نقد داستان دُم سفید




عنوان داستان : دم سفید
نویسنده داستان : فرخنده رضاپور

یکی بود، یکی نبود. دم سفید یک خرگوش خاکستری با دمی سفید بود. یک روز تصمیم گرفت که به دوست قدیمیش خرس قهوه ای سر بزند. برای همین یک روز بهاری ساکش را برای سفر آماده کرد و از درخت نارنج کنار لانه اش که شکوفه هایش باز شده بود. مقداری گل بهار نارنج جمع کرد و در ساکش گذاشت و راهی سفر شد. دم سفید رفت و رفت تا این که کندوی زنبورهای عسل را از دور دید. با خودش فکر کرد: چطور است برای خرس قهوه ای مقداری عسل ببرم. پس سراغ کندو رفت و یک کوزه عسل خرید.
دم سفید رفت و رفت تا این که هوا گرم و گرمتر شد. او به نزدیکی خانه دوست قدیمیش میشی خرگوشه رسید. درختان میشی خرگوشه پر از میوه های شیرین و آبدار شده بودند؛ اما میشی خرگوشه دست تنهایی نتوانست همه ی آنها را بچیند. اگر میوه ها را نمی چید از گرما همه خراب می شوند. دم سفید پیش او ماند و در چیدن میوه ها به او کمک کرد. بعد هم در فروش میوهای به دوستش کمک کرد. وقتی می خواست از پیش میسی خرگوشه برود. او به دم سفید مقداری میوه داد.
دم سفید رفت و رفت تا این که هوا کمی سرد شد و برگ درختان شروع به زرد و قرمز شدن و با وزش باد شروع به ریختن به روی زمین کردند. دم سفید فکر کرد چقدر برگهای رنگی قشنگ هستند. حتما خرس قهوه ای هم از این برگها خوشش می آید . پس مقداری برگ رنگی برای دوستش جمع کرد و در ساکش گذاشت.
دم سفید رفت و رفت تا به رودخانه رسید. برای رفتن به جنگل خرس قهوه ای باید از رودخانه رد شود؛ اما به دلیل بارانهای پاییزی پل روی رودخانه خراب شده بود. پس شروع به تعمیر آن کرد و بعداز آن به راهش ادامه داد.
دم سفید رفت و رفت تا به جنگل خرس قهوه ای رسید. هوا دیگه حسابی سرد شده و همه جا از برف سفید شده بود. دم سفید راه خانه خرسی را گم کرد؛ اما یادش آمد که خرس قهوه ای به او گفته بود: اگر به سمتی که رودخانه حرکت می کند بروی به خانه ی من می رسی. به سمت رودخانه رفت، اما رودخانه یخ زده بود. یادش آمد که یک بار خرس قهوه ای باز به او گفته بود. اگر رودخانه یخ زده بود. به سمت خورشید حرکت کن. دم سفید به سمت خورشید حرکت کرد تا به خانه خرس قهوه ای رسید. هرچه در زد کسی در را باز نکرد. دم سفید با خودش فکر کرد: یعنی دوستش کجا رفته؟! دم سفید میوه ها را در برفهای کنار خانه خرسی ایم کرد. در کنار خانه درخت تو خالی بود. دم سفید در آن قایم شد و منتظر برگشتن خرس قهوه ای ماند.
بهار خرس قهوه ای از خواب زمستانی بیدار شد و از خانه بیرون آمد چشمش به دم سفیدی افتاد که از سوراخ درخت کنار خانه اش بیرون زده بود. جلو رفت وقتی دم سفید را آنجا دیدخوشحال شد. دم سفید هم از دیدن دوستش خوسحال شد. دم سفید چای بهار نارنج دم کرد. خرس قهوه ای با میوه ها مربا درست کرد. بعد هر دو نشستند و چای بهار نارنج و مربا و عسل خوردند و با برگهای رنگی تابلوهای زیبا درست کردند و نمایشگاهی در جنگل گذاشتند.
فرخنده رضاپور
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا
با سلام و احترام
داستان "دُم سفید" داستان خوبی است. خوب از این جهت که می¬شود آن را برای کودکان تعریف کرد و آن¬ها هم ماجراهای آن را دنبال خواهند کرد. خوب از این جهت که گذر فصل¬ها و عمر را نیز خیلی خوب نشان داده است. خوب از این جهت که دوستی و مهربانی و کمک به دیگران را خوب به تصویر کشیده است. خوب از این جهت که دایره¬ی واژگانی داستان در حدّ دانش بچّه¬هاست. البته احتمالاً بهارنارنج برای بچّه¬ها چندان مفهوم نیست، همان¬طور که بسیاری از آدم بزرگ¬ها هم فقط اسمی از آن شنیده¬اند و تصوّری از آن ندارند. پس حُسن این داستان این است که می¬شود آن را برای بچّه¬ها تعریف کرد، ولی آیا همین کافی است؟ این داستان از داستان¬هایی است که می¬توان تا بی نهایت به آن افزود و لابه لای همین ماجراها نیز ماجراهای دیگری را گنجاند، ولی این برای بچّه ها همه¬ی ماجرا نیست. نویسنده-ای که برای کودک و نوجوان می¬نویسد، باید خیلی بیش¬تر از نویسنده¬ای که برای بزرگسالان می¬نویسد، دقّت داشته باشد. نمونه¬ی این داستان را هر مادری می¬تواند از خودش بیافریند و هرشب یک نمونه از این داستان¬ها را برای بچّه¬هایش تعریف کند. بچّه های احتمالاً از چهار سال به بالا هم می¬توانند شبیه این داستان را بیافرینند. پس فرق نویسنده ی حرفه¬ای با یک مادر یا یک کودک در کجاست؟ فرق نویسنده در این-جاست که در انتخاب کلمات وسواس به خرج می¬دهد. زبان و لحن داستان را متناسب با گروه سنّی مخاطب انتخاب می¬کند. از ارزشمند بودن طرح داستانش مطمئن می¬شود، سپس اقدام به نگارش آن می¬کند. از جنبه¬ی روان¬¬شناسی به تمام حواس و احساسات کودک توجّه می¬کند. سعی می¬کند داستانی بنویسد که بدیع باشد و قبل از او کسی دیگر آن داستان یا مشابهش را ننوشته باشد. داستان¬هایی که برای خواباندن بچّه¬ها تعریف می¬شوند، داستان¬های بدی نیستند، ولی ماندگاری آن¬ها زیاد نیست و ذهن کودک را به خود مشغول نمی¬کنند. نویسنده لازم نیست هرشب یک داستان بنویسد. ماهی، سالی یک داستان خوب بنویسد کفایت می¬کند. فقط آن یک داستان را خوب بنویسد. از عناصر تازه¬ای برای همگام شدن با کودک سود بجوید. حرف تازه¬ای برای گفتن داشته باشد. شاید داستان حیوانات با توجّه به تعداد بسیار زیاد آن¬ها، کمی تکراری شده باشد. بهتر است نویسنده به سراغ سوژه¬ی کم تر شنیده شده¬ای برود تا موفّق¬تر باشد. داستان "دُم سفید" با همه¬ی پیشنهادهایی که به نویسنده¬ی گرامی آن شد، درمجموع داستان خوبی است و خلّاقیت نویسنده را نشان می¬دهد. به امید آن که به زودی داستانی متفاوت از این نویسنده¬ی گرامی بخوانیم.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۱
فرخنده رضاپور » چهارشنبه 22 مرداد 1399
سلام استاد گرامی آقای خواهان، ممنون که وقت گذاشتید و داستان مرا خواندید. ممنون از نقد شما. بله چیزهایی که فرمودید کاملا صحیح است، ممنون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت