داستان را از چشم راوی بنویسید.




عنوان داستان : عطر سنجد
نویسنده داستان : انسیه ساریخانی

گونه هایش برافروخته است. موهای سفیدش را به شکل شلخته و ناشیانه ای رنگ کرده و رژ قرمز جیغی روی لبهایش ماسیده است. گوشه های شالش را روی مانتو صورتی رنگ و کوتاهش رها کرده. با خودش بوی عطر سنجد را آورده داخل اتاق. می گویم:"اینجا" و با دست صندلی را نشان می دهم. با آه کشداری می نشیند. قطره های عرق روی پیشانیش نشسته. استینش را بالا می زند. گارو را می بندم و رگش را لمس می کنم. "تب دارین ". با چشمهای روشنش بهم زل می زند و سرش را تکان می دهد: "ای مادر جاااااان! ....از وقتی نوه هام ناخوش احوال شدن.... خودمم از غصه تب کردم. اخه من غیر نوه هام کسی رو ندارم... جونم به جونشون بنده". "نوه هاتون؟ چه شونه مگه". آخ بلندی می گوید و به سرنگ نگاه می کند: "اونام تب دارن". لبخند می زنم و گارو را باز می کنم: "خوش به حال نوه هاتون! مامان بزرگ منم مهربونه ها! ولی هیچ وقت به خاطر من تب نمی کنه!". پنبه را می گذارم روی پوستش. خون را خالی می کنم و به لیبل لوله شیشه ای نگاه می کنم. شصت و هفت ساله است. " چند لحظه صبر کنین بعد پاشین که سرتون گیج نره" یک دستش روی پنبه است، دست دیگرش را می برد سمت کیف دستی و گوشی اش را بیرون می آورد. نمونه خون را می گذارم توی جالوله و به طرف در حرکت می کنم. " می خوای ببینیشون؟". پنبه را می اندازد توی سطل و استینش را می کشد پایین تا بالای دستبند چرمش که به شکل یک قلب بزرگ است. مکث می کنم. به صورتش نگاه می کنم که حالا لبخند بی رمقی دارد. به طرفش بر می گردم. با صفحه بزرگ گوشی ور می رود و بالاخره بازش می کند: "ایناها...ببین!..فداشون بشم!...ببین چه ماهن!" سرم را می برم روبه روی صفحه گوشی. چشمم را ریز می کنم. کسی را نمی بینم. یک اتاق بزرگ نیمه تاریک، پر از اسباب و اثاثیه چوبی، شمعدانهای قدیمی، تابلوهای بزرگ، یک میز بزرگ قهوه ای رنگ و دو تا بچه گربه ی راه راه سیاه و سفید که توی یک سبد حصیری، روی میز، با چشمهای گشاد و سبز رنگ به دوربین خیره شده اند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
قاعدتاً باید داستان را نگاهی انتقادی به برخی رفتارهای اجتماعی دانست. این که برخی افراد ارزشهای انسانی را فراموش کرده‌اند و به جای توجه به همنوعانی که گرفتاراند و نیازمند کمک و محبت ، این کمک و محبت خود را متوجه حیواناتی می‌کنند که شاید درکی از این محبت نداشته و ممکن است خیلی هم چنین محبت‌هایی در زندگی‌شان تاثیرگذار نباشد. فارغ از درست و غلط بودن این نگاه، شیوه نگاه شما به این مساله در قالب یک داستان قابل ستایش است مضافاً این که این نگاه با تکنیک‌های داستانی هم همراه شده و صرفاً به عنوان یک موضوع داستانی مورد لحاظ نبوده. این که سوژه را بتوان در فرم هم داستانی نمود تبحر و هنر می‌خواهد. شما با تکنیک گول زدن مخاطب و شوک پایانی موضوع خود را در فرم هم داستانی کرده‌اید. شخصیت پردازی اول داستان خودش مخاطب را به بازی می‌گیرد. حدس بر این که شخصیت کیست مخاطب را به بازی می‌گیرد. توصیفات دلالت بر زنی جوان دارند. البته رنگ سفید مو شاید قرار است از سن شخصیت بگوید اما امروزه رنگ سفید ضرورتا نشانه پیری نیست و برخی از همین رنگ برای شکل ظاهری خود استفاده می‌کنند. رنگهای استفاده شده در پوشش و ظاهر رنگ های زنده و شاد جوانی به نظر می رسند و همین نکته چنین تداعی می‌کند که شخصیت شاید جوان است و فقط موی خود را سفید کرده. اشاره به رنگ کردن ناشیانه مو هم در این برداشت تاثیرگذار می‌شود تا این که او با لفظ "ای مادرجان" صحبت از نوه های خود می‌کند. اینجاست که شوک اول وارد می شود. متوجه می شویم که شخصیت مورد نظر برخلاف تصور ما واقعا جوان نیست. اشاره به بوی سنجد از نظر یک راوی که شغلش درمان است طبیعتا مفهومی پزشکی را باید دنبال کند. یک برداشت این است که احتمالاً نویسنده با استفاده از بوی سنجد در نظر داشته به مشکلات جسمی و سن پیرزن طعنه‌ای زده باشد. البته برداشت دیگر می‌تواند منظور عطری با بوی گل سنجد هم باشد که نشانه و نماد عشق است. چه از لحاظ کاربرد پزشکی و چه از لحاظ عطر معمولی ، یکی از کاربردها برای هر دو مورد اشاره شده مساله جنسی است. سنجد و عطر آن محرکهای جنسی در آقایان به حساب می‌آیند. بدین ترتیب ما شخصیتی داریم که نه تنها در پوشش بلکه در عطر هم به دنبال جذابیت جنسی است. منتها به عنوان یک نویسنده توجه داشته باشید که وقتی شخصیتی را خلق می‌کنید و این شخصیت به خصوص راوی داستان است ما باید از دریچه نگاه او به مسائل نگاه کنیم. اگر این شخصیت شما در زمره کادر درمان است پس باید به طور طبیعی نگاه پزشکی به مسائل داشته باشد و می‌شود برداشت طبی از بوی سنجد برای او طبیعی‌تر باشد. شاید به طور عادی به عنوان یک انسان به بوی سنجد به عنوان عطر توجه کند اما بهرحال باید این نکته را در نظر داشته باشید که شخصیت در جایگاه خودش باید مثل خودش رفتار کند، همان طور که واکسی‌ها فقط به کفش‌های شما نگاه می‌کنند و برای رانندگان تاکسی ما فقط مسافریم فارغ از عادی بودن یا دکتر و مهندس بودن‌مان.
به داستان بپردازیم: با اشاره به نوه‌ها، داستان به سمت دیگری می‌رود و کمی در مورد این زن کنجکاو می‌شویم. بحث نوه ها به ما یک پیرزن سرزنده را نشان می‌دهد که عاشق نوه‌های خود هم هست. با توجه به فهم این که او مادربزرگ است دیگر میزان سنش و عبارت "شصت و هفت ساله" ما را دچار شوک نمی‌کند اما کماکان در جهت پررنگ شدن تعجب ما موثر است.
حال مساله داستان به سمت ناراحتی این زن و نوه‌هایش سوق پیدا می‌کند. این که شاید بیماری خاصی گرفته‌اند و این بیماری مساله اصلی داستان است. اما در نهایت متوجه می‌شویم که نوه انسانی در کار نیست بلکه منظور او دو بچه گربه هستند. این جاست که تمام مساله داستان به چیز دیگری تبدیل می‌شود و در قالب یک شوک ساده داستان پیام خود را منتقل می‌کند.
در مجموع همه چیز ساده پیش رفته و حتی شخصیتی که تا حدودی عجیب به نظر می‌آید در این داستان باورپذیر است. حاشیه نرفتن داستان هم قابل توجه است. این که از موضوع مورد نظر خودش بیرون نزده و اگر چیزی گفته برای داستان کاربرد داشته است.
داستان ساده و قابل قبول است ضمن آن که زبان شما هم یک زبان انشایی خسته کننده نیست که سوژه خوب شما را نابود کند. به نظر همه چیز با هم در تناسب‌اند. ممنون از داستان خوب‌تان.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
انسیه ساریخانی » 19 روز پیش
ممنونم استاد. خیلی استفاده کردم مخصوصا قسمتی که فرمودید شخصیت در جایگاه خودش باید مثل خودش رفتار کند، برایم تازگی داشت.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت