«اجرا»ی خوب و بد، داستان را خوب و بد می‌کند




عنوان داستان : اذان به وقت جبراییل
نویسنده داستان : زهره ملایی

بازهم شب بیست‌وپنجم ذیقعداست.می‌گویندهرسی سال یک بارماه آسمانی وزمینی دوباره روی هم می گردندوتکرارمی شوند.درست می‌گویند،دوباره بهمن است وسرما وفرداکه دحوالارض است ومن که سی ساله می شوم.شایدبیشتروشایدکمتر،کسی نمی‌داند.مادرم سرخشت است وپدرم که دراین خانه‌وآن خانه رابرای کمک می‌زند.نه ...مردم کمک می کنند،چرانکنند؟سی سال گذشته،انقلاب شده وبابی‌ها(بهایی‌ها)بساطشان راجمع کرده‌اند.همه شان دربه دراین شهروآن شهر شده‌اندکه کسی سرازکارشان درنیاورد.
زمستان هم همان قدرسخت است که آسمان وزمین رایخ جوشانده است.خیال می‌کنم برف هم می‌آمدیا نمی‌آید؟کسی یادش نیست.سی سال قبل ترش را؛همان موقع که ماه نیمه خورده‌ی شب بیست‌وپنجم میان آسمان تیره آمدوخودنمایی کردواززورسرماهم زودگورش را گم کردورفت،همه خوب به یاددارند که برف نمی‌آمد.قامت کوتاه جبرییل بودکه می‌رفت طرف محله‌ی بابی ها،چندنفرقندونباتی که ازگوشه‌ی خورجین خرش بیرون زده بود،رادیده بودند.چشمش راازازروی هیزم‌کش‌ها دزدیده بودبه طرف محله‌ی آن ها.خیلی وقت بودکه حرف این دین برگشته میان قُل‌قُل قلیون وصدای استکان نعلبکی،زیر نور بیرق مسجد،مابین چندتاحاجی مکه دیده وندیده پیچیده بود. شب دحوالارض حاج‌علی هیزم‌کش خبر درستش راآورد وهمه راازبدگمانی درآورد.چراغ بادی را که بالاآورده بودند،چشم‌های زاغ جبرییل،مثل گربه درخشیده است،کاری ازدستاردورصورتش هم برنمی‌آمد.هیزم کش هاخرجبرییل رامی‌شناختندکه ازبارسنگین دولا شده بود.آقاباقرگفته بودمعامله باکافرحرام است،والسلام.آدمی که دستش توی دست جماعت نجس باشد،خودش ازهمه نجس تراست.زن وبچه‌اش هم نجس هستند.همه‌ی بچه‌هایی را که بعدازکفرش درست کرده نجس هستند.بعدهم برای مسخره بازی اسمش جبرییل شد،فرشته‌ای که شبانه بربابی‌هاپیام وحی نازل می‌کند.اسم واقعی‌اش راکسی یادش نمی‌آید.
بهاییت افتاده بودمیان مردمی که دستشان به دهنشان می رسید.همه شان دارابودند.دین فقرانبود.جیب جبرییل را پرمی کردندکه ازمیان مردم برایشان خبربیاورد.ازمیان آب وزمینشان،اوهم جبراییل شد وخبرآورد.زنش قسم خورده بودکه نمازمی‌خواند.توی خانه آن‌قدربلند نمازمی‌خواندکه همه راازخواب بلند می‌کند،اما قسم وآیه‌ی زنیکه ازبیچارگی‌اش است.دحوالارض که شد،راه جبرییل به مسجدهم بسته شد،نشدکه بیایدوخانه‌ی خدارانجس کند.نه خودش ونه بچه هایش،همه‌ی بچه‌هایی که بعدازجبرییل شدن درست کرده است.بابای من همان موقع‌ها سروکله‌اش پیدا شده بود،همان روزهایی که جبرییل،جبراییل شد،یا نشده بود؟کسی یادش نمی‌آمد.
شب دحوالارض است ومن بازهم دارم به دنیا می‌آیم.سال،سال هفده برفیست.همان سالی که هفده باربرف آمد.شب‌های موشک باران است.جبرییل خیلی وقت است که بازنشست شده است.چرا کسی نیایدبرای کمک؟من دارم زورمی زنم،سی سال است که زورمی‌زنم تاازآن دالان تنگ وتاریک بیرون بیایم،خودم راباپابیندازم وسط اتاق خانه‌ی جبرییل.اما نمی‌شود.دست‌های ماماچه بی حس شده است ازبس که فشارم داده.بایددکترهای شهری به فریادم برسند.پسرجبرییل بایدبرودوماشین جورکند.دوسه تایی پیدامی‌شود.مگرمی شودانقلاب شده باشدوتوی ده ماشین نباشد.پسرجبرییل چیزی بود درمیانه‌ای ازمرزپاکی ونجسی.ماشین‌هاهم مرزعن‌وگوهشان یخ زده است.سیداصغرگفته بود،باتندی هم گفته بودودرراکوبانده بودبه هم.حوصله ی کُرگرفتن ماشین رانداشت.کی خشک بشود؟با کدام آفتاب؟اصلا باکدام آب یخ نزده‌ای بایدسراپای ماشین را کُرگرفت؟آن هم برای این توله بابی.
بابی‌ها رفته بودندوجبرییلشان راجاگذاشته بودند.فریادهای یک زن جایی درمیانه‌ی برف‌های تلنبارحیاط گِلی ازسرما یخ می زد.پسرجبرییل هم که ول کن هندل موتورش نیست.نبایددست روی دست گذاشت.می‌بایست مابین فهرجی‌هاهم ماشین باشد.اصلاهرقبرستانی به غیرازاین ده ومردمش.اشک‌های جبرییل تا نوک بینی نرسیده می‌زند.پسرسی ساله اش،جوان رعنایش میان این تاریکی وسرماازدست می‌رودوزورپیرمردبه بادکله‌ی اونمی رسد.من می‌خواهم بیایم،بایدبیایم نه جای ماندن است ونه فرصت نیامدن،پسرجبرییل،قبل ازمادرم این را فهمیده است.
کرسی‌ها گرم است وبوی سوختن نفت وقُل‌قُل دیگ‌های سنگی روی چراغ‌های علاءالدین فقط خواب رافرامی‌خواند.صدای‌اذان بی موقع وخراش خورده گاه‌گاهی سواربرسوزسرمابه گوش می رسد.این سال‌وزمانه دیگرکسی اذان نمی‌گوید!اشهدو...لاااااااا...محمداً...هاااااا...
گوش‌ها تیزمی شوددرپی این اذان بی وقت.من آمدم،باپاهایم هم آمدم،که زیلوی خانه‌ی جبرییل رانجس کنم.ماماچه کجایی؟زنده ای راازمیان مرده بیرون کشانی.من بازهم کبودومرده‌ام.مُشت پُشتِ مُشت که به گُرده‌ام بیاید،یادمی‌گیرم چه طوربایددردنفس کشیدن رابه جان بخرم.کسی یادش نمی‌آیدجبرییل اذان را درست گفت یانه؟تاصبح چشم براه پسرش ماندیانه؟روزدحوالارض است،میان قبرستان مسلمان‌ها،آن تسبیح خونی تربت راکه ازجیب پسرجبرییل درآمده بود،همه خوب یادشان است،آقا باقرگذاشت میان مشت‌های یخ‌زده‌ی جبرییل.
من هنوزهم نوه‌ی جبراییلم.میان قبرستان مسلمان‌ها،بالای سرقبرهای خالی پسروعروس جبرییل ایستاده‌ام.قبرهایی که ردپایشان بعدازسی سال همین روزهاست گم شود.بابی‌هادیشب آمدند،شبانه ازمیان قبرهابیرونشان کشاندندوبردندتادرقبرستان خودشان خاکشان کنند.
وهیچ کس یادش نمی‌آید،دیشب جبرییل درگوش من اذان گفت یانگفت؟
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم زهره ملایی سلام.
ما ایده خوب و بد نداریم. مضمون خوب و بد هم نداریم اما پلات یا طرح خوب و بد داریم. داستان خوب و بد داریم. چرا؟ چون «اجرا»ست که پلات و داستان را خوب و بد می‌کند. شما با یک ایده ناموفق می‌توانید داستان موفقی بنویسید و همین طور، با یک ایده فوق‌العاده موفق می‌توانید داستانی فوق‌العاده ناموفق بنویسید!
البته ایده‌های موفق، اگر با تسلط نسبی نویسنده بر کارش، وارد دنیای متن شوند و نویسنده افق فکری پردامنه‌ای داشته باشد، اغلب مخاطب عام را جذب می‌کنند و حتی می‌توانند با بدل شدن به بخشی از فرهنگ پاپ زمانه و خاطره‌سازی، شانسی فراتر از آثار خوب اجرا شده‌ی «هم‌زمان» خود داشته باشند.
در داستان شما، «من‌راوی» انرژی لازم روایی را ندارد تا «اجرا» ،لااقل در حوزه روایت، پر حس و حال شود. زمان و مکان هم مهندسی شده و از نوآفریده شده برای این متن، نیستند. از این‌ها که بگذریم در تایپ، نه «نیم‌فاصله‌ها» رعایت شده‌اند نه «فاصله‌ها» و مخاطب موقع خواندن متن دچار مشکل می‌شود. انضباط، اصلِ اول کار نویسنده است. تصور نکنید که هنگام بدل شدن‌تان به نویسنده‌ای حرفه‌ای، همه‌ی این کارها را ویراستار و انتشاراتی انجام خواهند داد! آن روزگار، گذشته! [البته در همان روزگار هم، در ایران معمول بود نه در اروپا و امریکا که نویسندگان، بیشترشان نسخه تایپ‌شده را به دست ناشر می‌دادند.]
می‌خواهم در اینجا به دو نکته بسیار مهم اشاره کنم:
یک. تیپ، معادلِ شخصیت نیست. شما می‌توانید اول تیپ را خلق کنید بعد با پرداختن به وجوه شخصی آن، آن را بدل به شخصیت کنید. نویسنده، تیپ است. قاضی، تیپ است. داور فوتبال، تیپ است اما نویسنده‌ای که با شخصیتِ داستان‌اش درگیر می‌شود و او را در متن می‌کشد و بعد هم با خونسردی، پسرش را بیرون می‌برد تا از بستنی‌فروشی که مدلِ اصلی آن شخصیت بوده، بستنی بخرد، شخصیت است. وضعیتِ ثانویه مطلوب برای چنین شخصیتی آن است که بستنی‌فروش، بعد از دادن بستنی قیفی به نویسنده، آرام بگوید: «نتونستی منو بکشی! من جای آدم اصلی رو گرفتم!»
دو. همان طور که تیپ با شخصیت فرق دارد، اسم زمان و مکان هم با «زمان و مکان داستانی» فرق دارند. پارک ‌شهر تهران، در «زبان فارسی» مکان است اما در داستان شما، صرفِ نام بردن از آن نمی‌تواند آن را بدل به «مکان داستانی» کند. شما باید پارک ‌شهر خودتان را بسازید. این پارک ‌شهر باید در داستان «دیده شود». ساعت 8 صبح، در زبان فارسی، زمان است اما در داستان شما نیست شما باید با دادن حس و حال و موقعیت به این زمان، آن را بدل به « 8 صبح داستان خودتان» کنید. تازه این بحث زمان تقویمی‌ست نه بحث «زمان محبوس در روایت» که متأسفانه در ایران، اغلب به آن بی‌توجهیم.
منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
زهره ملایی » 3 روز پیش
باسلام ممنون ازاینکه برای خواندن این نوشته وقت گذاشتید.درموردفاصله‌هایی که فرمودیدمن سعی می‌کنم باتمام دانشی که دارم ان‌ها را رعایت کنم ولی نمیدانم چراپس‌ازبارگذاری درسایت این فاصله‌هاایجادمی‌شود؟شایدازنوع فرمت تایپ شده باشدویافقرسوادمن درزمینه‌ی کارکردن بابرنامه‌ی ورد.ودرموردنقدی که برداستانم نوشته بودید،بایدبگویم که نزدیکربه ده بارخواندم تامتوجه‌ی عمق گفته‌های شمابشوم چون بسیارفراتروبالاترازسطح دانش وآگاهی من بود.ازصمیم قلب آرزومی‌کنم که روزی روزگاری درکلاس‌های حضوری ویا حتی مجازی شمادرس بیاموزم.به امیدآن روز.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت