نقد داستان خواب های تکراری




عنوان داستان : خوابهای تکراری
نویسنده داستان : مه جبین حکیمی نژاد

این داستان ویرایشی از داستان «خوابهای تکراری» می باشد.

گوشی مرتضی روی میز آشپز‌خانه جا مانده بود . من هم تازه روی صندلی نشسته بودم و روی همان میز ، برای ناهار امروز ، سبزی پاک می‌کردم . وقتی گوشی او زنگ خورد ، به صورت اتفاقی چشمم به صفحه‌ی روشن آن افتاد و اسم فامیلی احمد‌زاده را روی گوشی دیدم . بعد از لحظه‌ای مکث ، احساس کردم که این اسم برایم آشنا است . اما واقعا کسی را با این نام نمی‌شناختم . مرتضی که مشغول تماشای تلویزیون بود ، از روی مبل بلند شد تا به تلفنش جواب بدهد .او با دیدن صفحه‌ی گوشی ، نگاهی به من انداخت و فورا ارتباط را قطع کرد .البته این زنگها عادی است و همسرم به خاطر شغلی که دارد ، بعضی از تماسها را جواب نمی‌دهد . من هم معمولا کنجکاوی نمی‌کنم که چه کسی با او کار داشته است . ولی این زنگ ، توجه مرا جلب کرد .
- مرتضی ، چرا تلفنت رو جواب ندادی ؟
- تلفن زیاد مهمی نبود !
همان طور که حواسم پرت شده بود و بیخود سبزیها را زیر و رو می‌کردم ، فکرم به سمت یازده ماه قبل پرواز کرد . به زمانی که بالاخره تصمیم گرفتم با مرتضی ازدواج کنم . تصمیم سختی بود ، ولی به اصرار مرتضی با هم ازدواج کردیم . همسرم آدم مهربان و ساده‌ای است و از ازدواج با او پشیمان نیستم . در این مدت هم مشکل خاصی باهم نداشته‌ایم . اما مسئله مهم این است که خانواده او از همان اول ، درست با من برخورد نمی‌کنند و همین موضوع مرا آزار می‌‌دهد . به خصوص وقتی به دیدار مادر همسرم می‌رویم ، با نگاهی تحقیر آمیز به من نگاه می‌کند . در صورتی که من همیشه سعی کرده‌ام با آنها درست رفتار کنم .در طی چند باری که‌ در باره‌ی این برخورها با مرتضی حرف زده‌ام ، می‌گوید تو اشتباه فکر می‌کنی و اینها یک سوء تفاهم بیستر نیست . او مرا به بی‌خیالی تشویق می‌کند و عقیده دارد که آرام آرام همه چیز درست می‌شود . در هر صورت این برنامه مرا رنج می‌دهد و نمی‌توانم بی‌احترامی‌های خانواده او را تحمل کنم . این مورد گاهی به حدی جدی می‌شود که مرا اذیت می‌کند . به صورتی که هنگام خواب هم به آن فکر می‌کنم و بعد خوابهای آشفته‌ای می‌بینم . حتی این خوابها در شبهای دیگر هم تکرار می‌شود و مرا عذاب می‌دهد .

به مرتضی که دوباره به تلویزیون رو آورده بود ، نگاه شک آمیزی انداختم . یک بار دیگر به یاد قطع کردن تلفن چند دقیقه پیش او و نوع نگاه مرتضی به خودم افتادم . بلافاصله ذهنم به سمت کنکاش خوابهایی رفت که در چند شب گذشته دیده بودم . دیدن فامیلی احمدزاده مرا به یاد اسم احمد انداخته بود . یعنی کسی که این اواخر در خوابهای من ظاهر می‌شد و اعصابم را به هم می‌ریخت . احمد مردی بود که گاهی عاشقم می‌شد و از عشق برایم حرف می‌زد . گاهی هم از من تنفر داشت و به شدت مرا تنبیه می‌کرد . طوری که این خوابهای پریشان ، مرا از مرتضی دور کرده است و اثر بدی روی من می‌گذارد . شاید هم این خوابها می‌خواهند به من کمک کنند تا به راز نا‌گفته‌ای پی ببرم .
معمولا با گوشی همسرم کاری ندارم . ولی امروز اضطرابی خاص و حس عجیبی مرا برای گشتن در گوشی مرتضی وسوسه می‌کرد .انگار حس ششمی مرا را به این کار وا می‌داشت . منتظر فرصتی بودم تا در گوشی او ، سر نخی از اسم احمد که به نوعی به خوابهای من مربوط می‌شد ، پیدا کنم . بالاخره بعد از ناهار و به طور پنهانی به سراغ مخاطبین گوشی مرتضی رفتم . همان اسم فامیلی را که موقع زنگ زدن ، در گوشی او دیده بودم ، پیدا کردم . او چند بار در روزهای مختلف زنگ زده بود که البته به بعضی از آنها پاسخ داده نشده بود . بعد در قسمت پیامها چند پیام را دیدم که همان شخص در جمعه گذشته ، با همسرم رد و بدل کرده بود . از متن پیامها بر می‌‌آمد که تماس گیرنده یک خانم است . ظاهر پیامها هم نشان می‌داد این خانم تمایل دارد با همسرم ارتباط داشته باشد . اما مرتضی علاقه زیادی به این رابطه نشان نداده بود .حتی معلوم می‌شد همسرم می‌خواسته او را به نوعی از سر خودش باز کند . از اینکه مرتضی نمی‌خواسته با آن زن مراوده داشته باشد ، بی‌اندازه خوشحال شدم . ولی اینکه این خانم به خودش اجازه داده وارد زندگی ما بشود ،حس تلخی در من بوجود می‌آورد . فقط تمام نگرانیم این بود که مبادا کسی همسرم را از چنگم بیرون بیاورد .

تا هنگام شب دقیقه شماری کردم مرتضی از سر کارش بر‌گردد . تصمیم گرفته بودم در این رابطه چیزهایی از او بپرسم . چون هر کاری می‌کردم ، دلم آرام نمی‌گرفت و می‌خواستم به هر قیمتی که شده ، از این ماجرا سر در بیاورم .
- مرتضی چای ریختم ،بیا بخور تا بعدش یه کم حرف بزنیم !
- مرسی ، مورد خاصی پیش اومده ؟
- هیچی ، فقط چند وقته خوابهای تکراری می‌بینم ،می‌خوام برات تعریف کنم !
- کمکی از دست من بر‌می‌یاد ؟

دستهای مرتضی را گرفتم و تمام چیزی که امروز بر من گذشته بود ، بدون رو در بایستی و با صدایی لرزان ، برایش گفتم . او اول خیلی ناراحت شد چرا گوشی‌اش را بررسی کرده‌ام . ولی کم‌کم آرام گرفت و به من حق داد . البته حق دادن او به این علت نبود که گوشی او را جستجو کرده‌ام . بلکه به این دلیل بود که حق داشتم از موضوع اطلاع داشته باشم و به او کمکی بکنم .

- خانم احمد‌زاده دختر یکی از فامیلهای دورمون هست که مادرم قبل از ازدواج ما به خواستگاری او رفته بوده !
- یعنی قصد داشتی باهاش ازدواج کنی؟
- نه ، اتفاقا از او خوشم نمی‌اومد و وقتی که خودمون با همدیگه آشنا شدیم و عروسی کردیم ، مامان بنای ناسازگاری رو گذاشت که چرا با این دختر ازدواج نکردم . مامان دلش می‌خواست دربست پیشنهادش رو قبول کنم . از طرفی دیگه ، خانم احمدزاده ناراحت شده و هرچند وقت یه بار ، فیلش یاد هندوستان می‌کنه . یعنی از اختلاف سلیقه من و مامان سوء استفاده می‌کنه و می‌خواد از این آب گل‌آلود ماهی بگیره !

شنیدن این داستان از زبان همسرم جالب بود . تقریبا دلیل رفتار مادر مرتضی برایم روشن شد ومی‌توانم بگویم به خوابهایم ایمان پیدا کردم . از طرفی خوشحال هستم که بعد از گذراندن آن کابوسهای پر دغدغه ، حقیقتی را کشف کرده‌ام . حالا دیگر می‌دانم چگونه باید به خانواده شوهرم نزدیکتر شوم . چون واقعا همسرم را دوست دارم .
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا
با سلام و احترام
نویسنده¬ی محترم این داستان، راوی واسطه را حذف کرده¬اند و داستان را به صورت مستقیم به مخاطب ارایه داده¬اند. این حذف بسیار به جا بوده است و مخاطب به این شکل با راوی و شخصیت اصلی داستان ارتباط بهتری برقرار می¬کند. حالا که نویسنده به پیشنهادات منتقد و مخاطب توجّه می¬کند، می¬شود از او توقّعات دیگری هم داشت و مسایل دیگری را هم مطرح کرد. بخصوص بحث اضطراب راوی. اضطراب راوی از تماس¬های مشکوک با همسرش. اضطراب راوی از خواب¬هایی که می¬بیند و اضطراب راوی درمورد صحبت کردن با همسرش. این سه موضوع بزنگاه¬های این داستان هستند که البته نویسنده شاید به قدر کفایت به آن¬ها پرداخته است، ولی نشان دادن این اضطراب¬ها نقشی کلیدی در این داستان دارند. راوی می¬تواند در این زمینه، هم حالات فیزیکی خود را توصیف کند، مثل همان گرفتن دست همسر و هم حالات روحی خود را به تصویر بکشد. مخاطب داستان کوتاه نمی¬خواهد کسی برای او داستان تعریف کند و بگوید این اتّفاق¬ها افتاد. می¬خواهد خودش شاهد اتّفاقات باشد. این کار هم فقط یک راه دارد. راهش هم این است که نویسنده همه چیز را با جزییات و به دقّت برای او توضیح دهد و هیچ نکته¬ای را از قلم نیندازد. البته این اصلاً به این معنا نیست که از همه¬ی گونه¬های داستان کوتاه باید چنین توقّعی داشت، ولی با توجّه به رئالیستی بودن این داستان کوتاه، مخاطب این حق را دارد از نویسنده توقّع بیش¬تری داشته باشد. به خودش حق می¬دهد به جواب همه¬ی سؤال¬های مطرح شده در داستان برسد. به خودش حق می¬دهد درمورد هرچیزی که در داستان اتّفاق می¬افتد از نویسنده سؤال بپرسد. درواقع از خود داستان سؤال می¬پرسد و می¬خواهد جواب سؤال هایش در خود داستان وجود داشته باشد. مسأله¬ی تماس¬های مشکوک مسأله¬ی تازه¬ای در زندگی و ادبیات نیست. این که همسر یک نفر قبل از او قرار بوده است با کسی دیگر ازدواج کند هم مسأله¬ی تازه¬ای نیست. نویسنده باید به این مسأله توجّه کند که موضوعی که همه با آن آشنا هستند، قاعدتاً موضوع تازه¬ای نیست. یعنی حُسن قضیه این است که موضوع آشناست و عیب قضیه این است که موضوع تکراری است. حالا تازه وقت آن است نویسنده با تمام قوا وارد ماجرا شود و با تغییراتی که در ماجرا می¬دهد، آن را خواندنی کند. به آن تازگی ببخشد. آن را سؤال برانگیز کند. این قضیه در نقد قبلی بر این داستان نیز مطرح شد و حالا از نویسنده توقّع نمی¬رود دوباره همین داستان را آن قدر ویرایش کند که به شکل مطلوب برسد. این داستان در همین حد هم پذیرفتنی است و نویسنده در کنار مطالعه¬ی دقیق¬تر و بیش¬تر، باید خود را برای نوشتن داستان بعدی¬اش با جزییات بیش¬تر آمده کند.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت