نقد داستان شاهزاده ی ایرانی 2




عنوان داستان : princec of persia(شاهزاده ایرانی) ۲
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

آفتاب تند مدینه از پشت پرده های سبز و سرخ خانه به چشم های شهربانو می تابید... چشم هایش را که باز کردمنظره اتاق برایش نشان زندگی داشت، یعنی که هنوز از این دنیا نرفته است...هیچ چیز از لحظات آخر خود یادش نیامد فقط یاد داشت که از شدت تب و بیماری و نگرانی به خاطر فرزند در شکمش بیهوش روی زمین افتاد و سایه ها و صداهایی صدایش کردند و در پایان...یک خواب عمیق مانند مرگ...
ناگهان در آن تنهایی یاد فرزندش افتاد که قرار بود به دنیا بیاید‌...نگران شد و مدام این طرف و آن طرف را نگاه می کرد و اهل خانه را صدا می زد
زینب...زینب...اسما...فضه...کسی اینجا نیست...
که ناگهان در باز شد و بانویی با چادری سیاه و برقع بالا زده سفیدی وارد اتاق شد و گفت :جان زینب حالت بهتر است عزیزم؟؟؟...
شهربانو نگران شد سعی کرد از حالت دراز کشیده با تکیه به بالش پشت سرش بنشیند و گفت: فرزندم... فرزندم...
زینب چادرش را کنار زد و کودکی که زیر چادر بود نشان داد و نشست کنار شهربانو...و با صدای گرم و آرامش بخشی گفت:
ببین ...فرزندت سالم است و سلامت ...اورا در آغوش بگیر که چه بهتر است از مهر مادر برای فرزند...
شهربانو کمی خودش را جمع و جور کرد و کودک را در آغوش کشید و صورتش را به صورت فرزندش که لباس سفیدی به تن داشت و پارچه ای سبز دورش بود کشید وبا لبخندی به لب و لحنی سرشار از مهر مادری گفت: (جان مادر...مادر به قربان روی ماهت...نمی خواهی به خنده مادر جواب بدهی... ) و با همان لبخند سرش را بلند کرد و به زینب گفت: چهره کودکم روشن تر از طفلی است که تازه به دنیا آمده ...و دوباره به کودکش نگاه کرد و گفت : چقدر شبیه پدربزرگش شده ...
مادر به قربان صورت ماهش...
زینب لبخندی زد و کمی به شهربانو نزدیک شد و گفت: این پسر کسی است که به گفته رسول خدا ذوالخیرتین است و فرزند بهترین عرب و عجم......او در ماهی بدنیا آمده که ماه خداست...ماهی که از اهل بیت رسول هیچکس در این ماه وفات نمی کند ...ماهی که پدرش حسین و عمویش عباس در آن به دنیا آمدند...ماهی که ماه ولادت منجی عالم است...فرزند تو منتخب درگاه الهی است
شهربانو که خنده اش از نگرانی به لبانش خشکید و اشکش سرازیر شد ،با بغضی که گلویش را میفشرد گفت: زینب جان، امید به نجات از این تب و درد ها ندارم...فرزندم را بعد از خود به تو میسپارم، آنگونه که شایسته است تربیتش کن
زینب نزدیک تر شد و با دست اشک های شهربانو را پاک کرد و گفت: از این حرف ها نزن غزاله جان...برادرم آمده همسر و فرزندش را ببیند‌...
شهر بانو که جا خورد اشکش را پاک کرد روسری اش را مرتب کرد و با دستپاچگی گفت: چه؟؟؟ حسین به اینجا آمده...مگر نباید الآن در لشکر امام در کوفه باشد...
زینب لبخندی زد و گفت: پسرت را پیش پدر نمی بری؟؟؟ منتظر است...
شهربانو که جواب سوالش را نگرفت لبخندی زد گفت: چرا چرا...بعد به گوشه ای از اتاق اشاره کرد و گفت: اگر می شود چادری را که در آن صندوق گذاشتم برایم بیاور...
زینب که در تمام مدت بیماری شهربانو پرستاری اش کرده بود پیشانی اش را بوسید و بلند شد رفت تا چادر شهربانو را بیاورد
در این فاصله شهربانو همه آنچه در این شانزده هفده سال به او گذشت را از نظر گذراند ...
از روز های تلخ اسارت و روز های شیرین زندگی عاشقانه اش با حسین ...مردی که با همه بزرگی ...، مانند پدرش و البته برخلاف دیگر مردان عرب، با تنور و نان پختن غریبه نبود، مردی که خانه اهل بیتش ساده ولی تزئین شده و زیبا ولی محل استراحتش درویشانه بود...
یاد روز هایی می افتاد که عصر ها به در خانه تکیه می زد تا از سر کوچه چهار مرد سبز و سفید پوش رشید را که بچه ها اطرافشان میدویدند ببیند...چهار مردی که شده بودن همه کس یتیمان مدینه...یعنی علی و سه فرزندش...حسن، حسین و عباس...
یادروز هایی که همسرش از روز های زندگی با پیامبر می گفت و از دلاوری های پدر قهرمانش در غزوات پیامبر حماسه هایی واقعی برایش می خواند که افسانه هایش را در داستان های افسانه ای تاریخ شنیده بود...در میان مرور این خاطرات گاه گاهی صدای لبخند پسرش رشته افکار مادر را پاره می کرد و شهربانو دستی مادرانه به گونه های پسرش می کشید و دوباره غرق فکر می شد..‌. یاد روز هایی که مشتاقانه در باره رنگ پرده ها و نقش و نگار دیوار های خانه شان نظر می داد و همسرشمطابق میلش عمل می کرد...
یاد شب هایی که با خانواده بر سر سفره می نشستند و علی دعای سفره می خواند و غذای ساده بهشتی شان را ، البته اگر بعد از بخشش به فقرا چیزی از آن باقی می ماند، دور هم می خوردند... یاد آن روز هایی که می خواستند نام جدیدی برایش انتخاب کنند و از میان نام های مختلف مثل سلافه ، خوله وچند نام عربی دیگر، نام غزاله را پذیرفت ...تنها به این دلیل که حسین دوست داشت با این نام صدایش کند
غزاله همینطور غرق افکار گذشته بود و نگران آینده فرزندش که معلوم نبود بزرگ شدنش را می بیند یا نه...که زینب آمد و گفت : چادرت را آوردم....
غزاله تشکر کرد و چادر را از زینب گرفت و کودکش را به او داد ...دیدن چادر و استشمام بوی گل محمدی از آن باز هم شهربانو را به گذشته برد ...به روزی که باید مطابق امر خلیفه همسرش را انتخاب می کرد... و در میان پیشنهاد های تمامی مفاخر ثروتمند عرب چشم هایش را بست و با صلابت و البته شرم گفت:حسین‌... فرزند ابوتراب....
و این چادر سیاه رنگ زیبا با حاشیه دوزی های سفیدو پولک های زرد و سرخ و پوشیه سبز رنگش که حسین با شاخه گلی که در میان چادر گذاشته بود به عنوان اولین هدیه به همسرش داد...
شهربانو در تمامی سال ها کم هدیه از همسرش نگرفته بود اما آن چادر را که هنوز عطر گل ان روز را حفظ کرده بود بیشتر از همه دوست داشت...
با کمک زینب لباس سفید رنگی را که شب عروسی اش پوشیده بود بعد از سالها دوباره پوشید و باقیمانده زیورآلات دوران شاهدختی اش را که اکثرا به غنیمت برده بودند به خود آویخت و چادرش را پوشید ، پوشیه اش را بالا زد ، با کمک زینب بلند شد و دستش را به دیوار زد و با دست دیگرش فرزندش را از زینب گرفت... و کم کم شروع به حرکت کرد...حالا از شوق دیدن دوباره عشقش رنگ و رو به صورتش آمده بود...احساس می کرد جوان تر از روزی شد که زینب برای برادرش خواستگاری اش کرد .هر چه به اتاق ساده حسین نزدیک تر می شد لبخند بر لبانش زنده تر می شد...تا رسید به در اتاق ،ناگهان اضطراب وجودش را فراگرفت... زانوانش سست شد...در زد و در را باز کرد...رفت داخل اتاق و در چارچوب در ماند و به آن تکیه زد...حسین در سجده بود و غزاله با دیدن حسین در سجده و کودک در آغوشش احساس کرد همه عشق دنیا را صاحب شده ...چشم هایش را بست و باز هم به تلخ و شیرین گذشته فکر کرد...به روزی که پشت سر مولایش علی نماز می خواند و از همسرش می آموخت آنچه درکش برای بشر نا ممکن بود ...یاد روز های تلخی می افتاد که در زندگی آل علی تازگی نداشت...روزی که مجبور بود از حسین خسته و مجروح پرستاری کند...حسینی که به امر پدر مسئول حفاظت از خانه خلیفه مظلوم عثمان ابن عفان بود و در حفاظت از او زخمی شد...روزی که همسر خواهرش محمد ابن ابوبکر را فقط به خاطر فرزندخواندگی علی قاتل عثمان خواندند و علی را محکوم به قتل خلیفه ای کردند، که خودش تنها آب آور روز های تنهایی اش بود...
روزی را به خاطر آورد که پدر همسرش که دیگر ابایی نداشت پدر خود بخواندش عزادار دوستش زبیر بود که فتنه مروان و مغیره دشمنش کرده بود و پشیمانی اش هم مانع مرگش نشد...روزهایی که ظلم های جهل عرب علی را مجبور به گریه در چاه می کرد ولی سکوت تنها انتخاب علی بود...
تمام این روزهای خوب و بد شهربانو پیش چشمش گذشت و اشکی شد که از گونه اش چکید و به گونه پسرش افتاد
غزاله دوباره به فرزندش که چهره روشنش از میان چادر سیاه مادر می درخشید نگاه کرد و با نگاهی مادرانه کودکش را نگاه کرد و با لبخندی گفت: جان مادر... مادر به فدای لبخندت...
در این میان حسین از سجده برخواست و نزدیک همسر و فرزندش شد...عمامه سبز رنگ و عبای سفید حسین لبخند لبان شهربانو را پر رنگ کرد...شهربانو تکیه اش را از چارچوب در برداشت و سلام کرد و گفت: فرزندتان را آوردم یا سیدی......حسین لبخندی زد، دستان لرزان شهربانو را گرفت و گفت: حال خودت چطور است غزاله جان...بهتری؟؟
شهربانو هم جواب داد : حالا که شما را میبینم بهترم...دستان شهربانو که از اضطراب و بیماری لرزان بود در دستان همسرش آرام شد... نگاه غزاله و همسرش به یکدیگر را چنگ انداختن کودک به صورت مادر به هم زد شهربانو دوباره نگاهی به کودکش کرد و خندید ...
حسین هم لبخندی زد و کودک را از همسرش گرفت و به آغوش کشید...نگاهی به همسرش کرد و گفت: فرزندی به دنیا آوردی که به گفته پدرم زینت عبادت کنندگان است فرزندی که هرآنچه پدرم ، برادرم و من به خون فرق و جگر و حنجر حفظ می کنیم به آیندگان می رساند...فرزندی که فخر ایران و حجاز است‌... و نگاهی هم به فرزندشان کرد و گفت
حالا بگو چه نامی برایش انتخاب کنیم؟؟؟
شهر بانو لبخندی زد و خوشحال از اینکه باز هم همسرش نظرش را پرسید با پشت انگشت اشاره صورت کودکش را نوازش کرد و با لحن عاشقانه ای گفت: چهره اش شبیه چهره پدرتان است...من دوست دارم علی صدایش کنم...
حسین لبخندی زد و کودک را بالا آورد و گفت : علی... نامی که فخر یک جهان است ...
غزاله با شنیدن این جمله، حالا فرزندش را وارث عبای علی می دید...وارث کیسه های طعامی که هر شب باید به خانه یتیمان بروند
وارث اشک هایی که باید به چاه های نخلستان فروبریزند
وارث سنگ هایی که باید به شکم بسته شوند و غذاهایی که باید به فقرا برسند
برای لحظه ای نگاه حسین و غزاله به هم دوخته شد ...انگار در چشمان حسین ، غزاله پیشانی کبود شده و شانه های زخم شده ای می دید...مردی با عبای سیاه می دید که کوچه کوچه مدینه را با پارچه ای بر دوش طی می کند و بر هر خانه فقیر نشینی... طعامی می گذارد و بی سر و صدا رد می شود ...
حسین پلکی می زند و غزاله دیگر در چشم هایش به جای آن مرد فقط چهره خودش را می بیند...
حسین کودک را بالاتر می آورد و در گوشش میخواند
اشهد ان لا اله الا الله...
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
ری اهل بیت (ع) را داشته باشد
به نام خدا
با سلام و احترام
اگر این داستان یک رمان یا داستان بلند است، خواندن و نقد کردنش به این صورت چندان جواب نمی-دهد و نه منتقد می‌تواند با تکّه‌تکّه خواندن یک رمان، بدون این که دقیقاً توالی داستان را بداند، به خوبی با آن ارتباط برقرار کند و درباره‌ی آن حرف بزند و نه حرف‌های منتقد چندان به کار نویسنده می‌آید. اگر این اثر رمان یا داستان بلند است، بهتر این است نویسنده آن را به صورت کامل در اختیار منتقدی که می‌شناسد قرار بدهد و از ایشان نظر بخواهد. این مجال اندک در این پایگاه چندان راهگشا نخواهد بود و منتقد را نیز سردرگُم خواهد کرد. از آن طرف اگر فرض را بر این بگیریم که این اثر داستان کوتاه است، با این مشکل رو به رو می‌شویم که داستان به این شکل جذابیت چندانی ندارد، چون اتّفاق داستانی زیادی در آن نمی‌افتد و در هنگام به دنیال آمدن یک نوزاد، مادر او به همه چیز فکر می‌کند و درواقع نویسنده دارد درباره‌ی گذشته به مخاطب اطّلاعات می‌دهد که کار داستان کوتاه این نیست. وفور اطّلاعات در این داستان، مانند بخش قبلی آن که قبلاً خوانده و نقد شد، چندان داستانی نیست. داستان کوتاه به این شکل معمولاً مقبولیت لازم را پیدا نمی‌کند. بهتر است یا نویسنده اثر را کامل کند و همه‌ی آن را یک جا در بوته‌ی نقد قرار بدهد و یا از تکّه‌تکّه کردن روایت یا روایت تکّه‌تکّه بپرهیزد. این داستان به این شکل چندان موفّق نشده است. اگر فرض را بر این بگیریم که این اثر داستان کوتاه است، از آن توقّع داریم ویژگی‌های یک داستان کوتاه را داشته باشد. در ابتدا باید سوژه حتّی‌الامکان نو باشد یا حدّاقل روایتی تازه‌ای از سوژه‌ای قدیمی باشد. علاوه بر آن اگر بشود طرح آن را تعریف کرد بهتر است که درباره‌ی این اثر چندان نمی‌شود این کار را کرد. در داستان کوتاهی با این حجم چند اسم بیش‌تر نیاید بهتر است، در حالی که نویسنده در همین حجم و در فضای تولّد نوزاد می‌خواهد درباره‌ی "زبیر" هم اطّلاعاتی به خواننده بدهد. نویسنده باید داستان کوتاه موفّق زیاد بخواند. فارغ از سنّ و سال نویسنده که برای منتقد مسأله‌ی مهمّی نباید باشد، در این حوزه باید زیاد مطالعه شود. اگر مطالعه به قدر کفایت باشد و نویسنده حرفه‌ای، نیازی نیست برای پُر کردن فضاهای داستانی، به طور مستقیم اطّلاعات داده شود و درباره‌ی اتّفاقات و آدم‌ها قضاوتی صورت پذیرد. به عنوان جمع بندی به نویسنده سفارش می‌شود در ابتدا سراغ نوشتن رمان دینی و تاریخی نرود. اگر رفت با مطالعه برود. در درجه‌ی بعدی اصلاً اثرش را به این شکل در بوته‌ی آزمایش قرار ندهد. صبر کند رمانش تمام شود و سپس آن را ویرایش کند و در نهایت در اختیار منتقد قرار دهد. اگر هم قصد نوشتن داستان کوتاه دارد، حدّاقل نمونه‌های بسیار موفّق داستان کوتاه جهان را بخواند و بد نیست چند کتاب نظری هم در این حوزه مورد توجّه و مطالعه‌اش قرار بگیرد. چیزی که از این دو قسمت این اثر مشخّص است، استعداد و ذوق وافر نویسنده است که البته با مطالعه هم همراه شده است، ولی اطّلاعاتی که نویسنده به مخاطب می‌دهد، در دل داستان جای خود را پیدا نکرده است.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت