رعایت جوانب احتیاط در مستندات تاریخی




عنوان داستان : Princess of persia(شاهزاده ایرانی)
نویسنده داستان : سید احمدرضا فضیلت منش

پرده اول

دختر ترسیده بود و بدنش مثل بید میلرزید. یک ماهی می شد اسیر اعراب شده بود و نگران کنیز شدن خود و خواهر کوچکترش بود .در مدت اسارت به حد نیاز عربی یاد گرفته بود و از حرف های نگهبانان فهمید چون شاهزاده است خلیفه باید در موردش تصمیم بگیرد...
برای همین اورا به شهر مدینه بردند و قرار بود بعد از نماز ظهر خلیفه تصمیم بگیرد که با او چه کنند...
دختر خوب می دانست اسیری یک دختر ایرانی در میان اعراب گرسنه و طماع یعنی چه...
خورشید که کمی از نیمه آسمان گذشت سه مرد سیاه و زمخت و قوی هیکل آمدند در سیاهچاله تا دو دختری را که بهشان گفتند با خودشان ببرند . در تمام مسیر دختر که دست های خواهرش را محکم گرفته بود زیر لب از خدایی که به تازگی روش پرستیدنش را عوض کرده بود میخواست کمکش کند

وارد محل ساده و کاه گلی شدند پیر مردی با لباسی ساده و وصله دار روی کرسی ساده ای نشسته بود...دختر انتظار نداشت آن هایی که تخت سلیمان از زیر پای پدرش کشیدند این طور ابتدایی و ساده باشند...
حالا او و خواهرش مانده بودند و مرد های گرسنه ای که له له میزدند شاهدخت های کسرایی را به خانه شان ببرند...
دختر در همین افکار غرق بود که خلیفه گفت: دخترم نامت چیست...
+سسسسللااام نامم شششهرربانوووست
_نام پدرت؟؟
+نو نو ننن نوشجان...
یکی از اعاظم عرب از جا برخواست و گفت: دروغ می گوید یا شیخ ؛او دختر یزگرد ،کسرای مجوسان است من خودم او را اسیر کردم
خلیفه نگاهی به مرد کرد و گفت : خاموش مغیره. و برگشت به شهربانو نگاه کرد و گفت : خب دخترم پدرت در ایران چکاره بود
+ حاککم فافافارس..
مغیره باز هم از کوره در رفت: دروغ می گوید، به الله العظیم دروغ می گوید. این کذابه ایرانی را باید گردن زد
خلیفه باز هم مغیره را ساکت کرد
و دوباره به شهربانو نگاه کرد و گفت : شاه ایران یا به قول خودت حاکم فارس... دخترانی غیر از شما دو نفر داشت؟؟؟
+ ااااآری سه دختر بودیم که اسیر شدیم...
پیر مردی با ریش قرمز و چشم های ریز و پلک های افتاده از میان جمعیت بلند شد تا حرفی بزند...به کمک عصا و یکی از همراهانش چند قدم جلو آمد و گفت: اسلام دین آزاد کننده است
شهربانو با ترس و لرز و صدایی که از ته گلو می آمد گفت:آزاد کردن بند و سیاهچال ندارد آزاد کردن کنیز بردن ندارد...شما برای دینتان می جنگید یا برای نژادتان
_پیر مرد عصبی شد، عصایش را محکم به زمین زد و فریاد کشید: ساکت شو دختر ، ما خیر عاقبت به تو دادیم خودت خبر نداری ....نزدیک تر شد و در گوش شهربانو گفت(: کنیز خودم شو ،من بزرگ طایفه اعرابم و پسر عموی محمد) و زیر لب خنده شیطانی کرد...
خلیفه هم گفت: ابوسفیان؛ خود تو هنوز بوی خون حمزه را می دهی اگر حق این دختر بردگی است صدالبته تو نباید این جا بودی
ابو سفیان جواب داد: ساکت شو یابن خطاب ما امویان شایسته ترین مردمان عربیم...فرزندان عبد مناف، تمام نژاد عرب اند...
این را که ابو سفیان گفت مردی با عبای زرد و عمامه سیاه از بین جمعیت جواب داد: ابی سفیان ؛شریعت احمد نژاد و قبیله را عزیز نشمارد که اگر اینگونه بود...ابوتراب الآن یا باید ادعای خلافت داشت یا ادعای حکومت بر ایران ...
مردی که همراه ابو سفیان بود عصبانی شد و گفت : هی مقداد بدان که داری با که حرف میزنی
خلیفه ساده پوش هم بلند شد از کرسی چوبی اش و گفت: کافی است مروان عمویت را ببر و بنشان سر جایش...بعد به جمعیت نگاه کرد و با کلافگی گفت:حالا اعاظم و اکابر و مفاخر عرب‌... که چهل شتر نامشان را نمی کشد بگویند با این دو شاهدخت ایرانی چه کنیم؟؟؟؟
مغیره بلند شد و گفت: با همه دخترانشان چه می کردیم...
کنیزشان می کنیم، من به ازای هر کدامشان هزار دینار می پردازم...
خلیفه گفت: فتح ایران برای تو یکی که خیلی کنیز و غلام رهاورد داشت‌ از تو جز این شنیدن تعجب داشت...کسی نظر دیگری ندارد...
شهربانو داشت از درون آتش می گرفت ...کسی که عمری خوانین روم را به بازی عشوه هایش می گرفت حالا باید منتظر نظرات اعراب پاپتی باشد تا بگویند حرام کی شود...
جوانی که کنار کرسی خلیفه نشسته بود گفت : پدر به همین مکان مقدس قسم بهترین کار مزایده آنان است... پولشان را هم خرج بیت المال می کنیم... ثواب هم دارد...
خلیفه هم گفت : ظاهرا قول پسرم عبیدالله قول صحیح تری است...حالا چه کسانی طالب این مزایده اند...
شهربانو داشت عین بید میلرزید...خواهرش گفت: خواهر مگه ما لباسیم که خرید و فروشمان می کنند...
صداهای این و آن داشت دختر را دیوانه می کرد : خوش به حال آنکه اینان را به خانه ببرد....اینان غنیمت جنگی اند باید به نوبت میان مومنین تقسیم شوند ها ها ها ‌...
اما میان آن همه آتش صدایی آب شد به دل سوخته شهربانو...
صدای پسر نابالغی که از پشت جمعیت فریاد زد: دست نگهدارید ؛اباالحسن پیغامی برای امیرالمومنین عمر دارد...
جمعیت یکی یکی رفتند کنار و راهی باز کردند و پسری کم سن و سال از آن میان به حیاط مسجد آمد...
زنان که بهتر اورا میشناختند گفتند: او محمد است پسر ابوتراب...
مروان که پسرک را دید به طعنه گفت: علی پسری بزرگترازاین طفل اَمرَد نداشت تا پیغامش را بیاورد... وهمه خندیدند‌‌...
خلیفه گفت:ساکت یابن حکم...و نشست روی کرسی ساده اش و رو به پسر گفت:خب پسرم بگو پدرت چه پیغامی دارد
محمد جلوتر آمد و گفت: پدرم گفتند به خلیفه بگو .‌‌شاهدخت های ایرانی شایسته خرید و فروش نیستند اگر خلیفه اجازه دهد آن ها شوهرشان را خودشان انتخاب کنند‌...
مغیره با این حرف مثل فنر پرید و گفت: اصلا... اصلا حسنین کجایند که این طفل حنفی اینجا برای مومنین رجز می خواند... اصلا خود علی کجاست؟؟؟
مروان باز هم به طعنه جواب داد :مشخص است مغیره، به چاه خویی مشغول است...چاه می کند نخل می کارد و خرمایش را بین فقرا تقسیم می کند .حتما حسن بیل و کلنگ پی پدر می کشد و حسین توبره خاک جابه جا می کند.
و دوباره همه خندیدند
عمر گفت : خاموووش، بار ها گفته ام که اگر علی نبود عمر هلاک می شد..‌
حرف حرف ابوتراب است.‌..
مغیره که دیگر تاب نیاورد بلند شد و فریاد زد: من و امثال من در قادسیه و نهاوند جهاد نکردیم که علی تصمیم بگیرد که چه کنیم و چه نکنیم...خودش که تمام عمر درگیر چاه کندن بود یارانش هم مثل خودش هر کدام به کاری مشغول...
سلمان را فرستادیم مدائن حکومت کند زنبیل فروشی می کند
عمار را فرستادیم کوفه فرماندهی کند ...تبلیغ می کند ...ولله این علی اگر خلیفه می شد ما اینقدر دردسر نداشتیم....
خلیفه دوباره بلند شد و گفت: یابن شعبه...کافی است، به الله متعجبم از تو که با این همه کنیز و غلام چطور جا داری برای چانه زدن کنیز و غلام‌های بیشتر
مردی با ریش جو گندمی نزدیک مغیره شد و گفت: مغیره هنوز روزی که دختر پیامبر را سیلی زدی به یاد دارم...از آن روز شمشیر در دستانم آماده گردن زدن است
مغیره هم که می خواست جو را آرام کند گفت: خیلی خب زبیر جان خیلی خب هر چه تو بگویی و پسر داییت ابی طالب

شهربانو با خودش می گفت: این علی کیست که نه اینجا حاضر است نه در میان فاتحان ایران بوده ولی این همه از او حساب می برند و خلیفه محترمش می دارد..‌چرا نظرش مطابق نظر بقیه نیست چرا میخواهد او و خواهرش را نجات دهد؟؟؟؟
محمد حنفی جلو آمد و به شهر بانو و خواهرش گفت : خواهرانم؛ پدرم شما را به خانه خود دعوت کرده... پدرم گفت: به دخترانم بگو: خانه ما اگر چه کاخ کسرایی پدرتان نیست...ولی از بند و سیاهچاله بهتر است. مقدمتان مبارک باد اگر بیایید به خانه مان.
دختر نگاهی به خواهرش کرد و گفت: برویم؟ او ما را دختر خودش خواند و می خواهد سرنوشتمان را به خود مان بسپارد بیا برویم...
و از مسجد خارج شدند و به طرف خانه علی رفتند...در تمامی آن مسیر کوتاه شهربانو مردی را تصور می کرد که دارد به خانه اش می رود...وارد خانه که شدند بانویی با چادری سبز و سیاه با خوشرویی به استقبالشان آمد صورتشان را بوسید و گفت نام من اسما است همسر علی هستم شما هم بفرموده مولایم حبیب خدایید در منزلمان ...
شهربانو خنده ای کرد و گفت:ممنونم از مهمان نوازیتان اما می توانم بپرسم این ابوتراب کیست که در فتح ایران نبوده ولی اعراب همه از او حساب می برند...

اسما لبخندی زد و گفت: کمترین اعجاز علی مولود کعبه بودن است ...
خواهر کوچکتر شهر بانو گفت: یعنی مادر علی کلید کعبه را در دست داشت و وارد کعبه شد ؟؟،
اسما خندید و گفت نه دخترم؛ خدای کعبه دیوار را بر مادر علی شکافت...شما را کعبه نبرده اند شکاف معروفش را ندیدید؟؟؟
شهربانو با تعجب لب هایش را غنچه کرد و گفت: یعنی دیوار کعبه شکافته شد تا علی بدنیا بیاید؟؟؟
اسما هم گفت بله جانم...
شهربانو گفت: خیلی دوست دارم این هم خانه خدا را ببینم‌...
اسما خندید ولی چیزی نگفت، دختر ها را برد در اتاقی و گفت: این هم کلبه فقیرانه ما برای شاهدخت های دیار سلمان...
شهربانو نگاهی به اتاق انداخت و تعجب کرد چون از آنچه فکر می کرد و از یک عرب انتظار داشت زیبا تر بود. پرده های سبز و قرمز و زیر انداز های حصیری ولی زیبا همین طور که اتاق را ورانداز میکرد
گفت: از ساده زیستی مثل علی اتاقی به این زیبایی بعید نیست؟؟
اسما که داشت سفره مینداخت برای مهمان ها جواب داد: ابوتراب اهل خانه و مهمان هایش را عزیز میداند. محل استراحت خودش خیلی ساده تر از چیزی است که فکر میکنی از پنجره به اتاق علی نگاه کن که آن گوشه حیاط است، درش باز است داخلش را ببین...
شهربانو از پنجره اتاق اتاقی که اسما گفت را نگاه کرد و تعجب کرد از این در ساده و شکسته ای که دارد و از اینکه چیزی جز حصیر ندارد، بعد رو به اسما گفت: آن سنگ های جلوی در به چه درد میخورند...
اسما باز هم خندید و گفت: طعام حیدراند...
شهربانو و خواهرش جهان بانو به هم نگاهی کردند و گفتند : طعام؟؟؟
اسما دست دو دختر را گرفت و گفت: بله طعام...البته نمی خورد به شکم می بندد...
شهربانو که کنجکاو تر شد پرسید:عجب!!!... راستی ؛خود علی کجاست ؟؟؟ حالا که موقع ناهار است در خانه نیست، در مسجد هم که نبود
اسما گفت: نخلستان ؛ دارد چاه می کند؛ فرزندانش حسن و حسین هم کمکش می کنند...
+ناهار نمی خورند
_ روزه اند
+روزه؟؟؟
_بله همان که از صبح تا...
+میدانم میدانم اما مگر الان وقت روزه است
_علی است دیگر
شهربانو دست هایش را به هم گره زد و گذاشت روی پنجره و چانه اش را گذاشت پشت دو دستش و دوباره به اتاق خالی علی نگاهی کرد .روی دیوار داخل اتاق که از چارچوب در دیده میشد شمشیر عجیب و غریبی دید گفت : شمشیر علی است؟؟؟
اسما دوباره خندید و گفت: چقدر سوال می کنی دختر...
بیا غذا بخور...
تکه ای نان به روی سفره ای ساده همراه شیر و خرما و قدری آب...
خواهر کوچکتر شهر بانو گفت: فقط همین...
شهربانو گفت: در سیاهچال که نگهبانانش گوشت بره نیش میزدند همین را هم نداشتیم...میزبان ما از غذای خودش به ما می دهد نا شکری نکن...
و شروع کردند به خوردن غذا ...برای آن دو که خیلی وقت بود درست و حسابی چیزی نخوردند خیلی خوشمزه بود...
خواهر کوچکتر شهربانو که از سر عجله غذا در گلویش گیر کرد گفت خیلی خوشمزه است ...مممممم...مزه بهشت میدهد
اسما گفت: خرمای باغ علی است نانش را خود علی در تنور درست کرده نوش جانت عزیزم نوش جانت...
شهربانو گفت: خوش به حال شما که اهل بیت اویید همه کار هارا خود او انجام می دهد ...
اسما گفت: دخترم نه اینکه از مرد خودم تمجید کنم...ولی علی را باید شناخت تا فهمید که علی بودن یعنی چه!!!
شهر بانو هم اگر چه داشت غذا میخورد و گوش میکرد اما از درون قلبش کنجکاوی دیدن این مرد و فرزندانش داشت دیوانه اش میکرد...شور و شوقی در قلبش بود که ببیند این علی ابن ابی طالب کیست؟؟؟ چگونه است...

حالا علی شده بود پناه شهربانو .امنیتی که شهربانو در خانه گلی ابوتراب داشت حداقل در واپسین روز های بودنش در قصر پدرش نداشت آرامشی که یک پیغام از علی ابن ابی طالب در دلش ایجاد کرد، سپاه تا دندان مسلح پدرش نکرده بود...
هر بار نام علی را می شنید ،در ذهنش هر چه که در باره اش شنیده بود گذر می کرد و لبخندی گوشه لبانش می نشست...
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
با سلام و احترام
"شاهزاده ی ایرانی" درمجموع داستان متعهّدی است، ولی به نظر می رسد در موضوعی به این حسّاسی که برای ایرانیان، شاید مهم ترین واقعه ای باشد که در سرنوشت آن ها تأثیر عمیقی داشته است؛ باید بیش تر از این ها جانب احتیاط را رعایت کرد. رعایت جانب احتیاط در این داستانِ بخصوص، علاوه بر مطالعه ی دقیق متون معتبر عربی و فارسی از اهل سنّت و تشییع و آوردن قولی که بهترین و درست ترینِ اقوال به نظر می رسد، این نکته هم می تواند باشد که نویسنده به جای مستقیم حرف زدن، در پرده ی داستان، حرفش را بزند. در این داستان البته که نویسنده در پرده ی داستان حرفش را زده است و نمی توان به این متن این ایراد را گرفت که داستانی نیست، ولی داستانی است که مستقیم گویی فراوان دارد و عملاً شکل مقاله و خطابه پیدا کرده است. این داستان ظاهراً طولانی تر از این است و ما تنها برشی از آن را پیش رو داریم و کاش همه ی آن را پیش رو داشتیم. اگر چنین باشد، واقعاً نمی شود درباره ی آن قضاوت به صوابی کرد. اگر کلّ داستان را پیش چشم داشته باشیم، امکان دارد مطالبی که حالا به نظر چندان جانیفتاده اند، در متن کامل در جای خود نشسته باشند. با این وجود چند نکته را در همین مرحله هم می توان در حدّ اشاره دید. اوّل این که کاش داستان از پیش تر از این مقطع آغاز شود. یعنی این که مثلاً از نامه ی رسول الله شروع شود و با پرداختن به چند مقطع و صحنه، مخاطب از شرایط دربار ایران و نوع حکومت و برخورد حکومت با مردم و شرایط مردم آگاه شود. اگر این گونه ابتدا به ساکن وارد ماجرا شویم، اگرچه علی علیه السّلام را به مرتبه ی واقعی خود نزدیک می کنیم، از دیگر سو مسلمانان را به شکلی به تصویر می کشیم که هر خواننده ای به این نتیجه می رسد کسانی که اسلام را به ایران آورده اند، برده دارانی بی اخلاق بوده اند که هدفی جز کسب مال و رسیدن به شهوات خود نداشته اند. همان طور که در ابتدا اشاره شد، این موضوع بسیار حسّاس است و بهتر است در مورد آن مطالعه ی بیش تری انجام شود تا در هنگام ادای دِین به امیرالمؤمنین، اصل گسترش دین اسلام به ایران زیر سؤال نرود. خواندن رمان های دینی و تاریخی، به نویسنده بسیار کمک می کند تا بهتر بتواند به جزییات بپردازد و بزنگاه های داستانی را بهتر بشناسد. در رمان های تاریخی و پلیسی، اتّفاق بسیار خوبی که می افتد، برانگیختن اشتیاق خواننده به خواندن ادامه ی داستان است. در این داستان ها تقریباً در هرچند صفحه، وارد ماجرای دیگری می شویم که هم به حل ماجرای قبلی کمک می کند و هم خواننده را وارد ماجرایی تازه می نماید. در رمان دینی که خود نوعی رمان تاریخی، بهتر است نویسنده به موضوع کشش داستانی توجّه ویژه ای داشته باشد.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۲
هادی خورشاهیان » سه شنبه 11 شهریور 1399
منتقد داستان
به نام خدا. با سلام و احترام. تقریباً در تمام دیالوگ ها درباره ی افراد مختلف، این مستقیم گویی و دادن اطّلاعات و قضاوت کردن افراد وجود دارد.
سید احمدرضا فضیلت منش » دوشنبه 10 شهریور 1399
بنام خدا عرض سلام و تشکر به خاطر لطفتان عرض شود همانطور که در پیام به منتقد نوشتم داستان از نبرد پل شروع می شود...در مورد مستقیم گویی هم عرض کنم تلاش کردم روایتی داشته باشم که حداقل در این برش حساسیت زا نباشد... کاش در مورد مستقیم گویی مصادیقی می فرمودید..‌.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت