غیر از مواردی که بناست به پارودی برسیم، تقلیل شکلیِ ایده‌ای موفق امکان موفقیت اندکی دارد




عنوان داستان : پروا
نویسنده داستان : الهه هدایتی

امروز قاتلم مُرد. اسم من، پروا بود و فامیلی‌م هم قربانی. کلاس‌چهارم بودم که در یک باغِ گیلاس در بوجان، کشته‌شدم و تا امروز که قاتلم مُرد، هم کسی جسدم را پیدانکرد. قاتلم سه روز توی کما بود و امروز صبح مرد.
آن‌موقع‌ها، لواسان مثلِ الآن شلوغ نشده بود. مدرسهِ ما پایینِ امامزاده محمّدِ بوجان بود. وقت‌هایی که زیاد باران می‌بارید و رودخانه پرِ آب می‌شد، مدرسه رفتنمان خیلی سخت می شد.
مدرسه‌ی ما چهارده‌تا دانش‌آموز داشت. پنج‌تا دختر بودیم و بقیه‌ پسر. خانه‌ی بیشتر بچه‌ها تو‌ی بوجان بود. دو نفر هم از روستای ناصرآباد و یک نفر هم از کُردیان می‌آمد. روزی که کشته‌شدم، امتحان‌دیکته داشتیم. باباابراهیم روزِ قبلش با موتور رفته بود لواسان و یک برگه‌امتحانی خریده بود. بالاش یک کادرِ آبی‌ بود. تو‌ی کادرِ آبی، با خطِ تحریری نوشته بود برگهء امتحانی. دو ورق چسبیده‌به‌هم بود که نصفش می‌کردیم.
آقای میرابوطالبی، معلمِ‌مان، اول به کلاس‌اولی‌ها، بعد دومی‌ها و سومی‌ها دیکته گفت. فقط من کلاس‌چهارمی بودم. آقامعلم، دیکته‌‌ی من را هم گفت. رفت بالاسرِ کلاس‌پنجمی‎‌‌ها. آقایِ میرابوطالبی معلم همهِ‌ی ما بود. خانه‌اش نزدیکِ مدرسه بود، تهِ کوچه آب‌انبار. با دوچرخه می‌آمد مدرسه. دوچرخه‌اش را بیرونِ مدرسه، کنارِ درختِ گردو می‌گذاشت.
روزی چندبار به ما می‌گفت: مواظبِ رودخانه باشید... از روِ پل که رد می‌شید دستِ همدیگه رو ول نکنید... با غریبه‌ها حرف نزنید... شب‌ها قبلِ خواب، چهارقُل بخوانید. به پریز برق دست نزنید.
هرکدام از بچه‌ها که مادرپدرش بی‌سواد بودند، بعدازظهرها می‌رفت خانه‌ی آقامعلم. زنِ آقامعلم به او دیکته می‌گفت. مشق‌هاش را نگاه می‌کرد. آن‌ها بچه نداشتند. اما قاتلِ من آقامعلم و زنش نبودند. زنش خیلی همه‌مان را دوست داشت. وقتی برای من در مسجد کنار امامزاده ختم گرفتند خیلی گریه‌کرد.
باباابراهیمِ من هم بی‌سواد بود. مامانم سواد داشت و مشق‌هام را نگاه می‌کرد. ولی چندوقت بود بی‌حوصله شده بود. قرار بود مامان‌خدیج، چندوقت دیگر، برام یک خواهر یا برادر بیاورد. خیلی خوشحال بودم. دو بارِ دیگر هم مامانم حامله شده بود ولی هر دوبار، بچه‌ها مرده بودند.
صبح که از خانه آمدم بیرون، مامانم خیلی حالش بد بود. به پهلو، درازکشیده بود روی زمین و ناله‌می‌کرد. باباابراهیم، من را با موتور رساند، دمِ مدرسه و گفت: مامان‌خدیج حالش خوب نیست باید ببرمش درمونگاهِ لواسون... امتحانت رو دادی زود برگرد خونه...
قشنگ یادم است که برگه‌امتحانی دست بود. گفتم: بابایی نکنه این یکی بچه‌مون هم بمیره؟
بابا اخم کرد و گفت: زبونت رو گاز بگیر... خدا نکنه... تا آخر تابستون یه داداشِ خوشگل داری...
بعد از روی موتور خم شد و لُپم را بوسید. چهارده تا صلوات نذر کردم که مامان و داداشم نَمیرند. رفتم توی مدرسه.
***
دیکته را نوشتم. برگه را دادم. آقامعلم حوصله نداشت. روزهای آخر ماه‌رمضان بود. آقامعلم روزه بود. خداحافظی کردم. کیفِ چرمیِ حنایی‌رنگم را که بابا از شاه‌عبدالعظیم برام سوغاتی خریده بود، برداشتم. رفتم طرف خانه. شبِ قبل تا صبح باران آمده بود. رودخانه پر شده بود. سنگ‌هایِ کفِ رودخانه به‌هم‌ می‌خوردند. آب، کف‌می‌کرد و سفید می‌شد. زمینِ کنارِ رودخانه، گِل شده‌بود. فصلِ گیلاس بود. چقدر دلم گیلاس می‌خواست. بیشترِ صاحب‌هایِ باغ‌های گیلاس، کارگرِ گیلاس‌چین آورده‌بودند. گیلاس‌چین‌های باغ ما باهم کُردی حرف‌می‌زدند.
فصلِ گیلاس که می‌شد، مامانم اجازه نمی‌داد توی باغ، بازی کنم. ما توی باغِ سرهنگ زندگی‌می‌‌‌کردیم. سرهنگ‌نصیری و زنش سه‌سالِ آخرِ جنگ را توی باغ زندگی‌کردند. از سالِ قبل که جنگ تمام شده بود فقط پنجشنبه‌جمعه‌های تابستان می‌آمدند باغ. باباابراهیم درخت‌ها وگل‌های باغ را آب می‌داد. استخر را تمیز می‌کرد. هر وقت سرهنگ، مهمان داشت، مامان و بابا می‌رفتند توی ویلا و ازشان پذیرایی می‌کردند. صدای ویولون‌زدن زن سرهنگ و خودش را که می‌خواند، خیلی دوست داشتم. زنش بلند بلند می‌خندید می‌گفت: جان من از فرهاد بخون...
بعد دو تایی با هم می‌خواندند. آخرِ شب هم که مهمان‌ها می‌رفتند مامان و بابا، ویلا را تمیز می‌کردند، برای هفته بعد.
***
کنارِ رودخانه‌ی پرِآب ایستادم. مقنعه‌ام را درآوردم. مامان با نخ و سوزن رویَش اسمم را نوشته بود. کِش مقنعه را انداختم دور گردنم. مامان‌خدیج، شب قبلش، موهام را دوطرفِ سرم بافته بود. پایین هر لنگهِ گیسم کش صورتی بسته بود.
تخته اَلواری راکه روزقبل بچه ها گذاشته بودند و از رویَش می‌رفتند آن‌طرفِ رود، آب برده بود.
پاچه‌های شلوارم را کردم توی جوراب. بندهای کیف حنایی‌ام را انداختم روِ شانه‌هام. پام را روی سنگِ بزرگی گذاشتم که نصفش بیرون از آب بود. پام سُرخورد و کفش و جوراب‌هام خیس شد. خواستم برگردم مدرسه و با بچه ها بروم سمت باغِ خودمان. کسی صدازد: آی دختره!
آن طرفِ رودخانه، کمی بالاتر از جایی که ایستاده بودم، آقای گُرجی صدام می‌کرد. باغِ او کنار باغ ما بود. خانه‌اش سقفِ شیروانی داشت.
فکر کنم هم‌سن و سالِ آقابزرگ من بود که نهاوند زندگی می‌کرد. عید که می‌شد، دو هفته می‌رفتیم خانه‌ا‌ش. باغ گردو داشت. آقای گرجی هم مثل آقابزرگ زن نداشت. بچه هم نداشت. صفیّه خانم، همسایه‌ا‌مان می‌گفت که از اول هم که باغ را، از حاج شهباز خریده، تنها بوده.
سلام کردم و سرم را انداختم پایین. با روی پای چپم، پشت ساق پای راستم را خاراندم. سیبیل هاش صاف صاف بود. انگار یک تکه از آن چسب برق‌های سیاه باباابراهیم چسبانده باشد پشت لبش. حرف که می‌زد لب‌هاش خیلی کم تکان می‌خورد: می‌خوای بیارمت اینوَر؟
مجبور بود صدایش را بالا برد. صدای رودخانه و سنگ ها نمی‌گذاشت صداش را خوب بشنوم. مامانم و آقای میرابوطالبی همیشه می‌گفتند که با غریبه‌ها حرف نزنیم. آقای گرجی غریبه نبود، اما کمی عجیب‌غریب بود. تنها مردی بود که دیده بودم نه ریش داشت و نه سیبیل. با آن عینک دورفلزیِ ته استکانی‌اش و شکم بزرگش، شبیه گربه‌نره بود.
دست‌هاش توی جیب‌هاش بود. قشنگ یادم است. گفت: بیا بالاتر... من رَدِت می‌کنم.
به طرفِ بالای رودخانه راه افتادیم، من این طرفِ رود و آقای گرجی آن طرف. من چندباری آقای گرجی را دیده‌بودم: یکی آن روزی که داشتم طناب‌بازی می‌کردم. زل زده‌بود به من. یکی آن روزی که با بچه‌های شریفه‌خانم پریده بودیم توی استخر ته باغ.
مامان می‌گفت باید با بلوز شلوار بریوم تو آب. وقتی لباس می‌چسبید به تنم خجالت می‌کشیدم. آقای گرجی داشت توی ایوان من را نگاه می‌کرد. بیشتر وقت‌ها که می‌رفتم ته باغ کفترها را سر بزنم، ایستاده‌بود بالای ایوانش و من را نگاه می‌کرد. نگاهش نمی‌کردم. مامان اجازه نمی‌داد غریبه‌ها را سلام کنم. آقای گرجی غریبه نبود ولی آشنا هم نبود. خود مامان هیچ وقت سلامش نمی‌کرد.
دستم را گذاشتم روی قلبم. تندتر از قلب کفترهایی می‌زد که باباابراهیم که توی قفس تهِ باغمان نگهشان می‌داشت. وقتی هرکدامشان را با دست می‌گرفتی، قلبش زیر انگشت‌هات انقدر تند می‌زد که نمی‌‍‌شد تاپ‌تاپش را بشمُری. عاشق کفترها بودم. هرروز می‌رفتم و بال‌زدنشان را توی آن قفس بزرگ نگاه می‌کردم. برای هرکدامشان اسم گذاشته‌بودم.
قدم‌هام را میشمردم. چهل و هفت تا که رفتیم، سه تا تخته سنگِ بزرگ بود. از روی تخته‌سنگ‌ها رد شدو آمد این‌طرفِ رودخانه. چکمه‌های پلاستیکی‌ مشکی‌اش نمی‌گذاشت پاهاش خیس شود. دستش را روی سرم کشید. کف دست‌هاش مثل کفگیرِ پلو، پهن و سفت و زبر بود.
ایستاد. دست‌هاش را از جیب شلوار گشادش در آورد و به زور خندید: به به! چه دختر نازی!
سرم را انداختم پایین. یک قدم آمد جلو. روبروم ایستاد: باید بغلت کنم خیس نشی. رودخونه خیلی آب داره.
خم شد. یک دستش را زیرِ دو زانوم و دست دیگرش را زیر کمرم گرفت. بلندم کرد. خیلی خجالت کشیدم. مثل همان روز که با مامان رفته بودیم تجریش. مامان می‌خواست لباس‌زیر بخرد. فروشنده گفت: برای خانم‌کوچولو هم کم‌کم باید بخرید...
سرم را انداختم پایین.
بعد هم گفت: سایز کوچیک هم دارم... جنسِ خوب... بندهاش بلند و کوتاه می‌شه.
از روی سه تخته سنگ رد شدیم. آن طرفِ رودخانه، من را گذاشت زمین. کفِ کفش‌هام حسابی گِلی شده بود. اگر مامان‌خدیج می‌دید دعوام می‌کرد که چرا مثل بچه‌ی آدم نمی‌توانم بروم که گِلی نشوم؟
کِشِ مقنعه‌ام را از دورگردنم برداشتم و سرم کردم. باباابراهیم تگر می‌دید که سرلُخت هستم، اخم می‌کند.
آقای گرجی نفس‌نفس می‌زد: بیا بریم باغِ من، ماهی‌های توی حوض رو ببین.
این‌قدر تندتند پلک می‌زد از زیر عینک هم چشم‌هاش را می‌دیدم. - یک‌عالمه کفتر هم دارم. پاپری. دم‌سیاه. کفتر دوست داری؟
- نمی‌تونم... مامانم رفته درمونگاه لواسون. الآن بیاد دعوام می‌کنه بی اجازه‌ش برم جایی...
کفترهاش را هیچ وقت ندیده‌بودم. همان‌جا با خودم گفتم پاپری هم دارد؟ بابا عاشق کفتر پاپری‌مان بود. همیشه تنش تمیز و سفید بود و خیل هم کم ارزن می‌خورد. چشم‌هاش گرد و قرمز بودند. دستم را گرفت و کشید سمتِ خودش: بیا... بابات خودش به من گفت که بیای پیشم تا برگردند... زود برمی‌گردی... کفترهای من خیلی قشنگند.
قدِ بلندی نداشت. کنارش که ایستاده بودم بالای سرم، کنار شانه‌اش بود. دستم را محکم گرفت توی دست‌های زبر و گنده‌اش. کف دستش خیس عرق بود. چندشم شد.
- کاری‌ت ندارم... بیا... خودم به بابات می‌گم.
انگار صداش می‌لرزید. سرم را انداختم پایین و کمی عقب‌تر از او راه افتادم. مامانم از آقای گرجی خیلی بدش می‌آمد. همیشه می‌گفت: ابراهیم... با این مرتیکه عَزَبِ تارکُ صّلات سلام‌علِک نکن.
باباابراهیم، همیشه بی‌خیال، جواب می‌داد: عزب بودنش به ما چه آخه زن؟... بعدشم مگه هرکی مسجد نمی‌آد، بی‌نمازه؟ وقتی یارو با اون سن و سال به من که جای بچه‌شم سلام می‌کنه، نمی‌شه که جواب ندم...
کاش یک بار قبلِ مُردنم، از بابا پرسیده بودم عزب یعنی چه؟ همیشه در باغش با زنجیر و قفل طلایی‌رنگی بسته بود. یک پاترولِ مشکی هم داشت که خیلی کم با آن بیرون می‌رفت. هیچ‌کس نمی‌دانست کجا! همیشه پاترول، از لای نرده‌های آهنی باغ، معلوم بود.
آسمان پرازابرهای سیاه بود. خورشید را نمی‌شد دید. نزدیک بود باران بگیرد. رسیدیم دمِ در. از جیبش یک دسته‌کلیدِ بزرگ درآورد. یک‌عالَمه کلیدِ بزرگ و کوچک به آن آویزان بود. کلیدها را چرخاند توی سوراخِ قفل و بازش کرد. یک‌دفعه آسمان رعد و برق زد. نترس... بابات خودش به من گفت که بیارمت این‌جا تا بیان...
داشتم ناخن‌هام را می‌جویدم. با صدای آرامی گفتم: بابام؟
انگار صدام را نشنید. زنجیر را از میانِ میله‌ها بیرون آورد و درِ میله‌ای را باز کرد. سگ بزرگِ قهوه‌ای رنگ، که با زنجیر به درخت بسته شده بود، به طرفم واق‌واق‌کرد. خیلی بزرگ‌تر از سگِ خودمان بود. سگِ ما وقتی ببینید من یا مامان یا بابا هستیم به هیچ‌کس واق‌واق نمی‌کند.
دستم را ول نمی‌کرد. به طرفِ خانه‌ش در تهِ باغ رفتیم. استخرِ بزرگی وسط باغ بود. آبش از لجن سیاه شده بود. روی آب، خزه بسته بود. دو طرفِ استخر، درخت گیلاس کاشته بودند. شاخه‌هاشان ازبس بار داشت تاشده بود. این‌ور آن‌ور را نگاه کردم ببینم کفترها کجا هستند؟ تا برسیم دم خانه‌اش چنددفعهِ دیگر هم رعدو برق زد. از کنار استخر که رد شدیم. فقط دوتا کلاغ از روی درخت پرواز کردند. تا پله‌های جلو در ورودی ویلا رفتیم. از توی باغ، هنوز صدای واق‌واق سگ می‌آمد.
دستم را ول کرد. دوباره دسته‌کلیدش را بیرون آورد. یک کلیدِ بزرگ و طلایی را با دندان گرفت. با شَست چپش روکشِ قفل را کنار زد و کلید را فرو کرد توی قفل.
- اسمت چیه حالا؟
- پروا.
با پا، در ریلی نرده ای را هُل داد عقب. صداش قشنگ داشت می‌لرزید. کلاس‌چندُمی؟
دوباره دستم را محکم گرفت.
-کفش‌هام را درنیاوردم آقای گرجی... صبر کنید!
داشت دستم را می‌کشید: نمی‌خواد درآری... کارِمون زیاد طول نمی‌کشه. بیا اون بالا من هزار تا کفتر پاپری دارم.
ساعت دیواری دوازده‌بار زنگ زد. قلبم تندتند می‌زد. توی آکواریوم کنار هال، پر از ماهی‌های مشکی بود. خانه‌اش بوی نم می‌داد. انگار تازه زمین را شسته باشند. اما زمین خشک بود. خم شد. بغلم کرد اما نه مثل دفعه قبلی. این دفعه دو دستش را دور کمرم گره زد. یکدفعه از زمین بلندم کرد. جیغ کشیدم: آقای گرجی! شما به‌من نامحرمید. بابام بفمهه خیلی ناراحت می‌شه.
پاهام رو تو هوا تکان می‌دادم و جیغ می زدم: نمی‌خوااام... اصلاً مامانم برگرده ببینه نیستم ناراحت می‌شه. اصلاً نمی‌خوام کفتر ببینم ولم کن!
من را محکم چسبانده بود به خودش: ای بابا! یه ذره بچه چقد تقلّا می‌کنه ها! گفتم بابات به من گفت بیارمت پیش خودم.
- دروغ می‌گی! ولم کن به بابام می‌گم بره کلانتری ها. تو بچه‌دزدی!... ولم کن... اصلاً کو کفتر؟ کفتر رو مگه توی خونه نگه می‌دارن؟
- بیا... بالای پشت بوم...
بالای پله‌ها دو اتاق بود. من را بُرد توی اتاق دست راستی. بالا بیشتر بوی نم می‌آمد. با دست‌های پهنش، زیر بغل‌هام را گرفت و خوابانیدم روی تختخواب یکنفره چوبی. فنرهای تشک خوشخوابِ روی تخت، کمرم را فشارداد. بالگد زدم تو صورتش و عینکش از چشمش افتاد. نشست روی زمین و عینکش را دوباره زد به چشمش. شیشهِ سمتِ راستش تَرَک خورده بود. بلند شدم که فرار کنم. باکفِ دودستش شانه‌هام را نگه داشت. الآن یادم می‌آید روی بندهای انگشتش موهای کلفت مشکی بود. مجبورم کرد بخوابم روی تخت. فقط جیغ می‌کشیدم. مشت و لگد می‎‌پراندم: مرتیکهِ عزب! دروغ گفتی! کمک.
پایین مانتوم را کشید. دکمه‌های پرچی، تق‌تق کرد و باز شد. مقنعه را از سرم کَند. کِشِ مقنعه‌ام گیرکرد به گوشم و گوشواره‌ و موهام را کند. از گوشم خون آمد روی ملحفه خاکستری. جیغ کشیدم: آآآی!
- آروم بگیر دیگه... ولدِچموش!
کیف حنایی‌ام را برداشت و پرت کرد کنارِ تخت. شروع کرد به بوس کردنِ سر و صورتم. زدم زیر گریه: آقای... گرجی... تو رو خّدا! ... اذیتم نکن... من... بایدبرم... مامانم... به خّدا گناه می کنی ها...
با کف دست‌های زبرش، روی دهان و جلو سوراخ‌های بینی‌ام را گرفت. مچ دستش را گاز گرفتم و تا جایی که توانستم فشار دادم. دندان نیشم که لق بود کنده‌شد و افتاد توی دهنم بین لب پایینی و لثه. از لثه‌ام کمی خون بیرون زد. قورتش دادم. دستش را کشید عقب و درهوا تکان‌تکان داد. تُف‌کردم بیرون. سرفه‌ام گرفته‌بود. دوباره دستش را گذاشت روی صورتم. تاجایی که جان داشتم مشت و لگد زدم. با دستِ چپش شروع کرد به باز کردن کمربندش. داشت سَگَک آن را از توی سوراخ بیرون می‌آورد. زیپِ شلوارش را باز کرد. می‌خواستم نفسم را بیرون بدهم اما بادست چپش، جلوی بینی‌ام را گرفته بود.
چشم‌هام را بستم. بی‌حال شده بودم. قفسه‌ی سینه‌ام می‌سوخت. سرشیر و چای‌شیرین که صبح خورده بودم، از معده‌م آمد بالا. گَلوم سوخت. سعی‌کردم فریاد بکشم. مثل کسی که دارد زیرآب فریاد می‌کشد. اما بادست جلوی سوراخ‎‌های بینی و دهانم را گرفته بود. چای‌شیرین و سرشیر باز برگشت توِ شکمم. انقد دهانم را فشار داد که دندانِ شیری‌‌ام که کنده شده‌بود افتاد ته گلوم. قورتش دادم. دلم می‌خواست انگشت‌هاش را گاز بگیرم. رَدّ اشک‌هام روی ‌صورتم می‌سوخت. اشکم مثل اشکِ شمع، داغ بود. جلوی بینی و دهانم را ول کرد. چشم‌هام را بازکردم، با همان یک دست، شلوارش را درآورده بود. و عینکش را هم به چشمش زده بود.
پاهای چاقش خیلی سیاه و پرمو بود. چشم‌هام را نتوانستم دیگر باز نگه دارم. بی‌جان‌تر از آن شده‌بودم که جیغ بکشم یا حتی پلک‌هام را بالا نگه دارم. می‌دانستم می‌خواهد کار خیلی‌خیلی بدی با من کُند که نمی‌فهمیدم چیست! با خودم گفتم لابد همان‌جور که آقا معلم می‌گفت، می‌خواهد کلیه‌ام را درآورد و بفروشد. یا گوشواره‌هام را درآورد برای خودش. اما چاقو دستش نبود. به گوشواره‌هام هم دست نزد.
بلندم کرد. سعی کرد به زور مانتومدرسه و پیرهنم را از تنم درآورد. خودش را انداخت روم و تا خواستم جیغ بکشم، باز دستش را روی دهانم گذاشت و با شَست و سبابه‌اش بینی‌ام را گرفت.
مثل بادکنکی که یک‌دفعه بادش خالی می‌شود، بدنم خالی شد. مثل این‌که دو تا اُتوی خیلی داغ چسبانده باشند کفِ پاهام. بعد، از نوکِ شَست‌های پام چیزی بیرون رفت. مثل بادکنکی که دستت را گرفته باشی جلوی دهانه‌اش و بادش با سروصدا بیرون بزند. دیگر چیزی نفهمیدم تا آن‌که قلبم کامل از تپیدن ایستاد.
***
آقای گرجی شلوارش را پوشید. نفس‌نفس می‌زد. باز رعدوبرق ‌زد. باران گرفته بود. نشست لبِ تخت. وقتی فهمید که نفس نمی‌کشم. اولش ترسید. چند بار محکم زد روی گونه‌ام: بچه... آی دختر...
من گوشه اتاق ایستاده بودم. آقای گرجی نمی‌دید من را. دستپاچه بود. رفت از توِ کمد، یک آینه‌ی گرد آورد که قابِ پلاستیکیِ قرمز داشت. گرفتش جلو بینی‌ام. مطمئن شد که مُرده‌ام. با کفِ دو دستش زد رو سر کچلش: کشتمش...
مچ پاهام را با دودستش گرفت. باسختی بلندم کرد و روی شانه‌اش گذاشت. داد زدم: من رو کجا می‌بری؟؟
تو راهرو، بدنم را گذاشت روی زمین. رفت اتاق بغلی. با یک پتوی قهوه‌ای و زرد برگشت که عکس بَبر داشت. کیفم را انداخته بود روی شانه‌اش. از بیرون صدای رعد و برق می‌آمد. بادستپاچگی، پتو را پهن کرد کف راهرو. بلندم کرد. گذاشت رویِ پتو. نفس‌نفس می‌زد. با پتو بلندم کرد و برد باغ. هنوز باران می‌بارید. در ماشین را باز کرد. بدنم را گذاشت کف ماشین. سَرم خورد به کنار لاستیک صندلیِ راننده. کیف حنایی را هم پرت کرد روی صندلی عقب. رفت و در ویلا را قفل کرد و برگشت. باران می‌بارید وسگ قهوه‌ای داشت با آخرین نفس، واق‌واق‌می‌کرد.

ماشین را از باغ بیرون آورد. جاده بوجان به کُندِ عُلیا را مِه غلیظی پوشانده‌بود. جای چرخِ ماشینش با آبِ باران پر می‌شد. شیشه‌های ماشین، پُر از گِل و لجن شده‌بود.
مُدام توی آینه، عقب را نگاه میکرد. به دو‌راهیِ کُندعُلیا و سُفلی رسیدیم. مامان و بابام با موتور از کنارمان رد شدند. از بارانیِ مُشمعی بابا گِل وآب می‌چکید. مامان‌خدیج، کجکی روی موتور نشسته بود. چادرمشکی‌اش روی سرش، خیسِ‌خیس شده بود. داشتند از درمانگاه برمی‌گشتند. توی مهِ غلیظ اصلاً چراغ‌جلوی موتوربابا نور نداشت. جیغ کشیدم: مـــــااامااان! من این‌جام. این مرتیکهِ عزب من رو کشته!
نه آقای گرجی صدای من را می‌شنید و نه مامان و بابا. بدنم را می‌دیدم که کفِ ماشین افتاده و وقتی ماشین، توِ چاله‌ای می‌افتاد یا روِ دست‌انداز، بدنم، بالاو پایین می‌افتاد. هرچه به طرفِ لواسان می‌رفتیم، مِه، غلیظ‌تر می‌شد. از روِ پل آهنیِ رودخانهِ جاجرود رد شدیم. رودخانهِ پرآب، گل‌آلود بود. از کنار پادگانِ لشگرک رد شدیم. پیچید سمتِ جادهِ تِلوُ. باران بند آمده بود و زمین‌ هنوز خیس بود. جادهِ تلو را بار اول بود که می‌دیدم. همیشه وقتی از کنارش رد می‌شدیم بابا می‌گفت: این جاده خطرناکه. جن داره!
و مامان بسم‌الله می‌گفت. چهارقُل می‌خواند. فوت می‌کرد به من و بابا. من و بابا هم می‌خندیدیم.
چند دقیقه در جاده‌تلو به سمتِ تهران رفتیم. جادهِ خاکی، گِل شده بود. پاترول هم به سختی در آن حرکت می کرد. باران بندآمده بود و مهِ غلیظی جادهِ تلو را پوشانده بود. بالاخره کنار یک تپهِ خاکی نگه داشت. بالای تپه، چند علامت فلزی توِ زمین بود که مثل به‌علاوه بودند. سیاه بودند. خط پایینشان کمی بلند تر بود.
وقتی مطمئن شد از دوطرف جاده هیچ ماشینی نمی‌آید، جنازه‌م را با پتو بیرون آورد. کنار تپه، درّه ای کم عمق بود که آن‌موقعِ سال پر بود از علف‌های بلند سبز. ایستاد لب درّه. جنازه‌م را با پتو هُل داد پایین. جنازه‌م با پتوِ دورش، بعد از چند بار قل خوردن به سنگی گیر کرد. تهِ درّه ایستاد. بعد کیف حنایی‌م را پرت کرد پایین درّه. هولکی سوارِ پاترول شد و به طرفِ لواسان رفت.
یک‌کم بعد یک کامیونِ حمل گازوییل از جادّهِ تلو رد شد. اگر می‌ایستاد کنار جاده، جنازه‌م را می‌دید که به تخته سنگی، تَهِ درّه، گیر‌کرده‌بود. داد‌زدم: بیــــــــــــایید من این‌جـــــــام.
راننده‌کامیون داشت آهنگِ گنجشکک اشی مشی فرهاد را گوش می‌داد...
***
سه شب بعد سد لتیان شکست. بارندگی خیلی زیاد شد و زمین‌های اطرافش را آب گرفت. بدن من هم سه‌چهار روزی که آب منطقه را گرفته‌بود در آب غوطه‌ور بود. ده روز بعدش زمین‌ها از زیر آب درآمد. جسدم که دیگر شکل درست و حسابی هم نداشت، به یک سیل بند آهنی گیرکرد و همان‌جا ماند و ذره‌ذره از بین رفت.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم الهه هدایتی سلام.
طبیعتاً استفاده از ایده‌های تکرارشونده، اشتباه نیست اگر «اجرا»یی نو داشته باشند. گاهی استفاده از این ایده‌ها نوعی مچ‌اندازی هنری با اثر پیشین است یا با صاحب آن اثر؛ مثل «اجرا»ی تازه‌ای که چخوف از «مادام بواری» گوستاو فلوبر دارد [گوستاو فلوبر (به فرانسوی: Gustave Flaubert) (زاده ۱۲ دسامبر ۱۸۲۱ – درگذشته ۸ مه ۱۸۸۰) از نویسندگان تأثیرگذار قرن نوزدهم فرانسه بود که اغلب جزو بزرگترین رمان‌نویسان ادبیات غرب شمرده می‌شود. نوع نگارش واقع‌گرایانهٔ فلوبر، ادبیات بسیار غنی و تحلیل‌های روان‌شناختی عمیق او از جمله خصوصیات آثار وی است که الهام‌بخش نویسندگانی چون گی دو موپاسان، امیل زولا و آلفونس دوده بوده‌است. او خود تأثیرگرفته از سبک و موضوعات بالزاک، نویسندهٔ دیگر قرن نوزدهم است؛ به‌طوری‌که دو رمان بسیار مشهور وی، مادام بواری و تربیت احساسات، به ترتیب از زن سی ساله و زنبق درهٔ بالزاک الهام می‌گیرند] و گرچه در نهایت، بازی را به فلوبر می‌بازد اما این نکته را هم به ما می‌آموزد که گاه «شکل رمان» قابل تقلیل به «داستان بلند» نیست گرچه استادی مثل چخوف در پی چنین انتخابی باشد و احتمالاً به چخوف هم این نکته را آموخته که هر استاد داستان‌کوتاه‌نویسی‌ای قادر به پیشروی به سمت رمان نیست چنانکه چخوف هم پس از این آزمون، دیگر نخواست همچون معاصران روس‌اش به سمت «رمان» پیشروی کند.
گاهی هم البته استفاده از ایده‌ای مشهور به منظور «معاصرسازی» آن است چنانکه در «عالیجناب کیشوت» گراهام گرین شاهد آن‌ایم که رمان بسیار موفقی‌ست اما رمانی در حد «دن‌کیشوت» سروانتس نیست. نوشتن «پارودی» هم یکی از انتخاب‌های پیشِ روست که گاه در چنین انتخابی، رمان‌ها در حد داستانی خیلی کوتاه، اجرایی دوباره دارند مثل «کافه زیر دریا» که استفانو بننی در آن، به سراغ رمان‌های بسیاری رفته است.
«پروا» اجرای دوباره رمان «استخوان‌های دوست‌داشتنی» آلیس سبالد است [استخوان‌های دوست‌داشتنی (به انگلیسی: The Lovely Bones) نام دومین رمان آلیس سبالد نویسنده آمریکایی در سال ۲۰۰۲ است. این رمان به شدت مورد استقبال مخاطبان و منتقدان قرار گرفت و به بیش از ۳۰ زبان از جمله زبان فارسی ترجمه شد. در سال ۲۰۰۹ پیتر جکسون فیلمی به همین نام را بر پایه این رمان کارگردانی کرد. این رمان در سال ۲۰۰۳ برنده جایزه انجمن کتابفروشان آمریکا شد. از این کتاب -از سال ۲۰۰۳ تا کنون- چهار میلیون نسخه به فروش رسیده. قهرمان داستان دختری ۱۴ ساله به‌نام سوزی است که پس از آنکه به دست شخصی به نام جرج هاروی به قتل می‌رسد، با زبانی کودکانه و جذاب رویدادهای پس از مرگش را روایت می‌کند. لحن کودکانه سوزی در طی گذشت سال‌ها همچنان حفظ می‌شود و این روح به روایت ماجراهایی را که در طول ده سال پیرامون والدین، دوستان، پلیس و حتی قاتلش رخ می‌دهد می‌پردازد. راوی همچنین توصیفی ساده و صمیمی از بهشتی که در آن مستقر شده‌است ارائه می‌دهد] در چارچوب داستان کوتاه و تلاشی‌ست برای بومی‌سازی این ایده و البته پارودی هم نیست. به گمان من، اجرای فوق‌العاده‌ای نیست اما اجرای جذابی‌ست با این همه، این نکته را به مخاطب و نویسنده یادآوری می‌کند که غیر از مواردی که بناست به پارودی برسیم، تقلیل شکلیِ ایده‌ای موفق در «شکل رمان» در چارچوب «داستان کوتاه یا بلند» امکان موفقیت اندکی دارد. منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۳
امید قریب » 1 روز پیش
خانم هدایتی عزیز، داستان خوب و منسجمی نوشته اید، اینکه این داستان برگرفته از کتاب دیگریست را نمیدانم، و ان کتاب را نخوانده ام، توصیفات بسیار عالی و منطقی هستند و اجزای داستان بخوبی چفت و قواره هم هستند، تنها نکته ای که میتواند کار شما را بهتر کند کوتاه کردن اثر است بعضی از کاراکتر ها و توصیفات غیر لازم هستند و میتوانید انها را کنار بگذارید.
الهه هدایتی » 1 روز پیش
سپاسگذارم
الهه هدایتی » 1 روز پیش
داستان من به هیچ عنوان برگرفته از داستان دیگری نیست.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت