بهتر است شخصیت اصلی داستان را به خواننده معرفی کنید.




عنوان داستان : گاوشان
نویسنده داستان : سارا مرادی

عالیه سیب های قرمز پر از لکه های سفید و زرد را توی سبد سفید روی سینک ریخت. نور روی لکه ها افتاد و عالیه دست های خیسش را به شلوار آزادش مالید. گفت "کاش مامانم هم می اومد. هیچ وقت مسافرت نمیاد." یک دسته ی دیگر جعفری روی تخته گذاشتم و تند تند چاقو را رویشان بالا و پایین کردم. گفتم "شب هیچ جا جز رخت خواب خودش رو نمیخواد. از وقتی بازنشست شدیم و اومدین اینجا، هیچ وقت شب نیومد که بمونه." چاقو را گذاشتم روی میز و با مچ دستم عرق روی پیشانی ام را پاک کردم. گفت "حتی بدون ما هم خوابش نمیبره. ولی دیگه دلم برات تنگ شده بود خاله." با دست های سبز به نک دماغش زدم. خنده اش گرفت و جعفری ها را توی ظرف دربسته ریخت. هومن کنار در آشپزخانه ایستاد. کتش را پوشید و گفت "میرم شکر، آرد و دوغ بخرم." بعد روبه عالیه گفت "شب رو بالا میخوابیما. باد سد گاوشان که بخوره بهت دیگه عالی عالی میشی." هر دو زدند زیر خنده و هومن بیرون رفت. صدای خداحافظی علیرضا و هومن آمد. چند ثانیه بعد خودش با چمدان پیدایش شد. چمدان را کشان کشان به طرف اتاق ته خانه برد و توی آشپزخانه برگشت. یکی از سیب ها را برداشت و گفت "خاله پوری من میرم نزدیک سد." عالیه گفت "شنا نکنی!" سیب را محکم گاز زد و دست چپش را بلند کرد و بیرون رفت. به عالیه گفتم "تو هم برو." از پشت بغلم کرد و گونه ی راستم را بوسید. گفت "برم تنها نمیشی؟" سیب زمینی ها را توی روغن داغ ریختم و گفتم "نه جانم. تنها همیشه هستم." دست هایش را از دورم ول کرد و گفت "خدا نکنه." بیرون رفت و من تمام پنجره های چهار طرف آشپزخانه را باز کردم‌. باد سد بوی غذا را از آشپزخانه به بیرون میبرد. میبرد دور دورها. باد که بین پاهایم میپیچید و به مهمان هایم فکر میکردم احساس خوشایندی داشتم. سیب زمینی را هم زدم که تلفن زنگ خورد. به طرف تلفن رفتم. خواهرم بود. سلام که کرد سریع گفت "جان تو و جان بچه ها. طوری نشن پوری. این چند ماه مریضی از بس تو خونه موندن بیتاب شدن. مخصوصا علیرضا. جوون ۱۸، ۱۹ ساله رو به زور میشه تو خونه بند کرد." گفتم "خیالت تخت. روی چشم هامن. ولی کاش خودتم میومدی. دلم یه ذره است برات." خندید و گفت "تو که میدونی درد بی درمون من رو. هیچ جا خوابم نمیبره. بچه ها کجان؟" "رفتن نزدیک سد." هول شد و گفت "خب برو. مزاحم دیگه نمیشم. همه تون رو میبوسم." خداحافظی که کردیم صدای جیغ عالیه بلند شد. به طرف پنجره رفتم ولی ندیدمشان. تند به سمت در رفتم که دوباره صدای جیغ عالیه آمد. به سمت سد دویدم. عالیه لب ساحل تا مچ توی گل رفته بود و جیغ میکشید. به طرفش دویدم و مچ پاهایم توی گل رفت. داد زدم "چیه؟ علیرضا؟" با گریه گفت "خاله پوری نیومد بالا. پرید تو آب نیومد بالا." فکش به شدت میلرزید. کنارش زدم و پریدم توی آب. توی آب میدویدم. آب تا سینه ام آمد. تا کله ام آمد و تمامم را گرفت. برای اولین بار چشم هایم را زیر آب باز کردم. علیرضا هیچ جا نبود. قلبم داشت زیر آب می ایستاد. انگاری خواب بودم و نفسم که تمام میشد قرار بود از خواب بپرم. صدای داد عالیه و هومن را حالا میشنیدم. نمیتوانستم برگردم. از پشت دست هایی مرا کشید و سرم از آب بیرون آمد. هومن به طرف ساحل میکشیدم. نمیتوانستم نفس بکشم. چشم های عالیه را نمیدیم که نمیدانست برای کی ناراحت باشد. هومن محکم زد پشتم و نفسم بیرون پرید. عالیه دوباره داد کشید "علیرضا... علیرضا..." روی گل ساحل افتادم. نمیتوانستم بنشینم. خجالتم میشد. هومن خم شد و دستش را روی سرش گذاشت. عالیه به طرف آب دوید که جلویش را گرفت و عقب بردش. باد بوی سوخته را از خانه به طرفمان می آورد. هومن نگاهم کرد و سریع به طرف خانه دوید. عالیه کنارم افتاد و از قهقرا تنش گریه کرد. چند دقیقه بعد هومن از دور پیدا بود که با تلفن صحبت میکرد و با پتویی توی دستش به طرفمان می آمد. از پشت کمک کرد و بلندم کرد. عالیه را نشاند کنارم و پتو را رویمان انداخت. ازش آب میچکید و میلرزید. عالیه را بغل کردم. هومن نشست کنارم و گفت " زنگ زدگ آتش نشانی کامیاران تا چند دقیقه دیگه میان. شانس آوردیم..." نگاهش که کردم حرفش را برید و دوباره گفت "یعنی اون نجات غریق معروفِ... اینجاست."
به ریش خیسش دست کشید و بلند شد. عالیه میلرزید و تن خیسش را به تنم فشار میداد. از دور صدای چرخ ماشین ها بلند شد. هومن گفت "فکر کنم اومدن." هومن از دور برای آقای شکری صاحب قایق سد دست تکان داد. به طرف ما راند و ماشین کنارمان ایستاد. سه نفر پیاده شدند و هومن به سمتشان رفت. صدای بلند موتور قایق نمیگذاشت چیزی بشنویم. یکی از مردها کنارم سر زانوهایش نشست. گفت "سلام خواهر. بنده بهمن پرورش هستم. نگران تاریکی هوا نباشید. پیداش میکنم. قول میدم."
سرم را تکان دادم و عالیه حالا هیچ نمیگفت و فقط نگاه میکرد. به سمت عالیه گفت "دقیقا از کدوم طرف دیگه ندیدیش؟"
عالیه دستم را فشار داد و هیچ نگفت. هومن کنارش نشست و گفت "عالیه. دخترم باید بگی تا علیرضا پیدا بشه." عالیه لرزان گفت "دیگه چه فرقی میکنه؟" هومن از غم کلافه شده بود. گفت "بگو. فرق میکنه‌." عالیه گفت "اون وسطا. همه ش داد میکشید توام بیا. هعی میرفت زیر آب و میومد بالا. بار آخر دیگه نیومد." بهمن پرورش بلند شد و به طرف ماشینشان رفت و هومن دنبالش رفت. عقب ماشین میخواست لباس عوض کند. هوا کم کم داشت غروب میکرد. هومن به طرفمان آمد. زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد. عالیه را هم بلند کرد. گفت "برید تو‌. برید تو بهتره. معلوم نیست تا کی.‌‌..." حرفش را ادامه نداد و به سوی خانه چرخاندمان. آرام آرام هم را به طرف خانه میکشیدیم. در خانه طاق باز بود. بوی سوخته و رطوبت میداد. در را بستم. پنجره ها را بستم. چراغ ها را روشن نکردم و از خجالت خواهرم آب نمیشدم. کف سرد آشپزخانه نشستم. عالیه روی مبل روبه روی در افتاده بود و پای چپش آویزان بود. دست هایم را به زمین فشار دادم و نمیدانستم باید به خواهرم چه بگویم. دست های سردم را روی گلویم گذاشتم. میخواستم از غم خفه بشم. سه ساعت تمام را با عالیه به همان حال ماندیم. هوا تاریک شده بود و دیگر هیچ چیز نمیدیدم. بلند شدم که صدای داد یکی از مردها را شنیدم. صدا میزد "خانم... خانم‌‌‌..." توی تازیکی صدای عالیه آمد "خاله پوری..." به طرف مبل کورمال کورمال رفتم و دستش را گرفتم. بلند شدیم و به طرف در رفتیم‌. نور ماه درست افتاده بود فرق سر بدبختی ما. شکری و هومن و پرورش قایق زرد را به زور به طرف ساحل میکشیدند. عالیه سریع به طرف قایق دوید. رسید و رفت توی قایق و زد زیر گریه. هومن سعی کرد بلندش کند اما او بیرون نمی آمد. من هم رسیدم اما نمیتوانستم نزدیک تر بروم. چهره ی علیرضا حالا برایم غریبه بود. انگار خودش نبود. از او میترسیدم. فکم میلرزید. بهمن پرورش اشک توی چشم هایش جمع شده بود و هومن حالا عالیه را ول کرده بود و برای خودش آرام گریه میکرد. نزدیک تر شدم. پاهای خاله پوری را همان طور که علیرضا صدایم میزد به سمت قایق کشاندم‌. کمی ورم کرده بود و دو دندان بزرگ پیشش از پس لب های کبودش معلوم بود. خم شدم و مچ دست هایش را توی دست هایم گرفتم‌. گریه ام نمیگرفت و دلم میخواست من جای او بودم. دست های بی جانش را گذاشتم روی لب هایم و بوسیدمشان‌. صدای آمبولانس از دور آمد. عالیه را بلند کردند و علیرضا را بردند. به طرف خانه راه افتادم‌. عالیه، هومن، بهمن پرورش، شکری و دو مرد دیگر را لب ساحل سد جا گذاشتم. حس میکردم حالا دیگر هیچی ندارم‌‌. برق را روشن نکردم و شماره ی خواهرم را از حفظ گرفتم. خواب آلود گفت "سلام پوری جان. چیزی شده؟" خواستم بگویم "پروین بیا من رو یه کاری کن. بیا من رو بکش. بیا راحتم کن. ولی جان بابا من رو ببخش." اما نگفتم و تلفن از دستم سر خورد. پروین دوباره گفت "الو... الو پوری..." آرام لب زدم "بدون علیرضا چی؟ خوابت میبره؟"
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
خانم سارا مرادی عزیز سلام
"گاوشان" دومین داستانی است که از شما می‌خوانم. نام‌های خوبی برای داستان‌هاتان انتخاب می‌کنید. فضاسازی داستان تاثیرگذار و خوب بود. در شروع داستان پرداخت خوبی به جزئیات داستانی داشته‌اید. دو جمله‌ی ابتدای داستان، شستن سیب‌ها و نوری که روی لکه‌های سیب می‌افتد نشان می‌دهد با نویسنده‌ی دقیق و جزء‌بینی روبه‌رو هستیم. حقیقت این که داستان گوشان برایم تداعی‌گر فیلم "درباره الی" بود. ایده‌ی رفتن چند نفر به فضایی بیرون از شهر و اتفاقی داستانی که رخ می‌دهد؛ ایده‌ی جذاب و پرکششی است و با صحنه‌سازی خوب می‌توانید حس تعلیق را در داستان گسترش دهید.
نکته‌ی اصلی که می‌خواهم بگویم این است که داستانی که بر مبنای حضور چند شخصیت باشد، به لحاظ نوشتن و شخصیت‌پردازی باید طوری باشد که برای مخاطب گیج‌کننده نباشد. ممکن است نسبت شخصیت‌ها در ذهن نویسنده روشن باشد، ولی بهتر است شخصیت اصلی داستان را به خواننده معرفی کنید. بگذارید با رفتارش خود را نشان دهد و همدردی و کنجکاوی مخاطب را برانگیزد. نشان دادن چند شخصیت در بند اول داستان، وقتی خواننده هیچ پیشینه‌ی ذهنی از آن‌ها ندارد و نمی‌شناسدشان، سبب می‌شود شخصیت‌ها در محدوده‌ی نام بمانند و تاثیری بر خواننده به جانگذارند. این مسئله چند راه حل دارد: شخصیت‌ها را به تدریج وارد داستان کنیم و آن‌ها را معرفی کنیم. روی چهره‌آرایی شخصیت‌ها بیشتر متمرکز شویم و آن‌ها را نشان دهیم. در این صورت خواننده با خواندن مثلا اسم‌های مختلف داستان عالیه، علیرضا، هومن، منِ راوی و دیگران آن‌ها را در ذهن مجسم می‌کند و برای خواندن ادامه‌ی ماجرا کنجکاو می‌شود. در این داستان نسبت منِ راوی با عالیه و نسبت هومن با آن‌ها کمی دیر گفته می‌شود. اگر منِ راوی میزبان است بهتر است صریح بیان شود. در بازنویسی با نوشتن یکی دو جمله این ابهام برطرف خواهد شد. دیالوگ‌ها امکان خوبی هستند که راوی را به ما بهتر معرفی کنند، حالت راه رفتنش می‌تواند سنش را به ما نشان دهد یا مثلا پوشش لباس، همه کمک‌کننده است.
در مجموع صحنه‌های تاثیرگذاری خلق کرده‌اید. در مورد توازن و تعادل داستان پیشنهاد می‌کنم با شروع مفید و قوی اعتماد خواننده را جلب کنید. همیشه نشان دادن رویِ شادی زندگی، تاثیر لحظه‌های اندوه را بیشتر می‌کند. در فیلم درباره الی هم علت تاثیر فقدان، نشان دادن لحظه‌های شاد کنار هم بودنشان بود. امیدوارم در بازنویسی حتی به صورت فلش بک هم شده علیرضا را به ما بشناسانید تا فقدان او تاثیر بیشتری ایجاد کند.
در مجموع صحنه‌های تاثیرگذاری خلق کرده‌اید. دیالوگ بخش پایانی که راوی با خواهرش تماس می‌گیرد، می‌تواند کمی تلطیف شود یا با مکث بیشتری همراه شود. منتنظر خواندن آثار دیگرتان هستم.
.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت