نوشتنِ داستانِ خوب واقعاً سخت نیست فقط برای بازنویسی وقتِ بیشتری صرف کنیم




عنوان داستان : چهل و سه روز دیگر اتانازی
نویسنده داستان : الهه هدایتی

زن جوان با صورتی رنگ پریده و استخوانی نشسته‌بود روی صندلی جلوی میز توالت. آرایشگرزن داشت ناخن‌های او را لاک می‌زد. مرد جوان که پشت زن ایستاده بود و از توی آینه نگاهش می‌کرد ،گفت: بهشته دلم می‌خواد تو هر عکسی یه کلاه‌گیس سرت باشه.
و چشمک زد. زن به زور لبخند زد. تیرگی زیر چشمش پررنگ‌ترشد. مرد از اتاق بیرون رفت. زن عکاس رو به آرایشگر گفت: خانم کی حاضرند؟
آرایشگر درِ لاک قرمز را محکم بست و گفت: یک‌ربع دیگه...
مرد از توی هال داد زد: بهشته عطر یادت نره بزنی ها...
و به تکه‌ای که انداخته بود خندید.
آرایشگر گفت: چند تا کلاه‌گیس داری؟
زن با انگشت‌های باریکش بند سرشانه تاپ قرمز را که افتاده بود روی بازویش برداشت و گذاشت روی شانه و گفت: چهار تاست. اون‌جا جلوی میز نهارخوری.
و چشم هاش را بست. زن عکاس به تابلوی عکس بزرگ نگاه کرد که بالای تختخواب دونفره سفید روی دیوار بود. زن کمی چاقتر بود و مرد پاپیون مشکی زده بود. لباس عروسی دلکته زن کنار کت و شلوار مشکی مرد ترکیب رنگی زیبایی به وجود آورده بود. زن توی عکس لبخند زده بود و دسته‌گل عروس را گرفته بود پایین دامن پرچینش.
عکاس گفت: پس من نور رو آماده می‌کنم.
مرد از توی هال داد زد: همه جای خونه مون عکس‌های بهشته جونم باید باشه. کوچیک بزرگ...
زن به آرایشگر نگاه کرد. آرایشگر خندید.
آرایشگر صورت زن را گریم کرد. جای ابروهایش را مداد مشکی کشید. جای مژه‌هایش را مژه مصنوعی گذاشت. جای کبودی سرم و سوزن روی دست‌های زن را با پودر پنکیک پوشاند و گفت: تو عکس معلوم نیستند نگران نباش .
مرد چند دقیقه یک بار از توی هال داد می‌زد: عروس خانوم حاضرند؟ بیام ببینم؟
و زن آرایشگر که داشت با دقت روی صورت زن کار می‌کرد، می گفت: نه.
کلاه‌گیسی که توی دست آرایشگر بود، بلوند بود با فرهای ریز سیم‌تلفنی. کلاه‌گیس را از روی سر زن را برداشت. سر زن کاملا بی‌مو بود. کلاه‌گیس بلوند را روی سرش گذاشت. زن چشم‌هاش را باز کرد و توی آینه خودش را نگاه کرد.
آرایشگر هم توی آینه به او چشمک زد و داد زد: آقا سامان تشریف بیار .. حاضرند.
زن زیرلب گفت: هزاااار ماشالله!
مرد صدای ترانه شاد را بلند کرد و به طرف اتاق آمد. زن روی صندلی جا به جا شد. مرد شروع کرد به کف زدن و گفت: پاشو بریم برقص عکس بگیریم.
زن عکاس از توی هال گفت: خانم حاضرید؟
زن با اشاره سر گفت: بله.
عکاس همه جا ی خانه از زن عکس گرفت. زن آرایشگر ایستاده بود و با مرد همفکری می کرد برای ژست دادن به زن. زن مدام از قمقمه فلزی آب می‌نوشید و بین دو عکس لم می‌داد گوشه‌ای و چشم‌هاش را می‌بست. به سختی نفس می‌کشید انگار چیز سنگینی را گذاشته باشند روی قفسه سینه‌اش.
مرد پرسید: چند تا عکس شد؟
عکاس که داشت لنز دوربین را جدا می کرد گفت: حدود صد تا ولی باید بین شون انتخاب کنید.
مرد گفت: ما همه ش رو می خوایم.
عکاس با تعجب به مرد نگاه کرد و گفت: صدتا عکس!؟ می خوایین چی کار؟!؟
مرد گفت: می‌خوام بزنم به در و دیوار خونه. همه جا می‌خوایم عکس‌های بهشته باشه. چند تا برای دیوارهای آفیس من. یکی برای توی ماشین. دوتا برای توی حمام و آشپزخانه.
و به زن نگاه کرد و گفت: خوشگل من...
و انگشت‌های دستش را چسباند به لبش و از دور بوسه فرستاد برای زن. مرد پرسید: فقط عکس‌ها کی حاضر می‌شند؟
عکاس گفت: سی چهل روز زمان..
مرد و زن باهم گفتند: زودتر...
قطره‌اشکی روی گونه زن غلتید. آب دهانش را به سختی فروداد.
مرد روبروی زن ایستاد و با دو دست بازوهای لاغرش را گرفت و گرفت: بهشته ما این تصمیم رو باهم گرفتیم. به خاطر جفتمون. هفت ساله دارم درکشیدنت رو می‌بینم. خودت گفتی بَسه...
زن به مرد زل زده بود و ساکت بود. هیچ کدام پلک نمی‌زدند. مرد ادامه داد: تو منتظر من می‌مونی. قول دادی.
زن پلک زد و قطره اشک دیگری مخلوط با ریمل مشکی روی گونه زن غلتید. مرد پیشانی زن را بوسید و کلاه‌گیس مشکی را که لخت و بلند بود، روی سر زن صاف کرد. زن سرش را تکان داد که یعنی بله.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم الهه هدایتی سلام.
قبل از اینکه به سراغ قصه برویم بهتر است به سراغ پیام شما برای منتقد برویم که برای رساندن منظور متن نوشته‌اید: «من دلم می خواست مردی را بسازم که شیاد است. زن را گول زده خودش را بکشد حالا که سرطان دارد اتانازی کند. تا خلاص شود.» در داستان پیشین هم که درباره‌اش نوشتم باز هم به نوعی همین کار را کرده‌اید فقط لحن، سؤالی بود که درست درآمده یا نه؟ این کار را توصیه نمی‌کنم نه در یادداشت برای منتقد نه در جلسه داستان‌خوانی و نه در خواندن داستان برای یک دوست، چون داستان، یا مسیرش پیدا کرده یا پیدا نکرده است در هر دو صورت، چنین اشاراتی لازم نیست. مضاف بر اینکه اگر مسیرش را پیدا کرده باشد، متن‌هایی از این دست، منزلتِ روایت را با شرحی فرودست‌تر از داستان، زیرِ سؤال می‌برد.
*
می‌خواهم برای شروع، به سراغ داستانی بروم که هم مشهور است هم درباره سعی مرد در تحمیل نظرش به زن: «تپه‌هایی چون فیل‌های سفید» همینگوی؛ البته منظورِ مرد و منافع او در این تحمیل در داستان همینگوی روشن است همچنین همینگوی، اول مکان را می‌سازد یعنی قاب روایت را می‌سازد: «نه سایه‌ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه، میان دو ردیف خط‌آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود و از دَرِ بازِ نوشگاه پرده‌ای از مهره‌های خیزرانِ به نخ کشیده آویخته بود تا جلو ورود پشه‌ها را بگیرد. مرد اِمریکایی و دخترِ همراهش پشت میزی، بیرون ساختمان، در سایه نشسته بودند. هوا بسیار داغ بود و چهل دقیقهٔ دیگر قطار سریع‌السیر از مقصدِ بارسِلون می‌رسید. در این محلِ تلاقیِ دو خط، دو دقیقه‌ای توقف می‌کرد و به سوی مادرید راه می‌افتاد. دختر پرسید: «چی بخوریم؟» کلاهش را از سر برداشته و روی میز گذاشته بود.» اینکه همینگوی برای ایجاد «حرکت» چطور با زمانِ فعل‌ها بازی می‌کند، صحبت‌اش اینجا نیست گرچه مطلبِ واقعاً مهمی‌ست [توجه شود به چهار جمله آخر که با ماضی ساده شروع می‌شود (پرسید) و با مضارع التزامی ادامه پیدا می‌کند (بخوریم) و دو فعل بعدی هم که ماضی بعید هستند. ارزش زمان فعل در تسریعِ کُنشِ روایی] اما ساختنِ یک وضعیتِ بیرونی دشوار [با «نه سایه‌ای بود و نه درختی» شروع می‌شود و بعد به آفتاب می‌رسد و بعد به «سایه گرم ساختمان» و در نهایت به «هوا بسیار داغ بود»] در ابتدا و بعد پرداختن به وضعیتِ درونی-ارتباطیِ شخصیت‌ها می‌تواند کاملاً آموزنده باشد برای همه‌ی ما.
در داستان شما، گرچه روان نوشته شده و سعی شده که ارتباط میان دو شخصیتِ اصلی، بدونِ اطناب ساخته شود اما هدفِ مرد از تحمیلِ خواسته‌اش به زن برای اُتانازی مشخص نیست و همچنین منافع‌اش؛ [غیر از اینکه داستان، شدیداً وابسته‌ی نامش شده نه برای معنا شدن صرف که برای روشن و مجسم شدن که بعید می‌دانم در این موردِ خاص، چنین تواناییِ روایی‌ای داشته باشد] مکان و زمان، مهندسی و ساخته نشده‌اند و باقیِ شخصیت‌ها هم غیر از سایه چیزی نیستند. این‌ها مشکلاتِ این کارند به گمانِ من. حلِ این مشکلات هم واقعاً سخت نیست. به نظر من، با افزودن حداکثر 10 جمله [در کلِ متن] و مهندسیِ دوباره روایت و صرفِ حدودِ 4 ساعت، برای حداقل 3 بار بازنویسی، با داستان موفقی روبرو خواهیم بود.
موفق باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت