انسجام در فرم روایت




عنوان داستان : شورش می کردیم وقتی شورش کردن مد نبود!
نویسنده داستان : عاطفه عزیزی

یک روز از زمستان سرد که باد توی مدرسه رودباری فرجام می وزید ما توی مدرسه شورش کردیم
رضایی از لای جمعیت رو به من که بالای پله ها ایستاده بودم گفت: یالا عاطفه چرا اونجا وایسادی برو بقیه بچه ها رو هم صدا کن
من نمیدانستم باید چه کار کنم با دستپاچگی رفتم به سمت کلاس اتوبوسی ته راهرویمان.
هیچ کس داخل کلاس نبود.
برگشتم به سمت پله ها و داد زدم: نیلوفر.
نیلوفر هیکل لاغر و استخوانی اش را از جمعیت بیرون کشید و گفت : چیشد؟
-هیچکی تو کلاس نیست. همه اینجان.
نیلوفر سری به نشانه ی تایید تکان داد و گفت : خوبه خوبه.
جمعیت زیادی توی راهرو جمع شده بودند و شعارهای ناهماهنگی میدادند.
با چهره ی وحشت زده رو به نیلوفر گفتم : نیلوفر من خیلی میترسم، بچه ها رو جمع کن بریم تو کلاس.
بعد از این حرف انگار گوی سربی داغی توی بدن نیلوفر انداخته باشم ابروهای نازکش را در هم کشید و با عصبانیت گفت : چی میگی؟ تو کاری که اینا کردن و قبول داری؟
کاری که اینا دارن میکنن خلاف انسانیته.
قسم می خورم، این جمله را طوری گفت که انگار نویسنده ی یک کتاب صاحب سبک در عرصه ی جامعه شناسیست.
در همین لحظه ناظم پایه ی اول – خانم رحمانی – بلندگو به دست فریاد کشید : اگه نرید تو کلاستون از نمره انضباط همتون یکی پنج نمره کم می کنم.
یکی از صف اول جمعیت فریاد کشید ، خانم شما کار اشتباهو دارین انجام میدین ، بعد ما اعتراض می کنیم به ما ایراد میگیرین؟
عجیبا غریبا!
این جمله را طوری با جسارت گفت که انگار از مدیر مدرسه قبلا برای انظباط بیستش امضا گرفته بود.
خانم رحمانی دست برد او را از بین جمعیت بیرون کشید و در حال بردن او به سمت ساختمان اصلی بود که نیلوفر از کنار من به سمت جمعیت رفت و طوری که بخواهد بقیه را وادار به این شعار کند گفت: ولش کن، ولش کن ، ولش کن.
همه با او هم صدا شدند.
ناظم پیش دانشگاهی ها به سمت ساختمان پایه در حال آمدن بود که من ترجیح دادم صحنه را ترک کنم.
باید اعتراف کنم که ترسیدم.
چون ناظم پیش دانشگاهی وقتی جیغ می کشید کفترهای پشت بام دو بال داشتند ، دو بال هم قرض می گرفتند و فرار می کردند.
چند ساعت قبل
زنگ سوم فیزیک داشتیم
زوار همه مان در رفته بود طوری که بعد از تعطیلی کلاس مان به سقف و در و دیوار کلاس زل زده بودیم و نای رفتن به حیاط را نداشتیم فقط تعداد انگشت شماری کلاس را ترک کردند.
بقیه ی مان همینطور به در و دیوار نگاه می کردیم تا اینکه یکی از بچه ها با حول و ولا وارد کلاس شد و گفت :بچه ها آشوری حفظ شعرو پرسیده.
طوری این را گفت که انگار خبر ازدواج مجدد پدرش را میداد.
بچه ها هم طوری با خبر برخورد کردند که انگار زنی شنیده هوویی دارد.
غش کردند روی هم .
یک سری هم کتاب را باز کردند و در به در دنبال شعر حفظی گشتند.
انگار بچه شان را روی گاز خانه جا گذاشته اند حالا با عجله می خواهند بروند و برش دارند.
من با خون سردی لقمه ی گوجه پنیرم را می خوردم.
آب گوجه ها نان را خیس و قرمز کرده بود و هضمش را آسان می کرد.
من شعر را حفظ کرده بودم برای همین کمی با بقیه فرق داشتم.
نیلوفر همین لحظه وارد کلاس شد و با دلهره ی زیاد گفت : بچه ها میگن آشوری این دو نمره حفظ شعرو قراره اضافه ی نمره ی ترممون کنه.
بعد به سمت ته کلاس و میزش دوید.
کمی گذشت من رفته بودم پشت میز معلم و روی صندلی او نشسته بودم
دست هایم را روی میز دراز کرده بودم و چانه ام را گذاشته بودم روی دستم
و زل زده بودم به کاشی های کثیف کف کلاس که هر از چندگاهی نیلوفر که مسرانه در حال حفظ کردن شعر ،با کتونی های مارکش از روی آن ها می گذشت نگاه می کردم.
ناگهان یکی با خوشحالی زیاد وارد کلاس شد و گفت : بچه ها مشتولوغ بدین؟
نیلوفر که مغنعه اش را در آورده بود و موهای بلند و از دو طرف بافته شده ی مشکی اش را روی شانه هایش انداخته بود
گفت : دِ لال نمیری بگو دیگه.
راستش امروز مدرسه به مناسبت 22 بهمن مراسم داره.
یکهو نیلوفر کتابش را انگار که یک تکه زباله باشد انداخت روی میز و گفت: حالا همگی با هم....
دلبر من خوشگله و مو مشکیه ناز می کنه...
بعد چند تا بچه های باقی مانده ی کلاس گفتند: آره آره آره ناز می کنه...
بقیه اش را نفهمیدم چون طبق معمول برای کشیک دادن به جلوی در تبعید شدم.
تا اینکه یکی از بچه ها با عجله به سمت من آمد و من را کنار زد و با عجله در را باز کرد و گفت : بچه ها داره بارون میاد.
طوری این خبر را داد که انگار سد های کل ایران قرار است طغیان کنند و این باران نظم طبیعت را بر هم خواهد زد.
این خبر را که گفت نیلوفر کف کلاس نشست.
...
چند ساعت بعد
وقتی به سمت کلاسمان فرار کردم و روی نیمکتم می نشستم بچه ها یکی یکی توی کلاس می آمدند و گویا قرار بود کلاس ادبیات برگزار شود.
همه وارد کلاس شدند به غیر از چند نفر که نیلوفر هم جز آن ها بود.
یکی از بچه ها می گفت : خانم رحمانی آن ها را کرده توی گونی.
( میتوانم قسم بخورم خانم رحمانی از مامانم هم مهربانتر بود با کاری که بچه ها آن روز با او کردند من بی درنگ به او حق دادم، ناگفته نماند دلم برای نیلو هم می سوخت.) خلاصه استاد ادبیات با لبخند پیروزمندانه ی وارد کلاس شد.
کمی بعد نیلو و بچه های دیگر با ندامت وارد کلاس شدند.
استاد ادبیات با لبخند ژکوند مونالیزایی اش گفت: خب بچه ها من درکتون نمی کنم چرا انقدر خانم رحمانی رو امروز حرص دادین؟
کنسل شدن برنامه دست خانوم رحمانی نبود که ، بارون بی هوا اومد.
یکهو نیلوفر حق به جانب گفت : خانم ما مشکلمون بارون نبود ما مشکلمون این بود که قراره برنامه تو سالن احتماعات برا دومیا و سومیا اجرا بشه جا فقط برا ما نیست؟
فقط ما اضافه ایم؟
یادم نیست آشوری جواب نیلوفر را چه داد ولی یادم می آید وقتی آخرین نفر از او حفظ شعر پرسید و او بلد نبود به او گفت : میدونی رضایی مشکل تو نه بارونه نه ضایع شدن حق پایه اول. بعد به صفحه ی شعر اشاره کرد و گفت : مشکل تو اینه.
بچه ها ریز خندیدند.
اما من همه ی لحظات کلاس را در خیالم در سالن اجتماعات بودم و ته سالن به اجرای ارکستر نگاه می کردم.
حتی آن لحظه که داشتم می خواندم: گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید.
حتی همان لحظه که دو نمره ی حفظ شعر پایان ترمم را گرفتم.
حتی چند ساعت بعدش ما توی ترافیک جاده هراز بودیم و12 ساعت توی راه ماندیم و من 12 ساعتش را توی سالن اجتماعات ایستاده بودم و " گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید " می خواندم
پایان.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم عاطفه عزیزی سلام و احترام
در داستان کوتاه نویسنده با بهره‌گیری از وقایع واقعی یا تاریخی و در هم آمیختن آن‌ها با تخیل به خلقِ جهانی می‌پردازد که بر حسب روابط علی و معلولی مستحکم و توالی زمانی استوار است و البته پرداخت نویسنده با بهره‌گیری از عناصر داستانی در چگونگی نشان دادنِ این جهان به مخاطب موثر است؛ اما در کنار همه‌ی این موارد عنصر دیگری که مخاطب را با داستان همراه خواهد کرد انسجامِ داستان است؛ این که داستان از کجا شروع می‌شود، چگونه گسترش می‌یابد و چگونگیِ فرود و پایانش بسیار با اهمیت است و در طول این مراحل خواننده نیاز دارد که نخِ تسبیح را گم نکند و با داستانی منسجم همراه باشد.
نویسنده‌ی «شورش می‌کردیم وقتی شورش کردن مد نبود» اگر چه سابقه‌ی کوتاهی در داستان‌نویسی دارند و این اثر جزو اولین آثار ارسالی ایشان به پایگاه نقد است؛ اما با نگاه به همین اثر می‌توان امیدوار بود که در کارهای بعدی احتمالا اتفاق‌های بهتری برای نوشته‌های ایشان خواهد افتاد؛ کلمات تنها ابزار نویسنده در نوشتن داستان است که در این‌جا نویسنده به خوبی از آن‌ها استفاده کرده است و داستان به نثر روان و یکدستی رسیده است. در بخش‌هایی توجه به جزئیات تصاویرِ ملموسی پیشِ روی مخاطب قرار می‌دهد که این هم اتفاق خوبی است؛ مثل وقتی نویسنده به خواننده تصویر کاشی‌های کثیفِ کفِ کلاس و نانِ خیس خورده با آب گوجه را نشان می‌دهد؛ ولی بهتر بود این تصویر سازی‌ها در طول داستان و سایر بخش‌ها هم اتفاق می‌افتاد؛ گاهی نویسنده گویی این جمله‌ی مهمِ: «نگو و نشان بده» در داستان را فراموش می‌کند و صرفا به روایت و خاطره‌گویی می‌پردازد. در مورد پرداخت شخصیت‌ها هم همین‌طور. مثلا تصویر نیلوفر تا حدودی بهتر از سایر شخصیت‌ها در ذهن خواننده مجسم می‌شود؛ ولی سایر شخصیت‌ها در حد نام باقی می‌مانند.
نکته‌ی مهمی دیگری که به چشم می‌خورد عدم انسجام و قدری پراکنده گویی در داستان است. دانش‌آموزانی شورش می‌کنند؛ لازم بود در این‌جا هدف، مانع و نتیجه به شکلِ منسجم‌تری در داستان نشان داده می‌شد. نویسنده سعی داشته‌اند با ایجاد تعلیق داستان را پیش ببرند و تا حدودی موفق هم شده‌اند اما در این بین سوال‌های در ذهن مخاطب ایجاد خواهد شد که پاسخ به آن سوال‌ها می‌تواند حفره‌های داستان را بپوشاند و آن را منسجم‌تر کند. به عنوان مثال: خواننده خواهد پرسید که اصلا دلیل دانش‌آموزان برای این کار چه بوده؟ چه مانعی برای رسیدن به هدف‌شان وجود دارد و در پایان چه خواهد شد؛ البته تا حدودی هم می‌شود در متن به پاسخِ این سوال‌ها رسید ولی انسجامِ لازم در فرمِ روایت وجود ندارد.
نکته‌ی دیگر توجه به نکات ویرایشی در داستان است؛ مثلا انتهای بعضی از جملات نقطه‌گذاری نشده، لازم است دیالوگ‌ها با دو نقطه: و گیومه«...» از متن جدا شوند یا توجه به فاصله و نیم‌فاصله در متن و موارد دیگر.
قطعا با خواندن کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی و مطالعه‌ی آثار داستانی به نتایج بهتری خواهید رسید.
از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت