وقتی نخ تسبیح نداریم.



عنوان داستان : سگزی

خورشید کله آسمان بود اما آفتابش تیغ نداشت. برای همین جماعتِ پای بساط معرکه مرشد , فراری از سایه, در آفتابِ آفتابگیر نشسته بودند. آفتابگیر میدان سگزی بود . این میدان و قهوه خانه به اضافه حمام و مسجد هم مال سگزی سفلی بود هم مال سگزی علیا . آنقدر هم سرش جدل بود که تقریباً مال هیچکدام شد ؛ مرشد ، پرده پوسیده خود را روی سایبان قهوه خانه پهن کرده بود و گرم نقل حکایت خود، منشا می گرداند و آواز سر می داد . پرده چهار تکه او، چهل نقش داشت اما سه نقش آن از همه بزرگتر بود . یکی نقش در آوردن رستم بیژن و منیژه را از چاه ، دیگری آبتنی شیرین دخت ارمنی و سومی عکس دختری در حال بند انداختن که مرشد هیچگاه حکایتش را روایت نکرد و برایش حرف در آوردند که آن نقش ، عکس دختر عموی اوست که خان به زورِ زر مشهور به شوهر او شد.
خان حالا زمین گیر شده و خانزاده خانی می کند . خانزاده نوروز شهر دیده است و مقید به قید کلاه به سر گذاشتن نیست و زلف چتری می گذارد و برایش حرف در آورده اند که با تنبان چرمی دیده شده . مرشد بساط خود را با خرش از دهی به ده دیگر می برد . با آنکه اهل سگزی بود اما تنها سالی یک دفعه آنجا معرکه می گرفت. همیشه روی خرش می نشست و می خواند "دختر عموم از این کوچه گذر کرد, شلال کاکلش من رو خبر کرد". خرش چون خودش پیرنبود . رام نبود . رمیده بود. به خاطر چموشی اش در معرکه های قبلی اینبار خوب به دار سایبان قهوه خانه بست شده بود. در سگزی خر و سگ زیاد دیده می شود اما تنها یک جفت اسب وجود دارد . توسن و مونس، اسب و مادیان خانزاده نوروز . مونس نیز در آفتابگیر بود که خر بیچاره مرشد او را دید و پسندید .
جوانان پای بساط معرکه که فرصت را برای خرمگس شدن یافته بودند , متلک می انداختند : خر هم عاشق نقش شیرین شد و بیچاره فرهاد . بین جماعت نسوان هم پچ پچ و خنده راه افتاد و مرشد رشته کلام را گسسته دید و هر چه گریز می زد که معرکه را جمع کند , نمی شد که نمی شد . ناگه صدای فریاد رمضان همه را ساکت کرد . رمضان کدخدای جوان سگزی سفلی است . او پسر شعبان و نوه رجب است. رجبِ مرحوم پیری بود که برایش حرف در آورده بودند که با از ما بهتران رابطه داشت و گیوه هایش جلوی پایش جفت می شد . رمضان اما هنوز اول کارش است و چون پدر و جدش برایش حرف در نیاورده اند. اما بزرگی می کند و ریش سفید سگزی است هرچند کوسه است و ریش تک و توکش سیاهِ سیاه .

رمضان کلاهش را که پس معرکه بود به سر گذاشت و جلو آمد : زهر مار و خنده . چی چیش خنده داره ؟ این زهر مارِ اینم قایم کنین. اینجا زن و بچه نشسته . مرشد بیچاره خر بیچاره تر از خودش را میزد. بد جور می زد. ناجور می زد. بد جا می زد تا بلکه خر از رویای درست کردن قاطر بیرون بیاید که آمد و فرونشست. اما رمضان سگی تر از این حرف ها شده بود. چندتا از جوانان تکه پران پای معرکه را فحش باران کرد و برگشت به مرشد که : مِن بعد مجلسِ رزم و بزم و قصه کرد شبستری قدغن ،خواستی معرکه بگیری فقط روضه . بعد هم رو به رحیم نوکر نوروز کرد: این مادیون هم بی تقصیر نیستا , ببرش پدر سگ رو .

شب شده بود و صدای جیرجیرک نمی آمد . هوا ملموس به ملس بود و آسمان هر وقت عشقش میکشید ترکه بارانی می بارید . رمضان به متکای خود تکیه داده و سرمست از بزرگی امروزش بود . آخر با ریش سفیدها شور کرده بود و حکم که "مِن بعد هر دام و حشم نر باید با کیسه باشد" یک هو سگرمه هایش در هم رفت و دست در دماغ خود برد و به یادش آمد نوروز، خان سگزی علیا این حکم را مسخره دانسته بو.
- کسی حق نداره گله و رمه من رو کیسه دار کنه .
رمضان چند تار از موهای دماغش را کند و نگاه کرد و فوت کرد . طلعت زنش برای او چای آورد و برای شروع اختطلاط گفت : کار و بار عشرت کیسه دوز سکه شده و نونشون تو روغنه. خدا خیرت بده مرد که این حکم رو کردی. یه نونی هم به این بیچاره ها رسید حالا خونه اش از آغابیگم هم شلوغ تره. بعد هم بنا کرد تعریف از آغابیگم . آغابیگم زن دعانویس سگزی است. علیا و سفلی هم ندارد , حتی از دهات دیگر هم می آیند. آخر برایش حرف در آورده اند که نظر کرده است . طلعت از توی کیسه¬ی منجق دارش یک بندآویز با چند حلقه پوستی بیرون آورد و خواست به گردن رمضان بیاویزد . رمضان حلقه های بد بو را بویید و امتناع کرد . طلعت توضیح داد که این نسخه را آغابیگم پیچیده است و درمان درد نامردی رمضان است و حتما با این گردنبند رمضان بچه اش می شود . آخر رمضان بچه اش نمی شد. یادش افتاد آن بچه شهری نوکیسه در مجلس امروز کنایه زده بود : رمضون حسادت میکنه که اینجوری حکم می کنه . اگر این نسخه افاقه می کرد تو دهنی به نوروز بود و خانه خلوت رمضان هم شلوغ می شد. پس رمضان راضی گردنبند را از دست طلعت گرفت و به گردن آویخت .

جمعه ها آفتابگیر شلوغ بود , چون کُلی ها می آمدند و مثل پِهِن پَهن می شدند وسط میدان و جمعه بازار راه می انداختند . چند ماهی از حکم رمضان می گذشت و عشرت هم کارش تمام شده بود و برای همه ی حیوانات کیسه دوخته بود . حالا می شد صاحب گله ها را از بی کیسه یا با کیسه بودن آنان تشخیص داد. جانوران کیسه دار از سگزی سفلی و بی کیسه از سگزی علیا بودند . زنان آفتابگیر را قرق کرده بودند و دسته دسته این طرف و آنطرف می رفتند که گله گله گله¬های علیایی برای چرا به چراگاه زمستانی از سگزی سفلی ردِ شدند و خانزاده و توسن ، اسب سیاه بی کیسه هم به قهوه خانه آمدند . کم کم بین زنان حرف و حدیث و جوک و جفنگ بالا گرفت و آفتابگیر عین میدان جنگ شد. زنان علیایی تکه می اندختند: بیچاره سفلی ایها چه ندید بددید شدند ، میش شدند انگار، چشم از قوچها بر نمی دارن و زنان سفلایی هم متلک می انداختند. گاهی این بازارهای طعنه و کنایه جاری بین دو جاری می شد و به گیس و گیس کشی مختوم به ختم.
آن جمعه سه چهار دعوایی رخ داد و رمضان تو نخ جدل ها رفت و رفت نشست تو قهوه خانه و قلیان اُرد داد و گفت : شهر شهره و دهات دهات. خانزاده که سگی شده بود و کاردش می زدند خونش نمی آمد با رمضان دست به یقه شد و حرمت شعبان پدر کدخدا را هم نگه نداشت . رمضان که دلی بزی داشت و گمان نمی کرد نوروز اینقدر گستاخی کند دست را تو رفت و کم آورد و لبخند دوکی شکلی زد و دست نوروز که به گردنبند و حلقه های بدبوی پوستی بود را به آرامی گرفت و کنار کشید . رمضان با بغض به گردن آویز که چند حلقه ای بیشتر ازروز اول داشت نگاه کرد و خواست آتش نوروز را فرونشاند، قلیان و چای به او تعارف کرد و از احوال خان زمینگیر پرسید و کلی از آنان تعریف کرد و کلی از رفاقت شعبان با خان گفت و از پادرمیانی رجب برای ازدواج خان و مادر نوروز گفت و هر چه منتظر بود نوروز هم متقابلاً تعارف تکه پاره کند و یک خدا بیامرزی نثار پدر و جد رمضان کند ، نکرد . بعد از دخالت ریش سفیدها ختم غائله و مقرر به قرار شد: مادامی که گله های علیایی از سفلی می گذرند کیسه بپوشند اما خانزاده راضی نشد که توسن را کیسه کند او اسبش را به زور یراق می کرد حالا چطور محدود به این حدش کند . تنها به این راضی شد که با توسن به سفلی نیاید و تا می شود مونس را سوار شود .

درختان باغچه خانه رمضان شکوفه داده بودند و شاخه ها جوانه . طلعت کنار ارسی نشسته بود و چشم به راه رمضان. دلشوره عجیبی داشت و حسابی نگران بود . چند ماهی از آن جمعه و جمعه بازار و آن دعوا گذشته بود . گذشت زمان را می شد از حلقه های گردن آویز رمضان فهمید و شمرد . آغابیگم تجویز کرده بود که هر هفته یک حلقه به بندآویز اضافه شود . طلعت دلخوش به افاقه این نسخه کارش را خوب انجام می داد اما یک جمعه رد شده بود و هنوز حلقه ای اضافه نشده بود . طلعت یاد گفته آغابیگم افتاد : اگه حلقه ها چل تا بشه , دیگه کسی آتیش رو نمیتونه خاموش کنه. طلعت هم از اینکه مادر می شود مسرور به سرور بود و هم از اینکه ممکن بود تنبان رمضان چهارتا شود محزون به حزن . اما با خود نیش خندی زد و خودش را برانداز کرد و مطمئن شد آنقدر جربزه دارد که تنها همسر رمضان باشد. تازه رمضان بزدل تر از این حرفها بود ؛ رمضان آشفته به خانه آمد و هی زور زورکی خندید . رو به طلعت کرد و معترف به اعتراف شد : حال تنبون چرمی رو گرفتم. بازم با یابو لختش اومده بود تو ده . آستکی دزدکی سم خوردش دادم . طلعت که حال رمضان را رو به راه نمی دید ,حسابی ترسید .
_ نه نترس زن . یابوش رو گفتم . مُرد . نوروز آی گریه کرد عین بچه مرده ها . رفتم و تسلیت گفتم و تو گوشش خوندم که خاکسپاری مال آدمیزاده و حیوون را باید انداخت تو بیابون تا خوراک سگ و سوتک بشه.
_ چی شد؟ قبول کرد ؟
_ ها ؟ پس چی ؟ رفتن انداختنش کنار کهریز.
طلعت دلش آرام گرفت و از نگرانی بیرون آمد و با خونسردی رخت خواب را پهن کرد .

فردای آن روز رمضان با گامهای بلند قدم می زد و دستانش را پشتش گره کرده بود و ادای اجداد کدخدایش را در می آورد و کدخدامنشی بازی می کرد . سرمست از بوی بهار بود . کدخدا چند وقتی می شد به بوی بد گردنبند عادت کرده بود. اما این هفته خبری از بدبوی تازه نبود و در عوض کلی بوی گل و ریحان در دماغ پر موی رمضان پیچیده بود . از کنار کهریز رد می شد که لاشه توسن را دید. کمی جلو تر رفت. در کنار لاشه زنی تکان می خورد . یواش یواش و گاماس گاماس جلو رفت تا از کار زن سر در بیاورد . زنک داشت اسب مرده را سلاخی می کرد . رمضان می دانست که اهالی ده گاه گاه از روی نداری گوشت مرده می خورند اما هر قسمتی از لاشه را نه . زن که کارش تمام شد لَخت گوشت را برداشت و چادر چارچوق کرد که برود . رمضان زنک را زود شناخت چون زنش بود . طلعت با آن لقمه سیاه در دستش چکار داشت ؟ رمضان هاج و واج بود . خلقش سگی شده بود اما توان پارس کردن نداشت . خواست زنش را مخدوش به خراش کند ولی از اینکه مردم برایش حرف در بیاورند ترسید . زن هم ترسیده بود تکه توسن را زمین انداخت و پیش از هر پرسشی پاسخ داد : این حکم آغابیگم بود. گفت به جای طلسم کفتار باید از چارپای نر حلقه درست کرد . خب این هفته نه خری مرده بود و نه گوسفندی را ذبح کرده بودن . اگه چل تا بشه، مرد میشی، بابا می شی، به جون خودم و جوونی خودت قسم . نفس رمضان از قفس ششهایش بیرون نمی آمد . گردنبندش در گردنش سنگینی می کرد . رمضان نگاهی به حلقه های پوستی کرد و تنها گفت :
کاش می تونستم تنبون چرمی بپوشم .
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
بسمه تعالی. با سلام خدمت شما دوست عزیز. داستان شما را خواندم. داستان شما چند نقطه قوت و چند ضعف دارد که باهم مرور می‌کنیم. اول از همه باید بگویم که شما استعداد نویسندگی دارید. ذاتاً نویسنده هستید. با نوشتن راحتید. شما روایت را بلدید. بلدید ماجرایی را روایت کنید که چیزی از قلم نیافتد. بلدید روایت‌تان را جذاب کنید و مخاطب را مجذوب روایت‌تان کنید. علاوه‌بر این، نثر شما روان است. یک‌دست است و بلدید چطور از آن استفاده کنید.
ویژگی بعدی داستان شما این است که بومی است. داستانی از یک روستا. شما المان‌های بومی در دستان‌تان دارید. المان‌هایی که برای مخاطب جذاب است. در وانفسای رمان‌ها و فیلم‌های شهری و آپارتمانی، داستان روستایی غنیمتی است. علاوه‌بر اینکه شما نمادها و دیالوگ‌های روستایی دارید، داستان و صحنه‌های بومی هم دارید. وجود پرده‌خوانی و مرشد یا مادیان و کدخدا همه‌ نمادهای بومی هستند.
نیز می‌توان توصیف خوب صحنه‌ها و ساخت خوب اتمسفر روستا در داستان شما را نقطه قوت دیگرتان دانست. فضای روستا را خوب ایجاد کرده‌اید و مشخص است که شما تجربه خوبی از روستا دارید. روستای شما واقعی است و بسیار باورپذیر است‌. احتمالاً شما در روستا زندگی کرده‌اید که اینقدر دقیق روستا را توصیف کرده‌اید.
اما علیرغم این سه ویژگی، داستان شما یک ایراد اساسی و مهم دارد که نقص بزرگی برای داستان‌تان به حساب می‌آید. شما طرح اصلی را کم دارید. برگردید به ابتدای پی‌ریزی دستان‌تان. طرح یک خطی داستان شما چیست؟ در واقع داستان شما پر از خرده اتفاقات است که داستان منسجم و واحدی را نمی‌سازند. داستان شما نخ تسبیح را کم دارد. این خرده اتفاقات به هم پیوند نمی‌خورند. باید اتفاق بزرگ‌تری در داستان باشد که این دانه‌های تسبیح را به هم متصل کند. داستان شما شلخته است و باید در بازنویسی منسجمش کنید. داستان‌کوتاه باید با شروع ماجرایی شروع شود و با اتمام آن پایان یابد. در داستان‌کوتاه شخصیتی هدفی را دنبال می‌کند و بالاخره به آن می‌رسد یا نمی‌رسد. اما داستان شما این انسجام را ندارد.
مشکل دیگر داستان‌تان این است که علیرغم اینکه چند شخصیت خوب در داستان دارید و تقریباً توانسته‌اید از عهده خلق‌شان برآیید، اما داستان مال یک نفر نیست. هیچ‌کدام از شخصیت‌هایتان صاحب داستان نیستند. شما باید به عنوان نویسنده، داستان یکی از شخصیت‌ها را برایمان بگویید. نه اینکه از این شخصیت به آن شخصیت بپرید.
برای بازنویسی کارتان - با توجه به اینکه داستان را خیلی وقت پیش نوشته‌اید. - حتماً یک اتفاق مهم که روی همه داستان سایه افکند را به کار اضافه کنید و حتماً داستان یکی از شخصیت‌ها را بنویسید. مثلاً مش‌رمضان.
ضمناً اگر می‌خواهید نویسندگی را ادامه دهید باید روزانه بنویسید. از نوشتن به هیچ عنوان فاصله نگیرید. نویسنده هرچه بیشتر بنویسد قلمش روان‌تر خواهد شد. روزانه بنویسید و روزانه کتاب بخوانید. رمان‌های 《احمد محمود》 به دردتان خواهند خورد. کتاب‌های 《غلامحسین ساعدی》 نیز برایتان راهگشا خواهد بود. موفق و سربلند باشید. با تشکر. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
مصطفی جعفری خوزانی » 23 روز پیش
ممنون بخاطر وقتی که گذاشتید . حتما با توجه به مواردی که فرمودید بازنویسی می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت