تنش جدا کند اما هیچکدام فایده ای نداشت. وقتی که دست زن به سکه ای خورد پشت ران های زن دستی کشیده شد. زن غیر ارادی برافروخته شد و برگشت. ناگهان جیغ کشید و خودش را به عقب پرت کرد. گرما و نور شمع های کوچک به دیوار خورد و روی زمین خاموش شد. کاسه ماست روی دیوار خالی شد و دیوار را سفید کرد. نزدیک بود که زن در بغل پسر نوجوان بیفتد. همه با صدای زن برگشتند و ناگهان جیغ کش دار جماعت راهرو را کر کرد. سگ وسط راهرو ریز قدم بر‌می‌داشت. پای چپش خمیده بود و معلق برای خودش می‌گشت. پوست به دنده های زیر شکم سگ چسبیده بود. سرش به اندازه یک کف دست کوچک بود و ضخامت پاهایش تنها به اندازه دو بند انگشت بود. نفسش لای دنده ها گیر می‌کرد و صدا می‌کرد. پوزه اش مدام بالا می‌پرید و چشمش به نان هایی بود که بوی سردش او را به سمت خود می‌کشید. زن چادر سگ‌مالی شده را از سرش بیرون کشید و با کفشش از خودش دور کرد. چند مرد و زن که نزدیک در بودند از راهرو مسجد فرار کردند. هرچند که راهرو تنگ بود و لباس های آن ها به سگ مالیده شد. دختر‌‌بچه چهار پنج ساله انگار تازه فهمیده بود تنهاست. درست جلوی سگ نشسته بود و جیغ می‌کشید و مادرش را صدا می‌زد. کسی به صدای جیغ دخترک توجهی نکرد. سگ انگار که کر شده بود. گرسنگی کرش کرده بود و صدای دور و برش را نمی‌شنید. چشم های سگ اشک آلود به تکه های نان نگاه می‌کرد.
کسی دختر چهار پنج ساله را در بغل گرفت و به طرف سینه زنان و مداح دوید و صدا زد:
-بیایید این نجس را بیرون کنید. بیایید تا همه مان را نجس نکرده
اما صدای زینب زینب مداح آنقدر بلند بود که هیچکس صدایش را ‌نشنید.
دو مرد که قبل تر با هم صحبت می‌کردند جرأت کردند و جلو سگ ایستادند. نا‌خود‌آگاه دستانشان را باز کردند و سگ را هو کردند. سگ ضعیف قدم برمی‌داشت و جلو می‌آمد. دو مرد با هر قدم کوچک سگ یک قدم عقب می‌رفتند.مرد ها نمی‌دانستند باید چکار کنند.یکی‌شان گفت:
-به سگ نجس که نمی‌شود دست زد.
پیر مرد که روی صندلی نشسته بود عصایش را به زمین کوبید اما توان راست کردن زانو ها را نداشت. زور زد اما فقط چهره اش در هم کشیده شد. دو مرد عقب تر آمدند و به پیر مرد نزدیک شدند. پیر مرد هنوز زور می‌زد و حالا گریه اش گرفته بود. سگ به جلوی پیرمرد رسید. دو مرد هم سگ را ول کردند و به طرف مسجد رفتند تا کسی را صدا کنند برای کمک. حالا سگ و پیرمرد تنها بودند. پیرمرد پوست سگ و خیسی اش را روی زانو های ناتوانش احساس کرد. تاب نجس شدن را نداشت. چشم هایش را بست و جیغ کشید. با عصایش به زیر دنده های سگ کوبید و سگ یک وره به زمین افتاد. پیرمرد چشم هایش را بست. عصایش به هوا رفت و به بدن سگ خورد. پیرمرد بی ‌قرار تر شد. مداح گلویش را پاره می‌کرد:
-شام غریبان است امشب
باد لای دیوار های راهرو می‌پیچید. عصا به دنده های سگ می‌خورد، سگ می‌لزید. پیرمرد اشک می‌ریخت و می‌گفت:
-خانه خدا نجس شد . خدایا من را ببخش. مجلس حسین نجس شد. عاشورای حسین نجس شد. حسینم من را ببخش
آن دو مرد همراه چند نفر دیگر از توی مسجد آمدند. مردی دست های پیرمرد را گرفت و او را بغل کرد. عصا زمین افتاد. آن دو مرد بالای سر سگ مرده ایستادند و مستاصل به هم نگاه کردند. با نگاهشان از هم می‌پرسیدند:« الان سگ را چکار کنیم؟»
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای احمد رشید سلام

《شام غریبان》 را خواندم و از خواندنش لذت بردم. خوشحالم که نوشتن را از این سن و سال آغاز کرده اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. می خواهم ابتدا به آغاز داستان شما اشاره کردم یعنی بخشی از داستان که ورودی متن است و به اصطلاح به آن افتتاحیه می گوییم. داستان بسیار به موقع شروع شده است و می توانم بگویم ورودی بسیار خوبی دارد. می دانید چرا؟ برای اینکه نویسنده وقت طلایی آغاز داستان را تلف نکرده و مقدمه چینی های بیهوده و کسالت بار نیاورده که باعث دلزدگی مخاطب بشود بلکه یک راست رفته سر اصل مطلب. این یعنی اینکه نویسنده همان ابتدای کار تلاش کرده یقه خواننده داستان را بگیرد و او را به جهان متن بکشاند. داستان با این جمله ها آغاز شده: 《هیچکسی تا آن لحظه سگ را ندیده بود. باران دمدمی می‌بارید...》 از همین سطر اول معلوم می شود داستان، در واقع داستان همین سگ است یا این سگ به هر حال به ماجرای محوری داستان پیوند خورده است. بعدتر یعنی درست چند سطر بعد از این تکلیف مکان داستان هم معلوم می شود و متوجه می شویم که اینجا مسجد است و روزهای سوگواری سیدالشهداست و مردم برای عزاداری در مسجد جمع شده اند. پس داستان خیلی زود و به موقع اطلاعات اساسی را در اختیار مخاطب می گذارد. این شیوه معطل نکردن مخاطب و ارائه اطلاعات به موقع شیوه بسیار خوبی است که شما هم به درستی آن را به کار گرفته اید. یکی دیگر از برجستگی های داستان شما توصیف ها و صحنه های جذاب و جزییات داستانی پیش برنده است یعنی جزییاتی که به درد داستان می خورند و به کار آن می آیند و همینطور فضاسازی بسیار خوب. شما در پرداخت این عناصر هم موفق عمل کرده اید. مخاطب با موجی که از ابتدا ایجاد شده همراه می شود و توصیف های خوب، جهان داستان را زنده و قابل لمس و باورپذیر کرده اند. حالا مشکلی که در جهان داستان به وجود آمده و تعادل آن را به هم زده چیست؟ مشکل این است که یک سگ گرسنه و ضعیف و رنجور وارد حیاط مسجد شده و اغلب مردمی که مشغول عزاداری هستند حضور سگ را تاب نمی آورند و کتک اش می زنند و سگ می میرد. درست است که مهربانی نویسنده و توجه و علاقه او به حیوانات در دل داستان موج می زند با این حال مشکلی که مطرح کرده اید آنچنان که انتظار می رود اثرگذار و حس برانگیز درنیامده است. در آثار بعدی روی اتفاق اصلی و مرکزی داستان تمرکز بیشتری داشته باشید. به مطالعه و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت