داستان فلسفه نیست.




عنوان داستان : دوستی
نویسنده داستان : گیتی قاسم زاده

از هراندس به شدت رنجیدم. به همین دلیل جمع دوستانی که گرم نوشخواری و مباحثه اند را ترک می کنم و به بیرون سالن می خزم.
هوا تابستانی است، گرم و مرطوب. بوی اسطوخودوس دشت را پر کرده و آن دورها معبد پارنتون برافراشته است. به آرامی روی ستونی مرمری می نشینم و به دور دست خیره می شوم. صدای خش خشی مرا از افکارم بیرون می کشد. سقراط است که نزدیک می شود. با دیدن او به احترام قد برمی افرازم، به او درودی دوباره گفته و از وی دعوت می کنم کنارم بنشیند.
می گوید:" تو را چه می شود سواندیس، برافروخته به نظر می آیی"؟
می گویم:" مگر ندیدی هراندس چگونه مرا با سگ یکی کرد"؟
" نوشخواری بود و مباحثه. تو را چه گفت که چنین رنجیدی"؟
-مرا سگالید و زنازاده نامید.
"تو زنا زاده ای"؟
-نه!
"پس چرا ناراحت شدی"؟
-از دوست چنین انتظاری نداشتم.
"اگر تو را برده می نامید ناراحت می شدی"؟
-نه
"چرا"؟
- چون بردگان در خدمت ما هستند. اما من یک سرورم. و می دانم به طبقه بردگان تعلق ندارم.
"پس چرا از این که تو را زنازاده نامید بر هم تابیدی"؟
- نمی دانم!
سکوتی بین ما حاکم می شود.
-شاید چون می دانم زنازادگی در عین شناعت در بین ما اشراف وجود دارد.
" او هم این را می داند و هم می داند که تو زنازاده نیستی. پس با این سگالیدن به خود هم دشنام داده.چون زنازادگی این روزها خصلت جامعه اشرافی شده است".
با این کلام سقراط کمی آرام می شوم، اما به جدل با سقراط ادامه می دهم چون مباحثه با او را دوست دارم.
-اما از دوست بعید است که چنین دوست را بیازارد.
" چرا"؟
-منظورت از چرا چیست؟
" چرا؟ آیا فقط از دوست بعید است که دوست را بیازارد؟ آیا سگالیدن و رنجاندن از دیگران بعید نیست".
-آشکار است که هیچ انسانی نباید دیگری را بیازارد.
"خودت چه؟ آیا هیچ وقت دوستی را آزرده ای"؟
بدون درنگ جواب می دهم: " خیر. من هیچگاه دوستانم را نیازرده ام".
می گوید:"از کجا مطمئنی"؟
-چون هیچ کدام از دوستانم تا به حال چیزی از رنجشان نگفته اند"!
"تو به هراندس گفتی"؟
درنگ می کنم.
-نه نگفتم. فقط از او رنجیدم و از جمع دوستان کناره گرفتم و به اینجا آمدم!
می گوید:" از کجا می دانی دوستانت هم چنین رنجشی از تو به دل ندارند؟شاید به تو چیزی نگفته اند"!
سکوت می کنم.
سقراط می گوید:" انسان با رنج به دنیا می آید، رنج مادر. با رنج بزرگ می شود، رنج پدر و مادر. با رنج کسب معاش می کند و با رنج می میرد. پس زندگی سراسر رنج است. ما برای فرار از این رنج به جمع دوستان پناه می بریم. در مباحثه و نوشخواری با دوستان متحمل رنج نمی شویم ، اما گاهی رنجیده می شویم. اما این رنجیدگی های کوچک را باید به منفعت لحظات خوش با هم بودن و مباحثه کنار بگذاریم. زیرا اگر چنین نکنیم، به تارک دنیاهایی تبدیل می شویم که به دنیا می آیند تا صرفا در راه خدایان قربانی شوند و از این دنیای فانی کامی جز رنج نبرند.
اگر غیر از این فکر کنیم، تبلوری از افکار خودخواهانه هستیم که باور دارد هرگز کسی را نرنجانده است. اما حقیقت چنین نیست. ما هم قطعا کسانی را رنجانده ایم، چه با کلام، چه با رفتار"!
لختی درنگ می کند و سپس به سوی من می چرخد، چشم در چشم من می دوزد و می گوید:" دنیا سراسر رنج است، رنج کناره گیری از نوشخواری و مباحثه با دوستان را به آن اضافه نکنیم".
بعد برمی خیزد و به سمت سالن به راه می افتد. من هم برخاسته به دنبالش روان می شوم.
پایان
نقد این داستان از : احسان عباسلو
متن شما بیشتر رساله افلاطونی است تا داستان. شاید شخصیت و کنش کلامی داشته باشید و حتی شاید هم بشود مشکل پیش آمده میان راوی و دوستانش را گره داستان فرض کرد اما متن فاقد هیجان داستانی بوده و روی فلسفه و تعلیم محوریت پیدا کرده. در چنین متونی پردازش شخصیتی نداریم. تمرکز روی محتوا و پیام است و حتی در مورد زمان و مکان داستان هم چیزی نمی‌دانیم . اگر هم بدانیم تاثیری در اصل داستان ندارد.
تمام نوشته روی دیالوگ می‌چرخد و این دیالوگ یک مبنای منطقی آن هم به معنای علمی‌اش دارد تا یک دیالوگ واقعی و باورپذیر. توصیفات نقش اندکی در داستان دارند و لذا نوشته تبدیل به یک نمایشنامه شده تا داستان.
البته ما داستان فلسفی زیاد داریم داستان هایی از نویسندگان اگزیستانس مانند سارتر و کامو و این دوران معاصر کسانی نظیر یوستین گوردر اما در تمام این‌ها، داستان ماهیت اصلی نوشته را تشکیل می‌دهد و فلسفه بر آن تحمیل شده است منتها در متن شما همه چیز به سمت فلسفه رفته و نوشته‌تان تقلیدی از رسائل افلاطونی شده است. حتی شخصیت‌های داستان نیز به سمت کپی‌برداری حرکت کرده‌اند و سقراط بارزترین شخصیتی است که ماهیت نوشته را به سمت فلسفه چرخانده است. حتی عنوان داستان هم مفهوم مورد نظر بحث شماست تا یک عنوان داستانی.
مشکل چنین متونی این است که فرم در آن‌ها چندان حرفی برای گفتن ندارد و توجه بیشتر به منطق زبان و نتیجه‌گیری از محتواست. تکنیک های روایی در این نوع از متون به چشم نمی آیند و یک نوع محاسبه ریاضی وار در دل متن نهفته است چرا که ناگزیر از نتیجه‌گیری منطقی است در حالی که داستان کاملاً برخلاف جهت فلسفه و به ویژه برخلاف این نوع فلسفه که قرار است بر زبان خود را وابسته ببیند، از منطق زبانی می‌گریزد. زبان ادبیات تلاش می‌کند تا ساختار را شکسته و به فرم جدیدی برسد، حسامیزی زبان ادبی باعث می‌شود معنا به سمت خواننده رفته و این او باشد که بر معنا تصمیم می‌گیرد تا این که متن بخواهد یک معنای مشخص و واحد را به او انتقال دهد. چنین نوشته‌هایی حتی اگر اطاله یا نقصی هم داشته باشند برای مخاطب خیلی مهم نیست چرا که تنها رسیدن و رساندن پیام مهم است.
خواننده‌ای که رسائل فالاطون را خوانده باشد تصور نمی‌کند که دارد این جا داستان می‌خواند و این از نقاط ضعف نوشته است. مشکل دیگر همان نوآوری است . هیچ نوآوری و تفاوتی نسبت به نوشته‌های افلاطونی در نوشته دیده نمی‌شود بلکه برعکس ما کپی برداری از متون کلاسیک افلاطون را داریم.
مخاطب این داستان یک مخاطب تخصصی است که به دنبال محتوا و مضمون و اندیشه باشد تا داستان. مخاطب عام که به هیچ وجه در داستان شما راهی ندارد. البته این به عنوان یک نقطه ضعف اصلا مطرح نیست. برخی نوشته‌ها صرفا به دنبال مخاطب تخصصی هستند و از این حیث مشکلی نیست. صرفا جهت توجه شما این نکته ذکر شد.
علی ایحال آن چه ما در این پایگاه و در این جا انتظار داریم داستان است و نه فلسفه.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت