با این داستان کرونا شکست نمی خورد




عنوان داستان : فسقلی و کرونی
نویسنده داستان : فرخنده رضاپور

به نام خدا
فسقلی و کرونی

یکی بود، یکی نبود. یک ویروس بود به اسم کرونی. ویروس کرونی در پارک روی سر سره نشسته بود با خودش نقشه می کشید که چطوری یک نفر را بیمار کند. درهمین فکرها بود که فسقلی و مادرش ازکنار پارک گذشتند. فسقلی به مادرش گفت: یک کم تو پارک بازی کنم. مادر دید پارک خلوت است لبخند زد و گفت: باشه، فقط یک کم. فسقلی هم راه مادرش وارد پارک شدند. فسقلی سریع به سمت سرسره رفت. از پله های آن بالا رفت و نشست. کرونی تا فسقلی را دید خوشحال شد. سریع رو به او کرد و گفت: سلام، من کرونی هستم. با من دوست می شی؟ فسقلی نگاهی به او کرد و گفت: من فسقلی هستم، آره که دوست می شم. بعد هر دو سر خوردند و از سرسره پایین آمدند. آنها چند بار که سر خوردند. کرون هر چه صبر کرد فسقلی دستش را به دهان و چشمهایش نزد. کرون ناراحت کفت: تو گشنه ات نیست؟ فسقلی که داشت به سمت تاپ می رفت با عجله کفت : نه. کرونی و فسقلی یک کم تاپ بازی کردند. کرونی بازهر چه منتظر شد، فسقلی دستش را به دهان و چشم خود نزد. دوباره ناراحت گفت: تو چشمات نمی خارند؟ فسقلی خندید و گفت: نه. مادر فسقلی او را صدا کرد و گفت: فسقلی دیگه بسه است. باید برویم خانه. فسقلی نگاهی به مادرش کرد و گفت: چشم. الآن میام. بعد رو به کرونی کرد و گفت: من باید بروم خانه. کرونی کمی فکر کرد و با خودش گفت: اینجا که نشد مریض کنم. باید بروم خانه این بچه زبل. اونجا موقع غذا خوردن می روم تو بدنش و مریض میکنم. آن وقت الکی خود را ناراحت نشان داد و رو به فسقلی کرد و گفت : اگر تو بروی، من تنهایی تو پارک چی کار کنم؟ حوصله ام سر می رود. من را هم با خودت می بری تا تو خانه هم با هم بازی کنیم؟ فسقلی نگاهی به او کرد و گفت: باشه، پس بیا تو جیب من. کرون ناراحت گفت: نه من از جای تنگ و تاریک خوشم نمیاد. من میام رو دستهای تو. این طوری بهتر است و سریع پرید رو یکی از دستهای فسقلی. فسقلی سریع رفت پیش مادرش و با او راهی خانه شد. کرونی از این که فسقلی گول خورده بود حسابی خوشحال شد و خندید. فسقلی و مادر که به خانه رسیدند. سریع رفتند دستهایشان را شستند. هرچه کرونی داد زد: فسقلی این کار را نکن. نه... فسقلی نشنید. بعد هم به دستانش داروی ضد عفونی زدند. کرونی در صابون و داروی ضد عفونی حل و نابود شد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
با سلام و احترام
داستان فسقلی و کرونی داستان ساده ای است. اما بسیار ساده تر از آن چیزی که از داستان شما یک داستان بسازد.
الان نمی دانیم این روایت شما، روایت کرونی است یا روایت فسقلی.
چون داستان را از ویروس شروع کرده اید پس داستان اوست. حالا که داستان اوست باید شرارت او را نشان بدهید. می توانید از زبان طنز هم استفاده کنید.
اگر شخصیت شرور شما بازیگوشی و نقشه شیطانی نداشته باشد، داستان شما شکل نمی گیرد. البته سعی خود را کرده اید ولی خوب دیده نمی شود.
شروع نوشته تان هم لزوما نباید به صراحت همه چیز را لو بدهد.
مثلا می توانستید بنویسید
کرونی روی سرسره نشسته بود. دنبال همبازی میگشت. فسقلی و مادرش را دید که دارند به سمت سر سره می آیند.لبخند زد و گفت: آخ جان میرم تو چشم این بچه.
و کم کم معرفی کنید که کرونی یک ویروس است.
فسقلی هم نباید بچه حرف گوش کنی باشد. باید گول کرونی را بخورد و لی چیزهایی یادش بیاید. اینطوری داستانتان جان میگیرد.
والا در همین وضعی که هست داستان تختی است که نمی توان اسمش را داستان گذاشت. نثرتان در این داستان بهتر از داستان قبلی است که از شما خواندم. معلوم است که تمرین میکنید.
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۳
فرخنده رضاپور » 3 روز پیش
ممنون استادگرامی آقای متولی.
علیرضا متولی » 4 روز پیش
منتقد داستان
درود بر شما، از اینکه نظرتون رو ابراز کرده اید خوشحالم. امیدوارم خود نقد برای شما کمک کننده باشد. تاثیر یک داستان در جامعه و یا حتی یک نفر از خوانندگان اثر شما بستگی به این دارد که داستانتان چارچوبهای پذیرفته شده دااستان را مراعات کرده باشد. انشالله موفق باشید.
فرخنده رضاپور » 4 روز پیش
سلام استاد جناب آقای متولی، ممنون از نقد شما، ببخشید من از تیتری که برای نقد زده اید موافق نیستم، یک داستان نمی تونه مشکلی را در جامعه حل کند. مگر این که خواننده آن داستان نکاتی که در داستان آمده را اجرا کند. ممنون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت