شتابزدگی در نوشتن سمّ داستان است.




عنوان داستان : کوله باری از فلافل
نویسنده داستان : یاسر محمدی

" براي چی اومدي تو نظام؟"
مرتضی نگاهش از شانه هاي سروان برداشت. آبی توي دهان چرخاند و سبیل تازه تنِجه زده اش را گاز گرفت و گفت:" به خاطر فلافل" سروان احمدي زد زیر خنده .قاه قاه اش چندبار پاسگاه را دور زد. و میان اتاقهاي خالی و نو نوار پاسگاه پیچید. لحظه اي بعد به زور خودش را گرفت " شما بوشهري ها همیشه اینقد شوخ طبعین؟" و دوباره ادامه خنده اش را بریده بریده از سرگرفت. با سر اشاره کرد:" چاي ایت سرد نشه" مرتضی زیر و استکان را از سینی برداشت. گذاشت روي عسلی جلویش .هنوز سروان احمدي داشت هِِک میزد از خنده. انگار ته مانده ي حرف مرتضی هنوز هم قلقلش میداد ." به خاطر فلافل" و دوباره شکم گنده اش پله پله روي هم لرزید. مثل پدر مرتضی.سر سفره نشسته بودند و داشت میپرسید که"سیچه نظام حالا؟ این همه شغل؟" آن روز اقدس فلافل ساخته بود .مرتضی یکی را ازبشقابش آورد بالا. گرفت جلوي چشمانش .و گفت"سی فلافل" و پدرش نگاهی به همسر و نگاهی به پسر. چشمان را بهم میفشرد و دهان باز میکرد .
منفجر میشد از خنده. لایه هاي شکمش روي هم میلغزیدند. و صورتش سرخ و خیس اشک میشد. جوریکه بعدا نمیفهمید خنده کرده یا گریه.
دوباره چشم دواند روي شانه هاي سروان. بزاق توي دهانش جوشید. بعد توي ذهنش شمرد. یک، دو، سه، چهار ستاره این ور. و چهارتا هم آن ور .پدرش اما سه تا داشت که بازنشست شد. مرتضی لبی به استکان زد .
مزه مزه کرد. تازه دم نبود. ولی طعم خوبی تو دهانش بهم زده بود. قندي پراند توي دهان .میان قرچ و قورچ شنید ." پرسنل مون تا آخر هفته تکمیل میشه... " سروان میگفت. مرتضی سري تکان داد. بعد نگاه کرد به بیرون پنجره. به جاده خاکی سربالایی جلوي پاسگاه که داشت ماشینی را بالا می آورد. سروان گفت" فعلا همین یه سرباز دژبانی داریم." نگاه مرتضی از جاده پرید به اتاقک نگهبانی دم در. و سرباز گردن درازي که موازي زنجیر دژبانی می رفت و می آمد.
"بفرمایید امرتون"
" مو استوار جوادی از پرسنل پاس اه ستم." و حکم را از جیب درآورد و گرفت جلوی سراز. بھ محض اطلاع ،پاهاي
بلندش را چسباند به هم. (شِقِ) ."ببخشید قربان.. بفرمایید"
" خی ش یھ ی ی از رفیقامی.." سر از حواسش نبود. فکر نمیکرد با او باشد. " ی قران " ن ا دور و بر کرد" من؟ "
فکر کرد شاید جالب باشد سرباز بداند. " اصغر ..ولی تو محله بُُنگش میزنیم اََغو... اََغو فلافلی" و بلافاصله طعم دلچسبی زیر زبانش نشست .سراز نمیدا ست چھ ب و د .فقط دوباره به سیخ شده بود."باعث افتخارهِ..." کمی مکث کرد. چشمانش دواند روي لباس شخصی مرتضی. و یکباره انگار چیزي یادش بیاید. بلند گفت" استوار جوادي".
از حلق سروان صداي قورت چاي آمد. پایین که داد گفت:" و یه سرباز دیگه که فرستادمش شهر کمی خرت و پرت بگیره... گفتم شاید دیر برسی حداقل یه چیزي داشته باشیم" مرتضی هنوز چشمش به سرباز دژبانی بود. که مثل آونگ ساعت، تکان میخورد و چشم به جاده داشت. از ستبري سینه اش معلوم بود منتظر است تا ماشین خوب نزدیک شود و بعد هم یک ایست محکم و پر قدرت بکوبد به شیشه اش.
سروان این بار با لحنی برادرانه گفت:" والا، شما ها اگه بتونید همین الان بکشین کنار و انصراف بدین خیلی به نفعتونه..." شاید براي هزارمین بار بود که این حرف داشت تکرار میشد. توي خونه، سر سفره از زبان پدر، توي محل از زبان اغَو. تو فامیل، محل قبلی کارش توي ستاد، حتی توي آموزشی از زبان افسر ارشد گروهان .
که اتفاقا او هم سروان بود. همان مرد لرُ چهارشانه، مو خرمایی و چشم عسلی که صداش میزدن.... مرتضی فکر کرد. صداش میزدن... چی بود؟ چشمانش بست. زور آورد به مغز. شهسوارِ....؟... کی بود؟
سروان گفت" منو نمیبینی..." مرتضی چشمانش باز کرد. نگاهش کرد ." تازه بعد ده سال شدم این." سرش نیمه چرخاند سمت درجه اش. مرتضی تو دلش شمرد و گفت:"شدم. سروان"
"تازه ما افسري استخدام شدیم. شما که درجه داري هستید بعد ده سال بعید میدونم حتی برسید به ستوان دومی."
مرتضی چیزي نگفت. ته مانده ي چاي را سر کشید. سروان ادامه داد:"چهار سال دیگه یه ستاره میاد رو کولت..." مرتضی فکر کرد ( ستوان سومی...) "چهارسال بعدتر میشین دوتا"(ستوان دومی...)
(ستوان یکمی) ....
(سروانی) ....
این شمردنها حس خوبی داشت. مرتضی داشت حال میکرد. سروان گفت:" سر آخر اگه دووم بیارید و البته زودتر از موعد خودتون رو بازنشست نکنید ... میشید... " مرتضی خودش را آماده کرد. منتظر شنیدن درجه ي بعدي بود، که چیزي مثل بمب ترکید و از پنجره آمد داخل و سقف را یک آن برداشت:" اییییسسسست!" سروان احمدي حرفش خورد. اصلا انگار یادش رفت چه داشت میگفت. فقط سریع کلاهش از کشو بیرون کشید. شکمش را از پشت میز در آورد و بلند شد ."بریم جوادي. جناب سرگرد اومد"
ماشینی که تا نصفه از خاك رنگ شده بود چند قدمی دژبانی ایستاد. هنوز رد غبار توي جاده لمبر می انداخت. هیکل راننده از پشت فرمان تکانی خورد. در باز شد. چهره اي ریش آلود و با عینکی پلیسی از ماشین پیاده شد .همان موقع بود که چشمان مرتضی محو چیزي شد. تک ستاره اي طلایی روي شانه هايسرگرد! اگرچه یکی روي هر شانه بود ولی حسابی سنگینی میکرد .با اولین قدم، سروان، مرتضی و سرباز شق و رق ایستادند."خبررررردار" نفهمیدند صدا از کدامشان درآمد. فقط بی گپ و گفت نفس توي سینه حبس کردند و چهارانگشت بردند نزدیکاي شقیقه.
از سمت ماشین صدا آمد"آزاد"
نفسها بیرون شد. سرگرد چند متریشان ایستاد. توي سیاهی شیشه عینک سه نفر دیده میشدند. از آن طرف سرباز، سروان احمدي و مرتضی. سرباز مثل بوقلمون گردن کشیده بود. سیبک گلویش گاهی چیزي را قورت میداد. سروان احمدي هم که مثل بشکه نشسته بود توي زمین. شکمش بد جور پشت فانوسقه گیر و باد کرده بود. که اگر میترکید. همه جا را... برمیداشت. مرتضی پقی زد به خنده. سرگرد سر چرخاند سمت مرتضی. سروان سقلمه اي انداخت. تو گلویی گفت:"حواااا... دي!" سرگرد حرکت کرد سمت شان. مرتضی خنده اش را گاز گرفت. خط اتوي شلوار سرگرد هوا را برش میداد و می آمد جلو .قلب مرتضی به تب و تاب افتاد. سرگرد ایستاد. مرتضی حالا خودش را میدید. صورت سبزه اش که در تلالوي غروب و شیشه عینک کمی زرد میزد .که زل زده بود به نگاه خودش توي عینک. یا شاید هم چشمهاي پشت این شیشه ها به چشمان مرتضی. یکباره پوست زیر عینک کش آمد. چین افتاد کنار شقیقه. مرتضی از دلهره درآمد. سرگرد داشت لبخند میزد.
" اسم تو چیه جوِون ..." ج را خیلی رقیق گفت و چقدر ته لهجه ي آشنایی داشت. سر بالا داد:" جوادي قربان. مرتضی جوادي"
" گردان مهدي، گروهان سه، پادگان آموزشی شهید دستغیب... جهرم؟" مرتضی رنگش پرید. عجب حافظه اي! به خودش توي عینک نگاه کرد. بلند گفت:" بله قربان" و نیم نگاهی انداخت به اتیکت روي لباس ." محسن شهسوار" مرتضی تازه متوجه ریشهاي خرمایی و قامت سرگرد شد. سرگرد دست جلو آورد. مرتضی دست داد. و با پرسنلش جوشید. سروان احمدي در کسوت جانشین پاسگاه جلو افتاد :"این جا رو تقریبا چهار روزه که تحویل گرفتیم. با چهار پرسنل. من. و استوار جوادي که امروز اومدن" سرگرد عینکش را درآورد. نگاهی به مرتضی کرد. لبخند زد.
سروان گفت"...و دو سرباز."
سرگرد پایه عینک به دهان برد." راستی گفتی پرسنل. یادم باشه بعدا با جناب سرهنگ هماهنگ کنم." وارد راهرو شدند. اتاق اولی سمت راست." قربان اینجا اتاق شماست" بعد قدم زنان رفتند ته راهرو." اینجاماتاق افسر نگهبانی"
و توضیحات دیگر سروان:" ما هنوز دردرِ دژبانی نداریم"
"اسلحه خونه فشنگ کم داریم ." وانگشتانش نشان داد" سه تا ژ3 و شیش تا روولور ..."
" آشپزخانه. اینجاست."
"آسایگاه آنجاست.."
" بازداشتگاه...
"نماز خانه...
"حمام...
...
..
.
و همینطور رفتند تا ته راهرو، اتاق افسر نگهبانی و رد شدن هیکل سرگرد از چارچوب و چفت شدن در، پشت سرشان. حالا حرفهاي سروان وزوزهاي نامعلومی بود که از شکاف زیر در میریخت توي راهرو .همینجا کسی از پشت سر رسید به مرتضی ." سلام قربان" سربازي سر طاسی که عرق از سر و رویش میریخت. با دستانی پر از مشما. مرتضی کمکش کرد. وسایل را گذاشتند توي آشپزخانه. چند کیلو برنج، نان، شیشه اي خیار شور، گوجه، یک شقه مرغ وچندتا تخم مرغ و مشمایی هم پر از حبوبات. مرتضی فورا رفت سراغ آخري .
عدس سبز، لوبیا و نخود .درجا گفت:
"سرباز؟"
"بله قربان؟"
" یه ساعت استراحت کن. بعد برو دژبانی"
سرباز اطاعت کرد و رفت.
مرتضی سریع دست به کار شد. لباس عوض کرد و رفت سمت نخودها .اول خیساند. بعد جوشاند. با گوشتکوب کله هاشان خرد و خمیر کرد. چند تخم مرغ شکاند داخلشان. پودر سیر، ادویه، فلفل، نمک، ...، ...، ...،
....
تابه را تا نیمه از روغن پر کرد و گذاشت تا خوب داغ شود. بعد خمیر را مالاند سر فلافل زن و شستی عقبی اش را رها کرد ."فوپ!" فلافل غوط خورد توي روغن ها .جوشید و سرخید. مرتضی کیفور شد. در افسر نگهبانی باز شد و فرمانده و جانشینش اختلاط کنان آمدند تو راهرو. مرتضی درگیر فلافلها بود .شام مفصلی داشت میچید. باخیار شور و گوجه و ..."چیکار کردي جوادي؟" انگار کسی میخواست مچش بگیرد .مرتضی جا خورد و فورا برگشت. سرگرد نصف شانه اش انداخته بود توي آشپزخانه و انگار که بخواهد درجه اش را آن ستاره درشت و طلایی را بکشد به رخ فلافلهاي مرتضی، گفت" چه درشت و خوشرنگند!..." چشمانش بست و بویید:"به.. به... چه عطري"
چشمانش باز کرد:" چه شکمی از عزا دربیاریم. "
مرتضی خیره به شانه هاي سرگرد:" بله" "معلومه خیلی دوس داري جوادي"
حواسش به نیشخند سروان بود. گفت:" بله قربان. اصلا برا همین اومدم تو نظام" سروان و سرگرد همزمان باهم خندیدند. سروان چیزي گفت و با سرگرد دوباره برگشتند ته راهرو. پشت سرشان سرباز وارد شد. همان لاغرِ گردن دراز. " قربان کاري از دستم بر میاد؟" مرتضی سر از تابه برداشت. لحظه اي فکر کرد انگار اغو ایستاده درگاه آشپزخانه و دارد حرف میزد ." ها.... البته اگه کاري نداري" سرباز جلو آمد .تابه داد دستش و حالی اش کرد که چه کند. بعد چارپایه اي کشید نزدیک. نشست پشت سرش. و زل زد به گودي پس کله اش. فکر کرد به شباهت عجیبش با اغو. اصلا انگار این اغو بود داشت فلافل میزد...
با همان گردن دراز و کله ي ریزش می ایستاد پشت دکه. گردن خم میکرد توي دریچه دخل و میگفت" پاکورا ؟... فلافل؟...." مشتري که جواب میداد سریع دستش مثل قرقی میبرد توي بساطش و ساندویچی می پیچاند. همین حین یکباره چشمش می افتاد به مرتضی." ها... مورو ..." چشمک میزد، لب میجنباند که "بیو بیو." مرتضی از صف جدا میشد. میرفت کنارش. میشد وردست افتخاري اغو. مرتضی ساندویچ میپیچاند. و اغو فلافل میزد. آخر کار هم دو ساندویچ پرو پیمان و پر مخلفات میگرفتند براي خودشان. مینشستند تنگ خیابان، روي سنگ جدول و شروع میکردند به خوردن. به به! مزه اش انگار به جان مینشست!
"اغو ... قرمساق. چه تو فلافلات میکنی که ایقد خِشِِنا." بعد دهانش کش میداد تا برود براي گاز بعدي. اغو جوابش میداد:" هانه... بخور سی خوت... بخور بعد هم بوگو، بوام گتُ مُ کرده1!" بعد هر دوتاشان میزدند زیر خنده. یک روز هم گفت" ... حالا فلافلاي مو گُُت تره یا فلافلهاي بوات؟" مرتضی نفهمید منظورش.
"فلافلاي بوام؟" اغو حینی که گاز میگرفت با یک دستش، زد به شانه خودش ." فلافلاش..." بعد زد روي شانه هاي مرتضی" فلافلاي بوات؟... اینجا و ... اینجا" مرتضی یکی از آن فلافلها را بیرون می آورد و میگیرد جلوي چشمش. از پس رنگ طلایی آن یک بعد از ظهري پدرش را میبیند .که از در هال خانه شان خسته و کوفته می آید داخل. با همان لباس فرم ستادي اش .پیراهن لیمویی و درجه هاي چسبیده به کول .همزمان اقدس دارد براي شام فلافل میسازد. و خانه و حیاط پر است از عطر آرد نخود. " اقدس بیو که شدم ستوان سوم" اقدس بچه بغل می آید داخل هال. ظرفی گرفته به دست، پر از فلافل ." اي مو قربون بچه ام برم" پدر میگوید و مرتضی را از بغل اقدس میگیراند به آغوش. بچه اي سبزه که لب و دهانش خرده فلافل چسبیده .
"حالا چھ م شھ عد ده سال؟" پدر سر از بچھ میچرخاند سمت مسرش" ی ... از ماه دیگھ حقوقمون اضاف م شھ "بچھ گرھ اش میگ د. حیدر فلاف مید د دست مرت . گرھ اش بند می آید" تازه قرارن منتقلمون ک ن" اقدس کلافھ می و د" وااای....دیگھ کجا؟" صدای اقدس بچھ را می ساند. حیدر مرت را غل م ند و بلند م شود." نمیدونم... شاید بوشهر" بچھ را میچسباند بھ شانھ و میجنباند. " شاید مونجا موند ی شدیم" اقدس چ ی نمی و د.
" جابري؟" یک آن هیکل پیچیده ي سرگرد. با زیر پیراهنی سفید آمد جلوي چشمانش .
"جابري کجایی؟ ... " مرتضی گفت:"بله قربان"
"دارم میگم شام حاضره ؟"
"بله قربان. بیارُم افسر نگهبانی؟"
"نه، میرم نماز خونه، بعد یه دوش میگیرم اگه زحمتی نیست بیار اتاق خودم. میام اونجا" و رفت. سرباز کارش تمام شده بود. داشت ته تابه را میسابید.
سریع چندتا فلافل درجه یک اعلا چید توي بشقاب با نان و گوجه و خیارشور .رفت تا دم در آشپزخانه دوباره برگشت .دوتاي فلافل دیگر هم اضاف گذاشت توي بشقاب. رفت اتاق سرگرد .صداي قدمهاي سرگرد می امد که داشت میرفت سمت نماز خانه. مرتضی دستگیره را کشید. کلید برق زد و اتاق روشن شد. طبق معمول اولین چیزي که دید ستاره ها بودند. روي لباس آویزان روي چوب لباسی کنار میز. وارد اتاق شد. در را پشت خودش بست. و آرام قدم برداشت سمت میز. بشقاب را گذاشت. و دوباره نزدیک تر شد. سمت ستاره ها. تا

بابام بزرگم کرده ١
جایی که حالا میتوانست لمس شان کند، ببیندشان و توي دست حسابی بمالدشان. ستاره هایی واقعی .
خطوط درشت و پر رنگی ستاره را دوخته بودند .
حرفهای اغو کھ تمام م شود می و د"خوش به حال بوام" شبی از دکه، چند فلافل را با خودش می آورد خانه.
کسی خانه نیست. فورا میرود سر جا رختی و لباس فرم سبز رنگ پدر را از کاور میکشد بیرون. دستانش میلرزند. کاور را می اندازد کناري. بعد فلافل را میگذارد روي یکی از ستاره ها. توي نیمه روشناي اتاق چشمان مرتضی برق میزنند. در کمال ناباوري هم اندازه یکدیگرند. ستاره ها تو خالی و با خطوط باریکی بافته شده اند و رنگ ندارند از بس که ننه اش آنها را شسته .بعد مرتضی فلافلِ محک را میگذارد زیر دندان و کمرش را میشکند. آرد نخود میرود زیر دندان. چه طعم خوبی دارد .
فلافلی را از بشقاب برداشت. گذاشت دقیقا روي ستاره ي سرگرد. در کمال تعجب دید درجه ها یک نمور از فلافل ها بزرگترند. خراب شد. فلافل از دستش قل خورد و افتاد روي زمین رفت زیر میز.
بعد از آن شب این کار هر روزه ي مرتضی بود. چند فلافل میخرید از اغو و مستقیما می آمد سر وقت لباس پدر. فلافلها را می مالید جاي ستاره. تنظیم میکرد روي هم و بعد با رضایت خاطر و افتخار. درحالیکه توي ذهنش خود را درجه داري نظامی تجسم میکرد با درجه هایی اندازه ي فلافل هاي اغو ، فلافلها را میجوید و میخورد. صبح اول وقت وقتی پدر از اتاق می آمد بیرون مدام روي لباس مف مف میکرد. "اقدس تو مطمینی لباسُُم شُشتیِ" و ننه مرتضی هزار قسم پیر و پیغمبري میخورد که" ها . خوم با دوتا دستام شستُُم"تا پدر راضی میشد و بعد میرفت سمت اداره.
و مرتضی این چنین درجه داري را میپرستید چون طعم فلافل و چون درجه هاي هم شکل فلافل! حکایتی غریب بود.
صداي سرگرد پیچید توي راهرو. داشت می آمد سمت اتاقش. مرتضی ترسید. دستش رعشه گرفت. تند تند و هراسان لباس را هل داد توي کاور و گذاشت سر جا رختی. ناگهان در باز شد ."جابري؟" این بار محکم و جدي گفت. تاکید داشت روي ج. مرتضی دست به جا رختی پشت به سرگرد خشکش زده بود. سرگرد وارد اتاق شد. مرتضی هنوز همان طور خشکیده بود. سرگرد میدید عضلات پشت گردن مرتضی، نرم تکان میخورند. مرتضی برگشت. چیزي محکم قورت داد و گفت:" در خدمتم قربان"
سرگرد اشاره به بشقاب فلافلی کرد. "ممنون بابت شام." و آمد نزدیک و دنبال چ ی میگشت ان ار. " تلفن کجاست جابری؟ "زا ش قفل شده بود. ک عد گفت " ا ان اینجاست "رفت سمت تلفن. مرتضی آمد سمت در .سرگرد حین گشتن چیزي را زمزمه میکرد. "ازبس احمدي گرفتمون به حرف که یادم رفت به سرهنگ زنگ بزنم" مرتضی در را باز کرد. سرگرد تلفن گذاشت روي گوشش ." الو.." و مرتضی خارج شد.
آن زمان مرتضی آنجا نبود. انگار وسط راهرو، جلوي در اتاق سرگرد نبود. آنجایی بود که سروان نشسته بود جلویش، پشت میز و داشت نصیحت هایش را میگفت. که شما درجه داري هستید. که شما اگه خسته نشدید و خودتون رو بازنشسته نکنید نهایتا برسید به سرگردي. یادش امد این را نگفت چون سرباز ایست داد. یعنی میشد؟ یعنی بیست سال دیگر؟ و رفت سمت آسایشگاه. آرام آرام در تاریکی آسایشگاه گم محو شد. در حالیکه سایه اش را میدید با کوله باري از فلافل همراهی اش میکرد. و چه خوش مزه بودند فلافلهاي سرگردي!
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
دوست عزیز جناب یاسر محمدی سلام
داستان‌‌تان را خواندم. فضای خاص محیط نظامی که برای بسیاری تجربه شده و برای بسیارانی بکر و تجربه نشده است، پتانسیل داستانی خوبی دارد. تبریک می‌‌گویم که ایده‌ی بکر و خوبی انتخاب کرده‌اید، فضای داستان پرکشش است و مخاطب را جذب می‌کند. شروع داستان با پرسشی از مرتضی، شروعی ترغیب کننده برای مخاطب است و چالشی در ذهن مخاطب ایجاد می‌شود. طنز تلخِ شخصیت مرتضی، قابلیت پرداخت بیشتری دارد. ویژگی مثبت کارتان زبان و به کار بردن فعل‌های خاص و تصویری و جاندار است. از سوی دیگر ویژگی منفی داستان‌تان نیز زبان و نثر یا شاید تایپ اثر است. چرا؟ می‌توانم بگویم به دلیل ویرایش نامناسب و شاید اشکال در تایپ برخی سطرها و کلمه‌ها مشکل خوانده می‌شوند و ناخوانا و نامفهوم می‌شوند. مثلا
(سراز نمیدا ست چھ ب و د ) یا
خی ش یھ ی ی از رفیقامی ) در نیمه‌ی پایانی داستان نیز چندین سطر بدین‌گونه است.
متوجه نشدم دیالوگ‌ها این‌طور بیان شده‌اند یا اشکال نوشتاری است. در هرصورت این برای داستانی که پتانسیل بهترشدن و داستانی عالی شدن را دارد، بسیار حیف است و احتمال رها کردن مخاطب در نیمه‌ی خواندن داستان وجود دارد. شتابزدگی در نوشتن سمّ داستان است و داستان را نابود می‌کند. بسیار مشتاقم که ویرایش شده‌ی این اثر را دوباره بخوانم.
شخصیت خاصی که علاقه به لباس ارتشی پدر و رودوشی‌هایش دارد، شخصیتی متفاوت است و در ذهن مخاطب می‌ماند از این امتیاز بهره ببرید. مطمئنم این داستان جای پرداخت و قابلیت تبدیل شدن به اثری عالی دارد. پیشنهاد می‌کنم رمان "معرکه" سلین را بخوانید. ترجمه‌ی سمیه نوروزی است از نشر چشمه .سلین رمان معرکه را در ۱۹۳۶ نوشته‌است. داستان هنگام شب و با ورود سربازی جدید به یک هنگ آغاز می‌شود و در سپیده‌دم روز بعد به پایان می‌رسد. زبان و نثر رمان و فضاسازی آن در بازنویسی داستان‌تان کمک خواهد کرد. رمان "پیاده" حمید بابایی از نشر مروارید نیز حول همین فضاست. فضاسازی خوبی دارد و سربازان پادگان در انتظار میان دوره هستند. شاید به لحاظ پرداخت به جزئیات فضا کمک‌کننده باشد. نویسنده با وام گرفتن مواد و مصالح داستانی از فضاهای زیست‌شده و تجربه شده و دستکاری آن‌ها می‌تواند اثری جدید و تاثیرگذار خلق کند.
پیشنهادی که در مورد این داستان دارم کارکردن روی فضاسازی داستان و پرداخت بیشتر به شخصیت اصلی و نشان دادن جزئیات اوست. البته داستان در بخش‌هایی اطناب دارد که با زدن شاخ و برگ آن می‌توانید به داستانی یکدست‌تر و اثرگذارتر برسید.
موفق باشید.
.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۱
یاسر محمدی » 5 روز پیش
سلام خانم اسحاقی ممنون از وقتیکه گذاشتید... حقیقتش بابت اون شکل تایپ عذرخواهی میکنم چون احتمالا با تلفن تایپ کرده بودم اینشکلی درآمده. و حتما تصحیح خواهد شد...و توصیه هایتان هم اصلاح میکنم... تشکر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت