سعی کنید سوژه‌ی درستی برای نوشتن داستان پیدا کنید




عنوان داستان : گردنه
نویسنده داستان : سعید اجاقلو

روی زمین نشستم و به کوله پشتی ام تکیه کردم ؛ هوا کم کم تاریک می شد و باد خشکی شروع به وزیدن کرده بود. پاهایم رمقی نداشت؛سه ساعتی می شد که پشت سر بابا  راه می رفتم و فقط وقتی که او چیز بدرد بخوری برای کندن پیدا می کرد میتوانستم نفسی تازه کنم.

-این همه بکوب برو جنگل زیر آفتاب که چی ؟؟ یه مشت علف بکن که چی؟ که مفیده ؟  کیف داره؟

بابا نگاهی به عقب انداخت  و گفت : نشین زمین دیگه راهی نمونده ....اون طور تکیه نده رو کوله همه تره ها رو له کردی!!!

بلند شدم ، باد سرد با عرق پیشانی ام ترکیب می شد و صورتم را می سوزاند؛  تپه مشرف به جنگل  را دور زدیم و کلبه عمو یحیی جلوی چشم ظاهر شد  . عمو پاچه های شلوارش را بالا زده بود و کنار چشمه مشغول شستن بند وبساط پنیر گیری بود . نزدیک تر که شدیم  به ما خسته نباشید گفت  . من با اخم جواب دادم و یک بند کوله پشتی را از دوشم بیرون انداختم . عمو رو به بابا  کرد و با خنده گفت:  این بچه رو هم حسابی خسته کردی!!  همه که مث تو با جنگل و پیاده روی میونه خوبی ندارن!  

حرف دل من را زده بود اما بی اینکه چیزی بگم  به سمت در کلبه رفتم و کوله را کنار در تکیه دادم.

بابا  ظروف شسته شده را از دست عمو گرفت  و  با همان بی خیالی همیشگی نگاهی به من کرد و گفت : بذار خسته شه... تا باشه از این خستگیا .... حس کردن طبیعت  خستگی هم داره دیگه!!  

در جواب اظهار نظر فیلسوفانه اش گفتم : حالا باید امشب درد پا و عرق سوختگی مو هم حس کنم . میتونستم الان پیش مامان باشم  ...تو هم بایستی میبودی .

بابا خندید و  طوری که انگار فقط خودش می داند از چه صحبت می کند گفت  :  مامانت سرش به کار خودش گرمه

اشکال نداره... اگه امروز نمی اومدی اونوقت نمیدونستی چیو از دست دادی! از دست دادن یه سری چیزا خیلی بده!  

جوابش را ندادم. به مامان فکر کردم که  وقتی فهمید بابا برای مراسم دفاع از پایان نامه اش نمی آید و به جای آن سفر ترتیب داده تا سری به دوست خود یحیی بزند  چقدر جا خورد؛ دیدم که چگونه برق چشمانش از بین رفت اما چیزی نگفت...

 به جای آن من را هم خلاف میلم با  بابا راهی کرد که  سفرش را زهرمار کنم.

بابا نگاهش را به گردنه دوخت و ادامه داد: گله دیر نکرده؟

عمو گفت: یکمی...الاناست که پیداش بشه

من همراه آن ها داخل کلبه نشدم ، کنار چشمه رفتم و آبی به سر و صورتم زدم ؛ صدای  گله عمو یحیی از سمت تپه های پایین دست گردنه به گوش می رسید؛ باد سرد و خشک را روی صورت خیسم حس کردم  . دستم را درون چشمه نگه داشتم، آب سرد دستم را پر خون کرد ؛

«دوست دارم فقط بشینم و حس کنم»

کنار چشمه نشسته بودم و به دست رنگ پریده  خودم نگاه می کردم که صدای کامران ، چوپان عمو به گوش رسید.

کامران داشت در میانه ی گله به طرف کلبه می آمد .

 به طرفش رفتم .... از کنار چند بزغاله که روی تخته سنگ ها بالا و پایین می پریدند  رد شدم  ...گله با ورود من پخش و پلا شد.... کامران اورکت سربازی خاکستری رنگش را روی دوش انداخته بود و هر از گاهی  اصواتی عجیب با دهن تولید می کرد.  

ـ خسته نباشی ! بابا اینا  حرفتو می زدن ...می گفتن دیر کردی !!

ـ کولاک شده بود  ....مه  نمی ذاشت نیم متری تو ببینی .واس  خاطرهمون دیرتر برگشتم.

ـ به نظرت فردا هوا تو گردنه چطوره ؟ فردا می خوایم از مسیر گردنه برگردیم.

ـ ایشالا که خوبه !!

این را گفت و باز اصوات عجیب تولید کرد.

گله تقریبا از ما عبور کرده بود اما صدای بع بع گوسفندی از بالای تپه به گوش می رسید. چشمانم را به نوک تپه دوختم

گوسفندی صدا کنان به سمت گله می آمد، اما به سختی ، پایش می لنگید .و با هر قدمی که بر می داشت کمی روی زمین می نشست.

-کامران انگار یکیشون جا مونده !! اونجا بالای تپه ...صدا از اونجا میاد  ...نگاه کن

کامران که مسیر نوک انگشت من رو نگاه می کرد گفت: چیزی نیس...مار زدتش... خودش میاد یکم عقب مونده!

باهم به طرف کلبه برگشتیم ....باد شدید تر شده بود و با دورتر شدن ما از گردنه صدای گوسفند را خفه می  کرد.

 نصف شب با سر و صدای عمو و بابا بیدار شدم؛ گوسفندها مدام سر خود را بالا و پایین می کردند ...سگ ها به شدت زوزه می کشیدند  و پارس می کردند.

پرسیدم چی شده؟ بابا که به در کلبه تکیه داده بود و اطراف رو نگاه می کرد  گفت: گرگ اومده

همین اطرافن....ممکنه بزنن تو گله

گفتم: بزنن تو گله؟ پس سگا چی؟ اونموقع  که کل گله رو غارت می کنن!!

بلند شدم و رفتم کنار بابا...باد سردی که هم چنان بی تفاوت می وزید را دوباره روی صورتم حس کردم؛ آن طرف تر

کامران و عمو اطراف گله می چرخیدند  و با چراغ قوه روی تپه ها نور می انداختند

صدای زوزه ی خفه گرگ ها از سمت گردنه شروع می شد و کمی بعد در کل دره به  گوش می رسید ؛

چند ساعت بعد سر و صدا کمتر شده بود ... هر از گاهی سگی از جایش بلند می شد و پارس می کرد و سپس می نشست . هوا رو به روشنی می رفت ؛ شبنم روی چمن ها با نور خورشید که ذره ذره از پشت جنگل بیرون می آمد می درخشید . داخل  کلبه عمو و بابا  کنار اجاق نشسته بودند و چای می خوردند . کامران  برای بردن گله آماده می شد.

بابا من را صدا کرد : بیا تو.. بیا صبونه بخور یکم دیگه ما هم راه می افتیم .

عمو کتری را از روی اجاق برداشت و برای خودش  یک چای دیگر ریخت و گفت: حالا بیشتر می موندید چه ایرادی داشت؟

داخل کلبه شدم ؛ به عمو گفتم : دیشب بعد خوابیدن من اتفاق بدی که نیفتاد؟

عمو یحیی در حالی که چای را توی نعلبکی سرد می کرد با لقمه توی دهانش گفت:

نه عمو... گرگا همون بالا موندن .... عرضه نداشتن بیان پایین ....هر از گاهی میان یه خودی به سگا نشون میدن میرن.

صبحانه را که خوردیم به سمت گردنه راه افتادیم.  بابا جلوتر از من  بود و زیر لب سوت می زد. من با وجود همه خستگی از شوق برگشتن به خانه ، بدون غر زدن  پشت سرش قدم برمی داشتم

سرم را جلو  پاهایم دوخته بودم و به دیشب فکر می کردم ؛  حس کردم صدای گوسفندی از بالای تپه به گوشم خورد ؛ بابا بی توجه به صدا به راه رفتن و سوت زدن ادامه می داد.  به نوک تپه نگاه کردم و از مسیر خارج شدم  ؛ با سرعت به طرف نوک تپه رفتم.

بین درختان گلابی وحشی و کاج  پر از پشم  و خون بود. بوی تندی به مشامم رسید؛

بینی ام را با یقه پیرهنم  گرفتم اما بو هنوز حس می شد... وارد مغزم شده بود. کمی آن طرف تر لاشه گوسفند مرده ای افتاده بود ، چیزی از لاشه باقی نمانده بود جز کمی پوست و استخوان  . برگشتم پیش بابا . عصبی بودم ؛

به مامان فکر کردم .

دوست داشتم به بابا  بگویم که هیچ چیز بدتر از آن نیست که بدون با خبر شدن چیزی را از دست بدهی.

بابا سوت می زد...عرقم روی پیشانی ام را با  پشت دست پاک کردم . صدای گوسفند از پشت سر به گوشم می رسید.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
آقای اجاقلوی گرامی سلام
عناصر زیادی وقتی کنار یکدیگر قرار می‌گیرند یک داستان را شکل می‌دهند اما اولین آن‌ها سوژه است. شما برای نوشتن داستان ابتدا باید سوژه‌ای مشخص در ذهن داشته باشید و بعد آن سوژه را در ذهن خود بپرورید تا تبدیل به چیزی درخور و دارای محتوا شود. بعد با افزودن پیرنگ به سوژه خود می‌توانید داستان بنویسید. سوژه ویژگی‌هایی دارد که از جمله آن‌ها می‌توان به جذاب بودن و داشتن عدم تعادل می‌توان اشاره کرد. متنی که شما نوشته‌اید راجع به پدر و پسری است که شبی را در کوهستان و جنگل می‌گذارنند و بعد برمی‌گردند. همانطور که در این یک خط مشخص است سوژه‌ی اثر شما نه جذاب است و نه عدم تعادلی دارد.
از این گذشته اثر شما دارای محتوای مشخصی هم نیست و دچار پراکنده گویی است. مثلا داستان از جایی شروع می‌شود که مردی بدون دلیل مشخص در جلسه‌ی دفاع همسرش شرکت نمی‌کند و به جای آن ترجیح می‌دهد روز خود را در جنگل بگذراند. بعد زن هم ترجیح می‌دهد برای گرفتن انتقامی که باز ما دلیلش را نمی‌دانیم، پسرش را همراه پدر ‌کند. در ادامه پسر چند غر کوچک می‌زند و شب را همراه پدر در کلبه‌ای می‌گذراند و صبح گوسفندی را می‌بیند که گرگ یا جانوری دیگر او را دردیده و تمام. در اثر شما اصلا مشخص نمی‌شود پسر چه مشکلی برای پدر ایجاد می‌کند یا کرده؟
در داستان چیزی داریم به نام کنش و واکنش. در متن شما بدون اینکه کنشی وجود داشته باشد آدم‌ها دائم درحال واکنش‌هایی هستند که برای ما نامفهومند. به عبارت دیگر اثر شما در ابتدا برای مخاطب جا نیافتاده است. ما نمی‌دانیم ماجرای زن و مرد چیست و چرا این‌گونه رفتار می‌کنند؟ اگر محوریت داستان شما رفتار زن و مرد است باید توضیح بهتری راجع به آن بدهید. اما اگر داستان شما هیچ ربطی به دفاع مادر ندارد و راجع به شبی است که پدر و پسری باهم در جنگل می‌گذرانند باید بخش اول را کامل حذف کنید و بعد تصمیم بگیرید چه موضوعی را قرار است در این سفر یک شبه به مخاطب خود بگویید؟
به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی هدف خود از نوشتن داستان را مشخص کنید و قبل از شروع به نوشتن از خود بپرسید چرا این داستان را می‌نویسم؟ پاسخ هرچه بود به عنوان فکر اولیه سوژه‌ی داستان قرار دهید و سعی کنید در پایان به نتیجه‌ی دلخواه خود برسید. همچنین تکلیف مخاطب را با اثر خود مشخص کنید که ماجرا پیرامون دعوای زن و شوهری است، یا یک شب گذراندن در طبیعت پدر و پسری.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت