پیش از نوشتن داستان نویسنده شویم.




عنوان داستان : موری مورچه
نویسنده داستان : فرخنده رضاپور

به نام خدا
موری مورچه

یکی بود، یکی نبود. موری مورچه که از مورچه بودن خسته شده بود. از لانه خارج شد. با خودش گفت: بهتر است بروم یک چیز دیگه بشوم. موری رفت و رفت تا به کرم ابریشم رسید. جلو رفت و گفت: سلام، شما چی هستی؟ کرم ابریشم لبخند زد و گفت: سلام، من کرم ابریشم هستم. داشتم برگ توت می خوردم و خودم را برای پروانه شدن آماده می کردم, که از روی درخت افتادم به روی زمین. حالا باید برگردم بالای درخت. مورچه به درخت نگاه کرد و گفت: چرا؟ کرم ابریشم همینطور که می رفت گفت: تا برگ بخورم. مورچه کمی فکر کرد و گفت: چه خوب. فقط برگ می خوره. این که کاری نداره. من هم از این به بعد کرم ابریشم هستم. مورچه به بالای درخت رفت و مشغول خوردن برگ شد. کرم ابریشم تا او را در این حال دید خندید و گفت: چکار می کنی مورچه؟ موری در حالی که برگ می خورد گفت: من مورچه نیستم. کرم ابریشم هستم. کرم ابریشم دوباره خندید و گفت: اگه کرم ابریشم هستی چطوری پیله می سازی؟ موری دست از خوردن کشید و گفت: پیله؟! این دیگه چیه؟! کرم ابریشم به دوستانش که در حال ساخت پیله بودند اشاره کرد و گفت: من دیر کردم. باید زودتر پیله بسازم و مشغول برگ خوردن شد. موری کمی فکر کرد و گشت تا چیزی پیدا کند تا مثل پیله دورخودش بپیچد. یک تکه علف نازک پیدا کرد. دور خودش پیچید. دست و پایش درد گرفت و توی علف گیر کرد. کرم ابریشم تا او را گرفتار دید سریع به سراغش آمد و او را آزاد کرد و گفت: تو مورچه ای.کار مورچه چیز دیگری است. موری ناراحت شد. از کرم ابریشم تشکر کرد. وقتی که دید این کار از عهده او بر نمی یاد. ناراحت از درخت پایین آمد و با خودش گفت: بروم یک چیز دیگه بشوم.
موری رفت و رفت تا به زنبور رسید. زنبور داشت در لا به لای گلها می چرخید. موری جلو رفت و گفت: سلام، شما کی هستی؟ زنبور لبخند زد گفت: سلام، زنبور هستم. بعد هم مشغول کار خودش شد. موری با خودش گفت: چه کار ساده ای دارد. میان گلها می چرخد. من هم از این به بعد زنبور هستم. بعد شروع کرد لا به لای گلها چرخیدن. زنبور از دیدن کار او تعجب کرد و گفت: چی کار می کنی مورچه؟ موری در حالی که لا به لای گلها می چرخید گفت: من مورچه نیستم. زنبورم هستم. زنبور خندید و گفت: اگه زنبوری باید گرده ی گل جمع کنی و به کندو ببری؟ مورچه با تعجب گفت: گرده ی گل؟! این دیگه چیه؟! زنبور گرده هایی که جمع کرده بود را به موری نشان داد و بعد هم پر زد سمت کندو رفت. موری لای گلها چرخید. هر چه کرد، نتوانست گرده گل جمع کند. سرش گیج رفت و افتاد. در حال سقوط بود. که زنبور او را در هوا گرفت و روی زمین گذاشت و بعد گفت: تو مورچه ای. کار مورچه چیز دیگری است. موری ناراحت شد. از زنبور تشکر کرد. وقتی که دید این کار از عهده اش بر نمی آید. با خودش گفت: برو یک چیز دیگه بشوم.
موری رفت و رفت تا به کرم خاکی رسید. کرم خاکی داشت خاک بازی می کرد. موری جلو رفت و گفت: سلام، شما کی هستی؟ کرم خاکی سرش را بلند کرد و گفت: سلام، کرم خاکی هستم. بعد هم مشغول کار خودش شد. موری با خودش گفت: چه کاره ساده ای. خاک بازی. من از این به بعد کرم خاکی هستم. موری شروع کرد به خاک بازی. کرم خاکی وقتی او را دید تعجب کرد و گفت: چی کار می کنی مورچه؟ موری در حال بازی با خاک گفت: من مورچه نیستم. کرم خاکی هستم. کرم خاکی خندید و گفت: اگر کرم خاکی هستی باید زمین را بکنی، خاک را جابجا کنی تا خاک نرم شود. ما کرمهای خاکی به رشد گیاهان کمک می کنیم. کرم خاکی این را گفت و مشغول کار خودش شد. موری نگاهی به خاک کرد و مشغول کندن خاک شد. دستانش کمی درد گرفت. کمی بعد خاک نرم و مرطوب شد و لای خاکی نرم و مرطوب گیر گرد و نتوانست تکان بخورد. کرم خاکی تا او را به این حالت دید. به کمکش آمد و او را از خاک خارج کرد و گفت: تو مورچه ای. کار مورچه چیز دیگری است. موری ناراحت شد. از کرم خاکی تشکر کرد. وقتی که دید این کار از عهده اش بر نمی آید. با خودش گفت: برو یک چیز دیگه بشوم.
موری رفت و رفت تا این که به دوستش مورا مورچه رسید که داشت تکه ای شیرینی را به سختی با خود حمل می کرد. مورا تا موری را دید خوشحال کفت: هی، موری عزیز میای کمکم کنی؟ موری ناراحت به سمت مورا رفت و سمت دیگر شیرینی را کرفت. یک کم که رفتند. موری دید که این کار از برگ خوردن و پیله ساختن، جمع کردن کرده ی گل و نرم کردن خاک آسان تر است. خوشحال با خودش گفت: چه خوب که مورچه هستم.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
با سلام و احترام
داستان شما پیام خوبی دارد اما اشکالاتی هم دارد که انشالله به تدریج رفع می شود.
اول از همه اینکه نثر داستانی تان اشکال دارد.و یک دست نیست. شما باید در مورد دستور و نثر زبان فارسی تلاش بیشتری بکنید.
نمونه ها:
کرم ابریشم تا او را گرفتار دید سریع به سراغش آمد ( نثر کودکانه نیست)
موری مورچه «که» از مورچه بودن خسته شده بود( که اضافی است)
این کار از عهده او بر نمی یاد ( نثر کودکانه نیست. علاوه بر آن صحیح نیست محاوره ای شده)
گفت: بروم یک چیز دیگه بشوم.( برم کس دیگری بشوم) موری اینحا شخصیت است شی ئ نیست
زنبور داشت در لا به لای گلها می چرخید.( در اضافه است)
و موارد دیگر که نشان می دهد نویسنده روی نثر خود کار نکرده است
1- نثر داستان باید حاوی جملات کوتاه با واژه هایی باشد که درک آن برای کودک میسر باشد. برای تمرین این موضوع بهتر است نویسنده برای کودکان داستان تعریف کند و واکنشهای آنها را بسنجد. این تمرین برای هر نویسنده ای که داستان کودک مینویسد لازم است.
2- نثر کودکانه و زبان کودکانه مهمترین نکته ایست که باید رعایت شود. در زبان کودکانه باید جمله ها کوتاه و بدون اضافات کلامی باشد. نویسنده می تواند به حرفهای کوکان گوش کند و به نوعی با زبان گفتاری آنها آشنا شود. خواندن آثار نویسندگان مطرح کودک و نوجوان با صدای بلند می تواند کمک زیادی به نهادینه کردن نثر و زبان کودکانه در نویسنده کند.
3- تا جایی که میتوانید اضافات را حذف کنید. برای مثال :
شما نوشته اید:
« موری رفت و رفت تا به کرم ابریشم رسید. (جلو رفت و) گفت: سلام، شما (چی) کی هستی؟ کرم ابریشم (با) لبخند زد و گفت: سلام، من کرم ابریشم هستم. داشتم برگ توت می خوردم و خودم را برای پروانه شدن آماده می کردم, که از روی درخت افتادم به روی زمین. حالا باید برگردم بالای درخت. مورچه به درخت نگاه کرد و گفت: چرا؟ کرم ابریشم همینطور که می رفت گفت: تا برگ بخورم. مورچه کمی فکر کرد و گفت: چه خوب. فقط برگ می خوره. این که کاری نداره. من هم از این به بعد کرم ابریشم هستم. مورچه به بالای درخت رفت و مشغول خوردن برگ شد.»
می توانید اینطور ساده بنویسید:
(موری رفت و رفت تا به یک موجود نرم و تپل و دراز رسید. گفت: سلام. تو کی هستی؟
موجود نرم و تپل و دراز خندید و کفت: من کرم ابریشم هستم. باید بروم به آن برگ توتها برسم.
موری پرسید: تو از کرم ابریشم بودن خسته نشدی؟
کرم ابریشم راه افتاد از تنه ی درخت برود بالا. گفت: چرا باید خسته بشوم. باید یک عالمه برگ توت بخورم. پیله درست کنم. توی پیله پروانه بشوم. بیایم بیرون و پرواز کنم. حالا دیگر رسیده بود به اولین برگ توت. یک گاز به برگ توت زد: هاووووم. . همینطور به خوردن ادامه داد.
مورچه هم از درخت رفت بالا. گفت: پس من هم برگ توت می خورم. پیله درست می کنم . پروانه می شوم.)
این از نثر داستان ولی حالا خود داستان:
چرا موری از مورچه بودن خسته شده است؟ باید دلیلی برای این خستگی داشته باشیم. دلیلی ساده مثل کار زیاد، لذت طلبی( مثلا دلش می خواسته گوشه ای بنشیند و آفتاب بگیرد.) یا قدرت طلبی( دلش می خواسته سرکارگر یا ملکه شود ولی امکانش برای او فراهم نیست.) و تما این موارد را باید به صورت نمایشی نشان بدهیم.
حالا که معین کرده ایم موری به چه دلیلی از مورچه بودن خسته شده است، او را وارد ماجراهایی میکنیم که نشان بدهد آن دلیلی که به خاطرش دوستانش را ترک کرده، منطقی نبوده است. در اینجا باید اتفاقی بیفتد که باعث پشیمانی اش بشود. پس مورد بعدی اتفاق است. هر داستان کودکانه ای باید با یک اتفاق خاص هر چند معمولی ولی خاص باعث ایجاد تحول در شخصیت داستانی بشود. در این داستان موری بر می گردد به اینکه همان خودش باشد. ولی با کدام اتفاق این را متوجه می شود؟ آنچه در این داستان وجود ندارد همان اتفاق است.
ممکن است یک توصیه همگانی به شما شده باشد که داستان زیاد بخوانید. من هم همین توصیه را دارم اما اضافه میکنم که هر داستانی نخوانید. و داستانهایی را که می خوانید تجزیه و تحلیل کنید. چه از لحاظ نثر و نگارش و چه از لحاظ شخصیت پردازی و ساختار داستانی.
نویسنده مثل همان کرم ابریشم است که باید برگ توت خوب بخورد ( بخواند و بنویسد)و در پیله بماند ( خوب فکر کند) تا پروانه شود.
برای شما آرزوی موفقیت دارم.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۲
علیرضا متولی » 2 روز پیش
منتقد داستان
سلام بر شما. موفق باشید
فرخنده رضاپور » 2 روز پیش
سلام استاد متولی، ممنون از نقد تان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت