پرنده رویایی، شخصیت اصلی




عنوان داستان : پرنده رویایی !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

گاهی یک سیب گلاب از شاخه جدا شده به داخل جوی آب سقوط می کرد و آب آن رابا خود می برد. پدربزرگ لب حوضچه نشسته بود چپق دود می کرد .انگار از دیدن فرو افتادن سیب ها بداخل جوی لذت می برد . تیرکمان از جیبم بیرون کشیدم و خم شدم سنگ ریزه ای از زیر پا برداشتم ودر تیرکمان قرار دادم و بطرف شاخه درختان نشانه رفتم و درحالی که یک چشمم را بسته بودم و با چشم نیمه باز دیگرم در بین شاخه ها پرنده ای را جستجو می کردم .پرسیدم :(( ناراحت نمی شی سیبا رو آب می بره ؟))
گفت :(( نه پسرم ، هرکسی سهمی داره ، اینم سهم بچه های پائین ده است که کنار جوی آب مشغول بازی هستند )) چشمم به پرنده رنگارنگ و زیبا افتاد . پدربزرگ گفت :((تیرکمان را بزار کنار )) اما دیر شده بود و سنگ به پرنده برخورد کرد او رابه پائین درختان پرتاب کرد . پدربزرگ باعصبانیت از جا بلند شد و نزدیک من شد تیرکمان را از دستم قاپ زد به نقطه ای دور پرتاب کرد و خودش را به پرنده کوچک که بال بال می زد رساند. خم شد پرنده را برداشت و در کف دستش قرارداد و درحالی که بطرف من می آمد گفت :(( زدی ناکارش کردی ؛ ببیندچقدر زیبااست ، کمیاب ترین پرنده این اطرافه سالهااست ندیده بودم )) به یک قدمی من رسید پرنده را کف دست من قرارداد و گفت :(( وجدان درد نداری الان )) به پرنده چشم دوختم و پدربزرگ بطرف موتور خانه رفت . گفتم :(( ببخش پرنده زیبا از شانس تو بود یا بخت بد من که خوردبه تو ، اولین بار بود تیرم به هدف خورد )) پرنده بزحمت بال زد و گفت :(( بالم آسیب دیده ، منو برسون به صادق کوچولو )) با تعجب به پرنده خیره شدم و بعد به اطراف چشم چرخاندم و پرسیدم :(( کی بود ، صادق کیه !؟)) پرنده گفت :(( منم پسر ، تعجب نکن )) پرسیدم :(( یعنی تو حرف میزنی !؟ اما ممکن نیست )) پرنده گفت :(( بله از صادق یاد گرفتم این یک رازه مبادلوبدی یابه کسی بگی )) پرسیدم :(( حتی پدر بزرگ)) پرنده گفت :(( به هیچکس . درد دارم منو برسون به صادق کوچولو ، خونشون آخر ده کنار جوی آبه )) موتور آب خاموش شد و آب از جریان افتاد .پدر بزرگ بطرف من آمد و گفت :پدرت الان ازراه میرسه )) به پرنده چشم دوخت .گفتم :(( پدربزرگ صادق کوچولو کیه ، می شناسیش؟)) سرتکان داد و گفت :(( پسر جمشید ه قبلا تو کارخونه چوب بریمون کار می کرد ، چطور مگه ؟)) چپقش را از پر کمرش بیرون کشید ومشغول پرکردن توتون از کیسه ای شد که به پرکمرش آویزان بود و گفت ؛(( خونشون آخرای دهه)) گفتم :(( من میرم پیداش کنم )) گفت :(( تنهایی نمیشه توراه چندتا سگه، بهت یک وقت حمله می کنند ، چی کارش داری ، اصلا اونو از کجا می شناسی ؟)) گفتم ؛(( میشه همراه من بیایی ؟)) بعداز مکث کوتاهی چپقش را آتش زد و گفت :(( باشه بریم پسرم ، اما نگفتی اونو از کجا می شناسی)) همراه پدربزرگ از باغ بیرون زدیم . وارد ده شدیم هنگام گذشتن از خیابان اصلی ده ، هرکس پدربزرگ را می دید سلام و احوالپر سی می کرد و من همه حواسم به سگ های بزرگ و کوچکی بود که لم داده بودند
در خانه ها یا بالای آغل ها که مارا با نگاه تعقیب می کردند . به انتهای ده رسیدیم چند پسربچه کنار جوی آب مشغول بازی هفت سنگ بودند . پدر بزرگ پسربچه ای هم سن و سال خودم را که از ته سرش را تراشیده بود و قد کوتاه و هیکل چاقی داشت نشان داد و گفت :(( همون کوچکتره صادقه )) از پدربزرگ جدا شدم و خودم را به بچه های درحال بازی رساندم و گفتم :(( صادق کوچولو )) صادق که توپ کوچکی در دست داشت بطرفم آمد و گفت :(( کوچولو هم خودتی ، چی میخوای ؟)) بچه های هم بازیش بدورم حلقه زدند و یکی که لاغراندام بود و به سیب توی دستش گاز می زد گفت :(( شهریه با شمس ا..خان آمده . همه به پدر بزرگ نگاه کردند . پرنده را جلوی چشم صادق گرفتم . او نگاهی به پرنده کرد .متوجه قصه شد دستش را جلو آورد پرنده را کف دستش گذاستم و چشمک زدم و گفتم :(( بالش درد آمده گفتن تو میتونی خوبش کنی )) نگاهی به پرنده انداخت و گفت :(( ممنون ، اسمت چیه پسر ؟)) گفتم :(( نادرم نوه شمش ا ... پسر رستم )) گفت :(( هرچی پدربزرگت خوبه پدرت نه ، نامرده )) گفتم :(( درست حرف بزن ، پدرم مرده او قهرمان کشتیه بچه جون )) گفت :(( میگم نامرده ، نبود پدر منو از کارخونه پرت نمی کرد بیرون الان یکماهه بیکاره ما پنج تا بچه ایم میفهمی یعنی چه ؟)) پرسیدم :(( چیکار کرده که انداختش بیرون ؟)) صادق به دوربرش نگاه کرد و گفت :(( دوسه بار سرکار دیر رسیده بود )) گفتم:(( من با پدرم حرف میزنم ، اون بحرفم گوش میده ، میگم برش گردونه )) صادق گفت :(( اگر اینکارو بکنی این هوشتک را میدم بهت )) به پرنده توی دستش اشاره کرد . گفتم :(( نه ممنون من نمیتونم پرنده داشته باشم مادرم مشگل تنفسی داره )) گفت ؛(( باشه ، پس رفیقیم )) باهم دست دادیم و من خودم را به پدربزرگ رساندم و گفتم :(( بریم پدر بزرگ )) راه افتادیم به باغ که رسیدیم پدرم باماشین ازراه رسید و صدای بوق ماشینش را در آورد و شیشه سمت خودش را پائین داد و سلام کرد .پدربزرگ علیک گرفت .پدرم گفت :(( وقت رفتنه بیایین بریم . گفتم :(( میشه پیاده بشی پدر ؟)) پدرم از ماشین پیاده شد . خودش را به مارساندو باپدربزرگ و من دست داد و گفت :(( بفرمائید شازده )) گفتم :(( جمشید را چرا بیرون کردی از کارخونه ؟)) پدرم به پدر بزرگ نگاه کرد . پدربزرگ شانه بالا انداخت گفتم :(( من از صادق پسرش شنیدم )) پدرم روی زانو نشست و گفت :(( میدونی بی انضباطی یعنی چه ؟)) سرتکان دادم . پدرم قدراست کرد و گفت :(( پس حرفی نمی مونه )) گفتم :(( پدر اون ۵ تا بچه داره )) پرسید :(( پسرش نگفت که نامرتب بوده ، بی انضباط بوده ؟)) گفتم :(( گفت پدر اما بهتر یک فرصت بهش بدی شاید تنبیه شده باشه )) پدرم گفت :(( باشه ، تو چطوری فهمیدی ، یعنی با پسرش آشنا شدی ؟)) پدربزرگ دستش را روی سر من گذاشت و گفت :(( ماجرا از شکار هوشتک شروع شد ؟)) پدرم باتعجب پرسید هوشتک ، پرنده رویایی ، کجا!؟)) گفتم :(( توباغ باتیرکمون زدمش ، مال صادق بود ، بالش اذیت شده بود بردم دادم بهش )) پدرم توفکر فرورفت و گفت :(( اون پرنده خوشبختیه ، سالها پیش وقتی من مشغول درس های کنکور بودم باالک بدام انداختمش تو همین باغ، اون پرنده حرف میزد ، به من گفت :(( آزادم کن در قبالش هرچه بخواهی بتو میدهم ، باورنکردم یعنی کی باور می کرد پرنده رنگارنگ کوچولو حرف بزند . اما اصرارش باعث شد در قبال خواسته ام آزادش کنم . ازاو خواسته بودم که در کنکور قبول بشم . قول داد وقتی آزادش کردم گفت :(( آرزو را باید باتلاش بدست بیاری نه با خواب و خیال .یعنی باید درس بخونی و پرکشید و رفت )) پدربزرگ گفت :(( سالها بود اینطرف ها نیامده بود )) یاد حرف صادق افتادم و دردل گفتم :(( اون پرنده دونسته آمده بباغ شک ندارم تیر من حتی بهش اثابتم نکرده)) لبخند زدم . ابتدا آرام سپس بلند خندیدم . پدر بزرگ پرسید :(( به چی میخندی !؟)) گفتم :(( هیچی )) خودم را به ماشین رساندم و سوار شدم . پدرم و پدر بزرگ به من خیره شده بودند . پرسیدم :(( نمی خواهین بریم ، مامان نگران میشه ها ؟)) هردو بهم نگاه کردند و خودشان را به داخل ماشین رساندند .
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای لطف الله ترنجی عزیز، سلام. جای بسی خوشحالی است که با جدیت و علاقه نوشتن را دنبال می‌کنید و در این مدت داستان‌های زیادی به پایگاه فرستادید. امیدوارم به توصیه‌های دوستان منتقد توجه بفرمایید تا هم در بازنویسی کمک حال‌تان باشند هم در نوشتن داستان‌های جدید.
«پرنده رویایی» داستان پرنده‌ای سخنگو و کمیاب است که از قضا به این داستان کوتاه راه پیدا می‌کند. داستان با توجه به حال و هوا و راوی‌ای که دارد مربوط به گروه سنی «ج» یا بچه‌های چهارم و پنجم دبستان می‌شود. به نظر می‌رسد که راوی هم در همین سن و موقعیت باشد. پرنده‌ی رویایی با بهانه‌ای وارد زندگی راوی می‌شود تا مشکل پدر صادق را حل کند. طوری رفتار می‌کند که پدربزرگ فکر کند تیر نوه‌اش به پرنده اصابت کرده. بعد از پسرک می‌خواهد او را پیش صادق ببرد. صادق به پسرک می‌گوید که پدرش، پدر او را اخراج کرده و پسرک از پدرش می‌خواهد به پدر صادق یک فرصت دیگر بدهد. چنین داستانی می‌تواند برای گروه سنی «ج» جذابیت داشته باشد. حضور پرنده رویایی، شیرینی روایت را دو چندان کرده. این خیلی خوب است که پرنده در آغاز داستان زخمی می‌شود و همین زخم بهانه‌ای برای شکل‌گیری روایت می‌شود و خوب‌تر است که در پایان راوی به خواننده خبر می‌دهد که اتفاقی برای پرنده نیفتاده و حالش خوب است. بهتر است داستان‌های گروه‌ سنی خردسالان و کودکان همیشه پایان خوش داشته باشند. وقتی همه چیز در پایان روبراه می‌شود بچه‌ها لذت بیشتری از داستان می‌برند.
زبان روایت در داستان کودکان بسیار اهمیت دارد. متن باید در محدوده‌ی واژگان گروه سنی‌ای که برایشان نوشته شده، باشد. این موضوع در داستان «پرنده‌ رویایی» رعایت شده. اما زبان یک‌دست نیست. دست‌انداز دارد و گاهی حواس خواننده را از خواندن و دنبال کردن ادامه‌ی روایت پرت می‌کند. افعالی در متن استفاده شده که داستانی نیستند. در بازنویسی به این مسئله توجه داشته باشید تا به زبان یک‌دست و روانی‌ای برسید.
«پرنده رویایی» داستان پرنده سخنگویی است که وارد جهان داستان می‌شود تا مشکل خانواده‌ی صادق را حل کند. پس بهتر است از همان آغاز تمرکز روایت روی پرنده باشد. جزئیات و توصیفاتِ اول داستان به ساختن فضا خیلی کمک کرده‌اند اما در مورد پرنده و پرداختن به او کمی کوتاهی شده. خواننده‌ی این داستان دوست دارد بیشتر از او بداند. از پرنده‌ای که قادر است حرف بزند و آمده که مشکل صادق و خانواده‌اش را حل کند. می‌شود از بعضی توصیفات چشم‌پوشی کرد و در مقابل به پرنده و وصف او پرداخت. هر چه باشد شخصیت اصلی داستان اوست. این را می‌شود از اسم داستان هم حدس زد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » 10 روز پیش
سلام . حتما . ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت