نقد چینی فروشی ملکیان




عنوان داستان : چینی فروشی ملکیان
نویسنده داستان : سارا مرادی

يكي از پايه هاي چهارپايه ي كوچكم پوسيده. و مي دانم اگر سه ساعتي رويش بنشينم، در آخر با تلقي صدا كمر ذليل شده از پيري ام را، توي سر زمين مي زند. باد محكم خودش را به ديوارهاي سيمان سفيد چيني فروشي و درخت بيدي كه من زيرش جا خوش كرده ام، مي كوبد. يكي از شاخه هاي نازدار نمكناك بيد به لبم ميخورد و از تري او من لرز مي كنم. شاخه هاي پشتي مي خورند به باراني از مد رفته ام و قلقلكي ريز نثارم مي كنند. به ته خيابان خيس نگاه مي كنم و فكر ميكنم بايد بايد با درختي كه شاهد سه نسل از خانواده ام در چيني فروشي بوده؛ خداحافظي درخوري پيدا كنم. بلند مي شوم، چهارپايه را روبرو چيني فروشي و چسبيده به تنه يبيد مي گذارم. كفش هاي بي پاشنه ي كهنه ام را در مي آورم و ميگذارم زمين خيس از باران صبح، به جوراب هاي پارازين مشكي ام نفوذ كند. گل و آب تا ته جانم مي روند و دانه دانه خاطرات پدرم در چيني فروشي، پدرش در چيني فروشي، پدر پدر پدرم در چيني فروشي از بين گل و آب تا پشت پلك هايم بالا مي آيند. گريه ي درناكي پشت پلك ها و دماغم را مي چسبد. اما مي دانم هنوز زود است تا به مرحله ي جمع شدن اشك در كاسه ي چشم هايم برسم. پارچه ي سفيد بزرگ كه با رنگ قرمز داده ام رويش بنويسند «حراج» ، تكان مي خوردو قطره آبي از باران را به جاي اشك و حفظ آبرو، مي پراند روي گونه ام. سيمين جان، خواهرزاده ام، توي مغازه با آخرين ترفندش سعي مي كند قاشق هاي نقره را به زن هاي تهراني بفروشد. ولي زن ها خسيس تر از اين حرف ها هستند. و مي خواهند با نصف پول توي كيف هاي بزرگشان، هم قاشق ها و هم بشقاب هايي كه حاشيه ي رز آبي دارند؛ تصاحب كنند. بشقاب هايي كه هيچ كس دلش نمي آيد با آنها غذا بخورد. برا چرب و چيلي و لب پر شدن خيلي حيف هستند. فقط بايد بخري تا نگاهشان كني و مثل مادرم خدابيامرز، زبان ترت را بچسباني به تكه اي كه بيشتر گل رز آبي دارند؛ تا بداني چقدر مرغوب هستند. باد بيشتر فكر مي كند خبري است و كوبيدن را با چند قطره باران كم رو تشديد مي كند. دستم را مي چسبانم به تنه ي بيد و بيد درونم مي خواند «تاريخ چيني فروشي روزگار من و توست». خنده ام مي گيرد و آب دهانم مي پرد ته گلويم. بيد شيطان چيني فروشي را به جاي كلمه ي زمانه جا زد. با خنده ي بند آمده، نيم رخ چپ چروك چيروكم را به تنه اش مي مالم. و فكر مي كنم اگر خرجمان به فروش ماهيانه ي مغازه دهن كجي مي كند، نبايد تسليم شوم. نبايد اينجا را بدم تا برود و از تويش آپارتمان قوطي كبريتي بيرون بكشند. عهد ميكنم اگر تا يك ساعت ديگرچهارپايه زير وزنم طاقت آورد، مغازه مي ماند. ولي اگر طاقتش طاق شد، مي رود و پولش را مي دهم به پسرخاله تا در شيريني فروشي اش سهيم باشم. حالا رز هاي آبي خانم ها را بالاخره گول زد و همه را مي خرند. از مغازه با دوتا كارتن بيرون مي آيند و با نگاهشان مي گويند كه من ديوانه ام. سيمين از پشت شيشه هاي نيمه تميز، با لبخند پول ها را برايم تكان مي دهد. آيت الكرسي ميخوانم تا چهارپايه دوام بياورد تا لااقل دستي نامرئي آن را بگيرد. حس مي كنم سنگين مي شوم. خواهر زاده ام از مغازه بيرون مي آيد. جوراب هاي خيس و تليس را از پاهاي رنگ پريده ام در مي آورد و كفش هايم را مي پوشد. مي گويد «يك ست قوري با فنجان هاي درخور باقي مانده كه اگر موافق باشيد، من برشان دارم.»
به او توجه نمي كنم چون صداي قرچ و قروچ ناهمگون چهارپايه را كوچه مي شنود. سريع بلند مي شوم و سيمين را بغل مي كنم. مي دانم من چيني فروشي را نگه مي دارم، حتي اگر زن جر زني باشم.
نقد این داستان از : هادی خورشاهیان
به نام خدا
با سلام و احترام
داستان "چینی فروشی ملکیان" خیلی فضای خوبی دارد. سوژه نه این که بکر باشد، ولی از سوژه¬هایی است که کم کم دارد به دست فراموشی سپرده می¬شود. نویسنده علاوه بر این که سوژه¬ی خوبی را انتخاب کرده است، برخلاف بسیاری از داستان هایی که به چنین سوژه¬هایی می¬پردازند، دچار معضل حدیث نفس و مرور خاطرات و سخنرانی نشده است. ماجرای پوسیدگی پایه¬ی چهارپایه نیز خوب در داستان نشسته است و منوط شدن فروش یا عدم فروش چینی فروشی به شکستن یا نشکستن پایه، داستان را قشنگ¬تر کرده است. فضاسازی و توصیف آدم¬ها هم خوب است. توصیف راوی از اطراف و همچنین خودش، به داستان خیلی کمک کرده است. این داستان تا همین جا و به همین شکل داستان خوبی است، ولی یک اصل را باید در نظر گرفت که یک متن را تا بی¬نهایت می¬شود ویرایش کرد. می¬توان کلمات بهتری انتخاب کرد. کلماتی که تأثیر بیش¬تری بر مخاطب می¬گذارند. به نظر می¬رسد اگر بشود این داستان را گسترش داد، دست نویسنده برای توصیف و خلق موقعیت داستانی، بیش¬تر باز است. به شرط این که به دام حدیث نفس و مرور خاطرات نیفتد. البته این به این معنا نیست که این داستان چیزی کم دارد. این داستان مختصر است و مفید. پیشنهاد گسترش داستان به این دلیل مطرح می¬شود که این داستان این ظرفیت را دارد. شاید بشود کمی بیش¬تر به موقعیت مکانی و حتّی زمانی پرداخت. کمی بیش چینی فروشی را توصیف کرد. کمی بیش¬تر مثلاً درباره¬ی بید و دار و درخت¬های اطراف نوشت. داستان¬های کوتاه، آن هم به این کوتاهی، معمولاً از عهده¬ی پرداختن به تمامی عناصر داستانی برنمی¬آیند و نویسندگان ترجیح می¬دهند بیش¬تر روی یکی از مؤلفه¬ها تمرکز کنند. نویسنده¬ی این داستان این توانایی را داشته است که هم درباره¬ی شخصیت راوی حرف بزند و هم فضای چینی فروشی را ترسیم کند و هم به تعلیق فروختن یا نفروختن چینی فروشی بپردازد. حال که نویسنده این قدر تواناست، چه بهتر که با ویرایشی دیگر، داستان را خواندنی¬تر کند. بعضی وقت¬ها یک اشاره می¬تواند جهان داستان را عوض کند. به طور مثال به نویسنده پیشنهاد می¬شود داستان کوتاه "گیله مرد" از "بزرگ علوی" را دوباره بخواند. در این داستان که می¬توانست به جای بیست صفحه، مثلاً ده صفحه هم باشد؛ نویسنده فضایی را خلق کرده است که مخاطب دلش می¬خواهد داستان ادامه هم داشته باشد. در این داستان در حدّ یک جمله به باران و وضو اشاره شده است، ولی همان یک جمله، بسیار کلیدی است. نویسنده ی "چینی فروشی ملکیان" آینده¬ی درخشانی در پیش دارد. فقط فراموش نکنیم به مخاطب فقط چیزهایی را بگوییم که دوست دارد بداند. نه چیز اضافه¬ای به او بگوییم. نه از چیزی که دوست دارد بداند، چیزی کم کنیم.

منتقد : هادی خورشاهیان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت