«بومی‌نویسی» یعنی دیدار مخاطب از آن منطقه در متن




عنوان داستان : عبور از تنگه ی درد
نویسنده داستان : یاسر محمدی

اسپکولوم را همانجا نگه داشتم. و چشم دوختم. هنوز بعد از ساعتها انتظار, چیزی نمیدیدم آمده باشد پایین. عجیب بود. منتظر یک بچه نبودم انگار. این حد فشار و درد مجابم میکرد یک بچه فیل یا چیزی تو مایه های یک بچه کرگدن کیسه را با شاخش پاره کند. و بیوفتد کف دستهایم. اما خداشاهد است دوست دارم همین هم واقعیت داشته باشد. ولی نیست. یعنی نبود. هیچی دیده نمیشد. احتمالا قصد داشت آن بالا آخرین لذت های لژ نشینی جنینی را تجربه کند بعد بیاید پایین. اسپکولوم را در آوردم. همکارم توضیح داد:" بیمار 28 ساله، بارداری چهارم، سابقه ی دیابت بارداری، و زایمان های سخت داشته و ...." گفتم:" چند ماهشه؟"
"هشت ماهه... اینجور که شوهرش میگه؟"
شوهرش؟" نگاهم رفت سمت در زایشگاه. سایه ای سیاه از پشت در نیمه شفاف اتاق آمد و شد میکرد.
"آره. افغانی ان. شوهرش ازش پرسید و به من گفت.. خودش فارسی بلد نیست و..." نگاهم به لب و دهانش نبود که داشتند برایم حرف میزدند. نگاهم به جوشش عرق از منافذ صورتش بودم که قطره قطره دور و بر ماسک و خط ابرویش جوشیده بود بیرون و دیدنشان بر گرمای تنم افزوده میکرد. و چه هوای دم کرده ای...
توی هوای نمناک و شرجی خیز بوشهر زیر سایه بانی گوشه ی ترمینال ایستاده بودم. چشمم اتوبوسهایی را میدید که دماغه های پارکینگ را یک به یک پر کرده بودند. و مردمی که میچرخیدند تا جایگاه شهر مقصدشان را پیدا کنند. دراین میان لکنته ی ما بود که همیشه خدا صاحب نداشت و کسی درش را باز نمیکرد. مدتی گذشت. ماشین ها یک به یک راه افتادند و ما هنوز معطل بودیم. بخارات رطوبت بر پوست سر و تنم داشت کم کم کلافه ام میکرد. گرما، گرما امانم بریده بود. نه من که داشت صدای مسافرهای دیگر هم در می آمد. بالاخره کسی از توی جمعیت فریاد کشید:"شِیراز.... شِیراااز... بَپر بالا" اعتراض کنان هجوم آوردیم تشر بزنیم که صاحب صدا از جمعیت جدا شد و آمد طرفمان. یکباره قفل کردیم. ظاهر وحشتناک و غریبش ما را عجیب تکان داد. هیچی نگفتیم. برایمان کلید انداخت و در باز کرد. سر زیر انداختیم هر کدام داخل اتوبوس شدیم و بی گپ و گفت سرجاهایمان نشستیم. جاگیر که شدیم. همه، پرده های سرخ پنجره های اتوبوس را کنار زدند تا دوباره آن ریخت عجیب الخلقه را ببینند و وحشت کنند. یکی گفت دیوونه است. دیگری گفت "ناقصه"، " از جایی افتاده"، " شایدم قطع نخاع باشه" منم داشتم نگاه میکردم. تماشای مردی دیلاق که کجکی جمعیت را میشکافت. هرکس که از کنارش رد میشد برمیگشت و مثل ما متعجبانه نگاهش میکرد. خیلی زشت بود. همچنین بد قالب و فرم. فریاد میزد:"شِیراز... شِیراز" دراز پا بود تا بلند قد. دستانش شل و ول دو طرف پهلوهاش آویزان افتاده بودند. مثل عروسکهای خیمه شب بازی، شانه های ناموزونی داشت. یکی بالاتر از دیگری. گردنش به شکلی محیر العقول خم شده بود همان طرف شانه ای که بالاتر آمده بود. و گوش های پت و پهنش نمای کله گنده اش را که آوار شده بود یک طرف گردنش، وحشتناک تر نشان میداد. میخورد نهایتا سی، سی و خرده ای داشته باشد. شِیراز کنان داد میزد و می رفت تا آخر جایگاه و دوباره بازگشت سمت اتوبوس ما. پرده ها رها شدند. زمزمه ها هم تمام شد. راننده نشست پشت رول. همه برگشتن سرجایشان. ولی من هنوز داشتم پارگی عضله ی راست گردنش را میدیدم. و فلسفه ایجادش را در ذهن حلاجی میکردم. از در وارد شد و کنار راننده جایی پیدا کرد و نشست. چیزی کوتاه و چین خورده از زیر پوست سیاه گردنش مثل برجستگی کابل زیر فرشِ آنتن تلویزیون میدیدم. همان موقع ذهنم چیزی بالا آورد.
دقایق پایانی امتحان نزدیک میشد و من مثل چیز تا زانو در گِلِ جواب آخرین تست مانده بودم. ناظر امتحان مدام تذکر میداد:" ده دقیقه دیگه" و من هرچه میکردم نمیتوانستم به یاد بیاورم پارگی عضله ی گردنیِ نوزاد چه میشود."تور... تور..." هرچه کردم تکمیل نمیشد. فشار آوردم به ذهن. سر زبانم بود. خدایا.. چرا نمی آمد. "تور... تورت..."
"لطفا برگه ها رو تحویل بدید"
نمی آمد. داشتم کلافه میشدم. یکباره متوجه سایه بلندی بالای سرم شدم" وقت تمومه" و برگه را زیر دستم کشاند بیرون. آمدم بیرون سالن و مغزم هنوز داشت هندل میزد. "تورت.. تورت.." فورا رفتم سراغ کتاب. فهرست مطالب؛ عوارض دیستوشیا . ورق زدم. صفحه ای رسیدم که نوزادی سیاه و سفید نشسته بود و گردنش را خم, چیزی به زور توی دست همان سمتش نگه داشته بود. بالای صفحه درشت نوشته شده بود"تورتیکول"
***
توضیح همکارم که تمام شد رفتم کنار زائو. برای چندمین بار جهت جنین را معاینه کردم. سر, پایین؛ نمایش سفالیک. پست سر به جلو. دست ها هم جمع توی شکم. یعنی بهترین وضعیت ممکن. یعنی با این تفاسیر، طبق عادت، باید شیرجه بزند واز کیسه ی آب بپرد توی دستهام. ولی چرا نمی آمد؟ قرار گذاشته بودم دوتا انقباض دیگر رد کند و خبری نشد, بفرستمش برای سزارین.
"سرازیان؟"
گفتم:"بله. داره زجر میکشه... مگه نمیشنوی. ( جیغ زائو) باید انتقالش بدیم بیمارستان مرکز. اورژانسی باید..."
"نمیذارم عمل بشه..." گفت و پاتند کرد. رفت سمت در زایشگاه. ایستادم توی سینه اش.
"کجا آقا؟ خجالت بکشین." کج خلق شدم :" عقب وایسا. عقب وایسا" بعد فهمیدم دستی هم زده ام توی سینه اش. کمی جاخورد. پس رفت.
گفت:"میخواهم مرخصش بکنم. قابله داریم خودمان. می آد خانه. مثله بچه های دیگه اش. دیده دور و برش هستین بادش گرفته و معطل میکند...." جایش نبود ولی بی اختیار خنده ام گرفت.
مادر میگفت احتمالا قابله داشته میکشیده. قابله را کاوله میگفت. اوایل، قبلِ پذیرشم توی مامایی من با گفتن این کلمه اش میخندیدم. "کاوله". حالا در کسوت یک سالِ دومی, زیر سایه نخل حیاطمان, درحالی که تعطیلات تابستانه را آمده ام خانه توصیفاتش چیزی در حد یک جلاد زن با قدرت و دستانی مردانه که تنها تجربه و سن بالایش باعث قابلگی اش شده بود, تصور میکردم. مادرم خرما پاک میکرد. میگفت"وقتی از افغانستان مهاجرت کِردِن, هیچی و هیشکی نداشتن" چند قصبک خشک از خرماها جدا کرد و انداخت کناری. " شوروی روز و شو شون رو سیاه کرده بیدن" البته تاکید داشت که :" خودمون هم اوضاع خوبی نداشتیم... گهگاری صدام هم چیزی رو سرمون میریخت" مادر هسته ی خشکی به زور از دل خرمایی پیچ خورده و گوشتی بیرون کشید و دستش توی کاسه آب پلکاند تا چسبناکی اش برود. ادامه داد" همون موقع ها ننه ی بشیر افغانی هم پا به ماه بید. شیگر ش, نذیر که میشد بوای بشیر, یه آدم زحمتکش و ساده دلی بید. همین موقع سال اومدن و بوات او خونه رو بهشون کرایه داد..." اشاره اش به ته حیاط بود. جایی که حالا شده بود مغازه هایی روبه خیابان اصلی. "کرایه که نه, قرض داد تا نذیرو کاری پیدا کنه و ..." درست است. این اولین باری نبود که مادر تعریف میکرد. ادامه اش میشد خانه ای با دو اتاق. یک هال و یک خواب. نذیر, کاری توی گاراژ مینی بوسدارها پیدا میکند و میشود فراش صبح تا شبی سرویس ها. غذایشان تا مدتها مادرم برایشان میپخت. چون زن نذیر باردار بود. چند ماهش است؟ کسی نمیداند. زنی چهارشانه, سرخ و سفید, کمی تپل و با صورتی پر از کک مک. مادرم میگفت اسمش را هم نمیدانستیم. تا آنکه نصفه شبی نذیر می آید دم در خانه مان.
"رابعه... رابعه دردش است." و مادر بدو پا برمیدارد ته حیاط سمت خانه شان. فضای حیاط که میگذراند میرسد به ناله های ریزی میان تاریکی. همکارم گفت:"یه انقباض دیگه" با خودم گفتم:" این آخریشه" کمی جلوتر میرود. در خانه باز است و وارد اتاق میشود. زنی افتاده سینه ی دیوار و پیچانده میان لحاف. که محکم دوبر بالشت زیر سرش را چنگ گرفته. وای خدای من! داشتم دیوانه میشدم. دستکش ها را از معاینه قبلی پراندم بیرون. رفتم بالاسرش. تا مادر برود آب بگذارد روی چاله و مقدمات را بچیند سایه ی زنی دیگر هم میبیند که پشت بشیر می آید داخل.
"چیرتِه دِی ؟"(chirte dey)
نذیر جوابش میدهد:"هَلته ...(hal te)" و زن سنگین قدم میکوبد روی زمین به سمت اتاق خواب. هوای نزدیک شدنم را که حس کرد چشمان بادومی اش را گرداند سمتم. ابرو هایش پیچاند درهم و سری جنباند. احتمالا منظورش این است که "نیامد؟" به نشان تایید سر انداختم پایین. لنگی محکم بسته بود پیشانی. عرق از کپه های گوشت لپ و گونه اش میسرید پایین. رگی نداشت توی پیشانی که بالا نیامده باشد. از درد میلرزید و جاهایی توی صورتش میپریدند. تا اینجا ناله های ریز رابعه است که توی تاریکی نیمه روشن اتاق به گوش میرسد. زن دستی های صندلی را محکم گرفت و فشار داد. به همکارم گفتم:" دیگه وقتشه"با ورود قابله مادر میکشد کناری. مادر میشناسدش. قابله خودشان است. از طایفه های که تازه مهاجرت کردند به شهر. قابله می آید کنار رابعه. آستین بالا میزند. رد حناکاریهای جوانی می آیند رو. رابعه را میخواباند, پاهایش را وضعیت میدهد و بدون معطلی دستانش را وارد عمل میکند. من و همکارم لگن را باز میکنیم. از اینجا به بعد است که ناله ها, صیحه میشوند و خانه را دور میزنند. همچنین زایشگاه. قابله میگوید:" بَهروُزِه او در هم زاُن ‍پسي بند کرْه ((bah'r rawze auw dar ham za'an pesi ban k,rah))نذیر میرود بیرون. در را پشت سرش میبند. سایه تنش نور میان شیارهای در را میپوشاند. هاله ی سیاه سایه مرد نشسته بود پشت در زایشگاه. شانه هایش تکان میخوردند. جیغ و داد ها میروند بالاتر. دانه های کوچک عرق از پیشانی رابعه برق میزنند. و سفیدی رویه بالشت بیشتر در دستانش فرو میرود. رگ های گردنش بیرون زده و گردنبندش چرخیده به پشت. مثل مار پیچیده به خود "آه" میکشد. درد از پس درد. و ناله ها میروند بالاتر. لنگ بسته به پیشانی اش خیس عرق شده بود. همکارم با حوله سر و صورتش را خشک میکرد و دست در دستش گرفته بود. جوریکه آرامش کلامش را بشنود میگفت:" تمومه دیگه عزیزم... تموم میشه الان" صدایی میشنوم شرشر چکیدن چیزی. وحرارت همراهش بر ساعد دست قابله. کیسه آب پاره شد. روی دستانم تا نزدیکای آرنج خیس شد. و از آنجا لزج و چسبناک میریزد زمین. کف زایشگاه. سیاه چاله ای دهان از شکم رابعه باز میکند. و قابله با قدرت هرچه بیشتر دستانش را توی سیاه چاله میچرخاند. (جیغ رابعه). قابله داد میکشد:"چُپ شِه (chup she)"رابعه خاموش میشود. دندان به لب میفشارد و بالش به چنگ. قابله دوباره می کشد. گاهی دستش از لزجی آن جسم توی سیاه چاله میسرد. اما دوباره میگیراندش به دست. به قدرت دستان یک باغبان در درآوردن یک اصله ی نخل چسبیده به مادرش. یا درآوردن ریشه ی سفت چغندری از دل زمین. و یا شاید نوزادی زنده و سالم از شکم مادرش. وکیوم را گذاشتم و کمکی شد تا نوزاد نو رسیده مان بیشتر پیدایش شود. شرشر ریختن بیشتر میشود. و چیزی سرک میکشد بیرون. سری به اندازه ی یک توپ هندبال. قابله چیزی را با خودش بلغور میکند:" جير راسِه دِ باندی... جير راسِه دِ باندی (jer rawouze de bandi)" و بدون معطلی دست میبرد بنا گوش نوزاد. و چپ و راست بشیرِ نوزاد را در قاب لگن مادرش تکان میدهد. چپ راست, چپ راست. بیرون نمی آید. کتف ها دوبرِ لگن گیر افتاده اند. رابعه فریاد میکشد. "مَریـئِم(mer'yaum)" و آب زلالی پس و پیش بشیر میزند بیرون. حالا کمی بیشتر میخزد توی دستان قابله. کتف چپ میآید بیرون. یکباره بشیرِ یک وری، نصف در دنیا و نصف در رحم, تازه انگار بفهمد جریان از چه قرار است، میزند به گریه. گریه ای روضه خوان. مثل بچه گربه ای گرسنه, آن انتهای رابعه مانده و وَنگ میزند. زائو اما همچنان داشت میلرزید. هنوز بی حسی اثرش ازبین نرفته بود. ولی خیلی فشار را داشت تحمل میکرد. نوزاد ما هنوز سرجایش گیر افتاده بود. باید آزادش کنیم. ناچارا وسایل برش را حاضر کردیم تا لگن را باز تر کنیم. قابله بناگوش بشیر را همچنان محکم چسبیده و رها نکرده است. و میکشد تا نصفه ی دیگر, طرف راستش هم به دنیا بیاورد. دست را میپیچاند دور گردن و خِرش همراه با کمی شرشر دیگر بشیر تابانیده میشود خارج. حالا صداها قاطی پاتی دنبال هم میدوند توی اتاق. ناله های زائو، گریه های نوزاد، بشیر ولی صدایی از رابعه نیست. بچه مثل ماهی سر قالب در دستان قابله میپلکد و با شانه ای چسبیده به گوش گریه میکند. یکباره اتاق روشن میشود. بشیر سراسیمه بچه را به آغوش میکشد اما هوای اتاق سنگین است. هوای غسالخانه دارد. رابعه غرق در خون خودش، سفید و سرد پیچیده شده بود توی لحاف سفید و دستانش افتاده بود کنار تنش. فارغ شده بود. برش ها موفقیت آمیز بود. نوزاد ما به سلامت از تنگه ی لگن عبور دادیم حرکات هر دودست و سر گردن وضعیت طبیعی داشتند و گذاشتیم بغل مادرش. همکارم پدرش را صدا زد. آمد داخل زایشگاه:" دستتان درد نکند" چشمش که به من افتاد سر انداخت پایین. بعد خوشحال و سرمست رفت دیدن زن بچه اش.
اما گرمم شده بود. هوای دم کرده ای میخورد به پیشانی ام. مثل هوای توی ترمینال، تابستان چهارسال پیش زیر سایه نخل توی حیاط که مادر داشت خرما پاک میکرد. همان هوا و همان سنگینی روایت مادر. مادر کنج روسری اش را آورد بالا. کشید گوشه ی چشمش. بریده بریده گفت:" حیف... حیف... رابعه... که همونجا، سر زا رفت" و دستانش را توی کاسه آب پلکاند.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای یاسر محمدی سلام.
«بومی‌نویسی» چند وجه دارد اول استفاده از واژه‌ها و اصطلاحات بومی‌ست که به تنهایی کارساز نیست؛ دوم، از «مکان اختصاصی آن زاد و بوم» نوشتن است که باز هم به تنهایی کارساز نیست. سوم بازآفرینی آدم‌های متعلق به آن زاد و بوم است که فرهنگ خاصی را به مخاطب منتقل کنند. تجمیع این سه رویکرد، بومی‌نویسی را به جایگاهی ارتقاء می‌دهد که مثلاً مارکز [گابریل خوزه گارسیا مارکِز (به اسپانیایی: Gabriel José García Márquez) (زادهٔ ۶ مارس ۱۹۲۷ در دهکدهٔ آرکاتاکا درمنطقهٔ سانتامارا در کلمبیا – درگذشته ۱۷ آوریل ۲۰۱۴) رماننویس، نویسنده، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی بود. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور بود و پس از درگیری با رئیس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کرد. مارکز برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۸۲ شد. او را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان صد سال تنهایی چاپ ۱۹۶۷ می‌شناسند که یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان است] بگوید که بومی‌نویسی درباره منطقه کارائیب را از گراهام گرین [هنری گراهام گرین (به انگلیسی: Henry Graham Greene) (زادهٔ ۲ اکتبر ۱۹۰۴، درگذشتهٔ ۳ آوریل ۱۹۹۱) رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، منتقد ادبی و سینمایی و نویسندهٔ پرکار داستان‌های کوتاه انگلیسی بود. او در طول عمر طولانیش در غالب معرکه‌های سیاسی و انقلابی گوشه و کنار جهان حاضر و ناظر بود و ماجراهای داستان‌هایش عمدتاً در متن همین وقایع قرن بیستم می‌گذرد] یاد گرفته که یک نویسنده انگلیسی‌ست! یا بگوید که کتاب بسیار محبوب‌اش «پاپیون» هانری شاریر است [آنری شاریر (به فرانسوی: Henri Charrière) نویسنده قرن بیستم میلادی اهل فرانسه است. وی که به اتهام قتل توسط دادگاه فرانسه محکوم شده بود، مهمترین حوادث پیرامون این ماجرا را در کتابی با عنوان پاپیون به رشتهٔ تحریر در آورد. این کتاب بسیار موفق بود. وی ادعا داشت که بیشتر رخدادهای تحریر شده در پاپیون تا حد زیادی درست است، اما منتقدان مدرن بر این باورند که بسیاری از مواد کتاب در واقع خاطرات نقل‌شدهٔ دیگر زندانیان همراه «شاریر» بوده‌است] که فرانسوی‌ست اما کتابش درباره منطقه کارائیب است!
در ایران، از همان آغاز به کار داستان مدرن، تلاش برای رسیدن به داستان بومی، آغاز شد و پس از «بومی-ایرانی» شدن داستان، نویسندگانی از مناطق مختلف کشور تلاش کردند که به داستان بومی منطقه خودشان برسند. در جنوب، احمد محمود و ناصر تقوایی از پیشگامان بودند که محمود در این زمینه مشهورتر است و تقوایی، پس از آغازی توفانی، جذب سینما شد و البته هر دو دلبسته «رئالیسم» بودند اما چهره بعدی که منیرو روانی‌پور است و هم‌استانی شما، به سمت بومی‌سازی «رئالیسم جادویی» [(به انگلیسی: magic realism) یکی از شاخه‌های واقع‌گرایی (رئالیسم) در مکاتب ادبی است که در آن ساختارهای واقعیت دگرگون می‌شوند و دنیایی واقعی اما با روابط علت و معلولی خاص خود آفریده می‌شود؛ درواقع، رئالیسم جادویی، ترکیبی از واقعیت، افسانه و تاریخ است. در داستان‌هایی که به سبک واقع‌گرایی جادویی نوشته شده‌اند، همه چیز عادی است اما یک عنصر جادویی و غیرطبیعی در آن‌ها وجود دارد] میل کرد که البته در بازار کتاب و جذب نظر مثبت مخاطبان موفق بود. در این داستان و داستان‌های پیشین‌تان، ما «بوشهر» را «نمی‌بینیم». وقتی می‌نویسم «نمی‌بینیم»، منظورم این نیست که نویسنده درباره‌اش «حرف نمی‌زند» منظورم این است که «توصیف»، آن قدر دقیق و اختصاصی نیست که ما «بوشهر شما» را ببینیم نه هر بوشهری را در هر متن دیگری.
منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت