تجربه زیستی برای مهندسی تیپ و شخصیت «آدم‌های کفِ خیابان» حیاتی‌ست




عنوان داستان : داد زن
نویسنده داستان : مرتضي فقيه نصيري

داد زن
سرفه امانم را بریده بود. به سختی نفس می کشیدم. هوای سرد اواخر پاییز هم شده بود قوزبالای قوز. هر نفسی که می کشیدم انگار میخواستم بالا بیاورم. کله سحر در خیابان راه می رفتم و به زمین و زمان فحش می دادم. شال گردن و کلاه و دستکش هم انگار افاقه ایی نمی کرد. خودم را همه جوره پیچانده بودم اما این سرمای لعنتی تا مغز استخوانم را می سوزاند. دو سه بار از شدت سرفه مجبور شدم کنار خیابان روی زمین بنشینم. چند بار نزدیک بود حالم به هم بخورد و همان جا وسط پیاده رو استفراغ کنم.گاهی از شدت سرفه آب زرد رنگ رقیقی از سینه ام بیرون می ریخت. با خودم می گفتم همینطور ادامه پیدا کند خون هم بالا می آورم.
مي خواستم برگردم اما نمي شد. هر طوري كه بود بايد مي رفتم. حتي اگر دوباره اجازه نمي داد داد بزنم. اما بايد مي رفتم تا پول ماه گذشته ام را بگيرم. سرفه پشت سرفه پدرم را در آورده بود. دیروز که سیروس خان از در مغازه اش جوابم کرده بود مستقیم رفته بودم درمانگاه. دکتر گفته بود حسابی مریضم. گفته بود ریه هایم خیلی عفونت دارد. گفته بود سیگار نکشم. گفته بود در هوای سرد نباشم. گفته بود سوپ و مایعات گرم بخورم. چند تا قرص و دارو هم داده بود. گفته بود یکی دو ماهی درگیرم. و از همه مهتر گفته بود با صدای بلند حرف نزنم. گفته بود داد زدن برایم مثل سم می ماند. به دکتر گفته بودم چشم ،اما مگر می شود! زن و بچه را چه کنم. توی این شهر غریب و بی در و پیکر داد نزنم چه کنم؟ بروم به سیروس خان بگویم تا دو ماه مفتی به من حقوق بدهد که دکتر گفته داد زدن برایم بد است. ديروز كه بيرونم كرد، گفته بود پول ماه گذشته ام را هم حتي نمي دهد. گفته بود من از اول هم به درد داد زدن نمي خوردم و تا حالا هم پولش را دور ريخته است كه پول مرا داده است. حالا با اين وضعيت بروم چه بگويم! به سیروس خان بگویم می ایستم دم مغازه و با اشاره به مشتریها می گویم که بیایند تو. مگر حرفم را قبول مي كند؟! همین دیروز بود! با اینکه هنوز کمی صدایم در می آمد، اما عذرم را خواسته بود. گفته بود صدای جوجه خروس به درد کار من نمی خورد. گفته بود صدایم مثل کسانی است که بالای سر میت می خوانند. گفته بود با این صدا مشتریها را فراری می دهم. وقتی گفته بودم مریض شدم گفته بود به درک! گفته بود چیزی که در این شهر ریخته داد زن است. گفته بود من از اولشم هم مريض بودم.گفته بودم بود و نبودم در اين مدت هيچ فرقي نداشته است. گفته بودم كار ديگر به من بدهد. گفته بودم حاضرم هر كاري بكنم ، فقط داد نمي توانم بزنم. گفته بود وقتی داد هم نمی توانم بزنم بهتر است بروم گدایی کنم. بهتر است سرم را بگذارم زمین و بمیرم. گفته بودم دست خودم که نیست. چند وقتی می شود اینجوری ام اما حالا دیگر اصلا نمی توانم. گفته بودم این چند ماه هم به زور داد می زدم. گفته بودم از کله سحر تا بوق سگ توی این سرمای سگ کش آدم سالم هم که باشد نفسش می برد. گفته بودم دو سه روزی فرصت بدهد تا بهتر شوم. گفته بودم اگر کار نکنم زن و بچه را چه کنم. گفته بود میخواهد صد سال سیاه بهتر نشوم. گفته بود امروز به دردش نخورم دیگر با جنازه برایش فرقی ندارم. گفته بود این وضعی که من دارم دو سه روز که هیچ، دوسه ماه دیگر هم بهتر نمی شوم. تشر زده بود و از مغازه پرتم کرده بود بیرون. همان موقع دیدم به جايي زنگ زد و ده دقیقه بعد یکی آمد روبروی مغازه ايستاد و شروع کرد داد زدن به جای من.
این خیابانهای خلوت اول صبحی انگار با آدم دشمنی دارند. انگار هوا هم از من لَجَش می گیرد. انگار زهری در خودش دارد که می ریزد توی بدنم و ذره ذره بدتر می شوم. مدام می ایستم و نفسم را حبس می کنم که مثلا کمتر سرفه کنم. اما نمی شود که نمی شود. آنقدر سرفه می کنم که سرم گیج می رود. مدام نگاه زن و بچه ام جلوی چشمانم رژه می رود.
صبح که می خواستم بزنم بیرون زنم گفته بود نروم. گفته بود بمانم و کمی استراحت کنم. گفته بود برایم مایعات گرم می آورد تا بخورم و بهتر شوم. گفته بودم کارم را چه کنم؟ پولم را چه كنم؟ گفته بود خدا کریم است. می خواستم بگویم اما سیروس خان کریم نیست! نگفتم. گفته بود اگر استراحت نکنم کار دست خودم می دهم. می خواستم بگویم کجای کاری زن! کاراز کار گذشته است. نگفتم. گفته بود هوای بیرون هم سرد است و هم کثیف. می روم حالم بدتر می شود. می خواستم بگویم دیگر بدتر از این فکر کنم مرگ باشد! نگفتم. گفته بود بچه بابای سالم می خواهد. بابا می خواهد سایه اش بالای سرش باشد. بابا می خواهد یک لقمه نان برایش بیاورد و نوازشش کند. می خواستم بگویم بابایی که داد هم نتواند بزند به در لای جرز دیوار هم نمی خورد! نگفتم .گفته بود بالاخره سیروس خان هم آم است. خودش هم پدر است. حرف خانواده ات را که بزنی حتما کوتاه می آید. می خواستم بگویم سیروس خان گفته است به درک! نگفتم. گفته بود حتی اگر کار هم پیدا نشود برمی گردیم شهر خودمان. برمی گردیم سر کار و بار خودمان. پیش قوم و خویش خودمان. آنجا را که از ما نگرفته اند. می خواستم بگویم نمی شود برگردیم. به همه گفته ام اینجا کارمند شده ام. به همه گفته ام در دستگاه دولت مشغولم. به همه گفته ام کار و بارم خوب است و جایم راحت ! نگفتم.
کم کم حضور مردم در خیابان بیشتر می شد. آفتاب بالاتر آمده بود و خیابان روشنتر شده بود. آفتابی که انگار هیچ زوری نداشت. بالاتر می آمد اما من گرم تر نمی شدم. سرفه هایم نیز کمتر نمی شد. سنگینی نگاه عابران را روی خودم حس می کردم. یکی دو نفر فکر کرده بودند معتادم. یکی گفت باید با پلیس تماس بگیرند تا بیایند من را جمع و جور کنند. گفت امثال من برای جامعه خطرناکند. زنی از کنارم رد شده بود و گفت بیچاره خانواده ام! گفت زن و بچه از دستم چه می کشند! گفت اینها هزار تا بیماری دارند و همینطور راست راست توی جامعه می گردند. مادری که دست بچه اش را گرفته بود و به مدرسه می برد با دست نشانم داد . گفت اگر درس نخواند مثل من می شود. گفت اگر من حرف مادرم را گوش می دادم آخر و عاقبتم این نمی شد. می خواستم بگویم مادرم به من گفته بود عاقبت به خیر می شوم. گفته بود دعایش را همیشه همراهم زندگی ام می کند. گفته بود پسر خوبی هستم و از زندگی ام خیر می بینم. نگفتم!
هر چه به مغازه سیروس خان نزدیک تر می شدم حالم بدتر می شد. مدام می خواستم سرفه هایم را کنترل کنم اما نمی توانستم. سینه ام بدجوری خِس خِس می کرد. وقتی هم که سرفه نمی کردم نفس کشیدنم با درد بود. سرم گیج میرفت و از زور سرفه ها تمام شکمم درد می کرد. نزدیک مغازه ی سیروس خان که رسیدم ایستادم. داد زنِ تازه نفس را دیدم که دم در مغازه مشغول است. حسابی صدایش بلند بود. در بین تمام داد زن های آن راسته از همه بلندتر داد می زد. پلاکاردی را هم دستش گرفته بود و در هوا تکان می داد. کم کم به مغازه نزدیک شدم. تمام تلاشم را می کردم تا جلوی سرفه ها را بگیرم. به مغازه که رسیدم نفسم را کمی حبس کردم و بعد رفتم تو. تا آمدم چیزی بگویم سرفه ام گرفت. لعنتی دست بردار نبود. نگذاشت حرفي بزنم. نشد كه بگويم پولم را مي خواهم. نشد كه بگويم بگذارد دوباره بيايم و برايش داد بزنم. صدای سرفه ام که بلند شد سیروس خان متوجه شد آمده ام. بلند شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن. گفت اینجا چه غلطی می کنم. گفت بیخود کرده ام پایم را داخل مغازه اش گذاشته ام. گفت گورم را گم کنم. گفت پولم نمي دهد و من هم نمي توانم هيچ غلطي بكنم. می خواستم بگویم اشتباه کردم. می خواستم بگویم مریضی برای همه هست. می خواستم بگویم حالم از دیروز بهتر است. مي خواستم بگويم حداقل پولم ماه قبلم را بده. اما نگفتم! هيچكدام را نگفتم. اگر هم می خواستم بگویم سرفه امانم نمی داد. انگار سرفه ها هم با سيروس خان همدست شده بودند. او سرم داد می زد و من سرم را پایین گرفته بودم . او سرم داد می زد و من سرفه می کردم. به یکی دو نفر از شاگردهای مغازه اش گفت که بیرونم کنند. گفت حسابی از خجالتم در بیایند. گفت ادبم کنند. گفت کاری کنند که دیگر اینجا مزاحم نشوم. بیرون مغازه ،دم در، روی زمین افتاده بودم و کتک می خوردم. مردم دورم جمع شده بودند. می خواستند مرا از دست آنها نجات بدهند. خودم توان نداشتم حتی روی پاهایم بایستم. عابری می گفت حتما آمده ام پول برای مواد قرض کنم. یک نفر می گفت حق امثال من همین است. یک نفر می گفت این غربتی ها را بايد از کل شهر جمع کنند. یک نفر می گفت همین من که الان اخراج شده ام پس فردا دزد می شوم. می خواستم بگویم من دزد نیستم. معتاد هم نیستم. غربتی هم نیستم. برای گدایی هم نیامده ام. برای پول مواد هم نیامده ام. من آماده ام فقط داد بزنم. اما، نگفتم. سرفه امانم نمی داد.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای مرتضی فقيه نصيری سلام.
فرض کنیم می‌خواهیم صرفاً یک گزارش بنویسیم. درباره چه؟ درباره هر چه! هر که! دکترها، مهندس‌ها، مکانیک‌ها، معمارها یا... مهم‌ترین نکته برای شروع کار چه می‌تواند باشد؟ من صدای شما را نشنیدم! جواب شما را نشنیدم چون این یک رسانه یک‌طرفه است! پس جواب خودم را می‌گویم: مهم‌ترین نکته، ساختنِ «تیپ»ِ این آدم‌هاست؛ باورپذیر کردنِ تیپ این آدم‌هاست. گفتم گزارش، نگفتم داستان. در داستان، سخت‌تر است چون در داستان شما باید «زبان» به کارگرفته شده توسط این آدم را هم باورپذیر کنید. زبان، امری عاریتی نیست حاصلِ طبقه اجتماعی و فرهنگی‌ست که فرد در آن بزرگ شده بنابراین گرچه یک مهندس تابعی از جامعه مهندسان است و در همان دایره واژگانی به طور معمول سخن می‌گوید اما فرمولِ زبانی این مهندس، «زبان به کارفته توسط جامعه مهندسی + زبانِ طبقه اجتماعی او»ست. این‌ها پیش از ساختِ شخصیت است یعنی ساختِ تیپ مقدم بر شخصیت است. اگر من بتوانم شخصیت یک افسر ارتش را کامل بسازم اما تیپِ این افسر ارتش مثل سوپریِ سرِِ کوچه‌مان باشد، دچار مشکل عجیبی شده‌ام که فقط با بازنویسی کامل داستان رفع می‌شود. ما هیچ وقت نمی‌توانیم با گشودن درهای دانش و بینش به روی طبقات پایین جامعه، زبان آنان را به طور کامل تغییر دهیم. این البته آرزوی زبان‌شناسان در قرن نوزدهم بوده که شما در فیلم «بانوی زیبای من» جرج کیوکر به طور واضح می‌بینید و در واقع، فیلم هم بر همین امر تأکید می‌کند. [بانوی زیبای من (به انگلیسی: My fair lady) فیلمی به کارگردانی جرج کیوکر و محصول سال ۱۹۶۴ کمپانی برادران وارنر است که بر اساس فیلم‌نامه‌ای از آلن جی لرنر (بر مبنای نمایشنامهٔ موزیکال کارفردریک لو و نمایشنامه پیگمالیون نوشته جرج برنارد شاو) ساخته شد. پروفسور «هنری هیگینز» (رکس هریسون) استاد آواشناسی دانشگاه همراه با دوست زبان‌شناس‌اش «پیکرینگ» (ویلفرید هاید-وایت) شرط می‌بندد که می‌تواند دختر گلفروش و عامی لندنی به نام الیزا دولیتل (آدری هپبورن) را تبدیل به بانویی متشخص کند که در میهمانی‌های اشرافی بدرخشد. این فیلم همچنین به دلیل دوبله‌ی فوق‌العاده‌اش به مدیریت علی کسمایی در تاریخ دوبله ایران مشهور است. دوبله این فیلم سه ماه به طول انجامید که برای زمان خود، بسیار طولانی بود. بخش اعظم این زمان، صرفِ تعدیل و تصحیح ترجمه دیالوگ‌ها شد که توسط کسمایی به انجام رسید تا مطابق با زبان مقصد، تفاوت زبانی طبقات اجتماعی مشخص شود.] در واقع لازم هم نیست که زبان و فرهنگ طبقات پایین جامعه را به نفع طبقات بالای جامعه نابود کنیم! در قرن بیستم، این به حقیقتی مسلم بدل شد.
داستان شما بر محور شکل‌گیری تیپ و شخصیت، می‌توانست به داستانی خواندنی بدل شود اما چنین نشده چون این «من‌راوی» چنان درگیر گفتن ذهنیات خود است که «زبان و هویت و فرهنگ» خود را گم کرده است! نوشتن از کفِ خیابان، بسیار دشوار است و تا تجربه زیستی متناسب با آن نداشته باشیم امکان ندارد به موفقیت برسیم. آدمِ داستانِ شما با «صدا»ی شما دارد با مخاطب حرف می‌زند و از چیزی حرف می‌زند که نویسنده داستان بر آن احاطه ندارد. پیروزی نویسنده در چنین نبردی، دشوار می‌نماید بلکه محال! اگر می‌شنویم که دشیل همت [ساموئل دشیل هَمِت (به انگلیسی: Samuel Dashiell Hammett)، (زاده ۱۸۹۴ - درگذشته ۱۹۶۱) نویسندهٔ رمان‌های پلیسی آمریکایی بود. وی به عنوان مأمور مؤسسه پینکرتون تخیلش را قوی کرد. وقوع حوادثی چون قتل فرانک لیتل، پایه‌گذار کارگران صنعتی جهان، باعث شد همت فضای خشن آن دوران را بازسازی کند و داستان خرمن سرخ را به نگارش درآورد. در سال ۱۹۲۲ برای مجله ماسک سیاه به نام مستعار پیتر کالیسنون نوشتن را آغاز کرد. بعدها اسم دشیل همت را جایگزین اسم مستعار کرد. در این مجله، سری داستان‌های کانتینال و همچنین شخصیت سام اسپید را پایه‌گذاری کرد.] یا ریموند چندلر [ریموند تورنتون چندلر (به انگلیسی: Raymond Thornton Chandler) (زاده ۲۳ ژوئیه ۱۸۸۸ - درگذشته ۲۶ مارس ۱۹۵۹)، یکی از برترین نویسندگان رمان جنایی و پلیسی بود. از بیشتر آثار وی نسخه‌های متعدد سینمایی اقتباس شده‌است. نویسندگان متأخر پست‌مدرن، تأثیر بیانی آثار چندلر را بر آثار خود انکارناپذیر توصیف کرده‌اند] یا ارنست همینگوی [او گفته: «همهٔ ادبیات مدرن آمریکا از یک کتاب نوشتهٔ مارک تواین به وجود آمده به اسم هاکلبری فین.» و به یاد داشته باشیم که تواین در این رمان «اوج بیانی طبقات پایین» را روایت کرده است] یا ویلیام فاکنر [او در آغاز خطابه نوبل خود گفت: «احساس می‌کنم این جایزه را نه به من بلکه به کار من داده‌اند، کاری که حاصل عمری از عذاب و عرق‌ریزی روح انسان بوده است؛ و این نه برای افتخار و سودجویی است بلکه بدان روی بوده است که از مایه‌های آدمی چیزی آفریده شود که پیشتر وجود نداشته است» سخنان فالکنر برای حضار قابل درک نبود به دلیل لهجه جنوبی وی و هم اینکه میکروفن از دهانش خیلی فاصله داشت اما زمانیکه روز بعد سخنانش در روزنامه چاپ شد فورا به عنوان یکی از پرمعناترین مقاله‌ها در مراسم نوبل تلقی شد] در تصویر کردنِ فرهنگ و زبانِ کفِ خیابان نه تنها موفق بوده‌اند که سرمشق بوده‌اند، غیر از تسلط‌شان به متن، حاصلِ تجربه زیستی‌شان بوده؛ بنابراین با تأکید می‌گویم یا سراغ چنین ایده‌هایی نروید یا با دست پُر [از بیان و فرهنگ و زندگی کفِ خیابان] بروید. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت