داستان نیازمند فرمی مدرن است




عنوان داستان : چارچوب
نویسنده داستان : ابراهيم حاجي نجفي

فکر نمی‌کردم کار سختی باشد. هميشه تا جلوي ساختمان می‌آمدم. بزرگ روي تابلو نوشته بود "مركز مشاوره احيا" ولي خوب تا همان‌جا می‌آمدم. یک‌وقت‌هایی سخت به نظر نمی‌آید ولي سخت می‌شود، مثل همين چهارپايه فلزي که نمی‌دانم چند وقتِ علافش شدم.
نمی‌فهمم چي مي‌‌گي. آن‌قدر زور بی‌خود نزن. آخه كجا يك چهارپايه دو در يك و نيم متر می‌سازند. برفرض كه بسازند چطوري حالی‌شان می‌کردم بهش لولا بزنند. صد در صد فكر می‌کردند دیوانه‌ام، من را دست می‌انداختند. بيشتر شبيه چهارچوب شده تا چهارپايه شايد هم يك چهارچوبِ كه زيرش پايه زدن. مجبور شدم خودم درستش كنم یک‌ چیزی مثل در دو لنگه خانه خودمان ولی نه، این جدیده! خانه‌‌ی قبلی، بیست و شش سال قبل رفتیم آنجا من فقط هفت سالم بود. خیلی بده، تو هفت‌ سالگی همه دوست‌هاتو از دست بدی بری یک محل جدید و هیچ دوستی نداشته باشی. یک قفل محکم هم می‌‌خواد که این دوتا لنگه چوب کنار هم نگه داره. شد یک درِ خوب ولی چارچوبش روي چهارپایه است رو به زمین باز می‌شه. طناب به قفلش وصل می‌کنم که وقتی بکشیش دوتا لنگه در از هم باز بشه.
تا حالا اعدام دیدی! من زیاد دیدم اولین بار تو یک فیلم وسترن بود. کلی جمعیت جمع شده بودند. قرار بود قهرمان فیلم اعدام بشه. طناب دور گردنش بود سیگار هم روی لبش، یهو یک در زیر پاش باز شد و رفت پایین. داشت دست ‌و پا می‌زد که نجاتش دادند. عین همین در بود. نترس قرار نیست این در زیر پای کسی خالی بشه. این در مال چیز دیگه است. حتما دیدی تو فیلم‌ها مگه نه. از نزدیک چی؟ ندیدی؟ من دیدم. هشت سالم بود شایدم نه سال با با‌بام رفته بودم مرکز شهر قرار بود یارویی رو اعدام کنند. نمی‌دانم چرا! ولی دوست داشتم ببینم. ولی هیچ دری زیر پاش باز نشد. با طناب کشیدنش بالا مثل مرغ پرکنده بال‌بال می‌زد. هرچی منتظر بودم دوست هاش بیایند نجاتش بدن کسی نیامد.
نترس هیچ طنابی رو سقف نیست. این‌قدر وول نخور بدم می‌آید. نمی‌‌تونی ساکت بشینی! دِ خفه‌خون بگیر دیگه هنوز کارم تمام نشده. این طناب یکم گیر داره چفتُ باز نمی‌‌کنه. خانه‌یمان یعنی دروازه خانه‌یمان طناب داشت که از کنار در آمده بود بیرون لازم نبود در بزنی. طناب می‌کشیدی در باز می‌شد. مثل همین طناب.
چند وقتی بود می‌خواستم بیام تو مرکز شما ولی می‌ترسیدم. آدم عاقل که نمی‌آید رازشُ به کسی بگه. ولی من دوست داشتم با یکی حرف بزنم. شنیده بودم شماها به همه کمک می‌کنید ولی من اعتماد نداشتم تا اینکه تو را دیدم. تو خیلی خوشگل بودی. فکر می‌کردم می‌‌توانم بهت اعتماد کنم. سياهي چشم‌ها و موهای بلندت زیر شال سفیدی که سرت بود همیشه جلو چشمم بود.
قول میدی جیغ نزنی. اینجا کسی صداتو نمی‌شنود. فایده‌ای برات ندارد ولی من از دست‌ و پا زدن و جیغ زدن متنفرم. قول بدی ساکت بمانی دهنتُ باز می‌کنم. قول... آفرین دختر خوب... همین‌طوری ساکت بمان. گریه نکن من از گریه کردن بدم می‌آید. فهمیدی! این آخرین باری که اشکتو پاک می‌کنم. من از آن خانه می‌ترسیدم. قدیمی بود. به‌جز دوتا اتاق خواب‌هاش بقیه‌ی خانه سقف نداشت، یعنی داشت ولی یک‌ مشت چوب بودن که رویشان ایرانیت سوار بود. شب‌ها می‌ترسیدم از اتاقم بیام بیرون فکر می‌کردم رو سقف پُر از مارهای گنده است. بچه بودم خب...
بذاریکم صندلی‌‌تو جابه‌جا کنم. حالا سرتو تکیه بده به ستون. می‌‌خوام این سیبُ بذارم رو سرت. می‌آیی شرط ببندیم. من از فاصله دومتری این چاقو را پرت می‌کنم وسط این سیب. لعنتی چرا سیب انداختی. مگر بهت نگفتم من از وول خوردن بدم میاد. بهم اعتماد نداری فکر کردی نمی‌توانم. پس من چطوری باید به تو اعتماد می‌کردم. بهم حق‌ بده وقتی تو نتوانستی منم نتوانم. ولی تو اشتباه کردی. من هدف‌گیری‌ام عالیه. هنوز مدرسه نرفته بودم. با مامان بابام رفته بودم پارک من یک خرس سفید گنده برنده شدم. از این گوگولی مگولیا. هیکلش از خودم گنده‌تر بود. تو تیراندازی بردم. درست زدم وسط هدف. بهترین روز زندگی‌ام بود.
اون خرس هم بهترین دوست من شد. فقط اونو داخل خانه داشتم. پشت پنجره اتاقم سر‌‌و‌صدا می‌آمد. ترسیده بودم. دویدم که برم پیش مامانم ولی داشتن تو اتاق... می‌دانی که آدم‌های بزرگ‌سال چه‌کار می‌کنند. وقتی دیدمشان بیشتر ترسیدم. دست و پایم را گم کرده بودم. چند قدم آمدم عقب‌تر. گرمايي پشت سرم حس ‌کردم يك از آن مارهاي سياه از سقف آويزان شده بود درست پشت سرم بود. وقتي برگشتم خيسي زبانش را روي صورتم حس می‌کردم. می‌خواستم جيغ بزنم ولي دهانش را باز كرد و يك مار كوچك ازش آمد بيرون رفت تو دهانم. به‌ زور داشت خودشو تو حلقومم فرو می‌کرد. هر کاری كردم نتوانستم بكشمش بيرون داشتم خفه می‌شدم. دم مار گرفته بودم. زورم نمی‌رسید. صدايم درنمی‌آمد نمی‌دانم چطوري رفتم داخل اتاق. كشيده شدن پوستش تو گلویم حس می‌کردم. رفته بود تو شكم می‌پیچید تو دل‌ و روده‌ام نمی‌دانستم چي كار كنم. خرسم را بغل كردم و پتو را كشيدم روي سرم هق‌هق می‌زدم. هرچي خرسم بيشتر فشار می‌دادم آرام‌‌تر می‌شدم. نمی‌دانم کی خوابم برد. یک‌ وقت فکر نکنی من ديوانه هستم يا عقده چیز دارم. نه... من هیچ‌وقت به آن چشم مادرم را نگاه نکردم. تو هم حق نداری درباره من این‌طوری فکر کنی. ببخشید که به صندلی بستمت به وقتش بازت می‌کنم. مثل دهنت...
می‌توانم سرم روی پاهات بذارم. این‌قدر وول نخور بگذار یکم آرام بشم. از بابايي بدم می‌آمد ولی متنفر نبودم ازش عقده نداشتم. تعجب می‌کنی من بهترين شاگرد کلاسمان بودم. انساني می‌خواندم. عاشق روانشناسي بودم ولی بعد آن اتفاق نتوانستم ادامه بدم. زندگی خرج داشت. به مامانم گفتم ولي باور نكرد. كلي بهم خنديد. می‌گفت خواب ديدم. نبايد به كسي اين حرف‌ها را بزنم. سرم را می‌گذاشت رو پاهاش و نازم می‌کرد. بوي دست‌‌هایش هنوز يادم هست.
چه بوی خوبی می‌‌دی! فیلم عطر رو دیدی. من عاشق فیلم نگاه کردنم. پسرِ برای اینکه بهترین عطر دنیا را بسازه زن‌های خوشبو را می‌گرفت تا عصاره بدنشان را بگیره. نترس من عطرساز نیستم. بلد نیستم عصاره بگیرم. ولی بوها را خوب می‌فهمم. پسرِ یک ‌چیز تیز مثل همین چاقو رو تن زن‌ها می‌کشید. نترس زخمی نمی‌‌شی. فقط می‌‌خوام یکم رو پوستت بِکشم. اینجا رو نگاه کن موهای دستت سیخ شدن. شیطون... داری کیف می‌کنی. مازوخیست لعنتی. انکارش نکن همه ما از چیزهایی خوشمان می‌آید که خجالت می‌کشیم به زبان بیاریم. ولی من می‌خواهم با تو روراست باشم.
می دانی !من عاشق اون خرس سفید بودم. از یک جایی به بعد جور دیگه‌‌ای عاشقش بودم. فقط او می‌توانست منو از دست آن مار نجات بده. هیچ‌وقت دست از سرم برنمی‌داشت. يهو شروع می‌کرد به تكان خوردن.
چرا این‌طوری نگاه می‌کنی. باور نمی‌کنی. داري دروغ مي‌‌گي. فكر می‌کنی من دیوانه‌ام. من اين نگاهو می‌شناسم. من فیلم‌های زيادي ديدم. شاید ده سالم بود با اون فیلم‌ها آشنا شدم. دقيقا یادم نیست. می‌دانی که درباره چی حرف می‌زنم. گوشت بیار جلو. پورنو می‌‌گم هیس. تقصير آن مار بود. من می‌کشاند سمتشان. دوست نداشتم ولي آن‌قدر تو شكمم می‌پیچید و مهره‌های كمرم را فشار می‌داد كه تا مرز مردن می‌رسیدم. وقتي می‌دیدم آرام‌‌تر می‌شد. فشارم نمی‌داد. می‌دانی همه مارها خونسردن ولي او پوستش هميشه داغ بود. وقتي وول می‌خورد تمام تنم از گرما می‌سوزاند. فقط با بغل کردن خرسم می‌توانستم خاموشش کنم. تنش سفید و نرم بود آن‌قدر نرم بود که هرچقدر فشارش می‌دادم بازهم جا داشت.

من نه دیوانه‌ام نه آدم منحرفی‌ام. پدرم معتمد محل بودم. محل بود مادرم هم سفره دار بود. پولدار که نه ولی نان و پنیری هم بد می دادیم سر سفره. منم پسر خوبی بودم. باهاشون مسجد می‌رفتم. درس‌‌هام خوب بود. همه رو سرم قسم می‌خوردند. همان بچه‌ی خوبِ بودم که همه می‌زدن تو سر بچه‌هایشان. ولی خوب هرکسی یک بدی‌هایی داره. چی بگم. به آدم‌هایی که می‌آمدن اتاق تو حسودی‌ام می‌شد. من هم دوست داشتم بیام طبقه دوم ساختمان، درِ اتاقتو بزنم بیام داخل. از کجا می‌دانم؟ چند باری کنار پنجره دیدمت. طبقه دوم آخرین پنجره سمت راست. بی‌خیال
می‌دانی تقسیم‌کار از کجا آمده. اولین بار یک بابایی به اسم ویلیام پتی بود فکر کنم اسمش استفاده کرد. بعدش هم هیوم و اسمیت و چند نفر دیگه هم تعریفش کردن خیلی به صنعتی شدن کمک کرد اما خوب صنعتی شدن هم خوبی‌هایی داشت هم بدی مهم نیست حالا. الان هم قرار تقسیم‌کار کنیم. اینجوری نگاهم نکن. یک چیزایی سرم میشه.
از صندلی بازت می‌کنم که شروع کنیم. کجا را نگاه می‌کنی. در قفلِ. فکر نکن می‌توانی فرار کنی. هیچ آغلی هم پنجره نداره.دور تا دورمون چوب و کاه ریخته. بستمت که دست‌ و پا نزنی وگرنه فرار بکن نیستی. اثر هنری منو می‌بینی؟ تا حالا دیده بودی کسی روی چهارپایه در درست کنه. بیلچه را بردار برو زیرش. تو زمین را می‌کنی و خاک و می‌ریزی بیرون منم با بیل می‌ریزمش روی چهارپایه به این می‌‌گن تقسیم‌کار، کار گروهی.
ببین صبر منم حدی داره صدبار گفتم گریه نکن. اگر می‌خواستم بلایی سرت بیارم تا حالا آورده بودم. زود باش شروع کن. فکر کن داری کنار ساحل ماسه بازی می‌کنی و قرار یه گودال بزرگ بکنی. چرا نمی‌توانی؟ بازی باحالیه.
باور کن بعضی وقت‌ها تصور یک کار از خودش لذت‌بخش‌‌تره. یک بعدازظهری تو اتاقم تنها بودم با خرسم رفته بودم زیر پتو. بغلش می‌کردم اون صحنه‌‌ها رو تصور می‌کردم. ولی چند تا مرغ و خروس آمده بودند وسط حیاط و سر و صدا می‌کردن. نمی‌توانستم تمرکز کنم رفتم رو ایوان خانه. خانه‌یمان هفت هشت‌تایی پله داشت با ایوان بزرگ سیمانی و یک در چوبی دو لنگه. هرچی چخه گفتم و سر صدا کردم نمی‌رفتند بیرون. مال همسایه‌یمان بود. یک چوب‌دستی برداشتم و با همه قدرتم پرت کردم سمتشان! چوب تو هوا می‌چرخید با سرعت رفت تا خورد تو سر یکی از مرغ‌ها همه‌شان پریدن هوا و فرار کردن الا همان یکی. بالا و پایین می‌پرید سر و صدا می‌کرد.
می‌ترسیدم مامانم بیدار بشه بفهمه چی غلطی کردم. هم می‌ترسیدم برم سمتش که ساکتش کنم. هرچی التماس خدا را کردم فایده نداشت ساکت نمی‌شد. چند دقیقه بالا پایین پرید و‌جغ جغ کرد تا ساکت شد. با ترس و لرز رفتم بالا سرش نمی‌دانستم چی کار کنم. اگر می‌فهمیدن چی کار کردم منو می‌کشتن با توک پا بهش لگد زدم تکان نمی‌خورد. سمت راست خانه‌مان زمین شالیزار بود دیوار خانه‌یمان هم کوتاه بود. با نوک انگشت بال مرغ گرفتم دویدم سمت. دیوار با همه‌‌ی قدرتم پرتش کردم وسط شالیزار.
زیاد حرف می‌زنم. آدم با حرف زدن خالی می‌شه. ولی من آدم پرحرفی نیستم. تو چرا حرف نمی‌زنی؟ تو هم شدی مثل مامانم. بعد اینکه مامانم دیگه باهام حرف نزد منم کم‌حرف شدم. دوست داشتم به کسی نزدیک بشم. منظورم دوست‌ها هم‌کلاسی‌ها نیست. می‌دانی که... یکم طول کشید ولی موفق شدم. ازم بزرگ‌تر بود نمی‌دانم چند سال ولی با بچه‌اش چهار پنج سالی اختلاف سنی داشتم. منو می‌برد خانه‌اش هنوز هم عطرش حس می‌کنم نرمی پوست سفیدش. ولی آرامم نمی‌کرد. تنش داغ بود آتیشمو تندتر می‌کرد آن مار لعنتی را بیشتر به جونم می‌انداخت. همه‌‌جا حسش می کردم تو بازوهام، پاهام، گردنم مدام وول می‌خورد و سر و صدا می‌کرد. اعصابم بهم می‌ریخت.
یک‌ شب باهاش بیرون شهر بودم. تو جنگل. تازه آفتاب غروب کرده بود هوا گرم و شرجی بود. گرماش کلافه‌ام می‌کرد ازش خواستم برگرده رو زمین بخوابه. حالم خوب نبود. تحمل گرمای هوا و تنش رو نداشتم، مدام وول می‌خورد و این‌ پا و آن ‌پا می‌کرد. آن مار لعنتی هم توی رگ و پی وجودم می لولید. تا توی مغزم می رفت. نشستم رو کمرش و زانومو گذاشتم رو گردنش و روسری‌‌شو پیچاندم دور گردنش آن‌قدر فشار دادم که دیگه وول نمی‌خورد. کبود شده بود. منم ترسیده بودم با یک تیکه چوب زمین کندم و چالش کردم.
آن شب تا صبح می‌لرزیدم حتی اون خرس هم دیگه آرامم نمی‌کرد. یک سال طول کشید تا صبح شد. سرم از بی‌خوابی گیج می‌رفت ولی نمی‌توانستم بخوابم. من قاتل نبودم. نمی‌خواستم بمیره. شاید نمرده بود. غروب برگشتم جنگل باید مطمئن می‌شدم. از زیرخاک کشیدمش بیرون هنوزم بوی خوبی می‌داد ولی مرده بود تنش سرد بود. پشیمان بودم از کارم, بغلش کردم.فایده نداشت. هرچی التماس کردم جوابم رو نمی داد. سرم درد می‌کرد. چیزی چشم‌هامو فشار می‌‌داد. گلویم می‌‌خارید، داشتم عق می‌‌زدم.
خودش بود همان مار بود از توی دهنم آمد بیرون خواستم بگیرمش ولی نیشم زد. ببین جای زخمش هنوز روی دستم هست. نیشش گیجم کرده بود منو کشید پایین آن قدری که چسبیده بودم به جنازه. خودش کشاند توی دهانش و یک تیکه از زبانش را کند و برگشت تو من. داغ‌کرده بودم ولی سرمای تنش دوست داشتم. آرامم می‌کرد. سفید، نرم، سرد. تنها هم خوابی بود که توانست آرامم کنه. سرما و عطرش تا صبح روی تنم حس می‌کردم. آرزو می‌کردم دوباره برگردم پیشش. شب بعد هم رفتم سراغش تا گنجم رو از زیرخاک بکشم بیرون. سرد بود ولی بوی تعفنش رو نمی‌توانستم تحمل‌کنم.
گریه نکن... گریه نکن... گریه نکن لعنتی... دست ‌و پا نزن, فقط زمینُ بکن گفتم صدایت در نیاید... خفه شو... خفه شو دیگه... می‌‌گم خفه شو... وای... وای ببخشید... ببخشید... نمی‌خواستم بزنمت. ساکت بمان دیگه... هوووووم هووووف هوووم هوووف نفس عمیق بکش آرام باش... د خفه شو آشغال! کارتو بکن.
می‌بینی! حق با من بود! حق با من بود. اگر تو یکی از آن اتاق‌ها این حرف‌ها رو بهت می‌زدم منو لو می‌دادی. ولی من بی‌گناه بودم. داشت تمام وجود من می خورد. غرق فیلم‌های کثیف شده بودم. مدام خشن‌تر و خشن‌تر می‌دیدم.
دنیا دار مکافاتِ. پدرم می‌گفت تاوان کار بد تو همین دنیا می‌بینی. امشب فوتبال داشت. ولی به خاطر تو نمی‌توانم نگاه کنم. آره دوست دارم. منم یک آدم معمولی هستم مثل بقیه. بهت نگفتم بچگی‌‌هام فوتبال بازی می‌کردم. می‌دانم همه بازی می‌کردن ولی من فوتبالیست خوبی بودم همه تو مدرسه می‌گفتن یه روز می‌رم تیم ملی. خیلی شب‌ها با رویای جام جهانی می‌خوابیدم. ولی تو آن محل کسی نبود باهاش بازی کنم. خودم با یک توپ پلاستیکی تو حیاط با خودم بازی می‌کردم. با درخت‌ها پاس‌کاری می‌کردم و دریبل‌‌شون می‌کردم. آن زمان مسی و رونالدو نبودن. من عاشق دیوید بکهام بودم. موهامو با آب خیس می‌کردم تا شبیه مدل موهاش بشه. رنگ موهام روشن بود دوست داشتم مثل او بشم. وقتی تو مدرسه وحید بکهام صدام می‌کردن خرکیف می‌شدم. مثل خودش ژست می‌گرفتم و‌ کاشته می‌زدم.
تو حیاط داشتم بازی می‌کردم. یک زنبور گنده اذیتم می‌کرد. از همین‌ها که اندازه توپ تنیس هستند. گفتم که نشانه‌گیری‌ام عالی بود. می‌خواستم زنبور تو هوا بزنم. ژست دیوید بکهامی گرفتم. همه‌ی تمرکزم رو زنبور بود همین‌که یک‌‌جا ثابت شد با همه زورم یک شوت کات‌‌دار خوشگل زدم. توپ گرفت به زنبور و پرتش کرد ولی توپ داشت می‌رفت. مامانم از پله‌ها می‌خواست به یاد پایین. توپ درست خورد وسط شکمش. جیغ کشید و پاش سر خورد و چند تا غلت رو پله‌ها زد و پهن شد وسط حیاط. شکمش را گرفته بود داد می‌زد دخترم... دخترم... بچه‌ام... بچه‌ام... داشت منو صدا می‌زد.
من ترسیده بودم. صدام می‌کرد ولی نمی‌دانستم باید چه‌کار بکنم. دویدم وسط خیابان جیغ می‌کشیدم اشک از چشام می‌ریخت. دور و برمان خانه‌ای نبود. پنجاه متر آن‌طرف‌تر خاله مریم منو گرفت. خاله واقعی‌ام نبود ولی خاله مریم صدایش می‌کردم. خیلی شبیه مامانم بود. کلی طول کشید تا مادرم بردن بیمارستان. بعدش دیگه باهام حرف نزد. دنیا خیلی بی‌‌رحمِ. دنیا دار مکافاتِ اگر آن مرغ را آن طوری نمی‌کشتم یا حداقل به صاحبش می‌گفتم این اتفاق نمی‌افتاد.
منو دوست نداشت. وقتی می‌خواستم برم مدرسه برایم صبحانه درست نمی‌کرد. منو پس می‌زد براش مهم نبود که مشق‌‌هامو نوشتم یا نه منم دیگه دوستش نداشتم ازش بدم می‌آمد. آخه چقدر می‌توانست کینه‌ای باشه که به خاطر یک توپ منو ول کنه. چند سال طول کشید تا فهمیدم قرار بوده برام آبجی کوچولو بیاره ولی من. چی گفتی؟ بریم فوتبال ببینیم! من از فوتبال متنفرم دیگه هیچ‌وقت پام به توپ نخورد. یک‌بار موقع بازی دربی زدم تلویزیون شکاندم. پدرم کلی کتکم زد فکر می‌کرد چون تیمم باخت این کارو کردم. ولی من شکاندمش چون نمی‌خواستم فوتبال ببینم ازش متنفر بودم.
جان کینز می‌گفت اگر لازم شد پول بدهید به عده‌ای تا چاله بکنند‌ بعد به یک سری دیگه پول بدید تا همان چاله‌‌هارو پر کنند. با این ایده مسخره‌‌ش می‌خواست دنیا را نجات بده. چطوری‌اش را نمی‌دانم. خوب ما هم داریم همین کار می‌کنیم. یهویی یادش افتادم تقصیر این بیلِ، درس و مدرسه را ول کردم و این بیل و دستم گرفتم. یکم سریع‌تر بکن زیاد وقت نداریم.
بعد فوت بابام نمی‌‌تونستم هم ‌درس بخوانم هم‌ خرج خانه رو بدم. با مامان و بابام رفته بودیم پای منو گچ بگیریم. کوچه‌ی مان خاکی بود. یعنی سنگلاخ بود. تاکسی‌ها داخل نمی‌آمدن. تو کوچه بلبشویی بود. چند نفری جلو خانه‌‌ی خاله مریم سر و صدا می‌کردن. دعوا سر پول بود. به توافق نرسیده بودن. بابام دشمن خونی آن‌ها بود به خانه خاله مریم می‌گفت : خانه‌ی فسادِ، زمین خدا را نجس کردن یک روزی آتیش می‌زنمش! بابام تسبیح‌‌شو محکم گرفته بود استغفرالله می‌گفت مامانم هم از خجالت سرخ‌شده بود. زنیکه با همان وضع آمده بیرون داد و هوار می‌کرد چه چیزهایی که نمی‌گفتن. بابام که طاقتش طاق شده بود رفت تو سینه‌شان و فحش فحش‌کاری شد. کارشان به زد و خورد کشید منم تا خودم با پای چلاقم برسم یکی‌‌شون با چاقو زدش و فرار کرد. از محل رفتیم به خاطر زنیکه خراب بابام مرد. از همه‌ی زن‌ها بدم می‌آمد. مخصوصا خیابانی‌ها. دوست داشتم به قول بابام تک‌تکشان بکشم و این دنیا را از فساد نجات بدم. ولی دروغ چرا از دیدنشان تو فیلم‌ها لذت می‌بردم؛ اما وقتی تو خیابان می‌دیدمشان دوست داشتم خفه‌شان کنم درست مثل خاله مریم که چالش کردم.
مرگ بابامو مثل آبجی به دنیا نیامده‌ام انداخت گردن من و یک ‌ذره حرفی هم که باهام می‌زد قطع کرد. انگار نه ‌انگار که من خرج خانه را می‌دادم. هرچی لازم داشت روی کاغذ می‌نوشت و پرت می‌کرد جلوم. مگه من چه گناهی داشتم تو بگو کجاش تقصیر من بود. با لگن بابام مسافرکشی می‌کردم. این‌طوری نگاه نکن ماشینش می‌‌گم. همیشه خدا خراب بود. می‌رفتم کارگری تا خرج اونم بدم. می‌ترسم این قفل طاقت این‌ همه خاک نداشته باشه و بشکنه. ولی خوب دوام آورده. بِکن. به چرايي اش کاری نداشته باشه.
راستی خرس کوچولوام تو صندوق ماشینِ. می‌‌خوای بیارمش. یکم صبر کن الان میارمش.
این قراضه همیشه صندوقش گیر داره. هیچ مسافری نمی‌توانست بازش کند باید خودم پیاده می‌شدم فقط خودم قلقش بلدم. صدامو می‌شنوی؟ با توام... یک دقیقه هم نشد نبودم. چرا نشستی؟ زمینُ بکن. نگا کن بعد این‌ همه سال هنوزم سفید و نرمِ بهش دست بزن.
یک بار یکی از همین مریم‌ها سوار ماشینم شد. دربست گرفته بود. از سر ظهر تا شام این‌ور آن‌ور می‌بردمش. هرجایی هم یک‌ ساعتی می‌ماند آخر هم بهم گفت پول‌ندارم بریم خانه شما جور دیگه حساب کنیم. ولی من جایی را نداشتم. رفتیم جنگل. دهنش بوی بدی می‌داد هر وجب از تنش بوی یک نفر می‌داد. گرمای بدنش بوی گندشو بالا آورده بود. حال‌‌مو بهم زده بود خواباندمش روی زمین زانومو گذاشتم رو گردنش و با روسری خفه‌اش کردم. حتی یک روز زیرخاک بودن هم نتوانست بوی گندشو بگیره ولی گرمای تنش چرا. برام کافی بود. فکر کنم ده سالی می‌‌شه که سالی یکی دو بار آتش جهنمی یکی از این مریم‌‌هارو با خاک سرد خاموش می‌کنم و این مار لعنتی را سیر می‌‌کنم و برمی‌گردم به زندگی عادی.
فکر کنم کافی باشه. چیزی تا صبح نمانده. به ‌اندازه کافی کندی. این چهارچوبم دیگه بیش‌تر از این طاقت فشار سنگینی را نداره. خسته شدم. کمک می‌خواستم. همان زیر بمان. بیا خرسمو بگیر. مراقب باش خاکی نشه. حالا کمکم می‌کنی؟ فکر می‌کنی چالش کنم همه‌چیز تمام می‌شه. مطمئنی! اگر دوباره برگردم و از زیرخاک درش بیارم چی؟ می‌‌دانی که هر چقدر هم زیرخاک باشه فاسد نمی‌‌شه. از کجا معلوم منو لو نمی‌‌دی. راست می‌‌گی. من بی‌گناهم. حقشان بود. هووووووم هووووف هوووووووووم هوووووووف... باید فکر کنم. یکم برو آن‌ طرف‌تر منم بیام پایین. آرام باش کنارم دراز بکش. عروسکم بذار روی سینه‌ام. ووول نخور بذار آرام باشم. حق با توئه همیشه بالاخره دری به روی آدم باز می‌شود. ولی من نمی‌توانم دوستمو اینجا چال کنم. من خیلی دنبال تو آمدم تو مثل هیچ‌کدام از آن مریم‌ها نیستی. این سیزدهمین دفعه بود که زندگی‌ام را برات تعریف کردم. شايد هم بيشتر! نمی‌‌دانم همه‌اش را به ترتیب گفته‌ام یا نه. بیش‌‌تر از این یادم نمی آد. فکر کنم این مار لعنتی داره مغزم رو می‌خوره. نمی‌دانم... نمی دانم اگر این طناب رو بکشم چه می شه. فقط دوست دارم بکشم.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
جناب آقای حاجی نجفی سلام
یکی از ویژگی‌های داستان شما راوی غیر قابل اطمینان است. مردی که به واسطه‌ی بیماری و یا مالیخولیای ذهنی خود دست به جنایت‌هایی زده یا دست کم ادعای آن را دارد. اینکه مخاطب نمی‌داند کدام یک از صحنه‌ها یا ماجراهایی که راوی می‌گوید واقعیت است می‌توانست کمی به او فرصت اندیشه در عمق داستان بدهد اما متاسفانه هیچ معمای عمیق‌تری در اثر وجود ندارد تا لذت کشف را به مخاطب بدهد. داستان شما اثری بین ژانری است. داستانی پلیسی معمایی اما با زیرساخت‌های روان شناسی که خیلی عمیق نیست و می‌تواند پاشنه‌ی آشیل داستان شما تلقی شود. اول از همه بد نیست تکلیف اثر را مشخص کنید. آیا تعلیق برای شما اهمیت دارد یا نه؟ اینکه دختری که در داستان با او حرف می‌زند زنده است یا مرده برای شما تا چه حد اهمیت دارد؟ یا جنبه‌های روان شناختی یا جامعه گریزی و مسایل روانشناسی اجتماعی برای شما مهم است؟ قطعا داستان می‌تواند روی همین خط بینابینی حرکت کند اما از هر دو طرف مورد انتقاد قرار خواهد گرفت. برای مثال منتقد آثار جدی از شما خواهد پرسید چطور این مرد روانی تا پخش سبزی در سر سفره مادرش را به خاطر می‌آورد اما مخاطب باید بپذیرد او دچار فروریزش ذهنی است؟ یا الگوی رفتاری او در کشتن زن‌ها فقط روسپی‌ها بوده‌اند درحالی که زنی که با او صحبت می‌کند یک روانشناس است؟ همینطور منتقد آثار عامه‌پسند به شما ایراد خواهد گرفت که چرا برای ساخت روابط علت و معلولی اینقدر به خود زحمت داده‌اید و داستان را طولانی کرده‌اید؟
مورد بعدی زبان داستان شماست که یک دست نیست. البته شیوه روایت شما آن‌گونه که در آخر مشخص می‌شود تک گویی است اما در بیان همین شیوه هم شما باید نظم مشخصی داشته باشید. یا از زبان محاوره استفاده کنید یا معیار. نمی‌شود در یک جمله تمام عناصر محاوره‌ای نوشته شوند و در آخر فعل را به صورت کامل و کتابی بنویسید. این مشکل تقریبا در تمام سطور داستان وجود دارد. البته این موضوع سبک شما در نوشتن این داستان است اما پیشنهاد می‌کنم دست از تک گویی بردارید. راوی اول شخص غیر قابل اطمینانی که یک بند حرف می‌زند تقریبا هیچ جذابیتی برای مخاطب نخواهد داشت. مخصوصا بعد خوانش اول که مشخص می‌شود مخاطب او مرده است دیگر میلی برای بازخوانی اثر باقی نخواهد ماند.
به باور من داستان‌های با محتوای پیچیده نیازمند فرمی مدرن هستند. پیرنگ داستان شما به شدت تکراری است و حتی در روابط علت و معلولی هم هیچ خلاقیتی وجود ندارد بنابراین ما با جهان شگرفی روبرو نیستیم. چیزی که می‌تواند داستان را نجات دهد زبانی خوب و شیوه‌ی روایی مدرن است. این داستان خطی و راوی تک‌گو، تاریخ مصرفی داشته که بدون شک اکنون پایان یافته است.

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت