حفظ انسجام و خروج از بلاتکلیفی




عنوان داستان : تو دخترکی بودی با بادبادک آبی
نویسنده داستان : دانش دولتشاهی

میگیره، من میگم میگیره!
هرسه شان بارانی کت کلفت بلند بر تن دارند و زیر نور زرد و کم جان چراغ برق نشسته اند. از آنجایی که نور از بالا روی آنها می تابد و آنها کلاه لبه دار دارند و لبه ی کلاه شان هم زیاد از حد بزرگ، صورتشان سایه افتاده است. مخصوصا اینکه هرسه تایشان سرشان را پایین گرفته اند.
- ای بابا، تا بگیره کلی طول میکشه.
یکی شان که وسط نشسته، آهسته دستش را از روی زانو برمیدارد و نوک ناخنش را می برد سمت صورتش. انگشتانش توی سیاهی صورتش گم می شوند. صدای خرت خرت ناخن ها روی صورت بلند می شود، بعد انگشتها و دست پایین می آیند و سر زانوها قرار میگیرند. می گوید:
- گمون نکنم بگیره!
بعد انگشت هاش به صورت مورب ضربه می زنند به زانوها. ضربه ها از انگشت کوچک شروع می شود و به انگشت اشاره ختم میشود. تند. انگار یک بار پنجه ات را سریع روی سیم های گیتار آورده باشی. بعد سکوت میشود. هرسه نفر بی حرکت ایستاده اند. نفر سمت چپی سکوت را می شکند:
- آقایون شما متوجه هستید که ما وقت زیادی نداریم؟
این را که می گوید متوجه می شود که صدایش زیادی بلند بوده، آن هم توی این موقعیت. سرفه می کند و پی حرفش را می گیرد:
- بله. و اونوقت ما همینجوری دست رو دست گذاشتیم.
این را آرام می گوید. سمت راستی در می آید که:
- آقای عزیز! شما نفستان از جای گرم بلند می شود. آدم خوبه اگه یه کم ملاحظه کار باشه.
سمت چپی می خواهد چیزی بگوید که وسطی می پرد توی حرفش:
- آقایون با جر و بحث چیزی درست نمیشه.
سمت چپی میگوید:
- میشه بفرمایید پس با چی درست میشه؟
سمت راستی ناخنش را می کشد روی زانویش و خرت خرت ناخن بلند می شود. می گوید:
- مثل اینکه شما بیشتر نفستون از جای گرم بلند میشه.
وسطی چیزی نمی گوید. فقط دست راستش را از روی زانو بلند میکند و به علامت بی حوصلگی در هوا تکان می دهد. سمت چپی میگوید:
- فک کنم شما می خواستید چیزی بگید!
سمت راستی میگوید:
- چیزی یادم نمیاد.
بعد سکوت میشود. به جز صدای ضربات انگشت دست وسطی روی پاها هیچ صدایی شنیده نمی شود. سمت راستی فریاد میکشد:
- حالا یادم افتاد. داشتم از یه جای گرم حرف می زدم. آره گمونم همین بود.
سرفه میکند:
- ولی دقیقا نمی دونم چرا این حرفو زدم. آخه اینجا هیچ چیز گرمی وجود نداره. گرما فقط مال توی خونه ست. اینجایی که ما نشستیم دندون رو دندون بند نمی شه. خیلی دوس دارم برگردم عقب. اون موقع که زن داشتم. بچه داشتم. وای خدا بچه های قد و نیم قد. جالبه بدونید هربار که بچه دار می شدیم دوقلو از آب در می اومد. واسه همین جفت جفت بودن همه شون. یکی از سختی های زندگیم تشخیص دادن این بچه م از اون یکی بود. بعضی وقت ها خوب بود بعضی وقت ها بد. بعضی وقت ها هم واسم مهم نبود کی به کیه. این بچه ی منه یا همسایه م توفیر نداشت. من فقط زنم رو می شناختم. آخه اینقدر از روبه رو و با فاصله ی کم دیده بودمش که مسخره ست اگه با یکی دیگه اشتباه بگیرمش.
وسطی که ضربه های انگشت هاش روی زانو تمام شده. می گوید:
- بهتر نیست آقایون یه کم بیشتر فک کنیم؟
سمت راستی می گوید:
- خب اینم خودش یه جور فک کردنه. خاطراتو مرور کردن خودش یه فک کردن جالبه که خسته نمیشی هیچ، لذت بخش هم هست. سمت چپی می گوید:
- آقایون خواهش میکنم اینقدر جر و بحث نکنید. اتفاقا منم داشتم به همین فکر میکردم. به بچه های قد و نیم قد. به زنم. میدونید؛ دنیا جای کوچیکی به نظر میرسه. از نظر من زندگی کردن همینه. چیز عجیب غریبی نیست. صبح از خواب بلند میشی، دهنت گس شده. تصمیم میگیری بری یه دوش بگیری. بعدش هم با روب دوشامبرت میشینی سر میز صبحانه و عین خر میخوری. کفشاتو میپوشی و بدون اینکه پاشنه شونو بکشی میری سر کار. سرکار چرت میزنی، چرت میزنی، چرت میزنی تا اینکه برمی گردی خونه و حالا دیگه شب شده!
وسطی به ضربه های مورب روی زانو ادامه می دهد و پوزخندش که هنوز تمام نشده میگوید:
- بقیه شو نمی خواد تعریف کنی. راستش منم می خوام از بچه های قد و نیم قدم بگم. آخ که چه صفایی بود. چه حالی! ولی اجازه میخوام یه کم فک کنم. منتها، به سکوت احتیاج دارم.
هرسه شان بارانی کت کلفت بلند برتن دارند. نیمکتی که هرسه ی آنها روی آن نشسته اند درست زیر نور کم جان چراغ برق قرار گرفته. چراغ برق هرچند لحظه، نورش پرپر میزند. هرسه تایشان کلاه لبه دار بر سر دارند. لبه ی گرد کلاه ها آنقدر بلند است که نور چراغ برق، وقتی از بالا به پایین می تابد، صورتهایشان را سایه می اندازد و هیچ معلوم نمی شود آنها چه قیافه ای هستند. دور و برشان همه اش سیاهی است. هیچ چیز، هیچ چیز دیده نمی شود به جز سه مرد که روی نیمکتی نشسته اند و سرشان را پایین گرفته اند. از دور صدای هوهوی باد به گوش می رسد که قطع و وصل میشود. هیچ صدایی نیست به جز صدای هوهو. آنهم دور. آنقدر دور که بعضی وقت ها فکر میکنی خیالاتی شده ای. هرسه شان سکوت کرده اند. هیچ حرکتی، علامتی از هیچ کدامشان سر نمی زند. وسطی ناخنش را می کشد روی زانوهاش. می گوید:
- فک کنم یواش یواش یه چیزایی داره یادم میاد. ولی درست نمی تونم فک کنم اونا چیه!
سمت راستی می گوید:
- قرار شد راجع به بچه های قد و نیم قدت حرف بزنی.
وسطی تندی در می آید که:
- بله... ولی اینو یادت نره که تو هم می خواستی راجع به یه چیز گرم حرف بزنی که بحثو به اینجا کشوندی.
سمت راستی هااا میکند. بخار دهانش از سیاهی جلوی صورتش می آید بیرون و میرود بالا. بخار پیچ و تاب می خورد. و توی سیاهی گم می شود.
می گوید:
بله... داشتم از یه چیز گرم حرف می زدم. اینجا توی این سرما دندون رو دندون بند نمیشه. اینجا هیچ چیز گرمی نیست که بخوام راجع بهش حرف بزنم. میدونی، من ترجیح دادم از گذشته م حرف بزنم. از بچه های قد و نیم قد.
وسطی حرفش را قطع میکند:
- من هیچ وقت بچه هامو بغل نکردم و گرمی تنشونو حس نکردم. من اگه بخوام از گرما حرف بزنم از زنم حرف میزنم. آخ... چه روزایی رو باهم داشتیم. زمستونا فک کنم بیشتر از همه به زنم احتیاج داشتم!
سمت چپی میگوید:
- زنت... زنت چی شد؟
وسطی می خواهد چیزی بگوید. نمی گوید. بعد دستهایش را در هوا تکان تکان می دهد. دستها می آیند روی زانو ها و بعد همان ضربات مورب روی زانو. از دور هنوز صدای هوهوی محو شونده به گوش می رسد. انگار هوهو، آرام آرام نزدیک می شود. وسطی صدایش را می اندازد ته گلو:
- زنم مرد!
سمت چپی میگوید:
- من میگم میگیره. میدونم که میگیره.
وسطی صدایش هنوز توی گلویش است:
- چی میگیره؟
سمت راستی داد میزند:
- بارون!
و بعد که متوجه صدای بلندش می شود می گوید:
- اگه بارون بیاد هوا گرم میشه. زنم میگفت وقتی بارون میاد دیگه باد نمیاد. واسه همین هوا گرم میشه. در ضمن اگه بارون بیاد دیگه مجبور نیستیم یواشکی ناخنمونو ببریم زیر لباسامونو، بدنمونو بخارونیم. بارون اگه بیاد، می شوره کثافتارو باخودش میبره. می دونید آقایون! احساس میکنم از اول زندگیم تا حالا بدنم پرشده از کثافت. دیگه خسته شدم از این همه خاروندن. حالا وقتشه تمیز بشم. حالا وقتشه بوی گند ندم. زنم می گفت تو فقط باید منتظر باشی بارون بگیره و تنش به تنت بخوره تا آدم شی. آخه تو یه لجنی!
سمت چپی می آید توی حرفش:
- زن تو... زن تو چی شد؟
سمت راستی ناخنش را می برد زیر بارانی و سینه اش را می خاراند. میگوید:
- زنم مرد! زنم بارون زیاد دیده بود. آتیشو به بارون ترجیح داد. جلوم جزغاله شد. من ترسیده بودم. دست و پامو گم کرده بودم. اما کاری از دستم برنمی اومد. فریاد نمی کشید. انگار بدنش داشت واسه آتیش مور مور میکرد. دیدی وقتی قلقلکت میدن بدنت پیچ و تاب می خوره؟ بدنش پیچ و تاب می خورد. آتیش و زنم باهم می رقصیدن. آتیش و زنم هم قد بودن. حتی یه بند انگشت اختلاف نداشتن. به آتیش حسودیم شد ولی کاری از دستم بر نمی اومد. زن من گرم بود. از دور هم که داشتم نگاهش میکردم گرمی تنش که توی آتیش بود همه ی منو گرم کرد. آتیش که خاموش شد، دیگه سرد بود. از اون موقع تا الان منتظر بارونم. فک کنم بعد بارون آتیش باشه!
وسطی می گوید:
- بچه های قد و نیم قد. خونه ای که پنجره نداشت. اربده های آتیش. حالام که این چراغ برق بالای سرمون که احتمالا خجالت میکشه بگه برید گم شید. خب حق داره. شاید اونم الان وقت خوابش باشه. راستش آقایون منم گرمای آتیش زنمو واسه همیشه باخودش برد. تا وقتی بود فک میکردم گرماش از تنشه. آخه هیچ وقت تو چشماش نگاه نکردم. تا اینکه یه شب اومد تو خوابم. خودش نه. یه جفت چشم بود که اومد تو خوابم. چشما آتیش داشت. گرم بود. چشما منو با اسم کوچیک صدا کرد. من ولی هیچ وقت اسم زنمو یادم نمیاد.
هرسه تایشان روی نیمکتی که زیر چراغ برق است نشسته اند. با همان بارانی کت کلفت. سرشان پایین است. کلاه لبه دار گردشان مطمئنا نمی گذارد نقطه ای از صورتشان پیدا باشد. نور چراغ برق پخش شده روی برآمدگی بارانی ها و لبه ی کلاه و برجستگی ها زرد شده اند و فرو رفتگی ها سیاه. هرسه تایشان دستهایشان را روی زانو گذاشته اند. سمت چپی دستش را می برد زیر کلاهش و صدای خرت خرت ناخن روی پوست سر بلند میشود. میگوید:
- زنم واسم همه کار کرد. بچه های قد و نیم قد برام آورد. بچه های قد و نیم قد یکیشون دندون نداشت، یکیشون داشت و یکیشون بلال دندون بود. بچه های قد و نیم قد از دیوار راست می رفتن بالا و من عین خرس لم داده بودم روی کاناپه. یه روز که رو کاناپه چرتم گرفته بود همه ش حس کردم بوی سوختگی میاد. از چرت بلند شدم. همه جای خونه دود بود. شب قبلش بارون اومده بود. ولی از اون شب به بعد دیگه بارون نبود. خونه بوی سوختگی می داد. بوی گوشت تن زنم. منم با اینکه بارها از رو به رو با فاصله ی کم دیده بودمش ولی هیچ وقت چشماشو نگاه نکردم. از اون روز تا حالا مدام کابوس می بینم. تو کابوسا همیشه یه زن می بینم با چشمایی که دارن تو شعله ی آتیش می پزن.
هرسه شان بارانی کت کلفت بر تن دارند. کلاه لبه دار گردشان جلوی افتادن نور روی صورتشان را گرفته. برآمدگی لباس ها و کلاه ها زیر نور زرد شده اند و فرو رفتگی ها هیچ گاه روشن نشدند. هرسه شان بی حرکت نشته اند روی نیمکت و چراغ برق بالای سرشان مدام پرپر می زند.



- گوشت بامنه دختر مامان؟
زن می ایستد. دهانش خشک شده. زنبیلش را میگذارد زمین و تکیه می دهد به عصایی که در دست راستش قرار گرفته. خم میشود. نفس هایش تندتر می شود. عینک دودی اش آمده تا نوک دماغش. با انگشت وسطی جایش می دهد بین دو ابرو. با زبانش دور لبها را می لیسد. میگوید:
- دیگه چیزی نمونده دختر مامان. بی قراری نکن.
ته مانده ی نفس توی سینه اش را تندی میدهد بیرون و نفس عمیق تازه ای می کشد. پا تند میکند به طرف جلو.راه که می رود، عصایش را یک متر جلوی پایش تند تند به زمین می کوبد. می گوید:
- بالا رفتن همیشه سخت بوده دختر مامان. تو باید مراقب باشی هر قدمی که بر میداری جاش محکم باشه. آخه میدونی، همین جوریشم به این قدما اعتباری نیست، چه برسه اینکه بخواد پات بلغزه.
پیشانیش چروک می افتد:
- گول قدم اول رو نخور دختر مامان. شاید قدم اول یه تله باشه واسه قدم دوم.
هن میکند و خودش را از لای گل و لای بیرون می کشد:
- می بینی؟ همین زمینی که دارم توش راه می رم یه جاش سفته یه جاش شل. عصام که میخوره به جای سفتش شیر می شم واسه قدم بعدی. قدم بعدیم اما گیر میکنه توی گل. البته این مال اولاش بود. حالا اما دیگه دستم اومده این کلک زدناش. گوشت بامنه دختر مامان؟ به چیزی دل نبند. اگه قرار باشه چیزی بیاد خودش میاد. انتظار از همه چیز دنیا بیشتر آدمو داغون میکنه!
زن می ایستد. ها میکند توی دستهاش. سرش را بالا نگه میدارد. انگار که راه دماغش کیپ شده باشد، با دهان نفس می کشد. شانه هایش بالا و پایین می شوند هنگام نفس کشیدن. رنگ صورتش یک دست سفید شده. از آن دست سفیدی که می ماسد روی صورت رنگ پریده ها. از آنهایی که فقط با سرخی لبها و گونه ها کار دارند. دهانش هنوز باز است. با انگشت وسطی دست چپ عینک دودی را جا می دهد توی چالی بین دماغ و ابرو. از توی شیشه ی عینک دودی می شود منظره ی روبه روی زن را دید. فرو رفتگی دشت که زیر انبوهی از مه پنهان شده و برآمدگی هایی که شبیه قلعه های تیز، از توی فرو رفتگی ها بیرون آمده اند و مه را تکه تکه کرده اند. مه سفید و لغزان این طرف و آن طرف می لولد ولی راه به جایی نمی برد. انگار برآمدگی ها مثل ستون مه را مهار کرده اند و نمی گذارند مه در برود. زن که حالا شانه هاش از تکاپو افتاده اند زنبیلش را که هنگام ایستادن زمین گذاشته بود، بر می دارد. عصایش را جلوی قدمهاش تند تند به زمین می کوبد و پاتند می کند به طرف سرازیری سمت دشت. به طرف مه که شور گریختن یک جا بندش نمی کند. کف دستش را آرام می آورد روی شکمش که به اندازه ی نصف یک توپ جلو آمده است. میگوید:
- یه کم ورجه وورجه کن دلم واشه. خسته شدم از تنهایی. دلم گرفت. قربون اون دلت برم. دختر مامان، دستای مامان سرده. اگه میبینی دیر به دیر دست میکشم رو اونجایی که تو لا لا کردی بدون نمی خوام سردی دستام اذیتت کنه. مامان کفشای پاشنه دار خوشگلشو کنار گذاشته، به جاش کتونی پوشیده تا اونجایی که تو هستی صاف باشه.
زن سعی می کند بین سنگ های بزرگی که میان درختان لخت زمین گیر شده اند رد بشود. سعی میکند رو به رو، به سمت پایین قدم بر ندارد. عصایش را با دست راست گرفته چند قدم پایین تر و تند تند به زمین می کوبدش و خودش را به بغل راه می رود که لیز نخورد. زن به حرف زدنهاش ادامه میدهد اما شیب تند راه حرفهایش را بریده بریده میکند:
- دختر... مامان.... پاهای... مامان...
و صدای خش خش برگ های خشک زیر پاهایش صدای زن را به کلی محو میکند. زن می ایستد. کتونی های صافش را چند باری می چرخاند روی زمین که پاهایش جا بگیرند میان برگ های خشک و سنگ ریزه ها. لب های خشکش را میبرد توی دهان و می آورد بیرون. لب ها که بیرون می آیند فقط چند لحظه سرخند و بعد سفیدی. از توی نفس نفس زدن ها، آب دهانش را قورت می دهد. زنبیل را می خواهد زمین بگذارد، نه روی برگ های گل مالی شده، میگذاردش روی زبری سنگی که خیس نیست. می ایستد روی بلندی که چیره است بر دشت. زن که پایین آمده، انبوه مه درشت تر شده و برآمدگی های سنگی که حالا خطوط قهوه ای سوخته بر حاشیه ی خاکستری لکه لکه ایشان، نمود بیشتری پیدا کرده:
- تا اونجا راه زیادی نمونده دختر مامان. گمونم دیگه داریم می رسیم. باهام قهری که حرف نمیزنی؟ خب یه خرده تکون بخور که بدونم داری حرفای منو می شنوی. دختر مامان، چشمای مامان دیگه نور نداره از بس سیاهی دیده. مامان منتظره تو به دنیا بیای که برداری این عینک سیاه رو از رو چشماش. برداری و به جاش مرهم بزاری. دختر مامان، چشمای مامان فقط وقتی به تو فک میکنه روشنه. یه خرده واسم ورجه وورجه کن. ورجه وورجه کن که دلم واشه. توی سرازیریا هیچ وقت تند نرو. مراقب باش پاتو کجا میذاری. ممکنه زیر این برگا و علفای خیس یه چاله باشه. سختی راه یه بالا اومدنه و بعدش یه پایین اومدن با احتیاط. به اونجا که برسیم همه ی این سختیا تموم میشه. اونجا خیلی قشنگه دختر مامان. اونجا یه جاییه مث بقیه ی جاها، فرقش اینه که ماهیاش آبیه. ماهیای آبیش تو هوا شنا میکنن. اونجا یه جاییه مث بقیه ی جاها، فرقش اینه که تو میتونی بادبادک داشته باشی. بادبادک میدونی چیه دختر مامان؟ بادبادک یه چیزیه مث بقیه ی چیزا، فرقش اینه که یه نخ بلند داره. نخش هرچه قدرم بلند باشه سر نخش توی دست توئه. فرقش اینه که بادبادکش آبیه. مث کفشای پاشنه بلند مامان که آبی بود. ماهیا که توی هوا شنا میکنن تو میتونی با بادبادک بهشون سلام کنی. اونجا همه به هم سلام میکنن. اونجا همه بادبادک آبی دارن.
زن حالا دیگر نزدیک شده به دشت که پوشیده شده از مه. برآمدگی های سنگی، خطوط قهوه ای سوخته، بر حاشیه ی خاکستری لکه لکه ایشان برجسته تر شده . هوهوی باد، ریتم رقص مه روی دشت را تند تر میکند:
- دستای مامان میخواد برات یه بادبادک درست کنه. گوشت بامنه دختر مامان؟
و صدایش، قدمهای ریز محکمش، همگی توی هوهوی باد گم می شوند و زن که حالا به دشت پوشیده از مه رسیده. رخت های سفیدش انگار جزئی از مه می شوند.



دخترک مو مشکی داره می خنده. قهقهه میزنه دخترک مو مشکی. با یه دستش سر نخ باد بادک رو گرفته. باد بادکش آبیه دخترک مو مشکی. سر نخ رو بسته به نوک انگشتاش. نوک انگشتاش می رقصه تو هوا دخترک مو مشکی. دندونای صدفی مرتبش برق میزنن از دور. چشمهاش سگ داره دخترک مو مشکی. داره میدوئه. داره دنبال باد بادک آبیش میدوئه. یه پارچه ی قرمز بسته به کمرش. وقتی میدوئه ته مونده ی گره قرمز روی کمرش تو هوا می رقصه. روی سینه ش گل قرمز چیده. گلای قرمز لیز لیز میکنن روی گردنش. رو پنجه هاش میدوئه. دوییدنش مث رقص بالرین ها میمونه دخترک مو مشکی. این پارو که برمیداره تندی پای بعدی رو میذاره. اونقد سریع پاهارو پشت سرهم میذاره که نمی فهمی کدوم پا اول اومده کدوم پا جلوتره کدوم عقب. داره می خنده. قهقهه می زنه دخترک مو مشکی. جلو پاشو نمیبینه. همه اش چشمش به بادبادک آبیه. موهای مشکیش تو هوا تکون تکون میخوره. می شینه پشت گردنش و پر میکشه تو هوا. سه تا مرد دنبالشن. دنبال دخترک مو مشکی. سه تا مرد بارونی کت کلفت تنشونه. کلاه های لبه دار گرد، سایه انداخته روی صورتشون. هرسه تا مرد توی یک خط با فاصله ی کم، باهم دارن دنبالش میکنن. دنبال دخترک مو مشکی. هرسه تا مرد با یه دستشون یقه ی بارونی رو گرفتن که توی باد باز نشه، هرسه تامرد یه دست دیگه شونو گذاشتن روی کلاه لبه دارشون که باد با خودش نبره. دخترک پشت سرشو نمیبینه. اون جلوشو هم نمیبینه. اون فقط بالا رو میبینه. بالا، اون باد بادک آبی رو. ماهیای آبی حلقه زدن دور باد بادک. ماهیا هرطرف که باد بادک میره باهاش میرن. بادبادک هرطرف که ماهیا میره باهاشون میره. دخترک مو مشکی داره میخنده، قهقهه میزنه دخترک. هرسه تا مرد باهم اما خرناله میکنن. دخترک تصمیم میگیره بچرخه. روی نوک پنجه ی پای چپش که جلوتر از پای راستشه میچرخه. چمنای زیر پاش، زیر چرخش پنجه ی پای چپش له میشن. بعد چمنا دست از کمرشون می گیرن و بلند می شن. دخترک مو مشکی حالا چرخیده. بادبادک و ماهیا هم می چرخن. اما نه رو پنجه شون. تیزی دماغشونو که برمیگردونن همه ی بدن می چرخه. هرسه تا مرد پیش خودشون فک می کنن که باید بچرخن. کله پوکا می چرخن. رو پنجه شون نمی تونن بچرخن. کف پاهای زمخت بدقواره شون درست نمی چرخه. همین باعث میشه که زمین بخورن. کله پوک اولی که زمین میخوره، دومی هم روی اون می افته و سومی هم همین طور. هنوز هم یک دستشون یقه ی بارونی رو گرفته و دست دیگه شون روی کلاهه که باد با خودش نبره. کله پوکا که روی هم افتادن، هنوز هم خرناله دارن. کله پوکا تصمیم می گیرن بلند بشن. توی گرد و خاکی که به پا کردن بلند می شن. سرتا پای خاکیشون رو پاک نمی کنن. فقط سرفه می کنن. کف پاهای زمخت، عقب جلو کردن شونه ها، صدای سرفه و خرناله کردن کله پوک ها با یک ریتم تام تام طبل پشت سر هم ردیف میشه. دخترک مو مشکی میخنده. قهقهه میزنه دخترک مو مشکی. آسمون گم شده توی انبوه مه. مه یک دست لغزان توی هوا تکون تکون می خوره. ماهیای آبی تو هوا شنا می کنن. ماهیا دنبال بادبادک شنا میکنن. زن اما، تها نشسته روی کنده ی درخت. زن عینک دودیش که اومده تا نوک دماغش، با انگشت وسطی دست چپش عینک دودی رو هل میده توی چالی بین دماغ و ابرو. دخترک مو مشکی به زن که می رسه، از نوک پنجه اش پایین میاد. روی کف پا وامیسته. گره پارچه قرمز بسته به کمرش رو باز میکنه. پارچه رو به کمر زن میبنده. بعد سر نخ بادبادک رو گره میزنه دور انگشت وسطی دست زن. دختر عینک دودی زن را برمیداره. چشمای مشکی زن لبخند داره. زن پاتند میکنه به طرف باد بادک آبی. زن داره میدوئه. خنده ش، قهقهه میشه زن. وقتی داره میدوئه ته مونده ی گره ی پارچه قرمز روی کمرش تو هوا میرقصه. کله پوکا هنوز یک دستشون یقه ی بارونی رو گرفته و اون یکی دستشون روی کلاه لبه داره که باد با خودش نبره. کله پوکا هنوز صورتشون سایه ی سیاهی افتاده و مدام خرناله می کنن دنبال زن مو مشکی. ماهیای آبی و بادبادک آبی حالا دیگه همدیگه رو بغل گرفتن. دخترک مو مشکی که حالا جای زن نشسته روی کنده ی درخت، سیب قرمزش رو گاز میزنه و تنها نگاهی گذرا به همه ی اینها میندازه. نگاهش، چشماش، سگ داره دخترک مو مشکی.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای دانش دولت شاهی سلام

《تو دخترکی بودی با بادبادک آبی》 را خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. این اثر اسم قشنگ و شاعرانه ای دارد و مخاطب منتظر است چنین عنوانی نماینده داستانی خواندنی باشد اما متاسفم بگویم تنه اصلی متن انتظار خواننده را برآورده نمی کند. شما از روایت غیرخطی استفاده کرده اید که نه تنها ایرادی ندارد بلکه یکی از تکنیک های روایی است که اغلب داستان نویس ها از آن استفاده می کنند و اتفاقا خوانتده را به کنکاش و تلاش بیشتر برای رسیدن به خط اصلی پیرنگ وامی دارد اما روایت غیرخطی هم برای خودش ساز و کارو ساختاری دارد. گاهی نویسنده از چند خرده روایت مختلف استفاده می کند که این خرده روایت ها هر کدام داستان جداگانه ای را روایت می کنند و در انتها به یک نقطه تلاقی می رسند و با هم و در مجموع جهان کلی داستانی بزرگتر را می سازند و گاهی اصلا اینطور نیست و ساختار اثر به گونه ای است که هیچکدام از روایت های داستانی جداگانه به هم نمی پیوندند و تا انتها هرکدام ساز خودشان را می زنند و اصلا پیرنگ بزرگتری در کار نیست و داستان یکپارچه ای بر اساس داستان های فرعی مختلف شکل نمی گیرد. در اینجا به نظر می رسد فرم روایت از نوع اول است به این معنی که وقتی سر و کله سه مرد پالتو پوش در اپیزود دیگر هم پیدا می شود به نظر می رسد قرار است علاوه بر داستان های مجزای این آدم ها با داستان یکپارچه دیگری هم روبه رو باشیم اما در عمل و در مرحله گسترش و پرداخت داستان چنین اتفاقی نیفتاده است. می دانید دلیلش چیست؟ یکی از دلایل عمده سردرگمی و عدم انسجام است. اثر به شدت دچار پراکندگی است حتی در تک داستان های اول و دوم و سوم نوعی عدم انسجام و سردرگمی و ابهام مخل موج می زند. درست است که نوعی از ابهام، ذات تعدادی از تکنیک های روایی داستان های مدرن است اما داستان در هر فرم و با هر تکنیکی به هرحال باید داستان باشد. سه مرد پالتو پوش روی نیمکت نشسته اند و با هم گفت و گو می کنند. خواننده انتظار دارد از لابه لای گفت و گوی این ها قصه را پیدا کند. هر کدام مدام یک جمله را تکرار می کنند که 《بالاخره می گیرد》 و تکرار همین جمله خواننده را کنجکاو می کند که این سه نفر درگیر چه کنشی چه کاری چه فکری هستند؟ مثلا کبریت روشن می کنند؟ یا دارند تلاش می کنند که آتش بگیرانند؟ و ... بعدتر معلوم می شود منظور باریدن باران است؛ بگذریم که همین مساله می تواند مخاطب را پس بزند چون ممکن است تصور کند نویسنده او را به بازی گرفته است و ذهن او را به انحراف کشانده. این سه نفر آدم مورد نظر حرف می زنند اما در واقع چیزی نمی گویند یعنی مجموعه حرف های آن ها دیالوگ های مشابه هم است که به شخصیت پردازی کمکی نمی کند و به قصه جاندار و اثرگذاری هم نمی رسد. به طور کلی مجموع کار اثرگذاری حسی ندارد و با اینکه تلاش کرده اید نوعی زبان شاعرانه به کار بگیرید باز حس برانگیز نشده است. ضمن اینکه یادآوری می کنم برخلاف تصوری که وجود دارد در داستان با زبان علمی سر و کار داریم نه با زبان ادبی و یادتان باشد که نویسنده از یک صحنه فقط یک بار استفاده می کند و اگر احیانا صحنه ای تکرار شود نیاز به منطق داستانی قوی دارد که اینجا برای تکرار توصیف و صحنه نشستن سه مرد پالتوپوش و... چنین منطقی نداریم. به مطالعه و تمرین و تلاش ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت