مخاطب جهانی زنده می‌خواهد




عنوان داستان : کاش این ها را نوشته بودم
نویسنده داستان : محمدجواد اصلانی

روی تراس ایستاده بودم و فکر می‌کردم آخرین قهوه ای که در عمرم نوشیده ام، قطعا یکی از بدترین قهوه ها بوده. نه فقط به خاطر اینکه دو برابر قیمت معمول خریده بودم؛ بعد از رفتن بهار تا الان این قهوه ها مزه هر کوفتی می دهند جز قهوه...
انگار به محض رفتن بهار، تمام قهوه های دنیا از مزه افتاده بودند. این تغییرات، به مزه قهوه محدود نماند. از رفتن بهار تا الان، روز ها قرص آرام بخش و شب ها قرص های خوابی می خورم که آنها هم تاثیرشان را از دست داده اند.

نه ماه است از این چهار دیواری بیرون نرفتم. بیرون همه چیز عادی بوده. از اخبار پیداست. برف می بارد و بند می آیند. عید می شود و تلفات جاده ای چند صد خانواده ای را داغدار می کند. تابستان هم می گذرد و من همچنان به طور احمقانه دوست دارم با صدای بهار از این کابوس بیدار شوم:((عزیزم، از پرواز جا موندم))
که نمی شوم...هیچ وقت نمی شوم.
نفس عمیقی کشیدم.

خواستم به ترسم غلبه کنم که نشد.
می ترسیدم از خانه بیرون بروم و یک آن بهار به خانه بیاید، تا مدرکی چیزی را که جا گذاشته بردارد. می ترسیدم او بیاید و من نباشم و باز هم برود؛ رفتنی که مثل همین الان بازگشتی ندارد.
نباید امروز به حاشیه رود رفت. اخبار می گفت باران شدت میگیرد. درست است. باران شدیدتر شده.

در این نه ماه آزگار تقریبا تمام پس اندازم را خرج کردم. از حلقه بازیابی روحیه و انجمن های روانشناسی شدیدا دوری می کنم. تنها ارتباطم با بیرون پسرکی است که خرید هایم را جلوی در واحدم می آورد و دلخوش است به انعامی که به او می دهم و کبوتری که باقیمانده غذایم را برایش در تراس می تکانم. اتفاقا قبل از اینکه به تراس بیایم اینجا پناه گرفته بود تا باران خیس اش نکند.

باران برگ های افتاده از درخت را هم خیس می کرد. ناژوان فرشی داشت از برگ های زرد و قرمز و نارنجی به وسعت خودش. وقتی که هنوز برگ را نمی توانستیم بنویسیم، دست در دست هم ، من و بهار _که آن موقع فقط دختر عمویم بود _ روی این برگ ها راه می رفتیم. شاید هم می دویدیم. او دست هایش را جدا می کرد و می رفت. و من مجبور می شدم دنبالش بدوم. خش خش برگ ها بیشتر و بیشتر می شد. وقتی به او می رسیدم، جای خالی دندان های شیری در لبخند شیرین او، خواستنی ترش می کرد.
جای خالی خودش اما این روز ها...

تنها چیزی که از او برایم مانده همین بافتی زردیست که به تن دارم. بافتنی را از مغازه کوچک نبش نظر شرقی خریدیم. با این بافتنی واقعا شبیه برگ زرد نحیفی به نظر می آیم که قرار است از درخت بیفتد؛ بهار این بافتنی را خیلی دوست داشت. دوست داشت همیشه تنم باشد.

من هم دوست دارم همه با همین لباس مرا ببینند. به احتمال زیاد، عکس هایم منتشر نمی شود. در اخبار استانی هم پوشش اش نمی دهند. ترجیح میدهند که یک روز زرد پاییزی که در آن برگ های نحیف از درخت میفتند به تصویر بکشند و چند کتاب زرد روانشناسی معرفی کنند.

فنجان قهوه را کناری می گذارم. ایستاده ام روی تراس. نفس عمیقی می کشم و دستم به جلو می برم تا بارش باران را حس کنم. نفس عمیق می کشم. باز هم نفس عمیق می کشم. تا همین یک لحظه پیش ایستاده بودم روی تراس و الان نه!

اگر من نویسنده بودم، می نوشتم در یک روز بارانی پاییزی، مردی همراه با بارش باران و سقوط برگ ها، افتاد... من اگر نویسنده بودم کتابی می نوشتم و اسمش را میگذاشتم "مرد ها در پاییز می افتند" . کاش یک نویسنده بودم. کاش بهار به پرواز نمی رسید. من مینوشتم. او می خواند و با هم از این قهوه هایی می نوشیدیم که دو برابر قیمت معمول خریده بودم؛ دوست داشتم بدانم چه مزه ای می دهند ...

99/8




محمدجواد اصلانی
98/10/29
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای محمدجواد اصلانی سلام و احترام
جمله‌ی معمول و تکراریِ "نگو و نشان بده" در داستان را چخوف این‌گونه بیان می‌کند: "به من نگویید که ماه درخشان است، به من تلالو و درخشندگیِ نور ماه را در شیشه‌های شکسته شده نشان بدهید." این به این معنا است که بهتر است نویسنده به جای تعریف کردنِ داستانی که در ذهن دارد خواننده را با روایت به گونه‌ای همراه سازد که بتواند تصاویر و شخصیت‌ها و کنش‌هایشان را در داستان ببیند، در این حالت است که واژه‌ها در نوشته جان می‌گیرند و گویی جهانی زنده پیشِ روی مخاطب قرار می‌گیرد، مخاطب این جهان را لمس می‌کند و خود را بخشی از آن خواهد پنداشت و این نوع نوشته قطعا تأثیرگذار خواهد بود. مواردی می‌توانند به نویسنده در رسیدن به چنین نگارشی کمک کنند؛ از جمله توجه به جزئیات(نشان دادن جزئیاتی در صحنه یا شخصیت‌پردازی می‌تواند مخاطب را بکشاند توی صحنه‌ی داستان) همچنین استفاده از دیالوگ‌‌(گفتگویی که پیش برنده‌ی داستان و کارامد باشد) صحنه‌سازی(صحنه یکی از عناصر مهم در داستان است، خواننده باید بداند شخصیت‌ها در چه مکانی کنش دارند و داستان در کجا اتفاق می‌افتد) شخصیت‌پردازی(خواننده باید شخصیت‌ها را زنده ببیند؛ با رفتار و گفتار و فیزیکِ منحصر به فردِ خودشان و اعمال داستانی‌ای که انجام می‌دهند.)... در طول روایت داستان بهتر است که نویسنده با کمک چنین ابزاری اطلاعات لازم را در اختیار خواننده بگذارد و داستان را پیش ببرد و هر آنچه را در ذهن دارد به خواننده نشان دهد، بدون مستقیم‌گویی و توضیحِ اضافه.
«کاش این‌ها را نوشته بودم» در شروع اطلاعاتی به خواننده می‌دهد، نویسنده زیاد حاشیه نرفته و زود خواننده را وارد داستان می‌کند، این اتفاقِ خوبی است. خواننده با خواندنِ جمله‌ی: «بعد از رفتنِ بهار تا الان این قهوه‌ها مزه‌ی هر کوفتی می‌دهند جز قهوه...» متوجه‌ی اهمیت بهار برای راوی و رابطه‌ی عاطفی‌ای که با او داشته می‌شود؛ اما با به پایان رسیدن داستان می‌شود در مورد این مسأله فکر کرد که شاید شروعِ داستان می‌توانست از نقطه‌ی بهتری باشد؛ چرا که راوی یا شخصیتِ اصلیِ داستان در موقعیتی قرار گرفته که با عدم تعادل همراه است، نشان دادنِ این عدم تعادل در ابتدای داستان می‌توانست بر جذابیت آن بیفزاید و خواننده را بیشتر درگیر کند. مثلا لحظه‌ای که راوی در تراس تصمیم به پایین پریدن می‌گیرد. این یک موقعیت مهم و پر از تنش است، هم برای راوی و هم برای خواننده‌ی داستان؛ اما چرا این تنش و ناآرامیِ درونِ راوی به خواننده منتقل نمی‌شود؟! چون نویسنده در نشان دادنِ این عمل داستانی و موقعیتِ شخصیت موفق عمل نکرده است. راوی در موقعیت حساسی قرار گرفته و لازم است این حساسیت نشان داده شود، در حالی که این اتفاق نمی‌افتد و راوی خیلی آرام همه چیز را تعریف می‌کند، حتی وقتی از بهار می‌گوید؛ خواننده تنها نامی از بهار را می‌شنود و تقریبا تصویری از بهار یا راوی را نمی‌بیند. در مورد صحنه‌‌پردازی هم همین‌طور. لازم است صحنه‌ها مثلِ یک عکس پیش روی خواننده قرار بگیرند. در توضیحی که نویسنده برای منتقد گذاشته‌اند در مورد "ناژوان" توضیحی داده‌اند که پارک و سبزه‌زاری در اصفهان است. همین مورد را مثال بزنیم؛ نویسنده باید جوری تصویر، اقلیم و فضای این پارک را به خواننده نشان دهد که نیازی به توضیحی خارج از متن داستان وجود نداشته باشد.
به نظر می‌رسد نویسنده تصاویر و شخصیت‌ها و داستان را به خوبی در ذهن داشته‌اند؛ ولی به این نکته توجه نکرده‌اند که همه‌ی آنچه را در ذهن دارند باید با جزئیات و تصاویر و اعمال داستانی به خواننده هم نشان دهند تا او بتواند با جهانِ ذهنِ نویسنده ارتباط برقرار کند.
جناب اصلانی شما مدتِ زیادی نیست که وارد این عرصه شده‌اید، جوان هستید و فرصت‌های زیادی پیش رو خواهید داشت. قطعا با خواندن و نوشتنِ مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم، موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت