آزاد کردن انرژی نهفته در خاطره‌ها



عنوان داستان : نوشابه سیاه

چهار پنج ساله که بودم به نوشابه میگفتم پیسسس. صدای باز شدن بطری نوشابه از هر صدایی برایم دلچسب تر بود .
نوشابه سیاه .
مهمان بودیم ،خانه عمه ام .سفره را پهن کردند.بین همه غذاهای رنگ‌رنگی که توی سفره بود ،همه حواسم به بطری نوشابه ای بود که عمو موسی ساقی اش بود. عموموسی شوهر عمه ام بود و دشمنی پدر و شوهرعمه ام، قصه ی قدیمیِ فامیل .‌
با اینکه دو کوچه بالاتر از ما مینشستند اما پدرم دو سالی یک بار هم پا نمیگذاشت آنجا.
عمو موسی شادترین و بیخیال ترین مرد دنیا بود.
هیکلی مثل گاو داشت و نسبت شکمش به پاهاش مثل هندوانه بود به خیار و با اینکه سیبیل کلفتی داشت ، قیافه اش خیلی مهربانتر از پدرم بود ک لاغر و مردنی و تا ناکجاآبادِ صورتش پر از ریش بود .‌
عمو موسی لیوان ها را یکی یکی پر از نوشابه میکرد .
نوشابه سیاه .
این نوشیدنی ورودش هم به خانه ما ممنوع بود .از دیدنش چشم هایم سیاهی میرفت .
اولین بار،اضافه نوشابه عموموسی را دزدکی خورده بودم .مایع سیاهی که با خوردنش ،اولین لذت ممنوع دنیای بزرگترها را میچشیدم .
یک بار مزه مزه اش کرده بودم و مثل یک خواب خوشی که نیمه تمام مانده باشد ، منتظر بودم دوباره بخوابم و بقیه آن نوشابه ها را سر بکشم .
لذت خوردنش با هیچ چیزی برابری نمیکرد .
حالا عمو موسی لیوان ها را دست به دست میکرد و من خدا خدا میکردم که کاش پدرم حواسش پرت بشود و نبیند . لیوان را از دست مهران ،پسرعمه ام که چند سالی از من بزرگتر و هیکلش مثل عموموسی چاق بود،برداشتم و سر کشیدم .
قُلُپِ اولی که رفت توی دهانم،انگار زندگی سرعت گرفت توی چشمان کودکانه ام . دماغم پر از گاز شد و چشم هایم کمی سوخت و بی اختیار گاز معده از دهانم در رفت و با صدای عجیب و انکرش ،پدرم با آنچنان غضبی به پشت دستم کوبید که لیوان پر از نوشابه پرت شد توی دیس مرغی که عمه ام با وسواس، شکم گرفته بود .
گاز نوشابه توی دیس مرغ جلز و ولز میکرد و من هم توی بغل مادرم .
پدر اما انگار هنوز دلش آرام نشده بود که گوشم را پیچید و گفت : این ها برای ما حرام است بچه.اگر یک بار دیگه از این زهرماریا خوردی میندازمت جلوی سگ ها. مادرم گریه اش گرفت و انگار کمی خجالت کشید ولی من اصلا نفهمیدم این حرفش محبت است یا تهدید.
همیشه عاشق سگهای ولگرد بودم .
فضای خانه عمه ام از سنگینی دست پدرم هم سنگین تر شده بود .عمو موسی ولی تا تهِ غذایش را خورد با یک بطری نوشابه .یک آروغی هم زد از عمق جانش که صدایش هنوز توی گوشم‌ میپیچد . زن و بچه هایش زدند زیر خنده و فضا عوض شد این عادت هر روزشان بود انگار .

قانون خانه آنها فرق میکرد .از سرخوشیشان لذت میبردم و دوست داشتم کل روز را،آنجا، با مهران و بچه ها بازی کنیم .
عموموسی کارمند گمرک بود و همیشه خانه شان پر از خوردنی های خارجی و لوکس بود. ولی ظهرهای تابستان من به هوای همان نوشابه های سیاهی که توی یخچالشان بود هر روز میرفتم و با بچه ها بازی میکردم .
همه زیر هفت سال بودیم به جز مهران که چاقی مفرط داشت ،با هم بسته بودیم که هر قوطی نوشابه که او به من بدهد ،من هم از خانه خودمان برایش روغن نباتی و شکر بمالم روی نان و بیاورم .
هر روز عادتمان شده بود دور از چشم بقیه ،نوشابه و روغن نباتی بخوریم.
یک روز عمه ام سر رسید و مهران کتک مفصلی خورد اما لب باز نکرد و قضیه نوشابه را لو نداد.
همه لذت دنیا شده بود صدای پیسسسسِ سر نوشابه وقتی که بازش میکردم .این گاز لعنتی چه بود که اینقدر نشاط آور بود .هر بار که هول هولکی سر میکشیدم و برمیگشتم خانه یا پیش بچه ها،باید گازش را از بینی میزدم‌ بیرون‌که کسی متوجه نشود نوشابه خورده ام.
لذتش میچربید به آن سوزش توی بینی.
وگرنه لو میرفتم و اگر به گوش پدرم میرسید حتما خوراک سگ ها میشدم .
آرزو داشتم پدر من هم مثل عموموسی بیخیال باشد و بعد از غذا دل بالا بیفتد و یک بطری نوشابه‌را تا ته سر بکشد . و بعد هی آروغ بزند و ما بخندیم .اما او هیچ وقت اهل این مسخره بازی ها و لودگی ها نبود.
همیشه خدا سرش توی دفتر و دستکش بود یا اخبار میدید یا غر میزد و مادرم را سرزنش میکرد.
یک بار تصور کردم اگر او فقط یک بار آروغ بزند چقدر قیافه اش دوست داشتنی تر میشود .چقدر راحت تر میتوانم با او حرف بزنم.اصلا اگر فقط یک نوشابه سیاه داخل یخچال ما باشد،من دیگر اصلا نمیروم‌خانه آن شوهرعمه ام که تبر،گردنش را نمیزند.
ولی هیچ وقت درِ یخچال ما سنگینی‌ یک بطری نوشابه را به خودش ندید.
یک بعد از ظهری که هوا جهنم شده بود ،داشتیم با مهران و بقیه بچه ها توی حیاط بازی میکردیم .منتظر فرصتی بودیم که برویم سراغ یخچال ،ولی شوهرعمه ام نشسته بود و تکان نمیخورد . چند بار به بهانه آب رفتم توی آشپزخانه .دیدم عموموسی یک بطری بزرگ نوشابه برداشت ولیوان بزرگی که دستش بود را پر از یک نوشیدنی‌ کرد و دل بالا نشست و شروع ب خوردن کرد.
شکل و رنگ عجیبی داشت .
به مهران گفتم: این چه جور نوشابه ایه که رنگش سیاه نیست .
زد زیر خنده و توی گوشم گفت: بابام ظهرای تابستون آبجو میخوره ولی هیچ وقت به ما نمیده یه بار هم دزدکی خواستم بخورم زد پشت دستم و نذاشت امتحان کنم فکر کنم چیز خوبی نیست .
به پشت دستم نگاه کردم .هنوز جای دست پدرم سنگینی میکرد .دردم آمد.
توی فکر بچه گانه خودم مدام به آبجو فکر میکردم که این دیگر چیست ؟
جو، آبی ندارد که بخواهند آبش را بگیرند .شاید هم اسمش را آبجو گذاشته اند که ما بچه ها هوس نکنیم بریم سراغش .
حتما چیزی که عموموسی منعش میکرد خیلی خوشمزه تر از نوشابه های سیاهی بودکه پدرم حرامش کرده بود.
جنگ شد توی سرم . این بار باید دور از چشم مهران میرفتم سراغ یخچال.
رفتم .
و همه بطری را تا ته یک نفس سر کشیدم.اینقدر تشنه بودم که مزه تلخش را توی قلپ های آخر فهمیدم و به جز خنکی اش،چیزی احساس نکردم .
یک ساعتی که گذشت دستهایم شروع به لرزیدن کرد و همه هیکلم را بالا آوردم . تشنج کردم و دیگر چیزی نفهمیدم .
بدنم بی جان افتاده بود روی تخت بیمارستان و من همه هوش و حواس باقی مانده ام به این بود که نکند پدرم ماجرا را فهمیده باشد نکند مهران دهن لقی کرده باشد .نکند ...اما او سفت دست هایم را گرفته بود و توی چشمهایم زل زد و گفت .هروقت حالت خوب شد هر چیزی که خواستی برات میخرم .
گفتم هر چیزی؟؟
گفت :هر چیزی .

من داشتم با دست های پدرم به بزرگترین آرزوی کودکی ام میرسیدم و مهران ،داشت کتک کاری را میخورد که من کرده ام .
به جرم سر کشیدن بطری آبجو،حالا از نوشابه هم تحریمشان کرده بود عموموسی. باز هم او قربانی شد و لب ،باز نکرد.
بعد از چند روز که مرخص شدیم و رفتیم خانه،پدرم با یک بطری نوشابه آمد و به مادرم گفت امشب موسی و بچه ها را دعوت کن برای شام .
حالا همان صوتِ زیبای پیسسسس و آن گاز مفرح،داشت صلح جهانی برقرار میکرد .پدرم مهربانتر شده بود انگار . دیگر نه ترسی بود و نه حرصی و من دیگر مجبور نبودم گاز نوشابه را از بینی بدهم بیرون.
روزها میگذشت و حال من بهتر میشد و گاهی یادم میرفت یک بطری سیاه ،داخل یخچال،سنگینی میکند.ولی مهران سال هاست چربیِ بدِ خونش زده بالا و پشت دستش از اولین روزی که روغن نباتی خورد،درد میکند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام

«نوشابه سیاه» را خواندم. نثر اثر سالم و روان است و روایت سرراست و روشنی دارد که این‌ها امتیازهای خوبی هستند. از نظر من خود این اثر می‌تواند داستان نوجوان باشد و یا از جمله مجموعه داستان‌های دنباله‌دار ویژۀ مخاطب نوجوان البته با ماجراهایی جذاب و پرتعلیق و با پرداختی به مراتب پخته‌تر از این؛ با این حال «نوشابه سیاه» به تنهایی و به طور مستقل شیرین و دوست‌داشتنی است و خواندن آن لذت‌بخش. راوی به بخشی از خاطرۀ کودکی‌هایش اشاره می‌کند که علاقۀ مفرط به خوردن نوشابه و منع شدن از طرف خانواده چگونه در کودکی برایش دردسرساز شده بود. اما نکته‌ای که مایلم به آن اشاره کنم و یکی از نکاتی است که به توجه و دقت بسیار زیادی نیاز دارد، شناخت مرز میان خاطره و داستان است. قطعا می‌دانید که نویسنده می‌تواند فکر اولیه‌اش را از هرجایی بیاورد. از انتزاعی‌ترین چیزها تا روشن‌ترین و پیش‌چشم‌ترین مسائلی که می‌بیند یا می‌شنود و یا احساس می‌کند و به آن‌ها می‌اندیشد. طبیعی است که تجربه زیستی و خاطرات نویسنده یکی از گنجینه‌های او به حساب می‌آیند؛ بسیاری از آثار داستانی در تبدیل خاطره به داستان شکل گرفته‌اند؛ بنابراین نویسنده حق دارد از تجربه‌های زیستی‌اش وام بگیرد و یا گاهی فکر اولیه را از دل خاطره‌هایش بیرون بکشاند اما با خاطره چه باید کرد و چه بلایی می‌توان سر آن آورد تا پتانسیل داستانی‌اش آزاد شود؟ یکی از کارهایی که می‌توان انجام داد این است که نویسنده زمان نوشتن داستان، خیلی به خاطره وفادار نباشد. نویسنده می‌تواند خاطره یا تجربه زیستی را آنچنان در ذهنش ورز بدهد که محصول نهایی اصلا شبیه خاطره ابتدایی نباشد. پس در چنین شرایطی اصل مهم در نوشتن داستان، توجه به ساختار داستانی و استحکام آن است نه وفاداری به خاطره. اتفاق اصلی در اینجا به اندازۀ کافی قدرت و قوام نیافته است و داستانی نشده است و در شخصیت‌پردازی هم گاهی خوب عمل کرده‌اید و گاهی ضعیف. بعضی توصیف‌های ظاهری مربوط به شخصیت‌ها طنز ظریفی دارد نمونه‌اش وصف عمو موسی است یعنی این: «عمو موسی شادترین و بیخیال ترین مرد دنیا بود. هیکلی مثل گاو داشت و نسبت شکمش به پاهاش مثل هندوانه بود به خیار و با اینکه سیبیل کلفتی داشت...» به طور کلی شخصیت عمو موسی در مقایسه با پدر راوی پرداخت نسبتا خوبی دارد اما پدر راوی نتوانسته خودش را به معیارهای شخصیت داستانی برساند حتی می‌توان گفت بیشتر تیپ است تا شخصیت و همین ضعف در پرداخت شخصیت او باورپذیری‌اش را دشوار کرده است. به مطالعه و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت