توجه به روابط علی و معلولی و دوری از اغراق




عنوان داستان : خَر زَهره
نویسنده داستان : امید قریب

وسط خیابان ایستاده بود، ماشین ها از چپ و راستش رد می شدند، خود خودش بود، نمیشد ان لبخند را اشتباه گرفت، آن صورت کودکانه و لبخند ابلهانه ای که پاک نمیشد، عمو اسد بود، ده سال پیرتر،شکسته و مچاله شده، اما بدون تردید او بود۔
طوری بزن که دیگه تا عمر داره پوزخند نزنه،
اخرین روزهای خدمتم در کلانتری بود، ارشد یگان بودم، فقط چند روز تا رها شدن از سربازی مانده بود،حوصله ی دردسر نداشتم، ده سال پیش، همین موقع ها، اخرین روزهای بهار، عمو اسد را یک غروب آورده بودند به کلانتری، زیر چشمهایش سیاه شده بود، دماغش شکسته بود،پوست زانو و آرنج و پس کله اش بخاطر کشیده شدن روی اسفالت داغ رفته بود، چند تا از سربازها که اهل شهرک بودند،فورا او را شناختند، بچه باز معروف شهرک عمو اسد، پنجاه و چند سالی سن داشت، و اولین بار بود گیر قانون می افتاد۔
جناب سرهنگ اگه ممکنه بفرمایید یکی دیگه حکم و اجرا کنه ،چهار روز دیگه ترخیص میشم۔
وسط بلوار درختچه های خرزهره شکوفا شده بودند،گلهای صورتی و سرخ خوشرنگ و زنده، چند متری نرسیده به یک سرعت گیر تیز، وسط خیابان ایستادهبود، چند گل سرخ و صورتی بدست داشت، و به راننده هایی که مجبور به ترمز کردن بودند،تعارف میکرد، خیلی ها پول میدادند، با بقیه فرق داشت،زار نمیزد، بجای بدبختی، یکجور خوشحالی بی دلیل و ابدی روی چهره ی متعجبش نشسته بود، که ادم را مجاب میکرد دست به جیب شوند، لبخندش مجاب میکرد۔
باید صدای عر زدن و التماسش و بشنوم،
عمو اسد در شهرک شهره ی خاص وعام بود، ولی هیچوقت تا ان روز اواخر خرداد، کسی از او شکایتی نکرده بود، اما اینبار در حین ارتکاب جرم،گیر افتاده بود انهم با جوانی که پدرش ادم گنده ای بود، حتما وقتی وارد بازداشتگاه‌ میشد فهمیده بود کارش زار است، ولی حالت کودن و شاد صورتش عوض شدنی نبود، شاید ایمان داشت که بلاهت و کودکانه گی چهره اش عاقبت نجاتش خواهد داد۔
گریه نکن سرباز، واسه اینجور جونورا نباید دل سوزوند، محکمتر بزن،بزن تا به گه خوردن بیفته،
توقف کردم، اعتیاد، هیکلش را نصف کرده بود، دود دندانها را با خود برده بود، و گونه هایش به داخل حفره ی دهانی مکیده شده بود، اما همه ی اینها ذره ای حالت صورتش را تغییر نداده بود، و انگار حالت کودکانه اش برجسته تر شده بود، خیلی ها اسکناس را به بچه هایشان میدادند و بچه دستش را دراز میکرد و عمو اسد پول را میگرفت و یک گل صورتی یا سرخ به بچه میداد، تشکر نمیکرد، حرف نمیزد، هر چقدر هم اسکناس درشتی میگرفت خوشحالی اش بیشتر نمیشد،
بزن سرباز نترس، اگه بمیره هم کسی با تو کاری نداره، محکم تر،محکم تر، هنوزم خوشحالی مادر به خطا؟ ببینم وقتی شلاق به استخوونات میرسه بازم میتونی پوزخند بزنی!
چطور بعد از ان روز، میتوانست لبخند بزند؟
بعد از تکه پاره شدن گوشت و پوستش۔
چرا بعد از اینهمه سال باز باید میدیدمش؟ چرا نمیشد از شر آن لبخند و ان روز لعنتی خلاص شد؟
اگر دستور را رد میکردم چه میشد؟ هر چه میشد بهتر از این بود، بهتر از سالها بیخوابی و افسردگی و قرص و کپسول بود،چرا من باید تکه پاره اش میکردم؟
عمو اسد، نگاهی به من کرد و یک گل بطرفم دراز کرد، خیس عرق شده بودم مثل همان روز ، که قطرات عرق از نوک دماغم روی زخم های بازی که شکفته میشدند میبارید، مرا شناخته بود؟ شاید ، ولی باز هم چیزی در چهره یا نگاهش عوض نشد،

۔۔۔ دیدن هر روزه ی عمو اسد، دیدن اینکه چقدر خوب پول درمیاورد، برخلاف تصورم تسلی بخش بود،
دیدن اینکه هنوز نشکسته بود،

عاقبت فرمانده شاید بخاطر بیهوش شدن اسد، یا دیدن آنهمه خون، دست برداشت، مرا فرستاد تا خود را از خونی که همه جایم شتک زده بود پاک کنم، رد خونی که سالها زدودن آن وقت میبرد،

حالا بجای قرص های آرام بخش و مخدر اعصاب، محتاج دیدن پوزخند ابدی و پوچ اسد بودم،
خنده ای که میگفت هیچ چیز عوض نشده و از دست نرفته است،
تا یک روز تفدیده ی تیر ماهی که او را دیدم، بدون آن نیش نیمه باز ژکوندی اش، صورت پر از عرق و وارفته، عضلاتی که گونه ها را تسلیم جاذبه زمین کرده بود، بجای خنده، خماری تنها چیزی بود که هویدا بود، و میگفت زیر انهمه شلاق چیزی برای همیشه مرده است، هیچ ماشینی به او پولی نمیداد، و راننده ها رویشان را از او میگرفتند.

از کارگری که همان حوالی به خرزهره ها و چمن ها میرسید، پی جویش شدم،
گفت همان پیرمرد عملی که گلهای خرزهره ی مرا میچید؟
چند روز پیش پلیس دستگیرش کرد،
یکی از بچه ها گلی که از او گرفته بود را خورده و میگفتند تمام کرده!
آدم بی آزاری بود، فکر نکنم زنده بیرون بیاد!

میان جاده ی شلوغ، لا بلای گرما و کلافگی و بوووق ، توی آینه های ماشین، صورتی مسخ شده با یک پوزخند کریه بمن خیره شده است!
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای امید قریب سلام و احترام
وقایع و رویدادهای پیاپی‌ای که در داستان اتفاق می‌افتند نیازمند قوانینِ علت و معلولی هستند. نویسنده در طراحی پیرنگِ اولیه به این روابط فکر کرده و پیرنگی با روابطِ علی و معلولی مستحکم مهندسی می‌کند، چگونگیِ طراحیِ این پیرنگ بسیار با اهمیت است چرا که طرح، اسکلت و نقش مایه‌ای است در برگیرنده‌ی وقایعِ داستان بر اساسِ ترتیب و توالی حوادث و استوار بر رابطه‌ی علیت. روابط علی و معلولی میان شخصیت‌ها(مباحث مربوط به روانشناسی، انگیزه‌ها و کنش‌ها و واکنش‌های شخصیت‌ها در چارچوبِ پیرنگ) و رخدادِ حوادث در روایتِ داستان بسیار اساسی و مهم است. توجه نویسنده به مضمون، شخصیت‌ها، حوادث و سایر عناصر داستانی و روابط علیِ بینِ آن‌ها در باورپذیر ساختن داستان و پرهیز از افراط و تفریط و اغراق در کار موثر است.
داستانِ «خر زهره» شروع خوبی دارد؛ نویسنده از همان ابتدا بدونِ حاشیه و با جملات آغازینِ داستان خواننده را وارد جهان داستان کرده و با ورود شخصیت عمو اسد به داستان حسِ کنجکاوی خواننده را برانگیخته می‌کند. در ادامه نیز با روایتی روان و به دور از زیاده‌گویی خواننده با داستان همراه می‌شود و در جریان رخدادِ حوادثِ گذشته‌ای که بر شخصیت‌ها رفته بوده و حالِ آن‌ها قرار می‌گیرد. راوی با دیدنِ شخصیتِ عمو اسد خواننده را به گذشته برمی‌گرداند. نویسنده به خوبی توانسته است موقعیت حالِ شخصیت‌ها را با قصه‌ی گذشته‌شان در هم تنیده کرده و به روایت بپردازد. فقط آنچه به نظر می‌رسد نیازمند توجه بیشتری از جانب نویسنده‌ی داستان است؛ توجه به طراحیِ پیرنگِ اولیه و روابطِ علی و معلولی و باورپذیرتر نمودنِ حوادث و شخصیت‌ها است؛ علیت یکی از بنیادی‌ترین ابعاد روایت در داستان است و کنش یا رخدادی است که مستقیم یا غیر مستقیم منجر به حوادثِ بعدی یا دگرگونیِ داستان می‌شود. در این‌جا روایت و کنش‌های راوی و ماجرای گذشته‌ی شخصیت‌ها قدری اغراق‌آمیز درآمده است. شاید نیاز به مقدمه‌چینی و آوردنِ دلایلِ محکمتری برای رسیدن به مضمون مورد نظر نویسنده باشد. چگونگیِ طراحی حوادثِ داستان و به نسبتِ آن کنش و واکنش‌ها منجر به خلقِ شخصیت‌هایی می‌شود که خواننده می‌تواند با آن‌ها همدلی کند، در این صورت است که شخصیت‌ها در ذهنِ او ماندگار خواهند شد و در نهایت می‌تواند باورپذیری داستان را بپذیرد.
نکته‌ی دیگر توجه به نکات ویرایشی در داستان است. استفاده‌ی صحیح و به جا از علائم نگارشی، فاصله و نیم فاصله و... همچنین توجه به پاراگراف‌بندی‌ها، جدا کردن دیالوگ‌ها از متن و... شاید به نظر ساده برسند ولی مهم‌اند.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۲
امید قریب » چهارشنبه 15 مرداد 1399
سلام، خیلی ممنونم از دقت و نکاتی که فرمودید،
ندا رسولی » شنبه 18 مرداد 1399
منتقد داستان
خواهش می‌کنم. موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت