جایگاه تصادف و شانس در داستان




عنوان داستان : راه سوم !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

قارقار کلاغ نگاه کرامت را به میان شاخه های درختان اطرافش کشید . ترس تمام وجودش را در برگرفت به راهی که آمده بود چشم دوخت . تصیم به بازگشت گرفت چند قدم به عقب برداشت ، صدای قارقار کلاغ دوباره بلند شد ، ایستاد به شاخه ها چشم دوخت و چشمش به کلاغ سیاهی که کمی دورتر از او برشاخه نشسته بود افتاد آب دهانش رابزحمت فروداد به جاده ای که روبرویش بود نگاه کرد و سپس به راهی که آمده بود . یاد سرفه های پی درپی مادربزرگ اش افتاد ، مادربزرگ اش پای کرسی دراز به دراز افتاده بود و به او چشم دوخته بود . کرامت پرسید :(( چیکار کنم مادر بزرگ برم ده بالا سراغ کل حسن طبیب ، شاید ی کاری کرد ، دوایی ، شربتی ؟)) مادر بزرگ اش باناله گفت :(( مادر تا بری و برگردی شب میشه به شب میخوری ، راه خطرناکه ))
قارقار کلاغ، کرامت را بخودش آورد . تصمیمش را گرفت و زیرلب گفت :(( باید خودمو برسونم به کل حسن )) چوب دستیش را باقدرت به تنه درخت نزدیکش کوبید و فریاد زد :(( گمشو بدترکیب )) کلاغ به آسمان پرکشید و قارقار کنان دور شد . کرامت براه افتاد از جنگل بیرون زد به پل بزرگ رسید . نزدیک پل شد به رودخانه پرجوش و خروشی که از زیر پل می گذشت چشم دوخت ، بادیدن ماهی هایی که برخلاف جریان آب شنا می کردند زیرلب گفت :(( هیچ چیز بدتر از برگشت به عقب نیست ، چه تلاشی می کنند زبون بسته ها )) قدم بروی پل گذاشت و گفت :(( خدایا به امید خودت )) به میانه پل رسیده بود که چشمش به دومرد سیاه پوش تفنگ دردست که هرکدام یکسوی پل ایستاده بودند افتاد . نزدیکتر به آنها شد که دومرد متوجه او شدند و یکی از مردا ن سیاه پوش فریاد زد :(( همونجا به ایست پسر کجا داری میای؟)) کرامت ایستاد و گفت :(( میخوام برم ده بالا )) همان مرد گفت :(( نمیشه ، ورود به این منطقه ممنوعه ، برگرد )) کرامت باتعجب پرسید :(( یعنی چی ممنوعه ، شما کی هستین!؟)) همان مرد گفت :(( ما ماموریم ، دستوردادن هیچکس از پل عبور نکند )) کرامت گفت :(( کی دستورداده ، من باید خودمو برسونم ده بالا ، باید کل حسن طبیب را ببینم مادربزرگم حالش بده آقا ))
همان مرد گفت :(( به من ربطی نداره برگرد برو ، یک قدم دیگه برداری با گلوله میزنمت )) کرامت باالتماس گفت :(( آقا خواهش می کنم ، جون مادربزرگم در خطره )) مرد تفنگش را بالا آورد و کرامت را نشانه گرفت . مرد سیاه پوش دوم گفت :(( برو پسر این دیونه است ها شلیک می کنه )) کرامت فکری بسرش زد دست در جیب کتش فروبرد اسکناسی بیرون کشید و نشان داد و گفت :(( پول ، حاضرم پول بدم )) مرد اول گفت :(( برو گمشو تا نکشتمت )) کرامت قدمی عقب گذاشت چشمانش پراز اشگ شد و با صدای لرزان و بغض آلودی گفت :(( تورو بخدا بگذارین برم )) مرد اول ماشه را کشید گلوله از کنار گوش کرامت زوزه کشان گذشت . و مرد دوم گفت :(( برو تا کشته نشدی پسر )) کرامت چند قدم عقب گذاشت وبرگشت حرکت کرد درحالی که اشگ از چشمانش سرازیر بود به چند قدمی ابتدای پل رسیده بود که صدا ی دورگه مرد ی او را متوقف کرد که گفت :(( کجا ، کجا سرتو انداختی پائین میایی !؟))
کرامت ازدیدن مرد که تفنگش را بطرف او نشانه رفته بود جا خورد و گفت :(( میخوام برگردم برم ده پائین ، اهل اونجام ، تودیگه کی هستی !؟)) مرد گفت :(( نمیشه دستوردادن هیچکس از پل نباید رد بشه و وارد منطقه مابشه ، فهمیدی یا با گلوله حالیت کنم )) کرامت گفت :(( یعنی چی آقا ، من اهل ده پائینم ، اسمم کرامته نوه بی بی قربون . داشتم میرفتم سراغ کل حسن طبیب اون دومرد نگذاشتن برم )) کرامت برگشت و دومردی که در سوی دیگر پل بودن را با انگشت اشاره نشان داد . مرد گفت :(( بمن ربطی نداره ، اجازه نداری از پل رد بشی ، حالا م برگرد )) کرامت گفت :(( اصلا نمی فهمم امروز اینجا چه خبر ه من چندبار با هم ولایتی هام ازاین پل گذشتم و رفتم و آمدم ، مگه جنگ شده آقا ؟ من باید برگردم به خونه دیگه ))
مرد خودش را جابجا کرد و گفت :(( قدم از قدم برداری مردی )) کرامت با التماس گفت :(( آقا ترو خدا بگذار برم ، مادربزرگم بیماره ، کسی را جز من نداره ، ممکنه بمیره )) مرد همانطور که کرامت را نشانه رفته بود گفت :(( همه یک روز می میرن ، همین که گفتم ، برگرد برو این بار آخره میگم )) کرامت چند قدم عقب گذاشت و پرسید :(( هیچ راهی نیست ، باپول چی نمیشه رد بشم ؟)) مرد تفنگش را پائین آورد و گفت :(( اصلا حرفشم نزن )) کرامت نزدیک به دیواره پل شد به پائین نگاه کرد و گفت :(( انگار راه دیگه ای نیست ، اما ارتفاع خیلی زیاده ، بپرم داغون شدم رفته ، نعشمم کسی پیدا نمی کنه )) به آسمان نگاه کرد بادیدن ابرهای سیاه و خاکستری که درهم تنیده می شدند ، سرتکان داد و روی زانو نشست . دقایقی گذشت ، گاهی به انتهای پل و گاهی به ابتدای پل چشم میدوخت و زیرلب به مردانی که سد راهش بودند ناسزا می گفت . چهره بیمار مادربزرگ اش در ذهنش پدیدار شد . بفکر فرورفت . چند قطره باران روی سرش نشست ، دست روی سرش کشید و به آسمان نگاه کرد و گفت :(( خدایا دیگه اینو کجای دلم بگذارم؟)) ازجا برخاست به رودخانه چشم دوخت .زیرلب گفت :(( ماهی ها خسته نمی شن ، ببین چه تلاشی می کنند)) باران شروع به باریدن کرد . کرامت به دوسوی پل چشم دوخت . هنوز مردانی که راه را براو بسته بودند ایستاده و چشم به او دوخته بودند . زیرلب گفت :(( باید برم سراغ کل حسن ، هرطور شده و برگردم شب به خونه ، فردا امتحان نهایی شروع میشه امسالم درجا بزنم ، مادربزرگ ازمن ناامید میشه . میگه نگفتم تو شیشتم نمی تونی بگیری بچه)) باران برشدتش افزوده شد ، کرامت کتش را از تنش جدا کرد و روی سرش انداخت . سردش شده بود به هردو سوی پل چشم دوخت و گفت :(( عجب سیریش هایی هستند مثل میخ ایستادن ، خدایا یک عنایتی ، کمکی )) به رود خانه چشم دوخت بادیدن آب رودخانه که بالاتر آمده بود ورنگ آن گل آلود شده بود گفت :(( انگار راه دیگه ای نیست . به سوی مرد دورگه نگاه کرد و با صدای بلند پرسید :(( نمی شه برم ؟)) مرد سرتکان داد و گفت :(( اصلا فکرشم نکن )) کرامت به دومرد سیاه پوش چشم دوخت و باصدای بلند پرسید :(( نمیشه برم ده بالا ؟)) هردو مرد باهم گفتند :(( نه )) کرامت به بالای دیواره پل پرید و کتش را پوشید و چوب دستیش را بداخل رود خانه پرتاب کرد و چشم هایش را بست و گفت :(( به امید خودت می پرم و پائین تراز رودخانه بیرون میزنم خودمو میرسونم به ده بالا . دستی اورا محکم گرفت و به روی پل کشید و گفت :(( چیکار می کنی کرامت ؟)) کرامت چشم بازکرد بادیدن مرد لبخند زد و گفت :(( کل حسن طبیب !؟)) کل حسن زیربازوی کرامت را گرفت اورا از جابلند کرد و پرسید :(( دبونه شدی کرامت ، خودکشی ، چرا !؟)) کرامت به دوسوی پل نگاه کردی خبری از مردان نگهبان نبود . با لکنت زبان گفت :(( خو ، خو ، خودکشی نه ، میخواستم بیام سراغ شما اما هردو طرف پل را بسته بودند . نمی گذاشتن نه بیام سراغ شما نه برگردم کل حسن )) کل حسن به دوسوی پل نگاه کرد و گفت :(( لعنت برشیطون ، خیالاتی شدی ، کسی اینجا نیست )) کل حسن به اسبش اشاره کرد :(( بیا سوار شو من داشتم میامدم ده شما دوساعت پیش خبر آوردن حال سید ممد متولی امامزاده خوب نیست . منم راه افتادم ، بیا ، بیا سوار شو بریم که داره شب میشه )) بازوی کرامت را گرفت و کمک کرد تا او سوار اسب شود ، سپس خودش پا در رکاب گذاشت و سوار اسب شد و اسب را هی زد . اسب برا ه افتاد . کرامت به عقب برگشت به پشت سرش نگاه کرد روی دیواره پل کلاغ سیاه را دید که زیر باران چشم به آنها دوخته . کرامت زیرلب گفت :(( میگن به نخ میرسه اما پاره نمیشه ، کل حسن پرسید :(( بامن گفتی کارداشتی ؟)) کرامت گفت :(( بله حال مادربزرگم اصلا خوب نیست ))
کل حسن به اسب هی زد و اسب حرکتش را تند تر کرد از پل گذشتند وارد جنگل شدند . صدای قارقار کلاغ نگاه کرامت را به شاخه ها دوخت .
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای لطف‌الله ترنجی سلام و احترام
گاهی در زندگی عادی و رئال آدم‌ها وقایعی رخ می‌دهد که شاید بتوان نام تصادف یا شانش را بر آن‌ها نهاد. آدم‌ها عموما این وقایع را می‌پذیرند و مشکلی با چگونگی وقوع آن‌ها نخواهند داشت؛ به این ترتیب گاهی هم نویسندگان از این وقایع واقعی الهام گرفته و با در هم آمیختن و غنی کردنِ آن‌ها با تخیل جهانِ داستانی خود را خلق می‌کنند؛ اما این الهام گرفتن و قرار دادنِ وقایع واقعی در ظرفِ داستان ساده نیست و احتیاج به تفکر و تدبیر نویسنده با کمک گرفتن از ابزارِ داستانی‌ای که قبلا آموخته دارد. وقوع و رویدادِ حوادث بر مبنای شانس و تصادف در داستان جایگاهی ندارد و می‌توان از تعبیر اتفاق‌های سرِ بزنگاهی در مورد آن‌ها استفاده کرد. جهان و اسکلت داستان بر مبنای پیرنگی که نویسنده آن را مهندسی می‌کند استوار است؛ پیرنگی که با تکیه بر روابط علی و معلولیِ مستحکم استوار خواهد بود. وقتی نویسنده این پیرنگ را طراحی می‌کند باید توجه داشته باشد که در رخداد وقایع و دلایلِ آن، سوالی در ذهن خواننده باقی نماند، خواننده بتواند آن‌ها را بپذیرد و برایش ملموس و باورپذیر باشد. باز شدن گره‌ها به شکل اتفاقی و بدون در نظر گرفتن روابط علی و معلولی در داستان پذیرفتی نیست.
داستان «راه سوم» با عدم تعادل آغاز می‌شود، نویسنده شخصیتِ اصلی داستان(کرامت) را در موقعیتی سوال‌برانگیز قرار داده است و این مسأله می‌تواند خواننده را کنجکاو کرده و برای ادامه‌ و همراه شدن با داستان ترغیب نماید. کرامت نوجوانی است که به قصد آوردن طبیب برای مادربزرگش راهیِ دهِ بالا می‌شود و راهی سخت در پیش دارد؛ هر چند این ایده قدری کلیشه‌ای است اما نویسنده تواسته‌‌اند خواننده را تا حدودی با داستان همراه کنند، به ویژه زمانی که شخصیت اصلی قصد عبور از روی پل را دارد و مردان سیاه‌پوشِ تفنگ به دست را می‌بیند؛ تعلیقی که این بخش‌ها به همراه دارد از نکات مثبت کار است؛ اما در ادامه کار ابتر باقی می‌ماند. حفره‌ها و سوال‌هایی در ذهن خواننده ایجاد می‌شود که بی پاسخ رها شده‌اند و در عوض با ساده‌ترین شکلِ ممکن گره‌گشایی صورت می‌گیرد. وقتی شخصیت داستان در دنیای رئال و احتمالا وهمی خود در تلاطم است و تصمیم به پریدن در رودخانه را می‌گیرد، اتفاقا و بر حسبِ تصادف و شانش دستی که روی بازوی او قرار می‌گیرد دستِ طبیبِ دهِ بالا است و اتفاقا متولی امامزاده‌ی ده پایین در همین حین احتیاج به طبیب دارد و طبیب دارد همان راهی را می‌رود که هدفِ شخصیت اصلی داستان بوده است. در این‌جا یکدفعه گره‌گشایی صورت می‌گیرد و به ساده‌ترین شکل ممکن، تصادف و شانش جای روابطِ علی و معلولی و دلایلِ رخدادها را می‌گیرد و خواننده پاسخی برای سوال‌های ایجاد شده در مورد مردان سیاه‌پوش و... پیدا نمی‌کند؛ البته حتی اگر خواننده بنا را بر مبنای وهم و خیال هم بگذارد باز هم باید بستر مناسبی برای این ماجرا فراهم شده باشد تا پذیرفتنی شود.
نکته‌ی دیگر توجه به نکات ویرایشی در کار است. از جمله رعایت فاصله و نیم‌فاصله، علائم نگارشی و... به عنوان مثال برای جدا کردن دیالوگ‌ها از متن، بهتر است از دو نقطه: و گیومه«...» استفاده شود و... این‌ها نکات به ظاهر ساده و در عین حال مهمی است.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت