تعادل ها را به هم بزنید.




عنوان داستان : شیطنت بادکنک
نویسنده داستان : نازنین سلوک

ساعت ۱۰و۴۵دقیقه ی صبح بود.که مهری خانم در سفید و زنگ زده ی خانه اش را باز کرد بعد انگار که چیزی تازه به یادش افتاده باشد با شتاب به داخل خانه رفت و این بار در حالی که انگشتر فیروزه اش را پوشیده بود به کوچه پا گذاشت در حالی که با حسرت به فیروزه ی یادگار احمد آقا نگاه می کرد در حیاط را پشت سرش بست.خانه اش در کوچه ی بن بستی بین چهار یا پنج خانه ی دیگر بود که دیوار های کوتاه و سیمانی داشتند.آفتاب با تمام قدرت به کوچه و حیاط خانه ها میتابید شاید برای همین بود که مهری خانم همسایه ای را پیدا نکرد!تا برایش تعریف کند دلتنگ نوه اش مینا شده و حالا به دیدن او می رود.به در خانه ی همسایه ها نگاه می کرد اما انگار هیچ کس در آن خانه ها زندگی نمی کرد مثل این بود که ساکن خانه ها تنها گنجشک های کوچک و شیطانی بودند که حالا با وجود گرما بی رمق تر از همیشه صدایشان به گوش مهری خانم می رسید.هنوز چند دقیقه ای نبود که از خانه بیرون آمده بود اما با وجود گرما سرش گیج می رفت و حالش بهم می خورد.دانه های خیس عرقی که از لابه لای موهایش زیر روسری سُر می خوردند را حس می کرد گره روسری را محکم تر کرد. دهانش خشک شده بود سعی کرد آب دهانش را قورت بدهد اما نتیجه تلاشش تنها باعث شد چین و چروک های دور لبش بیشتر خود نمایی کنند.با پشت دست عرق های روی پیشانی اش را پاک کرد و بی توجه به حال و احوالش از کنار بازار همیشه شلوغ گاراژ می گذشت.هر از گاهی کسی را می دید که ماسکی روی صورتش زده بود.ماسک مهری خانم داخل کیفش بود تصمیم داشت بعد از سوار شدن به اتوبوس ماسکش را بزند تا گرمی هوا بیش از این برایش آزار دهنده نشود.ماسکش از همان ماسک های یکبار مصرفی بود که چند بار می شد از آن استفاده کرده بود.آخر ماه که می شد دیگر پولی برای خریدن ماسک جدید برایش نمی ماند طی چند روزه گذشته مدام دو دوتا چهار تا می کرد که حقوق ماه بعد را چطور خرج کند تا برای آخر ماه اینطور دست تنگ نشود؟!باز هم دلش گرفت ناخن های حنا بسته اش را روی انگشتر فیروزه اش کشید می دانست با وجود بالا رفتن قیمت ها کم کم مجبور می شود آخرین یادگار احمد آقا هم که از مشهد سوغات اورده بود بفروشد.جلوی دکه ای ایستاد تا دست خالی به دیدن مینا نرود.دکه پر بود از اسباب بازی و خنزر پنزر های کودکانه.دلش می خواست از همان عروسک های آهنگ خوان برایش بخرد کیفش را باز کرد پول خورد های داخل کیفش خیلی کمتر از قیمت عروسک بودند لب های باریکش جنبید و زیر لب گفت:
_بشم نذرش این ماه که کمیته حقوق بده یکی از اینا براش می خرم حتما
دکه دار،جوان آفتاب سوخته ای بود که عینک ریبن پلاستیکی اش باعث می شد چشم هایش نمایان نباشد هیکل لاغرش را جلو داد و گفت:
_بفرمایید حاج خانم؟...چیزی گفتید؟
مهری خانم دلش نمی خواست دست خالی به دیدن مینا برود من و من کنان گفت:
_آقا...ببخشید...میگم این بادکنک ها چندن؟
جوان عینکش را عقب فرستاد و گفت:
_دانه ای دو تومنه...اگه دوتا ببری سه تومن حساب می کنم
مهری خانم خرسند از پیشنهاد دکه دار،دوبادکنک قرمز و بنفش که گلهای سفیدی روی آنها بود بود خرید و به سمت اتوبوس های ترمینال یک حرکت کرد.داخل اتوبوس ها مثل همیشه شلوغ بود اتوبوس پردیس تازه به راه افتاده بود که جلوی مهری خانم ایستاد.پیش خودش گفت:وَی خدا، نکنه تو این شلوغی کرونا بگیرم و الان که به خانه ی زهرای مادرمرده پیشِ مینا می رم بزنمش قد اونا؟...ولش کن...عیبی چه داره با اتوبوس بعدی می رم
روی صندلی های ایستگاه اتوبوس نشست.خورشید با سمجی مخصوصی از لابه لای سایه بان ایستگاه به صورت سالخورده ی مهری خانم می تابید.اتوبوس بعدی نزدیک می شد.مهری خانم بدن گوشتالودش را که در اثر گرما کرخت شده بود بلند کرد و به سمت اتوبوس پردیس رفت.ناگهان نسیمی وزید و بادکنک بنفش از دستش رها شد.کلافه به سمت باد کنک رفت.اما بادکنک مثل بچه ی کوچکی شده بود که با بزرگترش قصد گرگم به هوا داشت.قدم های مهری خانم تند شده بود اما نفسش گرفته بود نمی توانست بدود و بادکنک را بگیرد.بادکنک از خیابان گذر کرد و به فضای سبز نزدیک ترمینال رسید چند جوان که از دور حرکت مهری خانم را می دیدند.مضحکه اش کردند و با صدای بلند می خندیدند.آخر بادکنک کنار نیمکتی آرام گرفت،مهری خانم بی توجه به نگاه های پر از خنده ی مردم بادکنک را در آغوش گرفت و روی نیمکت نشست.نفسش به سختی بالا می آمد و صورت سفید و پر چینش حالا قرمز شده بود چند بار سرفه کرد و به سختی از جایش بلند شد بادکنک هارا محکم تر در دستش گرفته بود.بااینکه به سختی قدم بر می داشت اما ادامه می داد که زودتر سوار اتوبوس پردیس شود و به خانه ی دخترش برسد.به ایستگاه اتوبوس که رسید اتوبوس پردیس رااز پشت دید که می رفت.دیگر نای دویدن نداشت نفسش را با حرص بیرون فرستاد و گفت:خاک عالم تو سرم
خودش را روی صندلی رها کرد.آفتاب با بی رحمی به سر و صورتش می تابید حس می کرد هر آن پلک هایش روی هم می افتند و دیگر باز نمی شوند رنگ صورتش باز هم سفید شده بود اما سفید تر از حد معمول.بین هوشیاری و بیهوشی سرش به پشت افتاد و هر لحظه ممکن بود خودش هم از روی صندلی به روی زمین بیافتد دست هایش را به سمت مردم دراز می کرد.از بین چشم های نیمه بازش مردم را می دید که از او فاصله می گرفتند و دور دهانشان را می پوشاندند.با چشم های بسته صداها را می شنید
_کروناس نرین طرفش
_یکی زنگ بزنه اوژانس
_کسی جلو نره خطرناکه
_شاید گرما زده شده
_مادر جان دهنت رو باز کن این آب نبات رو بخور شاید فشارت افتاده
بین تمام صداها مهری خانم نگران بادکنک هایی بود که قرار بود با آنها دل مینا را شاد کند
نقد این داستان از : علیرضا متولی
با سلام و احترام
مادر بزرگی دلتنگ نوه اش می شود. راه می افتد برود به دیدنش.
بادکنک می خردو در اتوبوس حالش خراب می شود و کسی نمی داند او دلتنگ نوه اش است.
داستان همین است؟
بگذارید یک تعریف همگانی و ساده از داستان بهتان یاد آوری کنم
می گویند داستان یعنی:
1-تعادل 2- بر هم خوردن تعادل 3- برگشت تعادل
در تعادل آخری باید چیز تازه ای پیش بیاید. مثلا شخصیت چیز تازه ای بیاموزد یا به عبارتی متحول شود.
یا کاری کند که دیگران چیز تازه ای بیاموزند یا متحول شوند.
به یک معنا داستان از نقطه 1 راه می افتد با حادثه یا خبری تعادلش به هم می خورد و در نقطه سوم به تعادل تازه ای می رسد که آن آدم یا آدم های دیگر داستان و در بعضی موارد، خواننده داستان، به نکته تازه ای می رسد.
حالا خودتان داستان شیطنت بادکنک را تجزیه کنید و بگویید تعادل اولیه داستان کجاست؟ کجای داستانتان آن تعادل به هم ریخته و چگونه به تعادل تازه تری رسیده؟
هنر شما در این داستان به نمایش گذشتن چند تصویر است که اتفاقا نسبتا خوب از پسش بر آمده اید. اما هنوز نام نوشته ی شما را نمی توان داستان گذاشت.
شاید بگویید دلتنگی عدم تعادل است. می تواند باشد اما به چه دلیل؟ ما دلیلی نیافته ایم که چرا این مادر بزرگ دلتنگ نوه اش شده.
اگر داستان اینطور بود که دختر مهری خانوم از مادرش قهر کرده. به هر دلیلی. یا اصولا این قهر تقصیر مهری خانوم بوده.
و او درو اقع دلتنگ دخترش است و نوه را بهانه می کند.
از آنطرف دختر مهری خانم رانشان بدهید که تمایلی به دیدن مادرش ندارد چون خیلی قهر است.
ولی در نهایت وقتی حال مادر در اتوبوس به هم می خورد مردم شماره تلفنی از او می گیرند که شماره دختر اوست و به او زنگ می زنند که حال مادرت در اتوبوس به هم خورده.
در اینجا دختر به بالین مادرش می آید و در راه فکر میکند که چه قدر دلش برای مادرش تنگ بوده.
زیباتر زمانی است که یکی از رنگهای بادکنکها رنگی است که این دختر در کودکی دوست داشته است.
و زمانی که می خواهد دو تا بادکنک بگیرد، اصرار کند که مثلا بادکنک زرد یا هر رنگ دیگری باشد و بادکنک فروش به زحمت آن رنگ را پیدا کند و باد کند و به مادر بزرگ بدهد. اینجوری رنگ بادکنکها به یادمان می ماند و کارکرد داستانی پیدا می کنند.
از فرار بادکنک ها به دست باد هم می توان داستانی ساخت. البته این پیشنهاد بای رئشن شدن ذهن شماست.

نکته دیگر اینکه نثر داستانتان هر چه ساده تر باشد خواندنی تر است. جمله اول داستانتان هفتاد کلمه است. اگرچه در میانه این جمله افعال زیادی وجود دارد اما جمله با کلمه هفتادم تمام می شود.
مانور نثر گاهی به داستان لطمه می زند.
امید فراوانی به داستان نویس شدن شما هست. قدر خودتان را بدانید و بیشتر تلاش کنید.
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت