این همه شعار خواننده را پس می‌زند




عنوان داستان : خانه امن کجاست
نویسنده داستان : سمانه واعظی

زن همانطورکه ، برروی صندلی دادگاه نشسته بود.نامه رادردستش می چرخاندوبرای چندمین باربه چسبی که برروی آن چسبانده شده بودنگاه می کرد.دلش می خواست چسب رابازکند ونامه راازداخل پاکت خارج کندومتن آن رابخواند.اما ازمُهری که برروی پاکت خورده بودمی ترسید.دوباره چشمش دوخته شدبه دهان پیرزن که برروی صندلی روبرویش نشسته بودوآرام وقرارنداشت.
زیرلب می غریدودرادامه ی حرف های چندلحظه پیشش روبه زن کردوگفت:جات وسط جهندَمِه فِکرمُکنی برای بِچه هات داری مادری مُکنی؟
دخترجان تاهنوزدست وپایی داری جِوونیتِ بَرداروفِرارکن .مردبدخوب نِمِره،بروجایی کارگری کن وبِچه هات بَرداروبِبَریَک روستای دورافتاده تواصفهان ،شیراز،جایی که شوهرت دستش به تووبِچه هات نَرِسَه.لااقل که سالم مِمونی ومِتِنی براشان مادری کنی .
باگوشه ی روسری قطره ی اشک چشمش راپاک کردوگفت:
اگه مِثِ دختربی عقل موبِشی خوبَه که مِثِ یک تیکه گوشت اُفتِیَه خانه یِ شوهرش .چهارماه آوردُمِش خودم جَمِش کنم .فایده ای نِداشت ،باای خَرجای گِرون ازپَسِش بَرنِیامَدُم.گفتم باشه هموبی غِیرتی که ای رِمریض کِردَه وحالا بِریِ خودش مالومِنالی جمع کِردَه جَمِش کُنَه .مِخَ کارگربِگیرَه مِخَ پِرِستار.
بعدهم آه بلندی کشیدوگفت:دِگَه خوب نِمِرَه مادر.دکترامِگن ام اس گِرَفتَه بودَه دیرفِهمیدِن ،اگه زودترمِفهمیدِن مِشُد کاری کِرد. .
پاهایش رابرروی نیمکت سالن دادگاه دراز کرد و کمی پاهایش راماساژداد وگفت:حالا تمام دردُم دخترِش نِگینَه .
بعدِمادرش حالا نوبت اویَه که کتک بُخورَه.بِچَم ازخانه فِراری رِفتَه بودازتوپارکا پِیداش کِردُم .چندروزی بردم خانَمان وگفتم:ننه اینجا خانَه ی خودِتَه .یک لقمه نون خشک باهم مُخُرِم چرامادربِری توپارکا؟
عینکش راازروی چشمهایش برداشت وبادستمال تمیزش کردوگفت:
چِشِت روزبدنبینه، دامادخِیرندیدم فرداصبحِ ،ای روزِدِگَه باماموراَمَددَرِخانَمان ودختره رِاِنداخ بهزیستی خیرندیده .خوب نامسلمون مَگِه جای دخترتواینجورجاها یَ؟
وسط یَک عالَمَه دخترفِراری که اَگِه چیزی هم یادنِدِرَه بیشتریادش بِتَن!!
بعدهم زیرلب غریدوگفت:ازوقتی ماهواره گِرَفتن زندگیشان ایجوری رفت.
لبهایش راجمع کردوبامکثی کوتاه گفت:
چِمدُنم قبلا دامادُم خوب بود.
زن به صورت پرچین وچروک پیرزن نگاهی انداخت.درتمام خط وخطوط روی صورتش، می شدمهرمادری راببیند.که باآن جسم نحیف ورنجورراهی دادگاه شده است.می توانست احساس مادری راخوب درک کند.چون خودش مادر بود.
تمام تلاشش فقط حفظ امنیت وآرامش برای فرزندانش بود.
خطاب به پیرزن گفت :خانه ی امن چجوریه؟
پیرزن، زن راخوب نگاه کردوگفت:خوب مِدِنِستُم که نِمِدِنی چِجورجایی که بادست خودِت مِخواستی خودتِ اوتوزِندانی کُنی.
اونجامِگن دختراطِلفی شِپِش دِرَن .بعضیا زردی گِرفتَن. مِخِی دختراتِ ببری اونجا ؟
صدای تق تق کفشهای زنانه ای چشمهای پیرزن رابه سمت راهرودوخت وگفت:اِنااَمَدخودِشَه .کارهرروزه یِ مُویِ پیرزن شُدَه خواهش واِلتماس اَزی .خداکنه امروز راضی بِرَه که نگینه ازتوآزادکُنَه.
زن ،خانم مشاوررادید که به همراه پیرزن داخل اتاق رفتند.به درقهوه ای رنگ اتاق که بسته شد. نگاه کردوبه تابلوی بالای آن که نوشته شده بود.مشاوردادستان .
بی حوصله به اطراف نگاه کرد.باچشم درهای قهوه ای رنگ رایکی یکی مرورمی کردوبعدهم چشم دوخت به میله های سفیدداخل وسط راهرو ،که دورتادورچیده شده بودند.همانند یک حفره ای دروسط طبقات دیده می شدند. که توسط آنها می شدطبقات بالایی راهم ببیند.طبقه ها را ازبالا شمرد.سه طبقه دیده می شدوچون خودش درطیقه دوم بود می شدپنج طیقه .به خودش نهیب زد.حالا چه اهمیتی دارد که دادگاه چندطبقه باشد آن هم دروضعیتی که او قرار داشت ،انگارتمام دنیا را روی سرش آوارکرده بودند.بعدازاین همه سال زندگی بایددرخواست خانه ی امن میکرد.نه روی رفتن به خانه ی اقوام راداشت ونه جایی برای خودش سواکرده بود.
مادرپیری داشت که شده بودآینه ی دقش، هروقت که می رفت بایدکلی دروغ یه هم می بافت تاپیرزن آرامشش را ازدست ندهد.
(مادرجان محمودماموریت رفته چندروزی اومدیم پیش شما.مادرجان محمودخودش اصرارکرده برومراقب حال مادرت باش نه اگراینوبگه میگه بروسرخانه زندگیت.مادرجان خانمان بنایی داشتیم چندرروزی مزاحمتون شدیم .)
آه ها راهمانند دودی آتشین ازدهان خارج می کرد باخودش گفت:
(خوش به حال همسایه ی مامان که تونسته باپول خودش برای خودش یک آپارتمان کوچک بخره وبده اجاره وکمک خرجش باشه ،انصافا شوهرخوبی داره .اگرشوهرش آدم بدی بود همون روهم ازش می گرفت.باخودش غرید وگفت:شوهرخوبم مگه پیدامیشه!؟)
خودش جواب خودش راداد:
(آره که پیدامیشه .بستگی داره چقدرآدم باشه وانسانیت داشته باشه .چقدردین داشته باشه وحرام وحلال حالیش بشه.چقدرخداترس باشه.)
دندان هایش رابرروی هم سایید.
صدای تق تق کفشهای زنانه وبوی تندادکلن ولحن ضمخت مردانه اوراازدنیای خودش بیرون کشاند.ازطرز صحبت کردن خانمی که مانتووشلوارسرمه ای رنگی پوشیده بود ورنگ کفشهاوکیفش راهم ،باهم هماهنگ کرده بود . می توانست بفهمدکه وکیلست .حتما مردکناری هم موکلش بود.سری جنباندوباخودش گفت:وکیل زن .موکل مرد.وکیل مرد.موکل زن.چه دنبایی داریم.دادگاهها پرشده ازوکلای دلسوزوهمسران لولو.بوی تندادکلن خانم وکیل محوطه راهروی دادگاه راپرکرده بود .این بوچقدرشبیه یکی ازادکلنهای شوهرش بود.همان ادکلنی که خیلی شیک بسته بندی شده بودومحمود هرروز برای بیرون رفتن باآن دوش می گرفت.
چشمش رادوخت به پنجره ،نسیمی ملایم برگهای درختان رامی لرزاند.نورطلایی رنگ خورشیدازلابلای برگهای سبزدرختان واقعا شاعرانه وزیبا بود.اما درآن لحظات برای اوجلوه ای نداشت.زمانی ازپشت پنجره طلایی خانه مادربزرگ عشق راتجربه کرده بودباخنکای نسیم تابهشت رفته بودوبرگشته بود.بارها وبارها برگهای درختان خانه مادربزرگ راریزریز کرده بود ودراضطراب زندگی آینده، درمیان باغچه ها چرخیده بود.
بوی عطرخوشبووملایم محمودتمام حیاط قدیمی خانه ی مادربزرگ راپرکرده بود .چراغهای قرمزوزردوسبزدرلابه لای برگهای سبزدرختان ، چشمک زده بود .
بوی اسپندمادربزرگ وبرق شادی برروی گونه های مادرترس را برایش تبدیل به شادی کرده بود.
وقتی که گرمای دستان محمودرادردستش احساس کرده بود .به خودبالیده بودکه ازامروز مردی داردکه سایه ی سرش باشدهمدم روزهای خوشی وناخوشی اش باشد.
مثل همان قصه های عاشقانه ی ازدواج مادربزرگ که پدربزرگ باتمام پول کارگری اش باچه زحمت وسختی برای همسرآینده اش کفشهای طلایی رنگ، ازتهران خریده بود.تاآنهارامادربزرگ درشب عروسیش بپوشد.
به خودش گفته بودکه بایدبانوی خانه ی شوهرش باشدومادربچه هایی که درآینده خواهندآمدوازاوتوقع مادری خواهندداشت.ازاوتوقع مادربزرگ شدن دارندواودرکنارمحمود درحالیکه دانه های نقره ای رنگ موهایشان راخواهندشمردازشیرینی نوه های قدونیم ،لذت خواهندبرد.
اما وقتی که داشت طعم شیرین مادرشدن رامی چشید ،هجوم حرفهای تلخ محمودشیرینی رابه کامش تلخ کرده بود.نمی دانست برای اینکه مادرشده بایدخوشحال باشدیاناراحت.نمی دانست بعدازاینکه کودکش بدنیا آمدبایدکتابهای تربیت فرزندرابخواندیاهرروز کودکش رادردامان مادرش رهاکندوبه خواست محمودروانه ورزشگاه باشدوآرایشگاه.اصلا نمی دانست برای اینکه شوهرش راطبق مِتُدِ جدیدروزراضی نگاه داردازاینکه مادرشده راضی باشدیانه؟
واگرهم به آن وزن واندام استنانداردی که محمودمی خواست برسد.آیامحمودمثل گذشته اورادوست خواهدداشت.؟آیاچشمانش بدنبال زن دیگری نخواهدبود؟
آهی بلندکشیدومتن پشت پاکت نامه رابرای چندمین بارخواند.مدیریت محترم بحران خانواده ، سرکارخانم علوی رابه خانه ی مداخله معرفی کردیم تابررسی های لازم انجام شود.
ازروی متن پاکت نامه هم می توانست چشم های ریزخانم مشاوررا ازپشت شیشه های گردش ببیند.که کوچک تر شده است .اما علامت های سوالی که درآن رژه می رفتند به وضوح دیده می شدند. یکی ازآن علامت ها ی چشم خانم مشاور بیرون پریدندو
پرسید:(چه شدکه تصمیم گرفتی درخواست خانه ی امن کنی؟)
بااینکه اویکبارپرسیدامااین سوال بارهاوبارها درذهن زن تکرارمی شد. خودش ازیک سوال او علامت های سوال دیگر چشم های ریزشده ی خانم مشاور را حدس زد .چه شدکه دیگرخانه ی شوهربرایت امن نیست؟چه شدکه امنیت رادربیرون ازخانه جستجوکردی؟
چه شدکه آواره ی خانه ی اقوام شدی؟
مشکل ازکه بود؟بلدنبودی خوب شوهرداری کنی؟اصلا خانه مال که بود؟ازتو، یاازشوهرت؟
درذهنش غرید:
آیااین درست است که خانه ازکه باشد؟مگرمالکیت خانه اهمیت دارد؟
محمود هم اینجوری نبود.اصلا اومردی نبودکه بگوید: خانه مال خودمه بروخانه ی مادرت .اوآدم این حرفانبود.
چشمش به انگشتردستش افتادکه درطی این چند سالی که گذشته بود. قدیمی شده بود.قصدداشت برای مخارج چندروزه ای که مجبوربه ترک خانه شده بودآن رابفروشد.حتما قیمت
خوبی داشت .بویژه قیمت طلا هم که ، بالا رفته بود.
حتما قیمت سکه های مهریه اش هم زیادشده بودند.اما هنوزقصدنداشت مهریه اش رابگیرد.محمودهمیشه به اومی گفت:مهریه یک هدیه است که مردبه زن می دهد وقتی نداشته باشد نمی دهد.
اماوکیلش خندیده بودوگفته بود.مهریه برگردن مرد،دِین است که اگرندهدعلاوه براینکه طبق روایتی ازامام صادق ،دزد محسوب می شودیک جرم قانونی هم محسوب می شود.
چه خوب می شد که ، مهریه راشوهرش باصلح ودوستی به اوبدهد،نه اینکه باجنگ ودعوا ازاوسواکند.
حالا دوست داشت جواب های سوال های خانم مشاوررایک به یک بدهد.
وقتی خانه ام ناامن شدکه محمود یک گوشی آیفون خرید.همیشه سرش داخل گوشیش بود.دوستان زیادی هم برای خودش درفضای مجازی پیداکرد.اخلاقش خیلی تغییرکرده بود.توجهش به من وبچه هاکمترشده بود .اوایل شبهادیرمی امد .بعدا یک شب درهفته بیرون می ماند .چندماهی یه همین منوال را تحمل کردیم تااینکه به بهانه ی ماموریت های کاری یک هفته یک هفته به خانه نمی امد.وقتی که ازاو تقاضای پول میکردیم .می گفت:(خرجت بالاست. زیرفشارقسط وبدهی دارم پیرمیشم .پولم کجا بوده.)
تااینکه تلفن های مشکوکش زیادشدند.هروقت می خواست حرف بزند .ازخانه بیرون می رفت.تلفنش رمزدارشده بودوهمیشه بهانه اش این بود که فضای مجازی برای بچه هاخوب نیست وبرای همان برای گوشیش رمزگذاشته است.
هروقت که ازاوتقاضا می کردیم که بیشتردرخانه بماندبهانه گیری های بیهوده می کردکه راضی می شدیم ازخانه بیرون برود.
نبودن های طولانیش وپول ندادنهایش به بهانه ی قسط مدرسه ی بچه ها عاصیم کرده بود.
وکارمان به بحث ومشاجره می کشید .تاینکه اقدام به کتک کاری وتهدید کرد.
تلفن های مشکوکش علنی شدوخانمهایی که تماس می گرفتندهمکارکاری نام گرفتند .قربان رفتن هاوچشم شنیدن ها ازآنهابود،
ومن درمقابل یک زن فضول ومریض که فقط وظیفه ام کارگری رایگان بود. آن هم درخانه ی مردی که دیگرهمسرنبود.یکی ازآن شبهایی که طبق معمول بیرون بودحالم بدشد وبی خواب شدم . وقتی که به تلفن همراهش تماس گرفتم وگفتم :که به اورژانس زنگ می زنم . تازمانیکه خودش را به خانه رساند.ساعت پنج صبح شده بود.دکترگفت:( فشارتون پانزدهه ، واین برای شما که زن جوانی هستین بالاس .چه شده که بی خواب شدین؟.فشارعصبی زیادی بهتون واردشده؟ضربه خوردین؟)
ومحمودخیلی بیخیال درحالیکه که کتش رامرتب میکرد.گفت:افکاروسواسی داره آقای دکتربرایش آرام بخش بنویسن.تا هم خودش راحت باشه وهم من .
ومن فقط نگاهش کردم درحالیکه ازنفرت کوچکترین اشکی ازچشمهایم خارج نشد.
آمپول آرام بخش که تزریق شد.فهمیدم خانه ای که قرارباشد درآن مداوم قرص وآمپول آرام بخش تجویزشود،امن نیست .
گوشهایش شروع کردندبه ضربان زدن.صداهای اطراف درگوشش قطع ووصل می شدند.احساس گرمای شدیدی کرد.خودش رابا شتاب به آبسردکن روبرورساند.می ترسید که احساس نفس تنگی را برای چندمین بارتجربه کند.برای همین لیوان لیوان آب سرد می نوشید.دکتربه اوتذکرداده بود که اضطراب باعث بالارفتن فشارش می شود.گوشه ای نشست ونفسی تازه کرد.قطره های اشک ازگوشه ی چشمهایش سرازیرشدند.چشمش دوخته شدبه دیوارروبروعکس حرم امام رضارادید.
که درکنارعکس باخطی خوانانوشته شده بود:
امام رضا(ع):می فرمایند:درخانه هایتان برنامه ای برای تلاوت قرآن ترتیب دهیدبدرستی هرگاه درمنزلی قرآن خوانده شوداموراهلش سهل وآسان می گرددوخیروبرکتش بسیارشده درغیراینصورت اهل خانه درتنگنای فکری وروانی واقتصادی قرارمی گیرند.
درکنارعکس حرم عکس دیگری ازحرم دیدکه برروی آن نوشته شده بود:

امام رضا(ع):هرکس صبح کنددرحالیکه تنش سالم وخاطرش آسوده و معاشش تامین باشد از مواهب یک زندگی مطلوب و آرام برخوردار است
تاچشم چرخاندبرروی دیواردیگرعکسی ازحرم رادید که نوشته شده بود:
امام رضا(ع):افرادی که از نعمتی برخوردار اند باید بر زن و فرزند خود گشایش دهند.
درکنارآن عکس دیگری ازحرم رادیدکه نوشته است:
امام رضا(ع):شایسته است مرد بر اهل خانه از لحاظ مخارج زندگی سخت گیری نکند تا اینکه آنان مرگ او را از خداوند درخواست نکنند.
وقتی که دقت کرد،دیدکه برروی دیوارها پرازعکس حرم است که درکنارآن حدیثی نوشته شده است.
امام رضا(ع):نعمت های الهی که در اختیارتان است را گرامی بدارید چرا که آنان گریزان می باشند از هرکه کناره گیرند دیگر بازگشتی برایشان نمی باشد
بی اختیارازجایش برخاست .قدم می زدو احادیث روی عکس ها را یک به یک می خواند.


صدای نقاره هادرگوشش پیچید.کبوترهای سفیدرامی دیدکه گرداگردحرم می چرخنددست برروی سینه گذاشت وباصدایی بلند زمزمه کرد:الهم صل علی ،علی ین موسی الرضا المرتضی .الامام التقی النقی وحجتک علی من فوق الارض. ومن تحت الثری الصدیق الشهید صلاه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه . کافضل ماصلیت علی احد من اولیائک .
نامه ازدستش افتادوافراددرون دادگاه متحیرنگاهش می کردند.صدای خانم مشاوررامی شنیدکه ازپشت سرصدایش می زد.خانم نامه رونمی خوای؟
اما ،او بی اعتنا به سمت درخروجی دادگاه حرکت می کرد.جلوی دردادگاه به راننده گفت:حرم ،حرم
درطی مسیرباصدای زنگ پیامکی گوشی همراهش اش را ازداخل کیفش بیرون آورد .باتعجب تک تک کلمات رامرور می کرد .
زهرای عزیزم خانه بدون تووبچه ها تاریکه ،دارم ازدوریتون خفه میشم . هیچ زنی برای من جلوه ای نداره ،چون: همسری دارم مثل تو،نجیب وعفیف ، که بهترین مادردنیابرای بچه هامه .
جلوی مدرسه پریزاد،داخل حرم مطهرآقا ،منتظرت میشینم .برای یک زندگی دوباره ازمشاوره های حرم کمک می گیریم .
قربان همیشگی ات شوهرت محمود.
خانم مشاور باصدای بلندصدایش کرد:خانم باشما هستم.نوبت شماست تشریف بیارین داخل اطاق .
زن به دنبال صدای تق تق کفشهای خانم مشاوربه داخل اتاق کشیده شد.برروی صندلی نشست.
خانم مشاورعینکش راازروی صورتش برداشت وبادستمال شروع کردبه تمیزکردن شیشه های آن.وخطاب به زن گفت:من باخانم دادستان صحبت کردم.فعلا شماره ی همسرت روبده
تا باهاش تماس بگیریم ودعوتش کنیم برای مشاوره .
بعدهم صدایش راکمی صاف کردوگفت:شما می تونی تواین مدت باحکم دادستان بادختراتون درخونه ی امن بمونین.اگرهم خونه ی اقوام می تونی بمونی همونجا باش، تابرای مشاوره دعوتت کنیم.
چشم های زن به پاکت نامه ی دستش خیره ماندوصدای خانم مشاورنامفهوم درذهنش تکرارمی شد.

سمانه واعظی
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم سمانه واعظی عزیز، سلام. خوشحالم که نوشتن برایتان امری جدی است و در همین مدت کوتاه داستان‌های زیادی به پایگاه فرستادید. امید که نقد دوستان را با دقت و توجه بخوانید و در بازنویسی و نوشتن داستان‌های جدید از آن‌چه به بهتر شدن داستان‌تان کمک می‌کند، بهره بگیرید.
خانم واعظی عزیز، داستان کوتاه همان‌طور که از اسمش پیداست باید کوتاه باشد. در داستان کوتاه جایی برای این همه توصیف و تشبیه نیست. متن باید تا جایی که امکان دارد حرفش را در کم‌ترین استفاده از واژه‌ها بزند (بدون این‌که اطلاعات ضروری حذف شود) تا موجز باشد. داستان کوتاه شما بیشتر از آنکه داستان کوتاه باشد، داستان بلند است. زن در مدتی که در پشت در اتاق مشاوره نشسته، تمام زندگی‌اش را مرور می‌کند، حتی از مادربزرگ و پدربزرگش هم می‌گوید. گره داستان چیست؟ زنی به همراه فرزندانش از خانه بیرون آمده و تقاضای اقامت در خانه‌ی امن کرده. کسی قبل از او به اتاق مشاوره رفته و حالا زن فرصت دارد تا پل‌های تداعی‌ای به گذشته بزند و آن‌چه اطلاعات ضروری است به خواننده بدهد. اما او هر چه دل تنگش می‌خواهد می‌گوید. متن قابل کوتاه شدن است. بخش‌هایی هستند که هیچ کمکی به پیش‌برد روایت نمی‌کنندو فقط باعث اطناب شده‌اند. برای موجز شدن داستان بهتر است آن بخش‌ها را حذف کنید. بعد از حذف، دوباره داستان را بخوانید. متوجه می‌شوید نه تنها سرعت روایت بیشتر شده بلکه هیچ خللی به روایت وارد نشده. شمایی که سه سال است داستان می‌نویسید بهتر از من می‌دانید که در داستان کوتاه جایی برای نوشتن این همه حدیث و سخنان بزرگان و امامان را نداریم. حتی برای یک رمان و داستان بلند هم نوشتن این همه حدیث زیاد است. حضور یکی از آن‌ها نه تنها کفایت می‌کند بلکه توجه خواننده را به آن جمله‌ی ارزشمند و ارتباطش با محتوا جلب می‌کند.
آن چه در داستان «خانه امن کجاست؟» خواننده را اذیت می‌کند این همه شعاری است که گل درشت از متن بیرون زده. شعار خواننده را پس می‌زند. نویسنده باید بلد باشد که حرفش را بی قصد و شعار بزند. قضاوت با خواننده است. زن بگوید همه‌ی مردهای وکیل موکل‌هایشان خانم هستند و همه‌ی خانم‌های وکیل موکل‌هایشان مرد هستند. همین کافی است و خواننده خودش به منظوری که پشت این حرف است می‌رسد. به خواننده فرصت دهید تا از میان جملات به آن چه قصد نویسنده بوده، برسد.
خانم واعظی عزیز، امیدوارم وقت بگذارید و با صبوری داستان را بازنویسی کنید. موضوع خانه‌ی امن جای کار دارد. حیف است راحت از کنار فکری که هنوز کلیشه و دم دستی نشده بگذرید. داستان شما پتانسیل تبدیل شدن به متنی بهتر و خواندنی‌تر را دارد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 5 روز پیش
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید.
سمانه واعظی » 23 روز پیش
سلام,متشکر خانم جودت عزیز,چشم,انشالله بازنویسی دوباره می کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت