مواظب جنسیت شخصیت باشید.




عنوان داستان : یازده روز
نویسنده داستان : مریم اخوان گوران

یازده روز

- علی حواست به منه ؟ یه لحظه ول کن اون موبایل کوفتی رو ...
- وای گلی چرا اینقدر غر می زنی ؟ گوش میدم بگو
- خوب نیستم ، باز نتونستم بخوابم ...
علی جواب نداد . گلی به آشپرخانه رفت . سطل ماست را از یخچال در آورد و توی دو کاسه کوچک ریخت . لوبیا پلو را توی سینی گرد برگرداند . پلوپز را سرجایش گذاشت . دو بشقاب از آب چکان برداشت . لیوان جای قاشق و چنگال را روی میز چوب روسی گذاشت . پشت یکی از دو صندلی نشست و گفت: علی ، بیا شام کشیدم
علی موبایل به دست به آشپرخانه آمد ، دید گلی اخم کرده و توی بشقابش غذا می کشد . تلفنش را روی میز گذاشت و گفت : حالا فردا شب بریم ؟ امیر منتظر جوابه...
-تو دلت میخواد برو من حالم خوب نیست ...
-د آخه من بگم تو چرا نیومدی ... اون دفعه هم گفتم گلی سردرد داره ، خوب میریم یه هوایی به کله مون میخوره ، همه بچه ها هستن خوش میگذره ...
گلی چیزی نگفت و یک قاشق ماست توی دهانش گذاشت .
علی آه کشید و گفت : من اگه شانش داشتم ...
گلی با صدای گرفته گفت : علی ده شبه که من نخوابیدم ، میفهمی ؟ اصلاً تمرکز ندارم ، حالت تهوع دارم ، چشمام باز نمیشه ...
و این بار میفهمی را داد کشید
علی گفت: امیر راست میگه تو فیلمته هر بار میخوای به یه بهونه ای بپیچونی .
-خوب اگه خوابیده بودم الان این اوضاع و احوالم بود؟ کوری نمی بینی !!!!! صورتم کش اومده ، زیر چشمام گود افتاده .
تو اینترنت یه مقاله خوندم نوشته بود بیشتر از یازده روز بیخوابی آدم رو میکشه .
به این قسمت از حرفش که رسید لبهایش لرزید ...
-اون قرص خواب که گرفته بودی اثر نداشت فقط بدنم رو بی حال می کنه و نمی تونم به کارام برسم .
علی گفت: این غذای کوفتی هم که بی نمک و شفته ست ، صدبار گفتم حال غذا پختن نداری نپز آقاجان ، حال آدم رو میگیری ..
قاشق را محکم توی بشقاب کوبید . از آشپرخانه بیرون رفت .
داد زد : خودت زنگ بزن به زن امیر. بگو ما آدم نیستیم نمیایم .
گلی کابینت زیر سینک را باز کرد .سطل زباله را بیرون کشید . غذا را توی سطل ریخت، ظرف ها را شست.
علی جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز کشید ، کانال ها را عوض کرد .
گلی با یک لیوان آب به اتاق رفت . به ساعت نگاه کرد . چیزی به 11 نمانده بود . جعبه ی قرص را از کشوی پاتختی بیرون آورد . نگاهش کرد و آن را توی کشو گذاشت ، آب را سر کشید .
آرام چشمهایش را بست .
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یک برش از زندگی را داریم که معمولا با پایان‌بندی‌های خود هدفمند می‌شوند. اینجا هم همین اتفاق افتاده ما کنش‌های کلامی و فعلی معمولی شخصیت‌هایی را داریم که به واسطه کنش پایانی هدفمند شده‌اند. همان حرف‌های معمول میان زن و شوهر و همان چالش‌های همیشگی در خانه و خانواده را شاهدیم. تنها کنش انتهایی زن است که آن‌ها را داستانی می‌کند.
شخصیت‌ها کاملا باورپذیر هستند و این نقطه قوتی برای متن شماست. داستان، داستان شخصیت است و ما معمولا شخصیت‌ها را از راه کنش‌ها و دیالوگ‌هایشان می‌شناسیم. این دو شیوه پردازش شخصیت به خوبی انجام گرفته‌اند. گلی به خودش می‌رسد در حالی مدام ناله هم می‌کند. او خیلی هم گویا اهل کار سخت نیست و این از آماده کردن برنج با پلوپز مشخص است. حتی به عنوان چاشنی از ماست استفاده می‌کند که راحت و آماده است تا درست کردن سالاد که نیازمند کار و زمان می‌باشد. گلی از آن دسته زنانی است که گویا راحت‌طلب‌اند. اما در عوض خوب بلد است نقش بازی کند و این را از لرزیدن لبهایش و اشاره خودش به چشمانش می‌شود فهمید. او با هر ترفندی کار خود را پیش می‌برد و نظر و احساس دیگری برایش مهم نیست. در انتها هم قرص را نخورده در کشو می‌اندازد و این جاست که خواننده با راز او و شخصیت اصلی او آشنا می‌شود. او حتی نسبت به شوهرش هم ارزش و اهمیت قائل نیست و وقتی علی غذا نمی‌خورد به راحتی آن را در ظرف آشغال می‌ریزد بدون ان که دلش سوخته باشد. برایش گرسنه ماندن شوهر اهمیتی ندارد.
ما یک داستان واقعی و یک برش از زندگی یک زن و شوهر داریم و البته موضوع آن چندان جدید و بکر نیست و این یک نقطه ضعف برای آن محسوب می‌شود. چیزی که نوشته را علیرغم تکراری بودن موضوع آن جذاب کرده انتخاب کنش‌های گلی از سوی نویسنده است و توان این شخصیت در بازی کردن نقش ساختگی خودش.
در مقایسه این دو شخصیت باید گفت علی خود درنیامده. به جز بخشی که از غذا ایراد می‌گیرد در بقیه قسمت‌ها آن چنان که باید نقش او خوب درنیامده. حتی جایی هم دیالوگ او زنانه می‌شود: "وای گلی چرا اینقدر غر می زنی؟" این لحن بیشتر زنانه است تا مردانه. این زنانگی در کنش او هم رسوخ کرده و در جایی که گلی تمایلی به رفتن ندارد، علی می‌توانست بگوید "خوب من تنها می روم". ما نشانه‌ای از این که علی ضرورتا تابع زن خودش است نمی‌بینیم. غر زدن برای غذا و نخوردن و حتی غر زدن برای نرفتن به خانه امیر حکایت از آن دارند که زن ذلیل هم نیست: " علی گفت: این غذای کوفتی هم که بی نمک و شفته ست ، صدبار گفتم حال غذا پختن نداری نپز آقاجان ، حال آدم رو میگیری ..
قاشق را محکم توی بشقاب کوبید . از آشپرخانه بیرون رفت ."
هر قدر شما در به تصویر کشیدن گلی خوب بوده‌اید در ترسیم علی به حدی که به عنوان یک مرد باورپذیر و واقعی باشد موفقیت زیادی نداشته‌اید.
زبان‌تان البته خوب است. دیالوگ‌ها طبیعی و باورپذیراند (به جز بخش‌هایی مربوط به علی). برخی کنش‌ها مانند ریختن غذا در ظرف آشغال خیلی خوب نشسته‌اند.
در مجموع این نوشته، داستان قابل اعتنایی از برش زندگی است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
مریم اخوان گوران » 6 روز پیش
ممنونم از وقتی که گذاشتید حتماً در بازنویسی نکات را مورد توجه قرار می دهم . سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت