مخاطب را با داستان آشتی دهید




عنوان داستان : تبی که سال گاو می‌آید
نویسنده داستان : دانش دولتشاهی

سیل همه جا را با خودش برده است. امروز اولین برگه های جنایت و مکافات را دادیم بخورد. قبل از اینکه پیرزن بخواهد سوالی بپرسد و تبری فرود بیاید، جویده شد و رفت. حالا اینجا همه چیز قاطی شده. راسکولنیکف دست مادام بواری را گرفته و خوش خوشان دارد با کالسکه وسط دهکده میچرخند. دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست. پدر همه اش میگوید: " دختر کم سر بکن تو چهارتا خط کتاب. " درسهای کلاس سوم راهنمایی ام با فیزیک دانشگاه قاطی شده. معلوم است، نمیشود از گاو توقع تازه ای داشت. پدر چسبیده به دیوار و چیزی کشیده روی سرش تا باران اذیتش نکند. داداش صمد، چند تا کتاب گرفته زیر بغلش و دارد میرود پیش گاوه. از کنارم که رد میشود نگاهی بهم میکند. ابروهایش را توی هم میکند و رد میشود. کتاب ها از زیر بغلش میریزند. میروم و یکی یکی جمع میکنم کتاب هارا از روی زمین. صدای ساطور و چاقو که روی چوب و آهن کشیده میشود، با صدای همهمه ی مردم که دم در خانه را گرفته اند قاطی میشود. خون، از پشت ترک دیوار، آنجایی که پدر ایستاده، شُره میکند، می آید توی حیاط خانه. پدر چاقو و ساطور قصابی اش را میکشد روی دیوار. خون، از زیر تیزی چاقو و ساطور میزند بیرون، جاری میشود توی شیار دیوار و بعد میریزد توی حیاط. باران بیشتر و بیشتر میشود. خون، قاطی باران میشود. همه ی حیاط، شده خوناب. مادر و صمد نشسته اند توی اتاق. کتاب های خیس توی دستم را میبینم. سقوط رو میبینم و عکس نویسنده که روی جلدش است، که یک سیگار توی دستش دارد، که سیگارش حالا خیس شده و دیگر ارزش کشیدن ندارد. کتاب هام را میبرم میگذارم توی اتاق. میگردم یک دستمال پیدا میکنم. میروم توی حیاط، زیر باران. شروع میکنم خون توی حیاط را با دستمال پاک میکنم. پدر چاقو و ساطورش را دیگر نمیکشد به دیوار. بهم نگاه میکند و میرود توی اتاق. باران که بند می آید، صدای پارس سگ ها، قاطی میشود با صدای شُره ی ناودون. حالا آسمان یکدست سفید و سیاه است. بخار نفسم، دارد قاطی ابرهای سیاه میشود.
همه چیز از آن جایی شروع شد که سیل، همه چیز را با خودش برد. از همان روز اول. قحطی آمده بود. حتی یک تیکه استخوان هم نمانده بود. فقط گاو عمو غُلو بود. مادر گفت:
- مردم منتظر گوشتن...
پدر تندی درآمد که:
- چرا من؟ مگه قصاب دیگه ای نیست تو این ویرونه؟
- همه چشمشون به توئه، به تو امید دارن، قضیه گاوه رو میدونن...
صمد که داشت لبه ی چاقو را میسابید به تَه نعلبکی، گفت:
- همه دارن پشت سرمون حرف در میارن، یه کاری کن بابا.
مادر خودش را جلوتر کشاند، آمد تا زیر چانه ی پدر:
- دار و ندارمونو ریختی پای این گاو که چی؟ شده پوست و استخون. روز به روزم داره بد تر میشه. دیگه چیزی نداریم، هیچی.
پدر دستهایش را گذاشت روی زانوش و بلند شد، رفت طرف اتاق. یکی از کتابهام را از توی اتاق آورده بود، تندی جلوش ایسادم:
- نبرش، این جنایت و مکافاته...
- مکافات چی؟
سرم را انداختم پایین. به صمد اشاره کرد و گفت که ببره و بیندازد جلوی گاوه. گفتم:
- همه ی کتابامو خورده گاوه...
- به دردت نمیخوره دختر، کم مکافات کشیدیم؟ کتاب چی؟ میخوای چی بشی؟
بعد رویش را برگرداند سمت مادر:
- دیگه تمومش میکنم، نمیذارم اینجوری بمونه، گاوه شده قد یه مرغ، تمومش میکنم.
مادر فتیله ی چراغ را بالا برد:
- مگه نمیگی نمیذاره؟
پدر که ناخنهایش را داشت میکشید به دیوار گفت:
- این مردک نمیدونه تمام دار و ندارمون رو دادیم سر این گاو. نمیدونه مردم تو چه حالین. کارشه. از دولت پول میگیره که نذاره ما این گاو رو بکشیم.
مادر دستهایش رو چفت کرد دور چراغ:
- بخت همه مون رفته به خواب. چهل روزه مردم لب به گوشت نزدن. چرا حالیش نیست؟ مردم منتظرن، بوشو بردن.
پدر که ایستاده بود توی چهار چوب در و داشت ناخنهایش را میکشید به دیوار، گفت:
- میکشمش، به خاک آقام. کِی دیدی که چهل روز در دُکونم بسته باشه...
حالا چهل روز بود که مردم چشمشان را از در خانه بر نمیداشتن. آنها داشتند پشت سر ما حرف در می آوردند. میگفتند:
- سیل اومده پل رو خراب کرده. نه میشه بری شهر، نه گوشت داری واسه خوردن. اسماعیلم دست گذاشته روی دست.
پدر میگفت:
- مگه تو این ویرونه قصاب دیگه ای نیست که بند کردن به ما...
ولی آنها میگفتند. توی دود قلیانی که میفرستادن هوا میگفتند. خانه های مردم خراب شده بود. توی باران دُمب اسبم ول نمیکردند مردم. میچپیدند زیر یک گله جا. قشون راه افتاده بود توی کوچه و پس کوچه. خوارمان کرده بودند اینقدر پشتمان حرف درآوردند. بیچاره ها حق داشتند. چهل روز آدم گوشت نخورد... این سیل مصیبت هم نمیدانم سرچی آمده خِر مارا چسبیده، ولمان نمیکند. پدر میگفت:
- یه گاو گیر آوردم...
میگفت:
- مال عامو غُلوئه... عامو غُلو نفسای آخرشو میکشه. مریض بده داره...
میگفت:
- خیلی وقته افتاده سر جا. داره میمیره. مرده گاو به چه دردش میخوره؟ یه چیزی بهش بدم خرج چهار تا دونه قرصش بشه. بیفته بمیره گاو براش چیکار میکنه؟ پوزه میکشه تو آشغال و براش ماغ میکشه؟ میره سر قبرش بهش سر میزنه؟
عمو غُلو... عمو غُلو... کتابهام را سفت چسبیده ام به سینه م، گفتم:
- اما... عمو غُلو که خیلی وقته مرده...
صمد از جایش بلند شد. چشمهایش را زاغ کرد بهم، گفت:
- خل شده این دختره... از بس سرشو میکنه تو چهار تا خط کتاب...
گفتم:
- به خاک مامان بزرگ راس میگم. سه ماه پیش بود که رفتیم سنگ قبر بذاریم رو خاک مامان بزرگ. وقتی شما داشتین بر میگشتین، روتون که اونور بود، دیدم عمو غُلو از تو قبر مامان بزرگ دراومد. مرده بود. به استخوناش مورچه چسبیده بود. خواستم بهتون بگم. ترسیده بودم. گفتم عمو اون تو چیکار میکردی؟ خندید و رفت. نمیرفت. باد داشت میبردش. گفت از مرده ها که اینطوری سوال نمیپرسن، خل شدی مگه؟ بعدش بهم گفت از سرطان...
مادر گفت:
- زهر مار... اسمشو نیار...
پدر گفت:
- بگو مریض بده...
گفتم:
- همون موقع میخواستم بهتون بگم. بابا داشت تو ماشین هی بوق میزد. ترسیدم. از بوق جیپ میترسم.
پدر صورتش سرخ شده بود. چندتا چروک افتاده بود روی پیشانیش. گفت:
- مغرت وَرَم کرده... کم سر کن تو این حرفای یامفت. کِی دیدی یکی با داستان خوندن خل بشه؟
بعدش که چروک ها از روی صورتش پاک شدند گفت:
- گاو سرحالیه. تعریفشو شنیدم. میشه ازش بخرمش. تا چیزی بدیم دست این بیچاره ها، یه فکری به حال این پل میکنن. گاو خوبیه. سه چهار روز گوشت این مردمو بدیم بسه. از خودم بدم اومد از بس پچ پچای این و اون رو شنیدم.
پدر به صمد گفت:
- تو بمون خونه قَمه رو آماده کن. لاجون شده از بس گوشت ندیده.
پدر رفته بود پیش عمو غُلو. عمو غُلو گفته بود:
- نه اسماعیل. دیگه خودم باورم شده که مرده م. میدونی کِی تا حالاست آدمیزاد از جلوی این خونه رد نشده؟ در که زدی گفتم لابد اومدن حسابرسی اعمالم. همه ی فکر و ذکرم این بوده نکنه معصیت خدارو انجام بدم.
پدر گفته بود:
- تو که دیگه نباید بترسی، کم کار خیر نکردی که...
عمو غُلو درآمده بود که:
- پس این عذاب خدا چیه که رو سرمون آوار شده؟ کِی تا حالاست آفتاب نزده؟
پدر دست دست کرده بود. کمی که مِن مِنَش تماش شده بود گفته بود:
- والا خودت که میدونی عامو... چند روزه مردم گوشت به چشم ندیدن. مردم چه گناهی دارن... گفتم یه گاو سرحال داری. خدا رو خوش نمیاد هی کاه بریزی جلوش و پروار ترش کنی، که چی؟ بفروشش عامو، میخوام دست و پا گیرت نشه.
لابد بعد عمو غُلو حرفی نزده. شاید هم کمی توی خودش رفته و بعد گفته:
- میفروشمش...
پدر هم گفته:
- خدا پدرتو بیامرزه عامو... کار خیر از این بالاتر هم مونده مگه؟ چند میدیش عامو؟
عمو هم لابد دستهایش را به هم مالیده و گفته:
- یکی نشنفه بگه این دم آخری معامله کرده، پول با خودش ببره اون دنیا...
پدر گفته:
- خرج قرص و شربتتو که میده عامو... چند؟
عمو غُلو گفته:
- همین که بتونه خرج مردنمو بده بسه... سه تومن.
پدر گفته:
- سه ملیون؟ بگو نمیفروشم خلاص... سه تومن پول شیش تا گاوه عامو...
عمو غُلو غر زده:
- به کمتر از این نمیدم. خدا کریمه. خودت که مردمو میشناسی. بیان تو مراسم ببینن غذا کمه، قرآن خون نداره، خرماش کرم زده ست... هوووو.... میدونی چی پشت سرت میگن؟ تن مرده رو تو گور میلرزونن. به کمتر از این نمیدم...
عمو غُلو گفته بود:
- چند شب پیش خواب دیدم مرده م. استخونام زده بود از پوستم بیرون. چهل جاشو سوراخ کرده بودن. بارون زده بود و آب از سوراخ ها شُره میکرد. گمونم یه ماهی از مردنم رفته بود. دیدم یه جیپ شبیه همین که تو داری، داره میاد طرفم. اومدین روی قبر مادرت. دم رفتنی یکی از بچه هات اومد طرفم. یه کوه پنبه داد دستم راه سوراخ ها رو بگیرم. جاش، گاوه رو برداشت برد.
پدر چیزی نگفته بود، شاید هم توی دلش گفته بود:
- پناه بر خدا...
لابد دستهاش را هم گذاشته روی پیشانیش:
- پناه بر خدا... امروز دو دفه ست که اینو میشنوم.
بعد پدر افسار گاو را گرفته بود و زده بود از خانه بیرون. سر راه تیموری جلویش را گرفته بود. تیموری گفته بود:
- خبریه اسماعیل؟ گاوو میخوای چیکار؟
پدر گفته بود:
- شوخی میکنی؟ مگه میشه از چیزی خبر نداشته باشی؟ گاوو واسه چی میخوان؟ میبرم سلاخی...
تیموری نگاهی به گاو انداخته بود، گفته بود: - گمونم گاو آقا غلامه... بیچاره رفتنیه. شنیدی که؟ راستش خواستم بگم تو نمیتونی این گاوو بکشی. خوب میشناسمش. گاو مشکل داریه. چند روزیه بهداشت داره بهم فشار میاره برم خونه آقا غلام و گاوشو ازش بگیرم. بهداشت میگه گاوه سیاهه. مشکل داره. مام کارمون همینه. پول از دولت میگیریم مراقب سلامتی مردم باشیم. الانم که این گاوه مریضه...
پدر رنگ از رویش پریده بود، گفته بود:
- جون چی تیموری؟ سلامتی چی؟ چهل روزه مردم گوشت نخوردن...
لابد تیموری دستش را بالا برده و تو چشمهای پدر زل زده و گفته:
- خیلی روشن برات توضیح دادم. بهداشت اجازه نمیده با این کارت جون مردمو به خطر بندازی. قانون صراحت داره تو این امور. کی دیدی من تو عمرم از قانون سرپیچی کنم؟ مرده تلنبار بشه تو کوچه خوبه؟ فردا بیا بهداشت یه برگه ای هست باید انگشت بزنی. خداحافظ...
پدر افسار گاو را ول کرده بود. فرو ریخته بود. تکیه داده بود به دیوار. عمو غُلو از جلویش رد شده بود. لابد سیگار خاموشی گوشه لبش بوده. یک چتر دستش بوده و یک فانوس. عمو غُلو خندیده بود. لابد همه جا مِه بوده. توی دست عمو غُلو سبدی بوده. عمو غُلو گفته:
- کبریت نداری؟ تازه از جهنم فرار کردم...
پدر چیزی نگفته. لابد بعد عمو غُلو گفته:
- تو که بیشتر از من مردی... برات ماهی آوردم. بیشترشون مرده ن. تا خوابت نبرده پاکشون کن. ماهیارو بردم پیش یه دامپزشک هندی. تو جهنم دامپزشکای هندی از همه معروف ترن. دیدشون، گفت باکیشون نیست. گفت سرحالن. گیرم یه چندتاشونم مردن. که چی؟
بعد عمو غُلو دست کرده توی سبد و ماهی ها را ریخته روی سر پدر که نشسته و تکیه داده به دیوار. لابد پدر عصبانی شده. جیغ کشیده. بعد هم از زمین و آسمان ماهی مرده افتاده روی سر پدر. به مِه و تاریکی شب و صدای نامفهوم، ماغ گاو و صدای زوزه ی سگ ها اضافه شده. پدر گاو را گم کرده. خودش میگوید: " میدونستم گاوه نیومده بود که بشه غذای مردم." هرچی دنبالش گشته گاو را ندیده. خودش میگوید: " از پشت کُنار های خونه ی عامو غلو بود که گم شد ".
امروز جنایت و مکافات را دادیم بخورد. قبل از اینکه پیرزن بخواهد سوالی بپرسد و تبری فرود بیاید خورده شد و رفت. حالا اینجا همه چیز قاطی شده. راسکولنیکف دست مادام بواری را گرفته و خوش خوشان دارد با کالاسکه، وسط دهکده میچرخند. دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست. دیروز سگ ها افتادند دنبال یه گربه تا کشاندنش به یک بن بست که راه پیش و پس نبود. ریختن روی سرش و تیکه تیکه اش کردند. پوستش را درآوردند و تا پلک زدم تمامش کردند. چند روزه همه اش دارم بالا میاورم.
نقد این داستان از : الهام فلاح
آقای دولتشاهی گرامی سلام. از لطفی که به بنده دارید بسیار سپاسگزارم. داستان شما را بیش از دو مرتبه خواندم. داستان خوبی‌ست و مهارت شما در ساخت فضای سورئالی داستان کاملا مشهود است. از این بابت به شما تبریک می‌گویم. اما چیزی که وجود دارد این است که نوشتن داستانی سورئال لزوما مندوط به داشتن راوی متوهم یا پریشان نیست. دختری کتابخوان که به قول پدرش آنقدر سرش توی کتاب بوده که مغزش ورم کرده، نقش دانای کلی را بازی می‌کند که انگار به همه اتفاقات و گفتگوها در همه لوکیشن‌ها واقف است بدون اینکه خودش در آنجا حضور داشته باشد. البته که استفاده هوشمندانه از افعالی ابهامی که روایتی گمانه‌زن به راوی می‌دهد می‌تواند تا حدودی کارتان را توجیه کند. و به نوعی گویی دختر نقل قول پدر را روایت می‌کند اما وجود کلمه (لابد) در بخش‌هایی که راوی مشغول روایت قسمت‌هایی‌ست که حضور نداشته و شخصا حاضر نبوده، روایت او را چیزی در حد حدس و گمان پایین می‌آورد. اگر گمان باشد چگونه نی‌توان به نقل قول دقیق و عین به عین تیموری که مسئول بهداشت است استناد کرد؟ ‌
از طرفی دیگر داستان شما بشدت من را یاد داستان گاو آقای ساعدی انداخت. نه فقط به خاطر اشتراک در المانی به نام گاو. بلکه شکل مواجهه عمو غلو و افراد دیگر با گاو و حتی پدر راوی که به راحتی زیر بار ذبح گاو نمی‌رود بیانگر همان نگاه تقدیس‌گرایانه به حیوانات در طبقه فقیر و روستانشین است. نکته دیگری که چرایی آن بر من روشن نشد، همین روایت جنون‌آمیز است. آیا اگر روایت از زبان یک راوی غیرعادی نبود خدشه‌ای به داستان وارد می‌شد؟ آیا اگر راوی یک دختر سمج کتابخوان بود که از غم تبدیل شدن کتابهایش به خوراک یک گاو حالی به روزگارش نمانده، در اصل ماجرا اشکالی ایجاد می‌کرد؟ شاید برای ناگ بردن از کتابهایی که خوراک سیل و گاو شده‌اند بهتر بود از کتاب‌هایی نام می‌بردید که ربط معناداری با رویدادهای داستانی داشته باشد تا اینکه مثلا سقوط کامو باشد یا آناکارنینای تولستوی و یا جنایت و مکافات. شما شم داستان‌نویسی قوی‌ای دارید. اما باید بدانید در اشکال مختلف شخصیت، گونه‌ای از شخصیت وجود دارد که اصطلاحا به آن شخصیت ناخوشایند می‌گویند. شخصیتی که یا دیوانه است، یا متوهم، یا خنگ و بی‌عقل و یا عوضی و غرض‌مند. اگر زمانی شخصیتی در هریک از قالب‌هایی که نام برده شد نوشتید، آن هم در حالی که برای عمدتان در خلق این شخصیت دلیل موجهی نداشته باشید، پیه قهر مخاطب با داستانتان را به تن بمالید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
سارا مرادی » 10 روز پیش
داستان خیلی خوبی بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت