اجازه دهید تب داغ داستان فرو کش کند، سپس به بازنویسی بپردازید




عنوان داستان : دو ساعت دیر رسیدم
نویسنده داستان : فاطمه قربانی

این داستان ویرایشی از داستان «دو ساعت دیر رسیدم» می باشد.

دو ساعت دیر رسیدم بازم دیر رسیدم، سر سری دویست شش آلبالویی روجلوی وانت بار شرکت پارک میکنم. پیاده میشوم، لباس سبز تیره ام رو مرتب کرده، در پشت رو باز میکنم، کیف کَت را برمیدارم و پشتم می اندازم.
ماشین را قفل کردم و کیفم را روی شانه جابه جا میکنم تا احساس راحتی که از جابه جا شدن وزن لب تاب داشتم رو حس کنم ،با اسانسور به طبقه سه میروم، صدای لای لای حکم ناخون کشیدن روی شیشه دارد. در باز شد، با سرعت به سمت میز منشی گفتم میشه آقای رییس را ببینم؟
یک نگاه به سرتاپای من کرد و سری تکون داد، با صدای ارام گفت:«الان اطلاع میدهم». حس بدی گرفتم از نگاه های خیره اش طوری نگاه میکند؛ که روبه روی مجرم جانی فراری نشسته که هفت تیر به دست و البته با خشاب کاملا پر چشم دوخته بهش و از پشتم عکسم رو از تلوزیون نشون میدهد و اخبار زیر نویس میکند هرکس این مجرم را دید به پلیس اطلاع دهد؛که این مدت اطلاع دادن به رییس و گفتن بفرمایید سر جمع یک دقیقه بیست و چند ثانیه بیشتر طول نکشید، به اندازه دو ساعت دیر رسیدنم کش آمد. دست از با پا ضرب برداشتنم، برداشتم. دوباره بندهای کوله ام را از پایین ترین نقطه گرفتم و سمت در رییس رفتم.
به اروم در زدم با صدای بفرمایید در را باز کردم و داخل شدم. با صدای اروم و همراه ذوق که سعی در پنهان کردنش داشتم و فکر کنم موفق شدم. گفتم:«ببخشید باز هم دیر کردم.» که با جمله_ برای چی؟_ مواجه شدم جوابم هم همین بود که بیمارستان بودم. با موجی ازاحساس روبه رو شدم، قبل از سوال بعدی ترجبح دادم بگویم منتظر دیدن خواهرزادم بودم چند ثانیه نگاه خالی و لبخند کش امده و کنترل شده به من نگاه کرد، سرش کمی به سمت راست کج کرد و ناگهانی خنده پر صدایی کرد. گوشه چشمانش جمع شد، در کسری از ثانیه جدی شد و گفت:« خب شیرینی تون کجاس؟ نمیبینمش ؟!» خشکم زد و مثل خودش سرم به راست خم کردم، ارام ارام طوری که فکر کنم به زور بشنود گفتم«توی ماشین جا گذاشتم اگه اجازه بدین برم بیارمش »ولی به محض اتمام حرفم، گفت «اول اسمش بگید بعد نوبت شیرینی میرسد.» من هم فقط به گفتم جانان اکتفا کردم به نظرم فندق من معلوم بود دختر عزیز دلم هست و نیازی به تعریف ندارد. به سمت در رفتم، از پشت صدای تبریک گفتن ارامی را شنیدم.
این خوش اخلاقی رییس به خاطر پا قدم فندق هست و این هم شیرینی که با خودش اورد .
در نیمه باز مانده بود وهنگام خارج شدن فهمیدم، منشی رییس شبیه همان اطلاع دادن، با مقدار دوز بیشتر به من نگاه میکند. به خودم شک کردم، رو به روی اینه اسانسور خودم رو ورزنداز کردم لباس هام رو دوباره مرتب کردم. با نگاه کردن به دوربین خجالت کشیدم. از ماشین شیرینی خامه ای برداشتم و مستقیم به سمت اتاق رئیس رفتم تا شیرینی اولین نفر که مطلع شد دست نخورده باشد، به هر حال الویت بیشتری دارد. منشی تا خواست بگوید:« کجا ؟»گفتم:«آقای رییس اطلاع دارند!» به سمت در رفتم، قصد داشتم به خانم منشی قبل رییس بگیرم ولی تعارف نکردم؛شاید به دلیل بحث هفته قبل، راجب وقت ملاقاتی که جا به جا با نوشته بهم گفته شده بود، و سبب بد قولی چند ساعته پیش رییس به نام من بود، دلگیر هست. ازهر جهت حق هم با من بود و قیافه عبوس بودن باید از سمت به ایشون باشه.
به ارومی در زدم. این سری بدون معطلی با صدای رییس وارد شدم، سپس شیرینی تعارف کردم. اجازه گرفتم، سپس پروژکتور را به لب تاب متصل کردم. هیات مدیره وارد می شد؛ من تقریبا بین نیم رخ و پشتم بهشون بدون متوجه شدن انها عرق روی پیشانیم را پاک میکنم. سختی لبخند کش اومده به روی لب میارم. با دست های لرزان که پشتم پنهان میکنم.ازهمه خواهش میکنم تا به پروژکتور نگاه کنند و من طرح گردشگری و تجاری و تفریحی به روی بنادر ارائه میدهم. سعی در نگه داشتن لبخندم دارم، به احتمال زیاد موفق میشوم. در پایان برای جلب اعتماد دوباره لخند کش اومده ای با کمی دیده شدن دندان هام به صورتم اضافه کردم. مدیر عامل مبگوید:« لطفا بیرون منتظر باشید.» به بخش ترسناک اشاره کرد و هم با ترس در دل رفتم. بیرون از دفتر مدریت با ضرب سه چهار سنگین ریتم گرفتم، هم زمان در دلم به خودم بد و بی راه میگم؛ همچنان لبخند به روی لبم نگه داشتم. اعضای هیت مدیره تک به تک با جمله شما بفرماید بر خلاف دفعه قبل از اتاق خارج شدند. جناب مدیرعامل با دست به داخل اشاره کرد و منتظر من شد و پشت من در بسته شد. با جمله دفعه بعد با شیرینی بهتری منتظر شما هستم متوجه پذیرفته شدن طرح میشوم. با لبخندی غیر ارادی به سمت لب تاب رفتم تا در کیف کنم بگذارم، شارژر و موس به ترتیب با فاصله یک دقیقه ای میوفتند. همچنان در دل به دست و پا چلفتی بودنم، با خودم دعوا میکنم و لبخندم عمیق تر میشود. و در نهایت با جمله:« با اجازه از اتاق خارج میشوم.»
به ساعت نگاه میکنم و متوجه بد قولی میشوم. در ماشین مینشینم و خودم را دعوا میکنم و میگویم:«من بد قول هستم من حتی قابل اطمینان نیستم و توانایی دفاع ازخودم رو ندارم من چقدر بی عرضه هستم.»صداس بلندی برای خودم فریاد میکشم. با سرعت که از سرعت مجاز چهل عدد بیشتر است میروم و در جلوی در خانه لایی میکشم و پارک میکنم. به یاد شیرینی نگرفتن سریع به ماشین باز میگردم، در ده دقیقه اولین مغازه فالوده گرفته و باز میگردم و در را باز میکنم.
از نو همان لبخند را به لب میزنم با داشتم اشوبی و بی دفاعی در دل و وارد میشوم برادرزاده با گوشه چشمی نازک کردن وپشت کردن میگوید دوساعت دیر کرده ام، با حرص نفس را به بیرون میدهد واین تنها اعتراض به رفتار مقابل ادب او هست، و شاید برای بی زبان و ناتوانی ام سری تکان میدهد. من همچنان لبخندم را حفظ میکنم و نفس عمیقی میکشم و چون نمیدانم چه باید بگویم از کنارش میگذرم و به اشپزخانه میروم. در حال پر کرد لیوان فکر میکنم باز دوساعت دیر رسیدم.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم فاطمه قربانی سلام و احترام
یکی از موارد مهمی که برای بازنویسی داستان باید در نظر گرفت توجه به زمان فراموشی است. زمان فراموشی در اصطلاح به فاصله‌ی زمانی‌ِ لازم بینِ نگارش اولیه‌ی داستان و نسخه‌ی بازنویسی شده‌اش می‌گویند. به این معنا که لازم است نویسنده بعد از نگارش اولیه‌ی داستان فرصتی به خود بدهد(به قدری که تقریبا و تا حدودی داستان را فراموش کند و از آن فاصله بگیرد و سپس به آن برگردد و به بازنویسی بپردازد. بازنویسیِ زودهنگام کار نویسنده را سخت می‌کند؛ از این حیث که نمی‌تواند ایرادات کار خود را به درستی تشخیص دهد و اصلاح کند. و اما در مورد بازنویسی؛ بازنویسی به معنای اعمال تغییرات جزئی یا نگارشی و ویرایشی نیست. در بازنویسی نویسنده کارهای اساسی‌ای برای داستانش انجام می‌دهد و هر آنچه که برای ارتقا داستان لازم است باید صورت پذیرد(مثلا در بازنویسی پیرنگ می‌تواند تغییر پیدا کند یا کامل شود، شخصیتی به داستان اضافه یا کم شود، راوی و زاویه دید عوض شوند و...) یک بازنویسی درست می‌تواند یک داستان بد را خوب و یک داستان خوب را به شاهکار تبدیل کند.
اولین نکته‌ای که می‌شود به نویسنده‌ی «دو ساعت دیر رسیدم» گفت این است که خیلی زود به بازنویسیِ داستان خود پرداخته‌اند، بهتر بود نویسنده اجازه می‌دادند چند صباحی از نگارش اولیه بگذرد و سپس بازنویسی را شروع می‌کردند، در این صورت احتمالا اتفاق‌های بهتری برای داستان می‌افتاد.
به نظر می‌رسد که نویسنده تلاش‌هایی در اعمال تغییرات و ارتقا داستان خود داشته‌اند. برای مثال در نسخه‌ی بازنویسی شده توجه بیشتری به شخصیت راوی و ویژگی‌هایش شده. تلاش نویسنده در پاسخ به برخی سوالات دیده می‌شود(به نسبتِ متنِ قبلی) اما این‌ها کافی نیست و با وجود تغییرات اعمال شده، هنوز بعضی از مشکلاتی که در متن قبلی بود همچنان باقی مانده‌اند. یکی از این موارد مهم توجه به نثر و زبان است. کلمات تنها ابزار نویسنده هستند، لازم است که نویسنده به زیباترین و بهترین شکل از آنها بهره بگیرد. توجه کنید که در نقد قبل هم اشاره به استفاده از زبان نوشتاری به جای محاوره شد. متنِ بازنویسی شده بینِ زبان نوشتاری و محاوره گیر کرده است؛ در جایی از متن می‌خوانیم: «آرام» و در جایی دیگر: «آروم» در جایی می‌خوانیم: «تکون داد، کش اومده، میارم و....» و در جایی دیگر: «می‌شوم، می‌نشینم، همان، می‌روم و...» صرف نظر از تحیلِ سایر بخش‌های داستان؛ یکدست نبودنِ نثر از مواردی است که در نگاهِ اول به چشمِ هر خواننده‌ای خواهد آمد. لازم است که متن با نثر و زبان یکدستی پیش برود تا خواننده بتواند با آن همراه شود و ارتباط برقرار کند. علاوه بر این‌ها چینش بعضی جمله‌ها هم صحیح نیست و احتیاج به اصلاح دارد. مثال: «به آروم در زدم.» بهتر بود نوشته می‌شد: «به آرامی در زدم.» یا در جایی دیگر: «قصد داشتم به خانم منشی قبل رئیس بگیرم ولی تعارف نکردم.» بهتر بود نوشته می‌شد: «قصد داشتم شیرینی را قبل از رئیس جلوی خانم منشی بگیرم؛ ولی تعارف نکردم.» و مواردی از این دست...
پیشنهاد می‌کنم نویسنده نقد قبلی را دوباره بخوانند و به موارد گفته شده توجه داشته باشند و در صورت صلاحدید در داستان اعمال نمایند. مواردی که در نقد قبلی به آن اشاره شد، با وجود تلاش نویسنده برای اعمال تغییراتی، در این نسخه هم همچنان به چشم می‌خورند.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد نوجوان سال تحصیلی (97-98) و (98-99)



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت