نقد داستان صبح روز جمعه




عنوان داستان : صبح روز جمعه!
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

در حیاط باصدای مهیبی باز شد ، یحیی تبربدست در چارچوب در ظاهرشد ، چهره اش برافروخته بود .قدم بداخل حیاط گذاشت .نریمان سراسیمه ازاتاق بیرون زد بادیدن یحیی بطرف کفش هایش دوید و لنگه به لنگه بپاکرد و از پله ها پائین پرید و پرسید :(( آقا یحیی چی شده !؟)) یحیی حرفی نزد و با همان عصبانیت بطرف اکتالیپتوس دوید و شروع کرد با تبر به تنه درخت ضربه زدن .با تمام قدرت ضربه می زد . نریمان فریاد زد :(( دیوانه شدی یحیی، چیکار می کنی مرد !؟)) یحیی همانطور که ضربات تبر را بر تنه درخت فرود می آورد هن و هن کنان گفت :(( خسته ام کرده ، بیچاره ام کرده ، خانه ام را ویران کرده )) از دادو هوار نریمان همسایه ها بداخل خانه نریمان ریختند و دور نریمان حلقه زده به یحیی چشم دوخته بودند . نریمان روبه همسایه ها کرد و گفت :(( ببین روز جمعه ای داره چیکار میکنه ، یک کاری بکنین)) هیچکس جرات نزدیک شدن به یحیی را نداشت و همه سرپائین انداختند . یحیی از کارش دست کشید . نفس تازه کرد و دوباره تبر را بالا برد که زن سالخورده ای فریاد زد :(( بس کن یحیی ، خجالت بکش )) همسایه ها به پیرزن چشم دوختند .یحیی تبر را پائین آورد و گفت :(( ننه عصمت این درخت پدر منو در آورده الان دوساله باعث درگیری من و زنم میشه . هروز باید کوهی از برگش را جمع کنه . زده ریشه هاش توباغچه . نمیزاره یکبرگ سبزی دربیاد . زده به دیواره چاه و دیواره را خراب کرده .تولت حیاط داره فرو میریزه .)) ننه عصمت گفت :(( این که راهش نیست ، این خونه صاحب داره . ازش میخواستی ننه )) یحیی تبربدست بطرف همسایه ها قدم برداشت . همسایه ها از ترس چند قدم عقب گذاشتن . نریمان گفت :(( به من چندبار گفت، اما این درخت یادگار پدرمه ، نمی تونستم قطعش کنم )) یحیی گفت :(( صددفعه گفتم ، پی جرف نرفت تا امروز دیواره چاه مستراح را ریخت پائین )) جعفر آقا بقال سینه جلو داد و عرقچین سفیدش را از سرش برداشت و گفت :(( اولا اکتالیپتوس سمت خلا نمیره . دوما بودنش باعث میشه حشرات نزدیک خانه نشوند . سوما فصل سرما جلوی رشد ویروس انفولانزا را می گیره ، چهارما باقطع تنه اش ازبین نمیره . باید ریشه اش را خشکاند )) یحیی گفت :(( ریشه اش را آتیش میزنم )) یحیی بعداز گفتن این حرف روبه جعفر آقا بقال کرد و پرسید :(( گفتی سمت خلا نمیره ؟)) جعفر آقا گفت :(( هرگز، نه این درخت و نه یاس و نه هبچ ریشه درخت معطری ، امتحانش ضرر نداره ، بپر اونجایی که خراب کرده ریشه را بکش بیرون ببین مال کدوم درخته )) یحیی نگاهی به نریمان انداخت و تبربدست ازمیان جمعیت بیرون زد همسایه ها بدنبالش راه افتادند تا وارد خانه یحیی شدند .نریمان خودش را به جایی که کف حیاط فروریخته بود رساند . شانه به شانه یحیی ایستاد و گفت :(( اگر کار درخت من نباشه گردنت را با تبرت شقه می کنم . هردو روی زانو نشستند موزائیک ها را یکی یکی از جا کندند و ریشه درخت زیر خاک را بیرون کشیدن .جعفر آقا نزدیک آنها شد و روی زانو نشست و دست به ریشه برد و بعد از ور رفتن به آن گفت :(( درخت پشه است ، این ریشه اکتالیپتوس نیست . از جابلند شد وارد باغچه سبزی کاری شده در حال خشک شدن یحیی شد و خاک باغچه را پس زد و گفت :(( اینم ریشه درخت پشه است یحیی )) همسایه ها به یحیی چشم دوختند و نریمان تبر را ازدست یحیی گرفت .همسایه ها فریاد زنان پا بفرار گذاستند . ننه عصمت و جعفر آفا یک قدم عقب گذاستند و نریمان گفت :(( بزنم دو شقه ات کنم ، درخت هیچی نگفتی اونطوری زدی بالگد و وارد حیاط من شدی یک وقت من بدبخت سکته کنم ، هان ؟)) ننه عصمت گفت صلواه بفرستین مادر . حالا این درخت پشه تو خونه کی هست ؟)) صدای زن یحیی بلند شد هرچهار نفر سر به عقب چرخاندن زن یحیی چادرش را روی سرش محکم کردو گفت :(( محاله ازدرخت پشه سعید ،آقا داداشم باشه )) یحیی به سمت چپ دیوار خانه اش نگاه کرد بادیدن سر درخت پشه گفت :(( آره کار خودشه زن )) تبر را ازدست نریمان فاپ زد و با سرعت از خانه بیرون زد . نریمان پشت سرش دوید و نرسیده به در خانه سعید تبررا ازدست یحیی گرفت و گفت :(( امروز دیگه بسه ، مگه زبون نداری برو بهش بگو . لازم به تبر نیست مرد )) یحیی آرام شد . همسایه ها بدور او حلقه زدند و ننه عصمت گفت :(( دیگه چی میخوایین ، بفرمایین خونه هاتون نمایش تموم شد )) همسایه ها دور یحیی را خلوت کردن . جعفر آفا گفت :(( برشیطان لعنت ، میخواستم برم بانک ها )) جعفر آقا بعد از گفتن این حرف رفت بطرف خیابان . ننه عصمت به زن یحیی نگاه کرد و گفت :(( نزدیک بود خون راه بندازی ها حالا چارتا برگم جارو کن کمرت که بیل نمی خوره شهین خانم )) ننه عصمت بعد از گفتن این حرف از آنها دور شد . یحیی گفت :(( منو ببخش پسر عمو شرمنده )) نریمان گفت :(( با برادر زنت درگیر نشو ، که زنت کاردستت میده )) هردو خندیدن . شهین خانم چادرش را روی سرش مرتب کرد و گفت :(( وا اا چی میگی آقا نریمان . شوهرم تاج سرمه )) نریمان روی شانه یحیی زد و تبررا بدستش داد و بطرف خانه اش راه افتاد .
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا
با سلام و احترام
"صبح روز جمعه" داستان متفاوت و خوبی است. متفاوت از این جهت که این روزها داستان¬ها عموماً در فضای شهری اتّفاق می¬افتند و بیش تر حالت روانکاوانه دارند تا کنش داستانی. سوژه¬ی داستان خوب است و داستان هم خوب نوشته شده است. به جزییات هم توجّه شده است. دیالوگ ها به اندازه و مفید هستند. واکنش آدم¬ها هم نسبت به موضوع، واکنشی طبیعی است. داستان را قاعدتاً نباید با پیشفرض¬هایی که داریم نقد کنیم و به نویسنده بگوییم بر اساس کتاب¬های داستان¬نویسی، باید این جایش این¬طوری می-بود و آن جایش آن¬طوری. با این حال هر مخاطبی براساس خوانده¬ها و دانشی که دارد به یک داستان نگاه می¬کند و توقّعاتی از آن داستان دارد. فضای داستانی که در آن از ریشه¬ی درخت¬ها و ریزش چاه مستراح صحبت می شود، احتمالاً فضای روستایی قدیمی و خانه¬های قدیمی است. هرچند از موزاییک هم حرفی به میان آمده است. وقتی مخاطب این داستان را می¬خواند، در داستان دنبال عناصر آشنای روستایی می-گردد. با توجّه به این که ظاهراً دو پسرعمو در همسایگی هم هستند و برادرزن یک کدام¬شان هم در همسایگی آن¬هاست، بیش¬تر این فرضیه تقویت می¬شود که مکان داستان روستاست. نگاهی به اسامی هم این فرضیه را تقویت می کند. به هرحال این داستان یا در روستا اتّفاق افتاده است یا در حاشیه¬ی شهر. مخاطب می¬بیند در حالی که چند نفر از جمله بقّال محل به محلّ وقوع حادثه آمده¬اند؛ هیچ اثری از بچّه¬ها در داستان نیست. مخاطب به نظرش می¬رسد در چنین مکانی باید اثری از بچّه¬ها باشد. چه پسربچّه¬های بازیگوش و کنجکاو و چه مثلاً بچّه¬ای که از پشت پنجره ماجرا را می¬بیند یا از بغل مادرش. از طرف دیگر بد نیست اشاره به حیوانات هم بشود. مثلاً خروسی که روی دیوار است. یا گربه¬ای که روی درخت است. یا حدّاقل صدای پرنده¬ای به گوش برسد. این عوامل داستان را طبیعی¬تر نشان می¬دهد. یک جزییات دیگری هم کم و بیش و باید رعایت شود. با زدن چند ضربه به درخت، احتمالاً کسی که تبر دارد و اهل روستاست، به هنّ و هن نمی¬افتد. در داستان¬هایی از این دست به نظر می¬رسد بد نیست به پوشش آدم¬ها هم اشاره شود که البته در حدِّ کلاه بقّال اشاره¬ای شده است. بو در این گونه داستان¬ها که صحبت از درخت و طبیعت در آن به میان می¬آید، می تواند به توصیف موقعیت کمک شایانی کند. مثلاً رایحه¬ی گُل-ها یا بوی مرغدانی و امثال این. با همه¬ی این ها که در حدّ پیشنهاد هستند، این داستان داستان خوبی است. می¬توان به نویسنده توصیه کرد اگر همچنان دوست دارد در این فضا قلم بزند، آثار این نویسندگان را نیز مطالعه کند: "امین فقیری"، "محمود دولت آبادی"، "غلامحسین ساعدی"، "علی اشرف درویشیان"، "یوسف علیخانی" و...

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت