زبان داستان، زبان در داستان




عنوان داستان : شیب ۹۰ درجه
نویسنده داستان : حسین کاوسی

.
کاکلی جوانی بود که تشنه و تنها در جستجوی آب از روستا ها و دشتهای زیادی گذشته بود. آخرین بار او از کنار استخر روستایی که در صحرایش به دنیا آمده بود آب خورده بود، اما به علت اینکه آدمها شروع به ساخت استخر به روش جدید کرده بودند، اطراف استخر پر از سنگ و خاکو شنو گِل بود و آدمها از کوچک و بزرگ مشغول به کار بودند، طوری که مجالی پیدا نمیشد تا هیچ پرنده ای نزدیک شود، آن هم کاکلی که از میان پرنده ها بیشتر مورد توجه آدمها بود. کاکلی جوان پدر و مادرش را در آخرین بار که توانسته بود آب بخورد از دست داده بود. قرار بود در حالی که آنها سمت آدمها نگهبانی می دهند خود را بدورترین قسمتِ استخر برساند، جایی که هنوز تخریب نشده بود ودر گودال آن مقداری آب مانده بود که او می توانست آب بخورد. طبق برنامه او توانسته بود خود را به آنجا برساند و شروع به آب خوردن کند، اما ناگهان با صدای مهیبی از کنار آب به هوا بلند میشود و پدرو مادرش را می بیند که هردو روی زمین غرق در خون به هر طرفی که جانشان میرود جسمشان را می اندازند. کمی فاصله میگیرد ولی دوباره دور میزند و از بالای سرشان می گذرد. او پدرو مادرش را افتاده در گِلی خاکستری رنگ می بیند که هر دو بال بال آخر را میزدند و خونشان همچنان در لابلای آن گِل خاکستری جای می گرفت. در همین لحظه آدمی رسیدو آنها را برداشت و بلافاصله سرشان را از تنشان جدا کرد. آدمهایی را دید که کنارتر غرق در شادی، لوله ی تفنگ را دوباره آماده میکردند و تعدادی هم آن طرف استخر، بیل و کلنگ در دست زمین را مانند گوری میکندند.
او چهار روز میشد که روزها را پرواز کرده بود و شبها را از شدت اندوه و خستگی در زیر بوته های صحرایی به صبح رسانیده بود، او می رفتو می رفت تا شاید خود را از آن خاطره ی وحشتناک دورو دورتر کند.‌ در این مدت او هیچ آبی پیدا نکرده بود که بخورد. روزهای اول اندوهش باعث شده بود به تشنگی اهمیتی ندهد. با شدت یافتن آفتاب نیم روز، خود را به زیر درخت گزی یا بوته ی ساوری می کشاند، اما روز چهارم علارقم خستگی و تشنگی بیشتر، تا میتوانست پرواز میکرد. فقط هرجا که خسته میشد اندکی مینشست تا بتواند برای پرواز بعدی و جستجوی بیشتر کمی استراحت کند. دیگر مهم نبود سایه ای باشد یا نباشد. امیدش برای پیدا کردن آب حیاتی تراز تاثیر سایه ها او را به پرواز در می آورد. پروازی در تلاش میان مرگ و زندگی. گلویش مانند قلبش به تپش افتاده بود و نوکش بازو دهانش خشک شده بود، نه دانه ای از گلویش پایین میرفت و نه میتوانست منتظر آب بماند، پیدا بود اگر آبی پیدا نکند، شدت تشنگی و گرسنگی او را به لبه ی مرگ میرساند، طوری که وقتی روی تخته سنگی نشست تا کمی استراحت کند، فقط یک گردباد کوچک توانست او را از روی سنگ بلند کند. گردباد مانند اینکه توپی کوچک از پر را روی دستهای ناپیدای خود حرکت میدهد، او را به هرطرفی که میخواست میبرد. کاکلی پس از بال بال زدنو قِل خوردن میان زمین و هوا بالاخره توانست از میان گردباد خارج شود و دوباره کنترل خود را حفظ کند.
روباهی آن نزدیکی لانه داشت که از اول ناظر این صحنه بود، به سرعت همسرش را برای شکار چنین کاکلی بی دستو پایی صدا زد. روباه ماده با عجله بیرون آمد، اما درجا غرق در تماشای بازی باد با کاکلی شد. سپس گفت:
- باد که داشت به پرهاش میخورد دیدی؟
- آره! دنبال گوشتیم دیگه! ولی این بیچاره که همش پوستو استخونه؟
- آبروی اسکلتش همون پراش هستن. مگه آب روی زمین نیست که بیچاره به این روز افتاده؟! من خیلی گرسنمه ولی به تشنگیش رحمم اومد، تازه این تن خشکیده به شکار نمی ارزه.
- فقط زندست وگرنه جزمورچه ها شکمی رو سیر نمیکنه، اونم بیشتر بخاطر پراش، شک ندارم این بلا رو آدما سرش آوردن. ما هم اگه شب به شکار نمیرفتیم حالو روزمون بهتر از اون نبود، بخصوص شکار آب!
- به نظرت اگه آدمی این کارو کرده باشه-با دیدن این کاکلی- باورش میشه این کارو کرده؟
- نمیدونم عزیزم. اما باورم شده شیب ۹۰ درجه گلوی این کوتوله‌ها رو از دندون منو تو بیشتر فشار میده. بخصوص که اونا عادت ندارن شبا پی شکمشون باشن!
باد زوزه ی نازکی می کشید و روباهها به کاکلی نگاه میکردند که پرواز کردو از آنجا فاصله گرفت. کاکلیِ بی نوا هر بار فاصله های کمتری را می توانست پرواز کند و ناگزیر باید کمی مینشست، اما نشستن درحالی که جانش به آب وابسته بود برایش میسر نبود، برای همین شروع به راه رفتن کرد، تا همان قدمهای کوچک هم آنقدر که میتوانند به آب نزدیکش کنند، بالهایش که خسته میشد راه میرفت و پاهایش که خسته میشد پرواز میکرد و دلش بود که همواره میتپید تا اگر آبی برای یافتن باشد، او را زنده نگه دارد.
او به تپه ای رسیده و از آنجا گردو خاکی را در دوردست دید. منتظر شد و نگاهش را دقیق کرد. گردو خاک کم کم فروکش میکرد و روستایی از پس آن دیده می شد.
بی معطلی پرواز کرد و تپه به تپه قدم به قدم نفس زنان به حوالی روستا رسید. سمت و سوی آب را حس کرد و یکراست خود را به نزدیکی استخر رسانید. کنار استخر یک درخت بید بزرگ بود، آدمهای زیادی گرداگرد استخر در رفت و آمد بودند. به کنار بوته ای رفت و زیر سایه آن منتظر شد. او دید که جاده از کنار استخر می گذرد و روستا پر از ماشینهایی است که بر روی بیشتر آنها پرچمهایی نصب شده است. آدمها هر یک غذایی در دست گرفته بودند و پراکنه و دسته جمعی در کنار استخر و یا زیر سایه ی درختها مشغول خوردن بودند. مدتی گذشت و او همچنان منتظر بود تا اینکه آدمها سوار ماشینها شدند و شروع به حرکت کردند. اما ناگهان صدای مهیبی که کمتر از انفجار نبود باعث شد کاکلی خود را روی زمین پهن کند، صدا باز هم تکرار شد، اما هنوز آسیبی ندیده بود. اوخود را با زمین یکی کرده بود و همچنان صدا تکرار میشد. با هر تکرار اگر می توانست بیشتر در زمین فرو می رفت تا این دشمن خشمگین هرگز او را تشخیص ندهد. اما ناگهان از پس تکرارها صدای آدمی به آن اضافه شد، صدایی که پر از حزن و انده بودو هر لحظه هم نزدیکو نزدیک تر میشد. سرش را بلند کرد و دید در مسیر جاده ماشینها به راه افتاده اند. اما تنها یکی از ماشینهاست که صدا از او بلند میشود. پشت ماشین آدمی بود که با چوبی در دست به ظرف بزرگی میکوبید که از گردنش آویزان بود. روی ساقه ی بلندی هم گل شیپوری بزرگی دیده میشد که رنگش خاکستری بود و زیر تابش خورشید سر فرو آورده بود تا به جمعیت نگاه کند، مشخص شد آن صدای محزون مانند رایحه ای غم انگیز دارد از گلوی آن گل شیپوری بیرون می آید تا همه جا را بگیرد و هیبت صدای چوب در برخورد با ظرف باعث میشود رایحه ی صدا به هر جا که بنشیند بلافاصله یا جابیفتد یا خود را خوب پهن کند. کاکلی غم صدا را چنان احساس میکرد که گویی در عمق دلش جا باز کرده و چیزی جز حرف دل خود او نیست، آبیست که به خشکیدگی دلش میریزند و تشنگیش، فهمیدنش را چند برابر میکند. صدا کشیده و غمناک میگفت: ای تشنه لب حسین جان، خونین جگر حسین جان.
مردم پشت سر و جلو، سواره و پیاده به راه افتاده بودند و با چوبهایی که مانند درخت سرو بلند بودند و بر روی آنها بجای برگ پارچه هایی به رنگهای قرمز و سبز و سیاه آویخته بود در حال خارج شدن از روستا بودند. پس از مدتی که جمعیت دور شد، باز هم چند نفری اطراف استخر دیده میشدند. منتظر شد آنها هم بروند.
در همین انتظار بود که صدای گنجشکی توجه او را جلب کرد. گنجشک دورتر از او روی تخته سنگی نشسته بود و او را با جیک جیک خود صدا میکرد، کاکلی وقتی فهمید صدا به او اشاره میکند به زحمت با زبان خشکیده ی خود ایس ایسی کرد تا جوابی داده باشد. گنجشک پریدو کنار او نشست و به سرعت دوری پیرامون کاکلی زد. در حالی که کاکلی را ورانداز میکردو سرش بالا پایین میرفت پرسید: تو از کجا میای؟ خونت کجاست؟ چه درب و داغونی! شک ندارم پُر خبری! تعریف کن خب! مرغ خراب و خسته بگو چته!
کاکلی گفت: من از صحراهای دورمیام، تشنه ام! آدما،آدما دور آب رو گرفتن، استخر رو خراب کردن، رفتم یه گوشه ای آب بخورم، پدرو مادرم رو کشتن، وسط گِل خاکستری کشتن، من فرار کردم.
گنجشک که آرومو قرار نداشت گفت: خیلی بیچاره هستی کاکلی! خب، باشه، اشکال نداره خب، من دوستت میشم! تو تنها نباشی خب، بابا مامان من هم رفتن. پارسال رفتن، پارسال که خواهرو برادرم به دنیا اومدن، همش تشنه بودیم، بابا مامانم دنبال آب بودن، آب نبود خب، دور شدن، بازم نبود، دورتر شدن، شب شد، دیرشد، دوردورا آب خوردن ولی ، فرداش وقتی که اومدن من فقط من زنده بودم، مامان بابام غمین شدن، ازاینجا رفتن ولی من، گفتم میخوام باشم نیام . چرا میدونی تو چرا؟ عاشق شدم؛ عشقو میدونی؟ بلدی؟ عشق یعنی آبم نباشه میخوام کویرش بمونم، دوستش دارم. بهار اومد، وقتی بارون زیاد اومد ما ازدواج کردیم باهم، ما خودمون چند باری از تشنگیا تو این ده ها آب ندیدیم مرگو دیدیم باز اومدیم تا این روزا. عشقم خونه منتظره، هنوزغروبو صبح زود روی درختِ روبروی خونمون، جیک جیک زنون بهش میگم عشق منی عشق منی.
خب بگذریم استخری که قدیما بود یادم میاد، جوجه بودم، خب میدونی، یادم میاد که آدما استخرو داغون کردنو دیوارگذاشتن واسه آب، این روزا آب خوردن ما پِرپِریا چه سخت شده، ممکنه تشنه بمونیم، همه می دونیم این روزا نمیشه هر وقت که دلت آب میخواد آبی بخوری.کلی گذشت تا یاد گرفتیم چطوری چه وقتایی یه قطره آب به نوکمون برسونیم. من همه ی اینجاها رو خوب بلدم خب دیگه خب، اون گِل خاکستری اون، سیمان اسمش کاکلی، اونا میخوان روستاتونو به سیمان مبتلا کنن اینجا که خیلی وقته که به سیمان ابتلا شده. با حرف تو من دیگه مطمئن شدم، سیمانو دیوار سیمانی واگیر داره، آبای توی روستاها تو قفس سیمان شدن، همه همه سیمانین.
- من تشنمه! سیمان چیه.
- خب باشه وقتش که بشه تا لب استخر که بری، آب باشه آبم میخوری، میبینی سیمانم چیه.
- وقت چی خب؟ من تشنمه! سیمان چیه؟
- طلسمه آب! نمیشه هروقت که میخوای آب بخوری .
- طلسم چی؟وقت چی خب؟ من تشنمه! سیمان چیه؟
- اون قبلنا راست نوکت رو میگرفتی شیب استخرو کنار جوب و هر جا شیب کم شیب زیاد میرفتیو آب میومد تا رو پاهات، خب میدونی آب بودو هر چی که میخوردی کم نبود. ولی طلسم، طلسم یه کاری کرده ما تشنمونه، ما لب آب میریم باشه، آب توی جوب میره باشه، ما توی آب عکسیم باشه، ولی ولی طلسمه که تو نوکمون یه قطره آبم نباشه، کاشکی یه آدمی باشه بشه بهش بگم باشه باشه رسم مروت نباشه!
- من تشنمه تو چی میگی باید باید آب بخورم.
کاکلی نگاهی به استخر انداخت. وقتی کسی را اطراف آن ندید به حرفهای سرخوش گنجشک توجهی نکرد و چند قدمی از گنجشک دور شد. پیدا بود تصمیم گرفته است برای خوردن آب به کنار استخر برود. اما گنجشک داد زد: صبر کن خب! پشت سرت رو نگاه کن! یه حرفی دارم برات بعد خواستی برو، خب!
کاکلی نگاهی به پشت سر انداخت، فقط گنجشک را ندید! کمی عقب تر از گنجشک با دیدن تعداد زیادی از پرنده های تشنه، آنهم در کنار استخری که هیچ آدمی در آن به چشم نمیخورد، چشمهایش گرد شد. بلافاصله نگاهش را به گنجشک دوخت. چشم گردو کاکل جمع شده ی کاکلی که بیشتر به تعجبی پر تاکید شبیه بود، چنان محکم و خشک به نظر میرسید که نه تنها مجال هیچ پرحرفی به گنجشک نمیداد بلکه مجبورش میکرد آن رازی که در میان هست را زودتر بگوید. گنجشک از این وضعیت یکه خورد اما به کاکلی بیچاره هم حق داد، و برای اینکه بهتر او را درک کند قدری اندیشید. او کاکلی را با لودگیو وراجی های خود سرگرم کرده بود در حالی که کاکلی به دنبال قطره ی آبی، جانش به قطره ی قلبش بند بود، انصاف نبود ندانسته او را اینگونه سرگرم کند تا به زمان آب خوردن نزدیک شوند. پس باید او را جوابی در خور میداد.
گنجشک گفت: همه تشنه هستن خب! همه منتظرن آب بخورن، خورشید که به لبه ی زمین برسه آب به لبه ی استخر میرسه، یعنی اونوقت وقت آب خوردنه، وقتی که به اندازهی یک خورشید غروب بیشتر نیست، اگه دیر بشه آدمی میاد آب رو خالی میکنه، یعنی به سرعت سطح آب پایین میره. اونوقت نوک و منقارهیچ پرنده ای به آب نمیرسه، مگه اینکه توی آب بیفته.
کاکلی سرش را به چپ و راست تکانی داد و با گفتن: آب! نوکش را بست، سپس با تمرکزی در راستای تیزی نوکش رو به استخر گفت: برای یک قطره آب از اینهمه آب، اینهمه معما!؟ و باز نوکش باز ماند.
گنجشک گفت: دوست من مجبوریم تا تماس خورشید به زمین صبر کنیم، از راه دوری اومدی، اما صبر کن خب، اونوقت، شاید بتونی آب بخوری!


و گنجشک سرش را پایبن انداخت.
- چرا شاید؟
- خب هیچ کس نمیدونه یه آدم عجله داره یا نه.
- نمی تونم صبر کنم، از کدوم طرف به روستا یا چشمه ی بعدی میرسم.
- نرو خب! نرو فقط به تشنگی و خستگی بیشتر میرسی، ولی آبی برای خوردن نیست.
- یعنی هیچ روستایی نیست؟ هیچ آبی؟
- هست! آب هم هست! ولی تصور کن لبه ی دیوار استخر هستی، خودت رو توی آب میبینی، میبینی که نوکت باز هست و گلوت از تشنگی دل دل میکنه، ولی نمیتونی آب بخوری خب.
- خروجی کاریز چی؟ اونجا که میشه!
- اون هم طلسم شده خب، طلسم ۹۰ درجه، آب اونقد زیاد نیست که به لبه ی جوب برسه، نوک ما پرنده های کوچیک به آب نمیرسه خب، آبش خور گوسفنداشونه، نه برای ما کوچولوهای فسقلی. بعضی روستاها هم هستن که از لوله آب رد میشه خب. هیچی! هیچی! نمیشه خب!
گنجشک از یاد آوری پیچ و خمهای آب خوردن ناراحت شده بود ولی کاکلی که داشت به مشکل پی می برد و گنجشک را پر تجربه از فراز و نشیبهای بسیار می دید پرسید:
شیب ۹۰ درجه یعنی چی؟ این چه طلسمیه؟
گنجشک گفت: یک روز که خورشید طلوع کرده بود و همینطور میومد بالا و بالاتر، آدما یه چیزی درست کردن که قدمهای خورشید رو همینطور که حرکت میکرد نشون بده، یعنی بگه الان خورشید به کجا رسیده. چون این دستگاه قدم خورشید رو توی هر لحظه ای نقل میکرد "خب آخه اونموقه ها به گفتن میگفتن نقل" و از اون لحظه به لحظه ی دیگه نقل مکان و زمان میکرد، اسمشو گذاشتن نقاله! خورشید دور نقاله میچرخید و با لبه ی نورش روی نقاله، میگفت کجا هستم. اما یک روز وقتی که درست بالای سر زمین رسید، خب! جایی که دیگه سایه ای روی زمین نبود، جایی که سایه صفر بود، درست همونجا لبه ی نور خورشید رو قفل کردن، یعنی 90 درجه، بعد اسم اون قفل رو گذاشتن گونیا، یعنی بگو نیا، همونجا وایستا! آدما که سر استخر کار میکردن من زیر نظر گرفتمشون، فهمیدم این قفل همون طلسم زندگی ما بوده، این طلسم سه تا لبه داره خب: لبه ی خورشید، لبه ی زمین، لبه ی زندگی. خب دیگه با این طلسم دیگه مهم نبود خورشید باشه یا نباشه یا کجا باشه خب، با همین طلسم استخرهای صافو خشکلشون رو درست کردن اما بدون خط زندگی ما! قبلا استخر خودش با لبه ی زندگی بود خب، از افق تا افق از طلوع تا غروب لبه ی نورو زمینو زندگی آزاد بودن، خب! ولی الان لبه ی زندگی رو شکستن، با لبه ی خورشید دیوار درست میکنن. همیشه فکر میکنم چطور لبه ی زندگی برمیگرده تا این طلسم شکسته بشه؟ خب دیگه خب اینجوریه.
کاکلی کاکلش را باز کرد وبا نیم نگاهی گفت: من فکر میکردم کاکل ما کاکلیا داره میگه از گنجشکا باهوشتریم، اما الان نمیدونم چرا اینا رو من بلد نیستم ولی تو بلدی.
و گنجشک جیک خندی کردو گفت: آخه من خونه ام رو گنبد کلاس بچه هاست، وقتی هم کلاس نبودن رو درخت بیدِ کنار استخر، پشت برگا غایم میشدم، از اونجا کار آدما رو نگاه میکردم خب.
- کاش آدما هم خونشون رو گنبد کلاس بچه ها بود، کاش اونا هم یکم زندگی ما رو نگاه میکردن تا ما اینقد تشنه نمیموندیم. و با کنایه گفت "خب دیگه خب اینجوریه!!" و هر دو به اندازه ی یک قطره خندیدند.
خورشید نزیک زمین رسیده بود اما کاکلی که مایوس شده بود و آخرین لحظات تحملش را در برابر تشنگی میدید گفت: من اینقدر تشنه هستم که اگه شده مثل مرغابی تو آب برم، میرم آب بخورم، میدونی! احساس میکنم تا رسیدن خورشید به زمین یک عمر فاصله دارم.
گنجشک چند بار نوکش را بازو بسته کرد اما حرفی نزد، لحظه ای به سکوت گذشت. ناگهان مثل اینکه چیزی فهمیده باشد گفت: خوشید نزدیک زمین رسیده! به اندازه ی یک خاطره فاصله داره، میخوای بگم!
کاکلی سری به تایید تکان داد و گنجشک بلافاصله از روزهایی گفت که آدمها تازه استخر جدید را ساخته بودند و پرنده ها هنوز کشف نکرده بودند که استخر باید پر از آب شود تا نوکشان به آب برسد و البته تا پر نشده باشد، آمدن به کنار آاستخر نه تنها فایده ای ندارد که خطرناک هم خواهد بود، او از خطر لبه ی استخر گفت و پر نشدن اتفاقی استخر بخاطر اراده ی دلبخواه آدمها. او از آن روزها روزی را گفت که طیهوی مادری با دوازده تا جوجه اش، خسته و تشنه در پی آب سر از این آبادی در آورده بودند. او گفت طیهوی مادر در جلو و جوجه های تشنه به دنبالش از بالای روستا سرازیر شده بودند و به سرعت به سمت آب می آمدند. هیچ آدمی هم در اطراف استخر نبود. مستقیم به کنار آب رفتند، اما جایی که بتوانند آبی بخورند پیدا نکردند، مادر همه جا را وارسی کرد تا راهی برای آب خوردن پیدا کند اما هیچ راهی پیدا نکرد، طیهوی مادر با پنجه ی پاهایش به دیواریه جوب می کشید شاید راهی باز شود یا فاصله اش تا آب کوتاه شود یا دیواره بشکند! هیچ اتفاقی نمی افتد. عینهو سنگی در پیرامون آب. آب پیش چشمهایش بود اما نوک طیهو به آب نمیرسید، جوجه ها هم در همان دهانه ی کاریز گردنشان را میکشیدند تا شاید نوکشان به آب برسد، ولی آب دورتر بود و لبه ی جوب با شیب ۹۰ درجه نمیگذاشت حتی نوک نوکشان به آب برسد. در همین حال و هوایِ تشنگی و تقلا بود که یکی از جوجه ها به داخل جوب می افتد، مادر بیچاره هراسان خود را به کنار جوجه اش می رساند، اما کاری از او برنمی آید. همینطو مادر کنار جوب میرودو جوجه در آب میرود، جوجه در آب فرو میرودو بالا می آید، بال بال میزندو به هیچ چیزی بند نمیشود، آب پاره ی تنش را پیش چشمهایش با خود می برد، و در آخر جوجه از لوله ای که آب را به استخر هدایت میکند، به داخل استخر می افتد.
مادر سراسیمه کنار استخر به این سو و آنسو می رود و جوجه اش را در حال خفه شدن می بیند، جوجه ای که هنوز تلاش میکند، هنوز آخرین بال بالش را میزند.
و همینجا بود که گنجشک نظر خودش را هم به خاطره دادو گفت: به نظر من او که میدانست خفه میشود، می دانست خواهد مرد! دیگر این تلاشها برای چه بود؟ بخصوص که خسته هم بود! جز برای این بود که خدا خوب ببیند یک گلوی کوچک برای یک قطره ی آب می تواند تا کجا آب بخورد؟! و گنجشک ادامه داد:
از این دردناکتر اینکه یکمرتبه مادر میبیند جوجه ی دیگری هم از لوله به داخل آب پرت شد، مادر بیچاره به سرعت جوجه هایش را صدا میزند، اما جوجه ها تشنه بودند، خیلی تشنه بودند! آب دیده بودند، آب میخواستند.
او ۵ تا از جوجه های بی گناهش را آن روز از بیتابی تشنگی لب آب از دست می دهد و در راه به بقیه جوجه هایش خدا میداند چه گذشته و خدا میداند آن روز چه به حال طیهوی بیچاره گذشت، کجا میتوانست برود که اگر زنده می ر سیدند، واگیر این دیوارها قبل از آنها نرسیده باشد؟
کاکلی از شدت تشنگی فکر نمیکرد چشمش از اندوه این خاطره خیس شود، اما دلش از ناکجای جسمش اشکی به هم آورده بود تا به چشمش برساند. هنوز احساس در قلبش بیشتر از تشنگی موج می زد. اوهیچ چیزی نگفت اما سرش را طوری پایین انداخته بود که انگار آدمیست که فهمیده آبرویی برای زمین نگذاشته است.
کاکلی گفت: ولی آدما چه دلنشین میخونن.
گنجشک قدری مکس کرد و گفت: کاکلی مهربون، هر سال اونا میان، نوحه میخونن. طبل میزنن، من هم اونارو به نوحه ی هر سالشون میبخشم.
کاکلی گفت: من هم به صدای امروز بخشیدمشون. دلم دوست داشت. بیشتر از آب دوست داشت.
گنجشک گفت: چه عشقی هم بلدی کاکل به سر.
گنجشک برای اینکه کمی بیشتر کاکلی را منتظر بگذارد برایش از وسعت واگیر این طلسم گفت، طلسمی که هر روز از زبان پرندگان آواره شده از آبادیهای دور و نزدیک شنیده بود و گفتگوهایی که حاکی از آن بود آدمها دانسته یا ندانسته، دشنه ی تشنگی را میان کوره ی حسرت کشیدن و آب دیدگی تیزکرده اند تا در گلوی پرندگان آزاد فرو کنند و اینگونه یا در آب خفه شوند یا در راه یافتن آب. و به او گفت که او نیز ممکن بود یکی از آنها می بود، چنانکه گفته بود از شدت تشنگی ترجیح میدهد مانند مرغابی در آب فرود آید و همین بس بود تا خفه شود.
گنجشک در حال گفتن بود تا رسیدن خورشید را برای کاکلی نزدیکتر کرده باشد. که البته در ضمن حرفهایش با نگاهی به خورشید فهمید موفق شده است. خورشید در تماس زمین بود، اما موضوعی بود که از اول با او در میان نگذاشته بود چرا که او را زخمی حادثه ای یافته بود که در لحظه ی آشنایی، کاکلی به او گفته بود، و آن موضوع این بود که هر از گاهی شکار چی بدجنسی هم در باغ پشت استخر کمین میکند و منتظر میشود تا پرنده ها برای خوردن آب به استخر نزدیک شوند، از این رو نگران این موضوع بود که مبادا صحبت از شکارچی، یا حضور احتمالی او حادثه پدر و مادرش را یادآوری کند. برای همین به کاکلی گفت: خب دیگه داره وقت آب خوردن میرسه اما اول من میرم آب بخورم من که برگشتم بعد توبرو!
کاکلی که از این حرف با تعجب ناراحت شده بود گفت: مگه نگفتی من دوستت هستم!
- نگران نباش،به من اعتماد کن. هنوز همه چیز رو برات نگفتم دوست من.
کاکلی تبسمی کرد، تبسمی عمیق. وقتی از درون تبسم بیرون می آمد تو گویی پرده ی ناراحتی همواره از چهره اش کنار میرفت و پلکهایش به نرمی باز می شد، انگار هیچ معمایی دیگر برایش وجود ندارد، او که اندکی پیش روی پاهایش به سختی ایستاده بود وبه زحمت پلک چشمهایش را بالا می کشید اکنون همه ی وجودش گواهی میداد که قوایش یکجا شده، سینه سپر کرده و از زیر فشار و ناراحتی بیرون آمده است. و سپس گفت: جایی که حتی رد پایی از آدم باشه، جای نگرانی هست، ولی این مسیرِ آب حیات بود، دیگه نزدیک شدم.
گنجشک که حال کاکلی را متاثر از نزدیک شدن به لحظه ی آب خوردن میدید و این خوشحالی در او هم اثر کرده بود ترجیح داد فرصت را از دست ندهد و درحالی که پر میکشید تا به سمت استخر برود به شوخی گفت: اگه قرار باشه آب بخوریم تمومش نمیکنم. زود برمیگردم، به اون صدا فکر کن.
همراه او تعدادی از پرنده ها هم به سمت آب پرواز کردند. روی درخت بید نشست و باقی گنجشکها هم با او نشستند، اطراف را نگاهی کرد، درخت انار از داخل باغ تکانی خورد، باخود فکر کرد، اگر الان آب نخورم و برگردم بی تابی کاکلی او را به لبه ی آب میکشد، باید مطمئن شوم. به کنار استخر رفت، سایر گنجشها هم در فاصله ای عقبتر از او نشستند، باد گرمی وزیدن گرفته بود و از لابلای حرکت برگها شاخه های کوچکشان دیده میشدند، به نظر کسی آنجا نبود. به کنار گنجشکهایی که عقب تر از او بودند رفت، با آنها صحبتی کرد و دو باره برگشت، هواسش را بیشتر جمع کرد و دوباره به سمت آب رفت، اما گنجشکها کمی عقب تر رفتند و در انتظار رسیدن او خود را با راه رفتن به چپ و راست مشغول کردند، گنجشک خود را به لب آب رسانید، باد لایه ای نازک از سطح آب را مانند موجی کوچک به حاشیه می آورد وامتداد جریانش در لابلای پرهای گنجشک می پیچید، سرش را به سمت آب پایین آورد، آب به نوکش رسید، نوکش را پر آب کرد، سرش را برای پایین بردن آب بالا برد. ناگهان با صدای مهیبی از کنار آب به هوا بلند شد، آیا صدای آن طبل بود یا تفنگ؟! وقتی نگاهش به کاکلی افتاد با خود گفت چه فرق میکند! او را دید که قبل از آنها به لبه ی پایین استخر رفته بود، سمتی که میتوانست خطر وجود آدمی باشد. و دوباره دور زدو از بالای سرش گذشت. و حال او بود که دیگر توان جان کندن هم نداشت وغرق در خون میان آب برای همیشه سیر آب شده بود. آدمی رسیدو او را برداشت ، سرش را برید، لباسش سیاه بود، شاید غذای ظهر سیرش نکرده بود.
گنجشک از آن پس هرغروب روی شاخه ی درختِ روبروی خانه اش می نشست، نوحه میخواند وهمسرش به او و کاکلی شهید افتخار میکرد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
با سلام و احترام
وقتی می خواهیم داستانی بنویسیم، باید یاد بگیریم که داستان چه هست و چه ویژگی هایی دارد و با چه ابزارهایی باید داستان نوشت.منظورم از ابزار، ماشین تحریر و مداد و خودکار نیست. منظورم ابزارهای زبان است؛ ابزارهای زبانی داستان پردازی. وقتی از ابزار های زبانی داستانی حرف می زنیم به یک معنا شناخت واژه هایی است که به درد داستان می خورد و شناخت واژه هایی که داستان را خراب می کنند. هر واژه ای داستانی نیست. پس باید آنقدر داستان خوب اساتید را بخوانید تا ملکه ذهنتان شود که چه کلمه ای داستانی است و چه کلمه ای داستانی نیست.
بگذارید چند مثال از داستان تان بیاورم.
«قرار بود» در حالی که آنها «سمت آدمها» نگهبانی می دهند خود را بدورترین قسمتِ استخر برساند، جایی که هنوز «تخریب» (نشده بود)(زمان گذشته) ودر گودال آن مقداری آب مانده بود که او می توانست آب بخورد. «طبق برنامه» او توانسته بود خود را به آنجا برساند و شروع به آب خوردن کند، اما ناگهان با صدای مهیبی از کنار آب به هوا بلند (میشود) ( حال استمراری) و پدرو مادرش را می بیند که هردو روی زمین غرق در خون به هر طرفی که جانشان میرود جسمشان را می اندازند. کمی فاصله میگیرد ولی دوباره دور میزند و از بالای سرشان می گذرد. او پدرو مادرش را افتاده در گِلی خاکستری رنگ می بیند که هر دو بال بال آخر را (میزدند) ( گذشته) و «خونشان همچنان در لابلای آن گِل خاکستری جای می گرفت.» در همین لحظه آدمی رسیدو آنها را برداشت و بلافاصله سرشان را از تنشان جدا (کرد)( حال ساده). آدمهایی را (دید)( گذشته) که کنارتر غرق در شادی، لوله ی تفنگ را دوباره آماده میکردند و تعدادی هم آن طرف استخر، بیل و کلنگ در دست زمین را مانند گوری میکندند.»
واژه های که در گیومه گذاشته ام باتوجه به بافت داستانتان مناسب نیستند. و از آ« گذشته زمان سه بار در همین پاراگراف تغییر کرده است به فعل هایی که زمان را مشخص می کنند توجه کنید. لای پرانتز گذاشته ام. تغییر زمان در داستان روش های خودش را دارد . ولی اگر بدون اسلوب این تغییرات را انجام بدهید در واقع ضمن اینکه نشان می دهید در دستور زبان فارسی کم بنیه هستید، نظام درک خواننده را هم از داستانتان به هم می ریزید.

بگذارید نگاهی هم به شروع داستانتان بیندازیم.
کاکلی جوانی بود که تشنه و تنها در جستجوی آب از روستا ها و دشتهای زیادی گذشته بود. آخرین بار او از کنار استخر روستایی که در صحرایش به دنیا آمده بود آب خورده بود، اما به علت اینکه آدمها شروع به ساخت استخر به روش جدید کرده بودند، اطراف استخر پر از سنگ و خاکو شنو گِل بود و آدمها از کوچک و بزرگ مشغول به کار بودند، طوری که مجالی پیدا نمیشد تا هیچ پرنده ای نزدیک شود، آن هم کاکلی که از میان پرنده ها بیشتر مورد توجه آدمها بود.
باور پذیری داستانتان را از همین جا زیر سوال برده اید.
چطور می شود یک پرنده در جستجوی آب از روستاها و دشتهای زیادی بگذرد و قطره ای آب برای نوشیدن پیدا نکند؟ چنین امکانی را هیچ خواننده ای باور نمی کند. مگر اینکه داستانتان در باره حمله اتمی باشد یا اینکه به دلیل یک عامل ناشناخته آب منطقه وسیعی خشک شده باشد.
پس وقتی داستانی می سازید و می خواهید آن را بنویسید باید باور پذیرش کنید.
علاوه بر اینها باید بدانیم که داستان نوشتن روشهایی دارد که اگر نتوانیم آن روش ها را به کار ببریم، نه تنها داستان ننوشته ایم بلکه موضوع و مضمون خودمان را هم حرام کرده ایم.
پس بر شما لازم است مدتی از وقت خود را به خواندن داستان اختصاص بدهید و مدتی از وقت خود را نیز به خواندن روشهای داستان نویسی.
فرض کنید یک ساز به دست شما داده اند و شما علاقه مندید آهنگی بنوازید. اگر نت ندانید اگر خود ساز را نشناسید مطمئنا یا ساز را خراب می کینید یا اعصاب شنونده را.
به هر حال این نوشته تلخ را خواندم. به صراحت بگویم که اگر هم خواسته اید داستانی برای ما تعریف کنید، نتوانسته اید. یعنی من ( به عنوان نماینده ی خواننده های داستان شما) نتوانستم بفهمم که داستان شما در باره آن کاکلی چیست. نقش روباه در این داستان چیست؟ گنجشک چه کاره است. شیب 90 درجه یعنی چه مگر 90 در جه هم شیب می شود؟ طلسم 90 درجه یعنی چه و به چه درد داستان خورد. عزاداری امام حسین ربطش به این داستان چیست؟
نثرتان که به صراحت پر از اشکال است. حتی غلط های املایی زیادی دارید. مثل (علارقم = علیرغم)( هواسش= حواسش) و نیز اغلاط ویرایشی.
چرا وقتی می خواهید داستان تعریف کنید از زبان داستان استفاده نکرده اید؟ بلد نیستید؟ چرا یادش نمیگیرید وقتی که علاقه مندید داستان بنویسید.
ابزار کار شما به عنوان داستان نویس کلمه است. و شناخت کلمه ها. هر کلمه ای به درد داستان نمی خورد. بضی از کلمات می توانند تمام داستان را تحت نفوذ خود بگیرند و از راه به در کنند.
امیدوارم نقدهایی را که بنده و همکارانم به اثار شما می کنند، با دقت مطالعه کنید و با سرسختی تمام تلاش کنید تا نویسنده ی ماهری بشوید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت