بزرگ‌ترین نویسندگانِ جهان متقلب‌ترینِ آنها هستند!




عنوان داستان : محمدم همین‌جاهاست.
نویسنده داستان : الهه هدایتی

یک هفته است که مامان دارد یک‌بند گریه می‌کند. فقط می‌گوید: دیدمش. خودخودش بود. خودم دیدمش. به خدا خودش بود.
از بیست و هشت صفر، نه آب می‌خورد نه غذا. یا دیوار را نگاه می‌کند، خیره‌خیره. یا یک‌هو می‌زند زیر گریه. تاپ‌تاپ می‌کوبد روی سینه‌اش.
هرسال، آخر ماه صفر که می‌شود، می‌رویم چیذر. مامان نذر شیرکاکائو دارد. از یکی دو روز قبلش مامان و بابا می‌روند یک عالمه شیر می‌خرند. یک دیگ گُنده توی حیاط‌خلوت می‌گذارند. شیرها را یکی یکی از توی کیسه پلاستیکی خالی می‌کنند تا بجوشد. آن وقت پودر کاکائو می‌ریزند و با کف‌گیر چوبی هم می‌زنندش. بعد عمونصرت و زن‌عموصدیق می‌آیند. دیگ را می‌گذارند پشت وانت عمو نصرت. دوست دارم شیرکاکائو را یک قلپ یک قلپ بنوشم که زود تمام نشود. شیرکاکائوهای مامان یک مزه دیگر می‌دهد.
هفته پیش هم دیگ شیرکاکائو و لیوان های یک بار مصرف و ملاقه ها را بار کردند. مامان گفت: به کسی شیرکاکائو ندید تا برسم.
زن‌عمو صدیق با آن هیکل تپلی‌اش نشست جلوی وانت. در را به زور بست. گفت: وا؟! اشرف‌سادات! یعنی تو می‌گی من و نصرت هم حق نداریم یه قلپ بخوریم؟ من بچه‌ام می‌افته ها.
و ریز خندید. پایین چادر‌مشکی‌اش از لای در وانت قرمز عمو نصرت زده بود بیرون. مامان که زیر لب دعا می‌خواند، جواب داد: شماها بخورید. ولی به آدم‌بزرگ‌ها خیر نکنید. نذر بچه‌ها دارم. می‌دونی که! صبر کنید تا من و قدرت هم برسیم.
من و داداش‌ادریس پریدیم عقب وانت. با دیگ رفتیم تا چیذر. توی راه هرچی التماس داداش‌ادریس رو کردم نگذاشت شیرکاکائوبخورم. هرچی که پرسیدم چرا، می‌گفت: دخترجون بگذار سن‌و‌سالت دورقمی بشه. دوسال دیگه بیا. بهت می‌گم.
وانت را چند خیابان پایین‌تر پارک کردند و داداش‌ادریس و عمو نصرت سر دیگ را گرفتند و من و زن‌عمو هم ملاقه و لیوان به دست دنبالشان راه افتادیم. هرچه به امامزاده، نزدیک می‌شدیم، بیشتر توی خیابان آدم‌ها را می‌دیدیم. از لای جمعیت که همه سیاه پوشیده بودند وسینه می‌زدند وزنجیر، رسیدیم تا جلوی میدان امامزاده.
در گوشه میدان زن عمو میز تاشو را باز کرد. دیگ شیر کاکائو نذری را گذاشتیم رویش. زن عمو و عمو نصرت ایستادند و دست روی سینه گذاشتند و تعظیم کردند به امامزاده. من وداداش‌ادریس هم سلام دادیم.
دسته‌های عزاداری یکی‌یکی از جلوی امامزاده می‌رفتند. دست داداش‌ادریس را گرفته بودم. تابوتی آوردند که یک عالمه رویش تیر چسبانده بود. با نخ طلایی گل‌دوزی کرده بودند روش: یا کریم اهل بیت، یا حسن مجتبی. خیلی دل آدم می‌سوخت. زن‌عمو دولا شد و من را بوسید و گفت: من رو دعا کن نرگس. به حق اسمت که حاجتم روا شه سال دیگه منم بیام نذری بدم.
درِ گوشش گفتم: اسمش چی باشه؟
لبخند زد. اشک صورتش را سرخ کرده بود. گفت: یا مادر امام زمون...
می‌دانم دلش بچه می‌خواهد. خیلی هم می‌خواهد. دختر دوست دارد. تابستان‌ که می‌شود من را می‌برد خانه‌اش و اجازه می‌دهد توی حیاطشان با شلینگِ آب، بازی کنم. موهام را هرشب شانه می‌زند و می‌بافد. هر غذایی دلم بخواهد، می‌پزد.
تیغه‌های عَلَم‌های هیات را می‌شمردم. بیست‌و‌سه تیغه، سی و یک تیغه، بیست و هفت تیغه، نوزده تیغه. توی ریاضی تازه اعداد فرد را خوانده‌ایم. سر بعضی ‌تیغه‌ها پر طاووس ‌های رنگی‌رنگی گذاشته بودند. به شال‌های ترمه پایین بعضی علم‌ها با سنجاق قفلی و سوزن ته گرد پول چسبانده بودند. پول نذری بود. روز عاشوزا هم از این علم‌ها می‌آورند.
علم می‌رسید جلوی امامزاده. آدمی که زیرش بود خم می‌شد. علم و تیغه‌هاش خم و راست می‌شدند جلوی امامزاده. انگار توی صف نمازجماعت آدم‌ها رکوع می‌رفتند. بعد چرخ می‌زد. سریع. آدم‌ها همه می‌نشستند و یا رسول الله می‌گفتند.
سه تا دسته سینه‌زن و دو تا زنجیرزن رد شدند. صدای جرنگ‌جرنگ زنجیرهاشان را دوست داشتم. صورت گرد و تپلی زن‌عمو پر از اشک بود. داداش‌ادریس از دسته‌ها فیلم می‌گرفت. عمو قدرت ایستاده بود جلودسته‌ها. زنجیرهای طلایی زیر آفتاب برق می‌زدند. عمونصرت زیر لب روضه می‌خواند و سینه می‌زد. دسته‌ی محله دزاشیب رد شد. دسته محل خودمان هنوز رد نشده بود. مامان و باباقدرت رسیدند. دو تا سینی بزرگ و جعبه بیسکوییت دستشان بود. دویدم طرف بابا گفتم: بابایی من رو بگذار روی شونه هات.
بابا من رو گذاشت روی شانه‌اش. دامن مشکی‌ام تاشد پشت گردن بابایی. خوب شد جوراب شلواری پام بود.
از بالا داشتم همه چی را می‌دیدم. دسته ها از آن ته خیابان می‌آمدند. پرهای طاووس روی علم‌ها که خم می‌شد و بالا می‌آمد انگار واقعنی یک طاووس باز کرده بال‌هاش را. کله آقاهایی که کچل بود، زیر آفتاب برق می‌زد. بابا گفت: نرگسی... سال دیگه جشن تکلیف بگیرند برات دیگه نمی‌تونی سوار من شی ها!
مامان پرسید: چقدر داریم تا اذون؟
داداش‌ادریس گفت: یک ساعت داریم تا اذون. بجنبید پخش کنیم. الان نخل رو بیارند دیگه نمی‌شه جنبید!
توی امامزاده را نگاه کردم. قبرها ردیف به ردیف، کنار هم بودند. بیشترشان سفید بودند و وسط‌هاش چند تا سیاه. مثل دندان‌های غول بودند که یکی دوتاش را کرم خورده باشد. دسته محل خودمان رد شد. یک سینی بزرگ شربت زعفران‌گلاب خیرات کردند جلوی دسته. گهواره علی اصغری نزدیک ما شد. سبز بود. روش تیرهای سیاه راست مانده بود و قرمزی خون کشیده بودند با رنگ.
کربلا که رفته بودیم، مامان از این گهواره علی اصغری‌ها که آوردند پول داد بهشان. قشنگ یادم است پول ایرانی می‌گرفتند. مامان چشمش که می‌افتد به این پسرهای هم‌سن و سال من که زنجیر می‌زنند، همیشه گریه می‌کند.
عمونصرت در دیگ را برداشت. بخار زد بالا. یاد کارتون علاالدین و چراغ جادو افتادم. منتظر بودم غول بیاد بالا. همه باهم صلوات فرستادند. زن‌عمو آمدجلوی دیگ. نگاهی به خامه‌ای که روی دیگ بسته بود کرد و رو به مامان گفت: اشرف‌سادات... قربون جدت برم. نگاه!
بابا من را گذاشت پایین. رفتم طرف دیگ. مامان چادر عربی‌اش را که از کربلا خریدیم سرش کرده بود. دست‌هاش بیرون بود. راحت لیوان‌ها را از توی هم درمی‌آورد، می‌داد دست من که بگذارم توی سینی. بعضی‌هاش چسبیده بود به هم در‌نمی‌آمد. زن‌عمو با همان دستش که انگشتر فیروزه دارد، قسمتی از دیگ را نشان داد و ادامه داد: به این بزرگی نوشته یا محمد! الهی به حاجت دلت برسی. نظر کرده‌ است نذری‌ات امسال!
مامان آه کشید. آمد جلو و چشم‌هاش را بست و نفس عمیق کشید. بغضش را به سختی فرو داد. باباقدرت ملاقه را ازادریس گرفت ومن را زد عقب و گفت: برپدر و مادر صلوات فرست، رحمت...
آدم هایی که آمده بودند جلوی دیگ صلوات فرستادند. مامان بینی‌اش را بالا کشید. با پشت دست مالید به چشم‌های خیسش. بابا رو به جمعیت گفت: نذر بچه ها داریم. الهی هیچ مادری از بچه‌اش دور نمونه .هر کی بچه داره بیاد ‌جلو. یا رسول الله!
جمعیت کمی عقب رفت. دسته زنجیر‌زن جماران داشت از کنارمان رد می‌شد. تیغه‌هاش را شمردم. بیست و پنج تا بود. علم‌کشِ زیرش را شناختم. پسر همسایه عمه زیور بود. دوست‌دخترش با دخترِ عمه‌آمنه دوست است. می‌شناختمش. صورتش زیر علم قرمز شده بود. داداش‌ادریس سریع گوشی‌اش را درآورد، ازش عکس گرفت.
باباقدرت ملاقه را می‌زد توی دیگ شیرکاکائو و هر لیوانی که پر می‌کرد یک یارسول‌اللهِ بلند می‌گفت. عمونصرت تندتند لیوان‌های یکبارمصرف ‎شیرکاکائو را می‌چید توی سینی‌ها و دست‌های مردم را که شیرکاکائو می‌خواستند رد می‌کرد و می‌گفت: فقط بچه‌ها... شرمنده...
از لای ریش سیاه‌سفیدش عرق چکه می‌کرد. پیشانی‌اش خیس خیس بود. گنبد و گلدسته امامزاده زیر نور آفتاب مثل تخم‌مرغ‌رنگی توی هفت سین، برق‌برق می زد. یک‌عالمه آدم نشسته بودند روی دیوار‌های امامزاده و جمعیت را نگاه می‌کردند. آخرهای دیگ که شد، داداش‌ادریس داد زد: دارند میارند نخل رو.
همه برگشتند و آخر خیابان را نگاه کردند که جمعیت زیادی زیر نخل را گرفته بودند. آن‌هایی که زیر نخل بودند را نمی‌شددید. آن‌هایی که دور نخل می‌آمدند داشتند تندتند می‌زدند توی سرشان. از ته خیابان می‎‌آمدند. مامان دادزد: یک ربع دیگه می‌رسند توی میدون جمع کنید کم کم میز رو!
خانم چاق و گنده‌ای میز را هل داد و یک لیوان از رویش برداشت و دور شد. بابا با پشت دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت: یه لیوان شیرکاکائو چقدر ارزش داره که...
عمونصرت داد زد: یک ربع دیگه کف میدون نمی‌شه واستاد. زودتر جمع کنید. می‌مونیم زیر دست وپا!
من به بابا گفتم بلندم کند. بابا گفت: بگذار جمع کنیم... بعد...
هرچه شیر کاکائو ته قابلمه مانده بود، گذاشتند بماند و میز را جمع کردند. جلوی نخل مثل جلوی تابوت آقاجان نبود. شبیه گنبد امامزاده بود. مثل این که یک قلب خیلی گنده را بر عکس کنند و تیزی‌اش بیفتد آن بالا! روش پارچه مشکی کشیده بودند و جلوی آن آینه داشت. یک دست طلایی بالای تیزی نوکش بود. روی سکوی جلوی یک مغازه نوک پنجه ایستاده بودم که نخل را ببینم. کاش کفش تق‌تقی مامان پام بود. با دمپایی قدم بلند نبود. بابا من را یک‌هو بغل کرد گذاشت روی شانه‌اش. دلم ریخت. تا ته خیابان را می‌دیدم. دادا‌ش‌ادریس هم داشت با گوشی فیلم می‌گرفت. زن‌عمو صورتش عین لبوی داغ، قرمز بود. مامان تکیه داده بود به درخت چنار و گریه می‌کرد. از یک چشمش اشک می‌ریخت از آن یکی نه!
داشتم نخل را نگاه می‌کردم. جمعیت مثل توی ورزشگاه فوتبالی بود که موج‌دار می‌شود. تلویزیون نشان می‌دهد، بعضی‌وقت‌ها. همه آقا بودند. یک دانه خانم نبود. از دور صدای همهمه بود بیشتر. توی سرشان می‌زدند. نزدیک که شدند صدای بلندگو را شنیدیم: یا رحمتٌ للعالمین... یا رسول الله... یا رحمتٌ للعالمین یا رسول الله..
یک‌هو دیدم مامان دارد جیییییغ می‌زند: محمـــــــدمهــــدی! پسر مــامان! وایستاااا.
و دارد خودش را بین جمعیت می‌رساند به آن طرف میدان. چادر عربی از سرش کنده شد و روی گردنش بود. گل‌های منجوق‌منجوقی روسری ساتنش برق‌برق می‌زد. وسط آن همه آقا معلوم بود قشنگ.
بابا داد زد: ادریس. وایستا...
چادر مامان زیر دست و پا می‌رفت و نزدیک بود بخورد زمین. بابا همیشه جاهایی که مرد غریبه باشد، مامان را ادریس صدا می‌کند. داداش‌ادریس خیلی خیلی حالش گرفته می‌شود. کربلا که رفته‌بودیم، همه‌اش داداش‌ادریس حرص می‌خورد.
بابا من را گذاشت پایین. دستم را داد به داداش‌ادریس. خودش دوید طرف مامان. دیگر ندیدم چی شد. فقط وسط آن همه صدا و بلندگو صدای مامان که دور می‌شد و جیغ می کشید محمدمهدی! را می‌شنیدم. من و ادریس ماندیم پیش عمو این‌ها.
یک کم بعد، نخل را آوردند. صدای یا رحمتٌ للعالمین یا رسول الله جمعیت توی گوشم زنگ می‌زد. من هم توی دلم می‌خواندم. جلوی امامزاده این قدر جمعیت زیاد شده بود که همه داشتیم له می‌شدیم. چسبیده بودیم به دیوار. نمی‌شد نفس‌کشید. مثل آن روز که رفتیم حرم امام‌رضا و خاله بتول من را بغل کرد که دستم برسد به ضریح. هرچی التماس کردم عمو من را نگذاشت روی شانه‌اش. منتظر مامان و بابا که شدیم، نیامدند.
***
ساعت پنج بود که رسیدیم خانه. نهارِ نذری که داداش‌ادریس از مسجد آورده بود، ریختیم توی سینی‌بزرگه‌ی مامان و خوردیم چهارتایی. بابا موبایلش را هم جواب نمی‌داد. زن‌عمو قابلمه شیرکاکائو را تنهایی در حوض شست. نمی‌گذاشت کمکش کنم. گفت: حاجت دارم من نرگس جون.
بابا و مامان سه ساعت بعد آمدند. صدای مامان را از توی راهرو شنیدیم. انگار داشت گریه می‌کرد. هی می‌گفت: خودش بود. بچه‌ام بود. محمدمهدی من بود. ام البنین به فریادم برس!
بابا داشت دلداری‌اش می‌داد انگار: آروم باش. اگه بچه‌امون زنده باشه الان بیست ساله شه زن... اون بچه هشت‌نه ساله بود. ول کن!
مامان هق‌هق می‌کرد: خودم دیدم. همون تی‌شرت زرده هم تنش بود. بچه‌ام بود. خود خودش بود. محمدم همین جاهاست.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم الهه هدایتی سلام.
ارسال چند داستان برای نقد، امتیازاتی دارد و البته معایبی. امتیازش آن است که اگر نویسنده‌ای جهشی کرده باشد، بیشتر به چشم می‌آید و عیبش آن است که اگر عیبی در کار باشد، مشترک است و باز هم بیشتر به چشم می‌آید! بیشتر به چشم آمدن عیب، البته امر بدی نیست چون نویسنده بیشتر روی مشکلاتِ کار متمرکز می‌کند اما کار منتقد را سخت می‌کند چون مدام باید تکرار کند و از تکرار، جز «حوصله‌سربری» حاصل نمی‌شود. متمرکز شدن شما روی راوی کودک و نوجوان، البته بد نیست به شرطِ آنکه:
یک. مخاطب یک «صدا»ی مشترک را از راویان مختلف و در داستان‌های مشترک نشنود.
دو. اگر هم صدای مشترکی می‌شنود، صدای نویسنده نباشد! [اگر بخواهم مثالی بزنم احتمالاً باید ارجاع بدهم به برخی دوبله‌های کارتون‌های ژاپنی که خانم‌های دوبلور جای بچه حرف می‌زنند و همه را هم یک جور حرف می‌زنند و همه را هم انگار که خودشان باشند نه شخصیت داخلِ کارتون حرف می‌زنند!]
سه. خلق و ساخت شخصیت و راوی، تنها در گرو «اطلاعات» داخلِ روایت نباشد. با اطلاعاتِ صرف نمی‌شود جنسیت شخصیت و اعمال و رفتار و سن او را باورپذیر کرد.
*
یک اتفاقِ خوشایند در آثار جدید شما افتاده که عطف می‌شود به آن بخشِ امتیازات! روان‌تر می‌نویسید. نقالیِ روایت بهتر شده و این ربطی به «من‌راوی»نویسی هم ندارد. روایت در متن، آسان‌تر شکل می‌گیرد البته بیان، «شخصی» نیست یعنی نوعی تمایز در آثار پیشین بود که حالا به چشم نمی‌خورد. توصیه من در چنین مواقعی برای نویسنده آن است که خونسردی خود را حفظ کند! مشکلِ خاصی پیش نیامده، فقط چند گام به جلو برداشته؛ «تمایز بیانی» در صورتی خوب است که نویسنده با متن خود، قدرتِ جذبِ انواعِ مخاطبان را داشته باشد؛ وگرنه، «تمایز بیانی» به خودیِ خود و منهای ارتقای کیفیِ روایت، چندان مهم نیست.
حالا از این نقطه به بعد، نویسنده باید روانی و نقالی روایت حفظ کند و سعی کند با همین حفظ موقعیتِ خود در پیشگاه مخاطب، از شگردهای بیانی دیگران سود نجوید یعنی به شگردهای شخصی خودش برسد. آیا این پایانِ راه است؟ خیر! ابداً! این یک تسلسلِ ابدی‌ست! نویسنده دائم درگیرِ رسیدن به «تمایز» و «انهدام نقالی» و بعد «انهدام تمایز» و رسیدن به نقالی‌ست و در این دوری که ابداً باطل نیست، به ارتقای جایگاه نویسندگی خود در تاریخ ادبی نزدیک می‌شود. به نظرتان همه‌ی واقعیت را نوشتم؟! اگر پاسخ‌تان «آری»ست که سخت در اشتباهی‌ست! تازه بخشِ آسان‌اش را نوشتم! این روند، فوق‌العاده دشوار است مگر آنکه نویسنده با اتکاء به «فرم‌های روایی» متعدد و کلاه گذاشتنِ مداوم بر سرِ مخاطب، کارِ خود را آسان کند! بزرگ‌ترین نویسندگانِ جهان متقلب‌ترینِ آنها هستند! هر امتحانی، راهِ تقلبی دارد و تقلبی که لو برود، دیگر تقلب نیست راهی به سوی سقوط است!
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت