استفاده از متون کهن در داستان




عنوان داستان : خودنما
نویسنده داستان : مینا سعادت پور

اولین نفری که سوار اتوبوس می‌شود منم. اسمم را می‌پرسد و توی لیست تیک می‌زند. چون اولین نفرم، حتما اسمم یادش می ماند.
با اینکه نیم ساعت زودتر راه افتادم اما باز می‌ترسیدم دیر برسم.
اگر آخرین نفر می‌رسیدم، اگر مجبور بودم جلوی همه، توی راهرو بایستم تا برایم جا پیدا شود خیلی بد می‌شد. حتما همه نگاهم می‌کردند. شاید کسی حاضر نمی‌شد کنارش بنشينم.
آنقدر سریع آماده شدم که حتی نرسیدم کرمم را بزنم. توی تاکسی، وقتی روی صندلی نشسته بودم کرم را درآوردم و شروع کردم به پخش کردنش روی پوستم.
یک ساعت بعد از وقتی که اعلام کرده بودند تمام بچه ها جمع شدند.
بعد از آمدن بچه ها بود که فهمیدم اسمش نادر است. قبل تر ها هم توی دانشگاه دیده بودمش. ترم های آخر است و حس می‌کنم از آن سوگلی هاست.
احتمالاً همه کاره است. لیست به دست در راهرو اتوبوس راه می‌رود و کنار هر صندلی حرفی برای گفتن دارد.
اتوبوس از آنچه فکر می‌کردم پر سرو صدا تر است. انگار نه انگار همه ترم یکی اند.
حس می‌کنم سالهاست هم را می‌شناسند. مثل یک کلاف تو درتو هستند و من شبیه یک تکه نخ کوچک که جایی بینشان ندارم.
به صورت هیچکس نگاه نمی‌کنم حتی به دختری که می‌نشیند بغل دستم.
اتوبوس که راه میفتد دختر مدام برمی‌گردد و با دختر و پسر صندلی کناری حرف می‌زند و می‌خندد.
وقتی رفت و آمد نادر تمام می‌شود می‌نشیند روی صندلی کناردست راننده.
بغل دستی ام برمی‌گردد سمتم. با آرنج به پهلویم می‌زند. می‌پرم بالا. با چانه به نادر اشاره می‌کند: «این نادر قیافه اش بد نیست ها. فقط اخلاقش سگه.» می‌خندند.
از پلاستیک توی دستش به من آلوچه تعارف می‌کند. برنمی‌دارم. خودش یکی می‌اندازد گوشه توی دهانش، بعد روی پوست صورتم دست می‌کشد. کمی عقب می‌روم.
: « کِرِمت چیه؟ چقدر خوب خوابیده.»
شانه بالا می‌اندازم که نمی‌دانم. چطور می‌تواند با منی که نمی‌شناسد مثل دوست چند ساله صحبت کند.
دوباره به من پشت می‌کند و با آن دوتا پچ پچ می‌کند.
کاش حرفی زده بودم. کاش حداقل یک آلوچه بر می‌داشتم که بماند و حرف بزند.
از آن پسره بگوید. اصلا شاید وقتی کمی حرف زد من هم بگویم بدک نیست ولی مغرور به نظر می‌رسد.
تا وقتی برسیم اردوگاه حتی یک لحظه بر نمی گردد سمت من.
من کرم را توی آینه چک می‌کنم . کتاب بیهقی ام را در می آورم. بخش سه را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به روخوانی.
نزدیک اردوگاه، نادر شروع می‌کند به پخش کردن برگه کوچکی که قوانین اردو را با فونت ریزی رویش تایپ کرده اند.
به صندلی ما که می‌رسد دختر بغل دستم نیم خیز می‌شود و چیزی در گوش نادر پچ پچ می‌کند . بعد بلند می‌خندد و تکیه می‌دهد به شانه من.
نادر لبخند می‌زند وسری تکان می‌دهد.
بدون اینکه از دختر اجازه بگیرد از پلاستیک توی دستش یک آلوچه بر می‌دارد.
با سر به من و کتاب توی دستم اشاره می‌کند و رو به دختر می‌گوید : «یاد بگیر.»
می‌دانم صورتم سرخ است پس تا جایی که می شود سرم را دلا می‌کنم روی کتاب.
نادر که می‌رود دختر لبش را چین می دهد: «با اون گیساش.»
برمی‌گردم و از گوشه چشم، موهای نادر را نگاه می‌کنم که تا سرشانه اش می‌رسد.
قبل از پیاده شدن دوباره یک بند انگشت کرم، طرف چپ صورتم میمالم و از اتوبوس‌ پیاده می‌شوم.
هر جایی از اردوگاه چشم می چرخانم، بین درخت ها و روی آلاچیق ها بچه ها دور هم نشسته اند وصدای خنده شان می آید.
کاش اصلا نمی آمدم. اینکه تنها باشم برایم سخت نیست. اما اگر کسی بخواهد برای تنهاییم دل بسوزاند بدجور حالم بد می‌شود.
پس جای خاصی نمی نشینم. خیابان های خاکی اردوگاه را از بین درخت های چنار قدم می زنم،این طوری اگر کسی مرا ببیند حتما پیش خودش فکر می‌کند می‌روم به دوست هایم بپیوندم.
دوست هایی که کمی جلوتر منتظرم هستند. اما اینکه صاف روی یک صندلی تنها کنار خیابان بنشینم، احتمالا انگشت نما شوم.
روی آن کاغذ کوچک نوشته برای کارگاه ساعت پنج باید وسط اردوگاه جمع شویم.
کتاب بیهقی مان خلاصه است. چند بار روخوانی اش کرده ام اما مدام میترسم فتحه کسره ای را پس و پیش بگویم.
اگر دانشگاه برای کارگاه بیهقی نمره در نظر نمی‌گرفت عمرا می‌آمدم. با یک مشت آدمی که یکی‌شان را هم نمی‌شناسم.
سر ظهر است و آفتاب می‌خورد فرق سرم. همه روی زیراندازها شان زیر سایه درخت ها ولو شده اند و من هنوز حتی نمی دانم کجا باید بنشینم.
روی یک صندلی کنار خیابان میشینم. از بس راه رفته ام پام ضعف می‌رود.
کرم را چک می کنم. تا دو ساعت دیگر وضعش خوب است.
کاش رژ زده بودم. یک رژ قرمز کوچک داشتم. صبح خواستم بزنم پشیمان شدم. فکر کردم شاید قرمز برای یک اردوی دانشجویی زیادی جلف باشد، اما وقتی بقیه را دیدم حالم گرفته شد. همه پر از رنگ و لعاب بودند و من از بی روحی خودم خجالت می کشیدم.
آینه را که زمین می گذارم نادر را می‌بینم. از ته خیابان به این سمت می آید. پایم را روی پایم می اندازم. همین که می آیم کمی روی صندلی جابجا شوم کوله ام از درز تکیه گاه صندلی می‌افتد پایین.
دلا می‌شوم بکشمش بالا. دستم نمی‌رسد. اینکه نادر پشت سرم است هولم می‌کند . بی خیال کیف می‌شوم و می ایستم. دستی به روسریم می‌کشم.
سرتا پام را نگاهی می‌کند و می‌گوید : «گرمه می خوای برو اون طرف پیش بچه ها. سایه است.»
به پیراهن گشادش نگاه می‌کنم. تا سر زانوهاش می‌رسد. قدش را بلندتر و دست‌هایش را درازتر نشان می‌دهد.
نمی‌دانم دختر آلوچه ای از چه چیز این دیلاق فضول خوشش آمده. : «ممنون. راحتم.»
از صبح حرف نزده‌ام و انگار صدایم را یادم رفته باشد.
: «به هر حال ناهار آماده است. دارن بین بچه ها پخش می کنن.»
به ته خیابان اشاره می کند. سر تکان می دهم. ابرو بالا می‌اندازد و می‌رود.
وقتی خوب دور می شود باز دلا می شوم سمت کیف. دستم نمی‌رسد. به جای اینکه بکشمش سمت خودم هلش می دهم عقب تر.
آخرش مجبور می شوم روی زمین بنشینم و زیر صندلی بکشمش بیرون.
خاکش را که می تکانم جیب جلویش را می بینم. باز است. دست میبرم تویش. کرم نیست. هول می کنم. محتویات کیف را می ریزم بیرون. نیست که نیست. زیر صندلی. روی زمین. همه جا را نگاه می‌کنم. تنها یک جا می‌ماند که اصلاً دلم نمی خواهد سمتش بروم.
سر را از فاصله بین دو چنار میبرم تو. پایین پرتگاه کوچک را نگاه می‌کنم. پرتگاهی آن پایین درست موازی خیابان این بالا.
اشتباه بود. آمدنم از اول هم اشتباه بود. مامان تا به حال هزار بار گفته بود قبل از هر کاری زیپ این صاحب مرده را ببندم.
حتی دم صبح، قبل رفتن هم یادآوری کرد. هیچوقت نمی توانم این عادت مزخرف را ترک کنم
قوطی شیشه ای کرم ته پرتگاه بین دو سنگ گیر کرده است.
شیب زیاد است اما نه آنقدر که نشود رفت پایین. نمی دانم شاید هم وقتی برسم آن وسط ها گیر بیفتم. بفهمم شیب خیلی بدتر از آن چیزی است که من این بالا فکر می‌کنم.
به هر حال چاره‌ای نیست. ساعت سه ظهر است. دو ساعت دیگر همه وسط اردوگاه جمع می‌شوند.
تا موقع کرم روی صورتم حتماً ماسیده و ماه گرفتگی بزرگ سمت چپ خودش را نشان داده.
میان آن همه از رنگ و بوی دخترها عمراً با این ماه گرفتگی لعنتی بروم.
از فاصله بین درخت‌ها تنم را رد می‌کنم و می ایستم آن طرف. لبه پرتگاه.
یک پام را روی تخته سنگی محکم می‌کنم. وقتی که می‌خواهم پای دیگرم را بگذارم پایین، دوباره صدای نادر را می‌شنوم.
دلم می‌خواهد برگردم یه چیزی بچپانم توی دهانش که دیگر صداش در نیاید.
برمی‌گردم بالا. از بین درخت ها رد می شوم و می ایستم رو به رویش. می گوید طوری شده؟ می‌گویم نه. نه را خیلی محکم می‌گویم.
یکی از ظرف‌های غذای توی دستش را می‌گذارد روی صندلی. بدون اینکه حرف دیگری بزند لبش را چین می دهد و می رود.
وقتی می رود دوباره پایم را روی همان سنگ محکم می کنم.
دو سه قدم اول خوب پیش می‌رود. امیدوار می شوم که راحت تر از آنی باشد که فکرش را می‌کردم. اما کمی بعد سنگی از زیر پام سر می‌خورد.
تنها کاری که به ذهن می‌رسد این است که چنگ بزنم به بوته های خار سینه دیوار. سرعتم کم می‌شود اما باز بی آنکه بخواهم پایین می‌روم. انگار طنابی به تنم وصل باشد و مرا بکشد.
نزدیک قوطی کرم که میرسم محکم ریشه یک بوته را چنگ می زنم. پام را روی سنگی می گذارم. دلا می شوم. انگشتهام را تکان می دهم اما فقط دستم به بدنه شیشه‌ای و خنکش می رسد.
نمی توانم بگیرمش. دست به سنگی که کنار کرم است می‌گیرم تا خودم را جلوتر بکشم.
سنگ درمی‌رود و کرم درست جلوی چشمم، وقتی که چند سانت با گرفتنش فاصله دارم پرت می‌شود بالا.
از بین دو سنگ در می‌رود و قل می خورد پایین. می بینم که چطور از سنگی به سنگ دیگر پرت می‌شود.
آخر سر قوطی شیشه ای خرد شده می‌افتد بین یک بوته سبز رنگ.
چند ثانیه همانطور معلق آن وسط می مانم و نمی‌دانم باید چه کار کنم. اصلا انگار ذهنم قفل شده باشد.
وقتی دستم را به پیشانیم می‌کشم می بینم که عرق روی پیشانیم کرمی رنگ است. یک لایه کرم از روی پوستم شسته می‌شود.
دست های خونی ام را دوباره به بوته ها می‌گیرم و قدم قدم خودم را می کشانم بالا. بالا رفتنش سخت تر است.
چند قدم آخر را چهار دست و پا می‌روم. تمام تنم کوفته شده درست مثل وقتی که از باشگاه برگشته باشم خانه. به هر جایی دست می‌زنم درد می‌کند.
خودم را می‌رسانم به دستشویی. سرم را زیر شیر آب می گیرم و چند ثانیه آب را با ولع هورت می‌کشم.
خودم را توی آینه میبینم. کرم تقریبا پاک شده و چشم هایم از زور گرما سرخ و متورم است.
خون دستهایم به گونه ام مالیده شده پس مجبور می شوم تمام صورتم را بشویم.
دستام را آب می زنم. توی نور می‌گیرمشان و سعی می کنم با نوک انگشت هام تیغ های ریز و درشت را بیرون بکشم.
ساعت چهار و نیم است. می نشینم روی صندلی و ناخنم را میجوم. بعد از شستن صورت دیگر در آینه نگاه نکردم. چه چیزی را میخواستم ببینم؟ آن تیرگی قهوه‌ای اندازه یک کف دست را؟ همانی که تمام سمت چپ صورتم را پوشانده؟
قلبم تند می‌زند. باید دل به دریا بزنم.اصلاً می روم سراغ همان دختر آلوچه ای.
هیچ دوست ندارم رو بیاندازم. اما اینکه آبرویم جلوی یک نفر برود بهتر از تمام بچه‌های گروه است.
راه می‌افتم. فکر نمی‌کنم پیدا کردنش خیلی سخت باشد. چشم میگردانم بین بچه ها. بالاخره پیداش می شود. قیافه اش را یادم نیست ولی اگر صدایش را بشنوم می‌شناسم.
باید مثل خودش رفتار کنم. فرض می کنم خیلی صمیمی هستیم. میکشمش کنار. ماجرا را تعریف می کنم. اصلاً شاید کمی پیاز داغش را زیاد کنم. شاید غش و ریسه راه بیندازم.
یک بند انگشت از کرمش بدهد برایم بس است. جنسش خوب نیست که نیست. هر چه باشد از حال و روز الان من بهتر است.
سر خیابانی که اکثر بچه ها آنجا هستند می ایستم. آنقدر سرم را زیر انداخته ام که استخوان پشت گردنم درد گرفته است.
زیر چشمی دور و اطراف را نگاه می‌کنم. خوب گوش می کنم شاید صدایش را بشنوم.
ته خیابان است. درست روبه روی من. نه که از قیافش بشناسم. بیشتر حدس می‌زنم. چون آویزانِ نادر است. بلند می خندد و دست هایش را در هوا تکان می دهد.
نادر نمی خندد. سر زیر انداخته است. چند لحظه یک بار نگاهی به دختر می‌اندازد. چیزی زیر لب می گوید که من نمی توانم بشنوم.
گوشه ای می ایستم تا وقتی از نادر جدا شد یک جایی گیرش بیاورم.
وقتی چند قدم جلو می‌آیند، پشت شان را به من می کنند و بر خلاف جهت شروع می‌کنند به راه رفتن.
دختر چیزی می گوید و به بازوی نادر می کوبد و می‌زند زیر خنده.
برمیگردم آن یکی خیابان و روی صندلی ام می‌نشینم.
تا ساعت شش طول می‌کشد تا همه بچه‌ها وسط اردوگاه جمع شوند.
چند باری تا نزدیکشان می‌روم اما انگار پاهایم می‌چسبند به زمین و یک قدم دیگر نمی‌توانم بردارم.
می‌روم پشت درختها روی یک صندلی می نشینم. با فاصله از بقیه.
از بین درخت ها می توانم ببینمشان. جیغ و خنده شان بلند است.
نادر سرشان داد می‌زند. هر کاری می‌کند ساکت نمی شوند.
گروه بندی شان می کند. گروه های سه نفره. اکثرشان دوتا دختر و یک پسر یا برعکس. دختر های خوش رنگ و لعاب. چه کسی بدش می آید؟
ساعت هفت و نیم است که بلاخره بیهقی دست می گیرند و مثلا شروع می‌کنند. قرار است هر گروه یک بخش را کار کند و ارائه دهد.
هنوز می خندند و حرف می‌زنند.
بیهقی ام را باز می‌کنم. نمی‌دانم شاید نیم ساعت است که می خوانم: «حال حسنک بر تو پوشیده نیست.» به نقطه‌ای خیره می‌شوم و باز می‌خوانم حالِ حسنک.. دوباره ذهنم میپرد.
بار چندم است نمی‌دانم اما جمله که تمام می‌شود، نادر را می‌بینم که کتاب جلد شده‌اش را در دست گرفته. نشسته است روی صندلی کنار من.
انقدر حواسم پرت بود که آمدنش را نفهمیدم. بوی توتون می‌دهد.
کتابم می افتد زمین. روسری ام را جلو می کشم. دستم را تکیه می‌دهم‌ زیر چانه. انگشت ها را می گذارم سمت چپ صورتم.
پک عمیقی به سیگارش می‌زند. جلوی خودم را می‌گیرم. آب دهانم را قورت می دهم اما فایده ندارد. آخرش تک سرفه ای می کنم.
سیگار را زیر پایش خاموش می کند: « تو هم از بی علاقه گی بچه ها اعصابت بهم می‌ریزه؟»
صداش را می‌شنوم اما حواسم پرت است.
: « من دیگه دارم کلافه میشم.»
با ناخن شستش به گوشه کتاب ور می‌رود:«میدونی خود نمایی حالم رو بد می‌کنه. از اون طرف توجه بهش. کار همیشگی این ها. میفهمی چی میگم؟»
زبانم نمی چرخد بیخودی سر تکان می دهم.
: « امروز حس کردم تو هم شبیه منی. حس می کنم بخاطر رفتار بچه ها معذبی. نمیدونم چرا ولی از اول این حس رو داشتم. فکر کنم تنها کسی که به خاطر خود بیهقی اومده تویی.»
مرا نگاه می کند. دستم را روی صورتم جابجا می کنم. پا روی پا می‌اندازد : « حتی آرایش هم نداری. بین این همه ظاهرنمایی.
میدونی مثل اینکه یک تکه چسب رو به چسبانی روی یک کاغذ. قلم موی رنگ رو بکشی روش بعد چسبو بر داری. تو دقیقا توی اون قسمت سفید ایستادی. متفاوت و با اعتماد به نفس به نظرم. شاید اشتباه میگم نمی‌دونم.»
می خندد. دندان هایش زرد است: «خیلی بد بود حرفم. اصلا چی بود به هم بافتم؟ ببخشید. اصلا فراموشش کن. من گروه ندارم.»
بیهقی را در دستش تکان می دهد: «فقط یه جاهایی از بخش سه مونده. صفحه چهل و یک»
کتاب را باز می‌کند : « شرم باد اين پیر را.» پوزخند می‌زند.
از بین آن همه سروصدا صدای آن دختر آلوچه ای را تشخیص می دهم. نادر را صدا می‌زند.
نادر نمی‌شنود چون روی صداش حساس نیست. من حتی میبینمش که دارد از بین درخت ها نزدیک می شود.
بیهقی را باز می کنم. به نوشته ها خیره می‌شوم و می‌گویم : « راستش من هم مخالف خود نمایی ام.»
حرفم که تمام می‌شود به خودم نگاهی می اندازم. دستم روی صورتم نیست.
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
درباره‌ی برخی داستان‌ها، خیلی به سختی می‌شود نظر داد. این داستان هم یکی از همان هاست. تا می‌آیی درباره‌ی یک نکته‌اش نظر بدهی، می‌بینی اتّفاقاً همان نکته‌ای که می‌خواهی به عنوان ضعف داستان آن را مثال بزنی، می‌تواند نقطه‌ی قوّت داستان هم باشد. این داستان، داستان خوبی است. خوب است، چون در فضاسازی بسیار موفّق بوده است. آن دست‌های خون آلود به خوبی نشان می‌دهد، پوشاندن ماه‌گرفتگی چقدر برای راوی داستان مهم است، ولی این اهمیت کمی بعدتر، دیگر برای راوی وجود خارجی ندارد. این‌جا یکی از همان بزنگاه‌هایی است که آدم نمی‌تواند درست تشخیص بدهد ضعف داستان است یا قوّت داستان. آیا چند جمله نادر می‌تواند به همین سرعت این اهمیت را از بین ببرد؟ یا راوی داستان واقعاً منتظر بوده است کسی بیاید و این جمله را به او بگوید و او را تحت تأثیر قرار بدهد و نشان بدهد پوشاندن ماه گرفتگی در زندگی کسی که دارد تاریخ بیهقی می‌خواند و می‌داند حسنک بر دار می‌رود، اصلاً اهمیتی ندارد؟ نویسنده باحوصله داستان را روایت کرده است و با جزئیات. از این نظر این داستان واقعاً موفّق است، ولی انگار ضرورت رفتن به اردو و توصیف اردوگاه، چندان که باید و شاید مشخّص نیست. فضای دانشجویی و ارتباط دانشجوها با یکدیگر، خوب تصویر شده است، ولی انگار نیاز به تمهیداتی احساس می‌شود که حسنک وزیر را در جایگاه خودش در داستان قرار دهد. از طرف دیگر، شاید اگر کسی غیر از نادر وارد ماجرا می‌شد و درباره‌ی خودنمایی حرف می‌زد، تأثیر بیش‌تری بر مخاطب می‌گذاشت. هرچند ممکن است عمدی در این ماجرا باشد و نویسنده روی نادر تمرکز بسیار کرده است تا جایی از او استفاده کند و نشان بدهد کسی که در همه‌ی ماجرا نقش مهمّی دارد، به خودنمایی فکر نمی‌کند.
اسم داستان را انگار باید عوض کرد. نه اسم جذّابی است و نه کمکی به داستان می‌کند. حتّی می‌شود گفت اهمیت داستان را نیز تا حدّ زیادی، به چیزی محدود می‌کند که حرف اصلی داستان نیست. نام داستان اگر عوض شود و تمرکز بیش‌تری روی تاریخ بیهقی باشد، بیش‌تر به تعلیق داستان کمک می‌شود. حسنک و تاریخ بیهقی و اردوگاه، می‌توانند داستان را تا حدّ زیادی به سمت و سوی بهتری ببرند و همه‌ی داستان به کلمه‌ی خودنمایی و علامت ماه گرفتگی محدود نشود. این داستان با توجّه به فضاسازی بسیار خوبش و حوصله‌ی نویسنده در روایت داستان و ماجرای موازی تاریخ بیهقی، می‌تواند داستان ماندگاری باشد، به شرط این که چند جمله‌ی پایانی از صراحت فعلی دور شود و داستان خودنمایی کمی پوشیده تر مطرح شود.

منتقد : هادی خورشاهیان

متولد 1352. شروع فعالیت ادبی در مطبوعات از 1370. تعداد کتاب های چاپ شده بیش از صد عنوان در حوزه ی شعر و داستان کودک و نوجوان و بزرگسال. دارای مدرک لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی و درجه ی دو هنری در رشته ی شعر.



دیدگاه ها - ۳
زهرا شیخ » 13 روز پیش
معمولا داستانی رو که میخونم وسطهاش هی نگاه میکنم به آخرش ببینم چقدر مونده تا تموم بشه اما این داستان رو اصلا نفهمیدم کی تموم شد و دوست نداشتم تموم بشه. لذت بردم. موفق باشید.
حسین کمالی اردکانی » 5 روز پیش
لطف کردید.. سپاس..
حسین کمالی اردکانی » 13 روز پیش
داستان شما رو دوست داشتم. نقدشم منصفانه بود. موفق باشی..

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت