ردیابی منطبق و منطقی داستان، نیازمند مصالح‌ریزی رواییِ متناسب با نیازهای ضروری متن است




عنوان داستان : مترسک ها
نویسنده داستان : سید حیدر حسینی

پیرمرد نگاهی به آسمان انداخت، لبخندی بر لبانش نقش بست. لکه های سفید ابر آسمان را فرا گرفته بود.
برگ ها یکی یکی در حال ریزش بودند، گاهی زرد و گاهی قرمز. کیسه های گندم را از وانت پایین انداخت. باید قبل از اینکه گنجشک ها می فهمیدند شخمش می‌زد و بعد آب.
نفس عمیقی کشید ،گرد و خاکی که روی پیشانیش نشسته بود را با دستمالی پاک کرد. کت سرمه ایش را از تن در آورد. جلو وانت گذاشت. از داخل خرت و پرت هایی که آورده بود، دو تا چوب جدا کرد. به صورت صلیب به هم بست. باید چند تا از این صلیب ها را می ساخت و هر کدام یک کت و شلوار کهنه تنشان می کرد. اما فعلا یک صلیب کفایت می کرد.
صلیب را گوشه ای از زمین کوبید و کت و شلواری تنش کرد. مشتی خار و خاشاک جمع کرد و روی صلیب بست، کلاه نمدیی سرش گذاشت ،، قلی جان... حواست به مزرعه باشه، حالا تو صاحب مزرعه‌ای،، با دست ریش های سفیدش را خاراند، نگاهی به اطراف انداخت. چند تا قوطی از داخل وانت در آورد و به دست های قلی جان بست. به آنها زد تا تکان بخورند.
******
ابرهای سیاه یکجا آسمان را پوشانده بود. گاهی قطرات باران خود را چون لشکری شکست خورده از آن بالا به زمین می کوبیدند و گاهی رعد و برق.
پیرمرد از داخل وانتش آسمان را نگاه کرد «اعتمادی به این آسمون نیست، باید هرچه زودتر این کودا رو پاشید» از وانتش پیاده شد. ریش های تقریبا سفیدش را خاراند. نگاهی به مزرعه انداخت. گله گوسفندی آن اطراف بود.
از داخل وانت چند گونی کود بیرون آورد. به طرف گله رفت و آنها را از مزرعه دور کرد. قلی جان نگاهش را به دور دست ها متمرکز کرده بود. پیرمرد به طرفش آمد. کت و شلوارش را تکاند. می شد فضله تمام پرندگان را روی قلی جان دید. دور و برش انواع گیاهان هرز قد علم کرده بودند. پیرمرد با دست مقداریشان را چید. حالا می شد قلی جان را دید. اما زیر آن همه فضله رنگ کت و شلوارش تغییر کرده بود.
چند ساعتی طول کشید تا پیرمرد کودهایش را در مزرعه پاشید. کت و شلوار رنگ و رو رفته را از تن قلی جان کند، گوشه ای از مزرعه انداخت. یک کت و شلوار خاکستری تن صلیب کرد « قلی جان سلام...حالت چطوره ... با لباس جدید چطوری ... حرفمو خوب گوش می دی»
مسیر نگاه قلی جان همچنان دور دست ها را می کاوید.
مزرعه تازه پنجه زده بود. از داخل مزرعه چند علف هرز چید «قلی جان... تو که نمی تونی علف های هرز رو بچینی ، یا اینکه نذاری علف هرزی تو مزرعه رشد کنه» علف های هرز را دور انداخت. نگاهی به آسمان کرد. خیلی دورتر از مزرعه گه گاهی رعد و برق می زد.
پیرمرد با موبایلش شماره ای گرفت. کنار قلی جان ایستاد. دست روی شانه چپش گذاشت «قلی جان ... باید سمی واسه این همه علف بگیرم» چند بار بوق زد اما کسی جواب نداد. دوباره سعی کرد. یکی از پشت خط جواب داد « بله بفرمائید» پیرمرد کلاه نمدی قلی جان را از سرش در آورد، تکاند و دوباره سرش گذاشت « مهندس سجادی؟»
«بفرمائید»
آقای مهندس...
پیرمرد با مرد پشت خط صحبت می کرد و از قلی جان دور و دورتر می‌شد و مدام دولا می شد و علفی از مزرعه می چید، نگاهی به آسمان می کرد و بعد دوباره ادامه می داد.
****
تقریبا ساعت دوازده ظهر بود. شاید زودتر.
آفتاب وسط آسمان جا خوش کرده بود و تنها حاکم مطلق آسمان بود.
یک ماهی می شد باران نباریده بود. پیرمرد حتی به خود زحمت پیاده شدن از وانت را نمی داد.
مزرعه اندازه سه و یا چهار وجب قد کشیده بود. حتی سم پاشی هم کاری از پیش نبرده بود. همچنان علف های هرز یک سر و گردن از مزرعه بلندتر بودند. با وجود این خیلی مانده بود که قلی جان را بپوشانند. سر وصدای پرنده ها همه جا را فرا گرفته بود. قلی جان از آن همه پرنده در امان نبود. قسمتی از بدنش خم شده بود. ردیفی از فضله پرنده ها سرتاسر یک دستش را پوشانده بود چنان که فکر کنی با ریسمان بنایی آن را مرتب کرده باشی. روی کلاه نمدیش هم یک مشت بزرگ فضله ی کلاغ.
پیرمرد خود را متقاعد کرد تا از وانت پیاده شود. نفس عمیقی فرو برد و با عجله بیرون آورد. سرش را تکان داد « آخ ... آخ... قلی جان هیچ کاری از دستت بر نمیاد» تمام تلاشش را کرد تا خودش را به قلی جان رساند.بین راهش علف های هرزی با خارهای تیز رشد کرده بودند که مانع از کار پیرمرد می شدند، اما پیرمرد با داس یکی یکی آنها را از میان بر می داشت.
پیرمرد کت و شلوار قلی جان را از تنش در آورد و کت و شلوار دیگری تن صلیب کرد « سلام قلی جان. این کت و شلوار سیاه رو تنت می کنم تا همه تو رو ببینن. سری بعد اگه بیام دیگه هیچ کاری از دست من برنمیاد»
از مزرعه خارج شد. وانتش را روشن کرد و راه افتاد.
***
دم دمای صبح بود، شاید گرگ و میش. پیرمرد داخل وانتش چرت می‌زد. لوله تک لولش از میان شیشه وانت بیرون زده بود. پر پر.
شب تا صبح بیدار مانده بود، نکند گرازها به مزرعه حمله کنند. یا مزرعه پر شود از شغال. این وقت سال بهترین زمان برای گرازها و شغال ها بود.قلی جان هم که نمی توانست کاری از پیش ببرد. قلی جان در سیاهی شب دیده نمی شد.
مزرعه به دانه زده بود. بهترین وقت عیش و نوش شده بود. از گراز گرفته تا پرنده.
همین که هوا به روشنایی زد صدای گنجشک ها از جای جای مزرعه به گوش آمد. صدایی که مو به تن پیرمرد سیخ می کرد.
آفتاب کامل شده بود . اوضاع شب بهتر بود لااقل یک گراز و چند شغال با گلوله کشته بود، حالا با این همه گنجشک ریز و درشت چه می توانست بکند.
- ******
اوایل خرداد بود. آسمان دیگر چیزی برای گفتن نداشت. تنها آفتاب بود و آفتاب. تا چشم کار می کرد بیابان زردی بود که گندم های خشک ساخته بودند.
مزرعه در تصرف گنجشک ها بود. از قلی جان جز کلاه نمدیش چیزی دیده نمی شد.
پیرمرد تک لولش را پر کرد. نمی دانست کجا را هدف بگیرد. کلاغی روی کلاه قلی جان نشسته بود. کلاغ را هدف گرفت. انگشتش روی ماشه بود و بی آنکه معطل کند، سر قلی جان را با گلوله هدف گرفت.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سید حیدر حسینی
داستان با به کارگیری حدود «هزار» واژه اکثراً مدیریت شده، از روند توالیِ حوادثِ منسجم و‌ نسبتا تأویل‌گونه‌ای برخوردار شده است، به گونه‌ای که نویسنده محترم، تنها با بهره‌گیری از حضور دو کاراکتر «پیرمرد» [که نقش فعال و جهت‌دهنده‌ای در روایت دارد] و «مترسک» [که مطابق با ویژگی اسمی و مفهومی خودش، نظاره‌گری همواره ساکت در روند شکل‌گیری روایت است و مرحله‌به‌مرحله به سمت عاقبت وخیم‌تری سوق داده می‌شود]، داستان را طی چند مرحله زمانیِ مترتب روایت می‌کند؛ طبعاً چنین تنظیمِ منسجم، مترتب و متمرکز شده‌ای، به همراه بهره‌گیری از «فضاسازی»‌هایی محسوس، دیالوگ‌هایی یک‌طرفه، [که گرچه در جهت‌گیری تأویل‌گونه روایت نقش نسبتاً قابل‌قبولی دارند، اما هنوز هم به دلیل عدم انطباق کامل با قواعد توصیه شده برای دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای در متون آموزشی معتبر، نیازمند تنظیم دقیق‌تر و مؤثرتری هستند] و...، کاراکتر تأمل‌برانگیز پیرمرد را به طرز نسبتاً تأویل‌گونه‌ای به مخاطب معرفی می‌کند، عملکرد برنامه‌ریزی شده‌ای که جای تقدیر دارد.
ولی علاوه بر چنین روند قابل‌قبولی، از سویی دیگر، این سئوال همیشگی مطرح می‌شود که آیا احتمالاً امکان شخصیت‌پردازیِ همزادپندارانه‌تر و مؤثرتری، برای کاراکتر پیرمرد و حتی برای مترسک در داستان وجود دارد و احتمالاً در پاسخ به چنین سئوال متداولی و البته پس از دوباره‌خوانی دقیق‌تر اثر، به این نتیجه منطبق با نیازهای روایی متن می‌رسیم که هر دو کاراکتر داستان به لحاظ ظرفیت‌های درونی و قابل‌گسترش سوژه تأویل‌پذیر انتخابی، هنوز هم از این قابلیت‌ بالقوه، جهت گسترش مفهومی و شخصیتی روایی [و نه صرفاً حجیم‌‌تر نوشتن داستان] برخوردار هستند که نقش فعال‌تر و تأثیرگذارتری را جهت تقویت حداکثریِ سیر متوالی و مکاشفه‌جویانه روایت بر عهده بگیرند، همچنین از طرفی دیگر، پاسخ‌گویی به برخی سئوالات احتمالی در متن، می‌تواند که موجبِ همراه‌تر کردن مخاطب مکاشفه‌گر با تمامیِ اجزاء احتمالاً ضروری روایت بشود؛ سئوال‌هایی مانند این که چرا پوشاندن کت‌وشلوار‌های متعدد به تن مترسک این‌قدر برای پیرمرد مهم است، آیا هر یک از این لباس‌ها داستانی و خاطره‌ای مجزا دارند که به نوبت، تن‌پوش مترسکی بدعاقبت می‌شوند و آیا مخاطب داستان نبایستی که از این پیشینه مهم مطلع بشود؟
البته مشخص است که منظور نویسنده محترم، از بیان کهنگی، تفاوت رنگ و سایر وضعیت‌های به ظاهر شکلیِ این کت‌وشلوارها، همچنین نوع مواجه‌اش با مزرعه، پرندگان، علف‌های هرز و به ویژه خود مترسک، هدفی روایی، برنامه‌ریزی شده و تأویل‌گونه‌ است، اما به دلیل عدم آگاهیِ حتی نسبیِ مخاطب از پیشینه پیرمرد، ردیابی صحیح و منطبقِ مفاهیم روایی موردنظر شخص مؤلف، کار چندان آسانی نیست.همچنین از سویی دیگر، تکرار غیرضروری اسم «قلی‌جان» [حدوداً «بیست و چهار» بار]، در بخش‌های متفاوت متن، به نزدیکی و شناخت ملموس‌تر مخاطب با وضعیت مترسک کمک چندان مؤثری نمی‌کند [در حالی که نویسنده محترم، بدون این همه تکرار و با بهره‌گیری از سایر جایگزین‌های احتمالی، می‌تواند که راحت‌تر و مؤثرتر، قادر به ایجاد تمایز مابین کاراکترها بشود].
بنابراین مؤثرتر است که در صورت صلاحدید، با اندکی تنظیم و برنامه‌ریزی روایی دقیق‌تر، هم در نحوه تنظیم و ارائه زبان داستان [درواقع بخش‌هایی از متن، به دلیل نیمه‌کاره رها شدن برخی از جمله‌ها، دچار نامفهومی نسبی شده‌اند: «...، شخمش می‌زد و بعد آب...، و گاهی رعد و برق و...»؛ مواردی که احتمالاً به علت تعجیل در هنگام تایپ اثر به وجود آمده‌اند و به راحتی هم قابل تصحیح و ترمیم هستند]، هم با اطلاع‌رسانی منطبق با رفع نیازهای ضروری متن [جهت برطرف کردنِ برخی از سئوالات مطرح شده در روایت]، هم اجتناب آگاهانه از تکرار برخی موارد غیرپیشبرنده و همچنین پرداخت دقیق‌ترِ «کنش»ها و «واکنش»‌های پیرمرد، روند روایت‌پردازی اثر و...، روند بازنویسی نهایی، از دقت‌نظر کاربردی‌تر و ارتباط مفهومی مؤثرتری برخوردار شود.
همچنین لازم به ذکر است که حجم قابل‌توجهی از داستان، با بهره‌گیری دقیق و جزءپردازانه از شیوه ملموس و باورپذیر «توصیف پویا»، برای مخاطب اثر روایت شده است: «...، نگاهی به آسمان انداخت، لبخندی بر لبانش نقش بست. لکه‌های سفید ابر آسمان...، نفس عمیقی کشید، گردوخاکی که روی...، نگاهی به اطراف انداخت...، کت‌و‌شلوار رنگ‌و‌رو‌رفته...، چند علف هرز چید...، خیلی دورتر از مزرعه...، تکاند و دوباره سرش گذاشت...، دورودورتر می‌شد و مدام...، ردیفی از فضله پرنده‌ها سرتاسر یک دستش را پوشانده بود...، آسمان دیگر چیزی برای گفتن نداشت. تنها آفتاب بود و آفتاب. تا چشم کار می‌کرد، بیابان زردی بود که گندم‌های خشک...»؛ توصیف‌های مؤثر و حتی در برخی موارد، منحصر‌به‌فردی که موجب راحت‌تر «نشان» داده شدن و درک محسوس‌تر وقایع داستان می‌شوند، آفرین بر شما.
آقای حسینی عزیز، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، مطابق ویژگی‌های مشهود در این اثر ارسالی، مشخص است که شما دوست نویسنده گرامی، از توانایی ذاتی بسیار ارزشمندی، جهت ایجاد جزءپردازی‌هایی دقیق و تأویل‌گونه در آثارتان برخوردار هستید، مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 23 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای سید حیدر حسینی عزیز. بابت لطف بزرگوارانه‌ای که نسبت به بنده و توجه صبورانه‌ای که نسبت به توصیه‌های تقدیمی دارید، صمیمانه تشکر می‌کنم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
سید حیدر حسینی » 24 روز پیش
مرسی از اینکه وقت گذاشتید و داستان منو با شکیبایی مطالعه کردید. نقدهایتان بجا و سازنده بودند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت