نقد کاسه ی آب




عنوان داستان : کاسه آب
نویسنده داستان : انسیه ساریخانی

روی صفحه ی اخبار، نگاهم روی عکس سرباز، می ایستد. تمام قد، مسلح است. ژست نظامی جذابی دارد. بیست ساله می زند. پوست سفید صورتش زیر آفتاب سوزان تابستان سوخته. چشمهای ابی تیره اش را ریز کرده تا بتواند زیر نور نیمروز به اطراف نگاه کند. لبهایش خشک است. انگاری گارد نظامی گرفته، تفنگ را اریب گرفته و به بدنش چسبانده. اسم و درجه نظامی روی سینه اش قابل خواندن نیست. مرد میانسالی با ریش تنک بلند و چشمهای بادامی و لباس گشاد و بلند محلی کنارش ایستاده. عصا دارد و یک پا بیشتر ندارد. لبخند شیطنت آمیزی بر لب دارد. مرد مین یابی است که دم دست سربازهای خارجی جا خوش کرده، بلکه نانش را اینطوری در می آورد: با کمک به سربازها برای در اوردن ماین از مسیر پیاده نظام. هر دو به دیوار گلی خانه ای تکیه داده اند. کبوتر سفید کوچکی روی پرچین دیوار نشسته و دارد به لوله تفنگ نگاه می کند. دخترکی هشت نه ساله، کاسه روحی به دست، روبروی خانه گلی کوچکی ایستاده که در ندارد. چتر موهایش از روسری زده بیرون و روی پیشانیش ریخته. چشمهایش را از زور افتاب به هم کشیده و به سرباز نگاه می کند. برادرش را در جنگ از دست داده. برادرش را خیلی دوست داشت. برادرش قد بلند بود. بیست سالی داشت. دستش را می گرفت و دور خودش تاب می داد و دخترک از شادی جیغ می کشید و می خندید. آن وقتها موهای بلندی داشت. وقتی برادرش او را می چرخاند موهای قهوه ای بلندش از گردن فاصله می گرفت و تاب بر می داشت.
چقدر تشنه ام. احساس می کنم ردی از گرمای تابستان مثل سرابی روی عکس می خزد و موج بر می دارد. سرباز به دختر زل زده است. شاید به خواهرش فکر می کند که هم سن و سال دخترک است. نه با این لباس کهنه به تن و این دمپایی های لنگه به لنگه به پا. خواهرش مدرسه می رود. شاد است و صفحه های تقویم را به شوق برگشتن برادر سربازش هر روز صبح، ورق می زند. لبخند کمرنگی روی لبهای خشک و ترک خورده اش می نشیند. دخترک جلو می رود. کاسه اب سرد چشمه را می گیرد جلویش. سرباز با دو دلی نگاهش می کند. مکث می کند. نگاهشان به هم گره می خورد. دست دراز می کند و کاسه را از دست دخترک می گیرد و سر می کشد. در می زنند. هم اتاقیم است. با غرولند در را باز می کنم و بر می گردم. همه توی عکس، برگشته اند سر جای اولشان و همان جا ایستاده اند. صفحه یاهونیوز را می بندم و به طرف یخچال می روم.
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا
با سلام و احترام
واقعاً دستمریزاد. با چهارصد کلمه درباره¬ی یک عکس، به سختی می توان بهتر از این نوشت. داستان کاملاً حرفه¬ای است و توصیفات داستان به شدّت دقیق است و پایان داستان هم که پایان شگفت است به همان معنایی که در ادبیات داستانی متداول است و نویسنده خواننده را شگفت زده می¬کند. در پایان داستان متوجّه می¬شویم نویسنده درحال توصیف یک عکس بوده است. البته از یک جایی تخیّل خودش را هم به عکس راه داده است و اجزای فیزیکی عکس در حال حرکتند و فکر آدم¬هایش نیز به حرکت درمی¬آید. داستان درواقع بر محور توصیف می-چرخد. توصیف یک نما. نمایی آشنا در هر جنگی. آدم¬های داستان به خوبی توصیف شده¬اند و نویسنده با استفاده از توصیف چهره¬ی سرباز و مرد مین¬یاب و استفاده از کلمه¬ی ماین، به مخاطب نشان می¬دهد داستان در افغانستان اتّفاق می¬افتد. از توصیف سرباز متوجّه می¬شویم سربازی آمریکایی و اروپایی است و مهاجمی نیست که مثلاً از یک کشور آفریقایی به خدمت کشور مهاجم درآمده باشد. توصیف مرد مین یاب اشاره¬ای به شرایط جنگی و اقتصادی دارد. توصیف دختر و کاسه¬ی رویی یا به قول نویسنده روحی، شرایط اقتصادی و منطقه¬ای را نشان می¬دهد. آن جایی که نویسنده تخیّل را به داستان اضافه می¬کند، روی دیگر این عکس است. درواقع توضیحاتی است که می¬تواند پشت عکس نوشته شده باشد. عکسی که برادری سرباز برای خواهرش پست کرده است. سربازی آمریکایی که خواهری چشم به راه دارد. دختری افغانستانی که برادرش کشته شده است و دیگر چشم به راه برادرش نیست. اوج داستان جایی است که متوجّه می¬شویم ما در این عکس نیستیم. ما در این موقعیت نیستیم. جایی دورتر از این عکس و این موقعیت و این فاجعه که در آن لحظه در حالت سکون است؛ در اتاقی نشسته¬ایم و هم اتاقی هم داریم و به اینترنت هم دسترسی داریم و آن کاسه¬ی روحی را درون یخچال گذاشته¬ایم تا آب خنک بخوریم. درباره-ی جنگ داستان¬های زیادی نوشته¬اند. از داستان¬های چندکلمه¬ای گرفته تا رمان¬های چندجلدی. جنگ در تمام تاریخ و جغرافیا اتّفاق افتاده است. جنگ برای سرزمین. برای اعتقاد. برای کشورگشایی. برای پیشگیری. برای انتقام. جنگ با سنگ. با تفنگ. با موشک. با شمشیر. جنگ تن به تن و رودررو. جنگ از راه دور. جنگ مردان با مردان. جنگ مردان با زن¬ها و بچّه¬ها. جنگ، پدیده¬ای است که همه¬ی درگیر آن هستند. در ادبیات و سینما هم بسیار به آن پرداخته شده است. در چنین شرایط و موقعیتی، خواندن یک داستان کوتاه تأثیرگذار، مخاطب را ذوق زده می¬کند. باید به این نویسنده دستمریزاد گفت و از او تشکّر کرد و منتظر خواندن داستان¬های دیگرش بود.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۲
علیرضا احمدپورخرّمی » یکشنبه 19 مرداد 1399
عاااالی بود. بسیار لذت بردم
انسیه ساریخانی » یکشنبه 19 مرداد 1399
ممنونم استاد عزیز. خیلی لطف داشتید به داستان منٚ.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت