توصیف‌ها باید در خدمت داستان باشند




عنوان داستان : باغ گیسو
نویسنده داستان : میترا شادنیا

نهضت خانم از آشپزخانه خارج شد و با دسته های روسری گل دار سفیدش صورت اش را خشک کرد. نگاهش به پیرمرد افتاد که روی تختش کنار اتاق نشسته بود و پاهایش را دراز کرده و دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود و به پشت دستانش نگاه می کرد و در فکری عمیق فرو رفته بود. چیزی نگفت و در حالی که دستانش را به هم می مالید، به سمت تاقچه ای که در بالای بخاری نزدیک در ورودی قرار داشت رفت و رادیو را روشن کرد.
صدای پر هیجان گوینده ی رادیو هم نتوانست پیرمرد را به خود بیاورد. سیب زمینی هایی را که روی بخاری چیده بود تا خشک شوند را جابجا کرد و آنها را در بشقاب گذاشت و پرده ها را کنار کشید و رفت کنار سماور ، سر سفره صبحانه نشست.
آفتاب پاییزی نصف صورت و یک دست پیرمرد را روشن کرد. همانطور که به پشت دستانش نگاه می کرد در گرمای آفتاب شروع به مالیدن زانوهایش کرد.
صدای جرنگ جرنگ النگوهای پیرزن هنگام ریختن چای از سماور نگاه پیرمرد را به سمت نهضت خانم برگرداند و گفت: نمی دونم این مشتری دیگه چه ایرادی از زمین خواهد گرفت؟
نهضت خانم گفت: بد به دلت راه نده مرد، خدا ارحم الراحمینه، همه ی درها رو که به روی بنده اش نمی بنده، خودش جور می کنه و چای را دست پیرمرد داد. پیرمرد قندی را در چای فرو برد و روی لبش گذاشت و خیره به بخاری که از نعلبکی بر می خواست چای را هورت کشید.
چند لقمه ای نان نخورده بود که کلاه شابگوی قهوه ای رنگش را برسر گذاشت و کشان کشان خود را به لبه ی تخت رساند و عصایش را برداشت روی زمین فشار داد و به سختی از روی تخت بلند شد. سلانه سلانه در حالی که با هر قدم به چپ و راست کج می شد، از نهضت خانم خداحافظی کرد و با گفتن خدایا به امید تو از در خارج شد.

در سایه ی درخت توت تنومند کنار باغش روی تخته سنگی نشست. در حالی که خستگی راهی که پیاده آمده بود را در می کرد و با دستمالی عرق های سر و گردنش را خشک می کرد، با هر نسیمی که به صورتش می خورد حالش بهتر جا می آمد و به صدای ماع ماع گاو مش غلام ماس بند همسایه ی باغ گوش می داد.
ماشین پرشیای سفیدی در سر کوچه، پایین سرازیری توقف کرد. نگاهشان که به پیرمرد خورد به سمت بالا گاز دادند و مقابل پیرمرد ترمز کردند. اصغر املاکی زودتر از آن مرد از ماشین پیاده شد و همانطور که می گفت سلام بر شیر علی کدخدای بزرگ حالت چطوره کد خدا؟ دو سنگ بزرگ پشت چرخ های ماشین آقای مهندس قرار داد.
کد خدا با کمک عصا از روی تخته سنگ بلند شد به هر دو سلام داد.با دیدن آن مرد قد بلند، خوش قیافه و کت شلواری که به هیچ کدام از مردم روستا شباهت نداشت، امیدی در دلش روشن شد، که شاید او خریدار زمینش باشد.
به آرامی به سمت او رفت و دست داد. مرد کیف سامسونتش را به دست دیگری داد و با ادب و صدای بلند احوال پیرمرد را جویا شد. به همراه اصغر املاکی قدم به باغ گذاشتند.
ولی پیرمرد که روی زمین صاف هم به زحمت راه می رفت از رفتن با آنها به باغ که در سرازیری تپه به بالای آن کشیده شده بود عذرخواهی کرد. و گفت من اینجا منتظرتان می مانم.
همانطور که زانوهای پرانتزی پیرمرد او را به روی عصا خم کرده بود سرش را بلند کرده و به آن دو با دقت نگاه می کرد. و سعی داشت نظر مرد را نسبت به زمینش از صورتش حدس بزند.
طول کشید، دیگر نه صدایی از اصغر املاکی به گوش می رسید و نه حتی در میان درختان دیده می شدند. آن دو به سمت طبقات بالای باغ برای دیدن چشم انداز آن رفتند. پیرمرد خسته شد و به جای اول خودش برگشت و نشست. به نقطه ای که عصا روی زمین قرار داشت خیره شد و به نتیجه ی معامله و نوبت دکترش که داشت فرا می رسید فکر می کرد. تا اینکه صدای اصغر آقا او را متوجه آقای خریدار کرد. صورت و طرز ایستادن شان نشان از رضایت داشت.
پیرمرد پرسید: چطور شد قربان پسندیدید انشاالله ؟! والله اگر مجبور نبودم دل از این باغ نمی کندم، اصغر آقا می داند تمام این درختها را با دستهای خودم نشانده ام، اونها با بچه هام برام فرقی ندارن. اما چاره چیه؟ اگر شما ان را بخرید می خواهم بدانید که ضرر نمی کنید.
اصغر آقا خوشحال از اینکه می خواهد معامله را جوش بدهد، سینه را جلو داد ، دستی به دور لبش کشید ، با یک دستش به سقف ماشین تکیه داد و همانطور که انگشتان دستش را خم می کرد و می شمرد گفت: سند شش دانگ، سند آب و برق روی زمین، چاه آب جدا به شما واگذار می شود. به عقیده ی من بهتر از این هیچ کجای دیگر نمی توانید پیدا کنید. جای زمین عالی ، چشم انداز عالی. برای همسر شما هم که قبلا ملاحظه فرمودن و گفتن میل دارن بعد از بازنشستگی توی محیط روستا به کشت و کار بپردازند خاک اینجا حرف نداره. آقای مهندس در نهایت تصمیم با شماست.
آقای خریدار روبه پیرمرد کرد و گفت: من که پسندیدم فقط اگر بتونیم زودتر راجع به قیمت به توافق برسیم، و کار رو تمام کنیم عالی میشه.
اصغر املاکی روبه پیرمرد کرد و گفت: کد خدا از این جا به بعد امر امر شماست. هرچی شما بفرمایید. کد خدا که می دانست، آقای مهندس احتمالا از آشناهای پسرش امیر است که برای خرید زمین به اصغر آقا معرفی شده ، پیشنهاد داد تا به خانه ی آنها بروند تا هم گلویی تازه کنند و هم آقای مهندس از خستگی در بیاید و هم آبروداری پسرش امیر را پیش مهندس کرده باشد.
همگی سوار ماشین شده و به سمت خانه حرکت کردند.

بعد از جوش خوردن معامله و دریافت پول زمین و واگذاری سند، پیرمرد روبه نهضت خانم کرد و گفت بچه ها را دعوت کن باهاشان کار دارم.

روز چهارشنبه بود که ایوان خانه رنگ و روی دیگر گرفته بود. صدای بچه ها که دور تا دور حوض به بازی مشغول بودند نمی گذاشت صدا به صدا برسد. احمد آقا شوهر مرضیه کنار پیرمرد نشسته بود که می گفت:
یکی از فامیل های ما عمل کرده و خیلی راضیه ، تمام دردهاش تموم شده و شبها راحت می خوابه. بعد چند هفته به سلامت راه افتاد و بدون عصا راه می ره.پیرمرد را دلداری می داد و اورا امیدوار می کرد.
مرضیه همانطور که مشغول شستن میوه ها کنار حوض بودگفت:
بابا جان احمد آقا سفارش شما رو به یکی از آشناهاش توی بیمارستان کرده و بعد از عمل هم اگر نیاز داشتید براتون پرستار می گیریم، نگران نباشید هر کی عمل کرده خیلی زود از تخت بلند شده و به زندگی عادی اش برگشته .
نهضت خانم هم کنار سماور برای همه چای می ریخت و امیر و همسرش سمیرا مشغول درست کردن آتش بودند که نزدیکای ظهر جوجه ها را روی آن کباب کنند. با بچه ها شوخی می کرد و گاهی با پسرها پا به توپ می شد. اما پیرمرد از اینکه دور بو بر او شلوغ بود خوشحال به نظر می رسید. مدام کف دستهایش را به هم می مالید و لبخند می زد و به آسمان نگاه می کرد.
چند روزی اوضاع خانه به همین منوال بود تا اینکه غروب جمعه امیر و مرضیه وسایل و چمدان هایشان را جمع می کردند تا آماده ی رفتن شوند، پیرمرد به هنگام صرف عصرانه یک پاکت به امیر و یک پاکت به مرضیه داد.
گفت : از پول فروش زمین که برای خرج عمل فروختم مقداری هم برای شما در نظر گرفتم.می دونم ماشاالله دست تون به دهنتون می رسه و نیاز ندارید اما چاله چوله توی زندگی همه هست بگیرید و به یه زخمی بزنید. نهضت خانم خیلی خوشحال شد و گفت: خدا سایه شما رو از سر ما کم نکند. انشاالله که زانوهات رو عمل می کنی و دوباره مثل قبل می تونی روی پاهات راه بری. اینقدر زحمت این باغ ها رو کشیدی که دیگه پای راه رفتن نداری.
امیر و مرضیه او را بوسیدند و حسابی از او تشکر کردند. سمیرا خانم که فهمید، چشمانش برقی زد و دسته ی شالش را با خوشحالی خاصی به پشت اش انداخت و نزدیک رفت و گفت: انشاالله که سلامت باشید پدر جان، خودمان می آییم دنبال تان عمل تان را که به سلامتی انجام دادید برتون می گردونیم. نگران هیچ چیز نباشید. پیرمرد از این حرف دلش گرم شد و گفت خدا خیرتان بدهد.
همگی سوار ماشین شده خداحافظی کرده و از روستا رفتند.


چند روزی خبری از بچه ها نبود که ناگهان صدای تلفن بلند شد. نهضت خانم گوشی را برداشت. اول خوشحال احوال پرسی کرد، گفت بابا توی باغچه نعناست، کمی سکوت کرد و در آخر با صورتی آویزان نمی دانست چه بگوید، وقتی خداحافظی می کرد حالت ابتدایی را نداشت.
آرام با چهره ای فرو رفته در فکر به کنار پیرمرد رفت و نشست و مثل او مشغول وجین کردن علفهای باغچه نعنا شد.
به پیرمرد نگاه می کرد که کلاه حصیری بر سر گذاشته و خوشحال و متمرکز زیر لب شعری زمزمه می کند. گفت : امیر زنگ زده بود، سلام رساند.
پیرمرد گفت: سلامت باشد، به سلامتی نگفت کی می آید؟
- گفت نمی تونم بیام دنبال بابا، با احمد آقا و مرضیه هماهنگ کنید بیاید دنبالتان. پیرمرد با تعجب نگاهی به نهضت خانم کرد. خیر باشد، اتفاقی افتاده ؟ نهضت خانم رفت چیزی بگوید، دوباره خود را مشغول وجین کردن علف ها کرد.
پیرمرد شک کرد، نهضت خانم نصف العمرم کردی اگر چیزی شده بگو.
- نه!فقط امیر ناراحت بود. می گفت من کمک کردم، زمین رو فروختید، کارهاتون رو من انجام می دم، اونوقت سهم من از زمین باید مساوی سهم مرضیه و احمد آقا باشه؟
ناسلامتی پسری گفتن دختری گفتن؟ حالا که ما مساوی هم هستیم، کارهاتون هم به دخترتون و احمد آقا بگید در این مورد هم فرق نذارید.
پیرمرد به لبان نهضت خانم ماتش برد، کلاه را از سرش برداشت، نفس عمیقی کشید و با فوت بیرون داد. به زحمت بلند شد و جوری که سبزی ها را له نکند خود را به شیر آب ایوان رساند دست و صورتش را شست و زیر لب گفت: من هنوز زنده ام به فکر ارث و میراث من هست؟
من فقط به اونها کمک خرجی دادم زن تو بهش هیچی نگفتی؟
نهضت خانم به آرامی با لحنی نرم سعی کرد پیرمرد را آرام کند گفت: نه بچه ام منظوری نداشت بهش برخورده توقع داشته حالا که اون خرجی زن و بچه می ده حساب زن و مردی رو بکنی و به اون دو برابر بدی. حالا که شما لطف کردی یکم بیشتر بده به امیر که از دلخوری در بیاد، بچه ام راضی باشه. حرف و حدیثم پیش نمیاد.
پیرمرد که حسابی بهش برخورده بود گفت: بچه ام؟ مگه من از بابام چیزی گرفتم که اونا من هنوز زنده چشمشون دنبال پولای منه؟
اون از دخترمون از ترس اینکه مبادا یه لیوان اب دست باباش بده می گه زود خوب میشی برات پرستار می گیریم و اونم از پسره انگار نه انگار خرج تحصیل و عروسی و خونه خریدنش رو من بهش دادم. با این بچه بزرگ کردنمون ، تا حالا دستم به زانوی خودم بوده از این به بعد هم زیر بار منت کسی نمی رم. بهش بگو به درک.

نهضت خانم و پیرمرد ساک به دست کنار جاده ایستاده اند، مینی بوس سبز رنگ روستا جلوی پای آنها ترمز می کند. آقا ماشاالله راننده که خبر فروش زمین کدخدا و تقسیم پول بین بچه هاش رو از خونواده ی احمد اقا داماد پیرمرد شنیده بود، با حالتی از کنایه گفت:
امیر آقا کجان کدخدا انشاالله که حال و احوال خوب هست؟
کد خدا که لحن او را از چشمانش در آینه می خواند نگاهش را به بیرون دوخت و کلامی حرف نزد.
اما نهضت خانوم برای آبروداری و اینکه دهن مردم را ببندد گفت: امیر اقام خوب هستن، بچه ام ماموریت داشت گفت ما تا تهران بریم، از اونجا به بعد به پیشوازمان می آید.
- خلاصه اگر کاری از دست ما بر می اد ما به خدمتگزاری حاضریم کدخدا.
با این حرفها پیرمرد به نهضت خانم خیره شد و دوباره با حالتی از غرور و سرافکندگی به بیرون نگاه کرد و به سکوتش ادامه داد.


طبقه سوم، دفتر وکالت علی براتی، وکیل پایه یک دادگستری. پیرمرد با مشاهده ی تابلوی کنار در، کاغذ آدرس را در جیبش گذاشت. چند ضربه به در زد و دستگیره را کشید به داخل دفتر قدم گذاشت و مقابل میز منشی ایستاد.
خودش را معرفی کرد. من شیرعلی رسولی هستم از طرف یکی از آشناهامان به اقای وکیل معرفی شدم. منشی با ادب گفت آقای وکیل در راه هستند لطفا در سالن منتظر بمانید.
پیرمرد در سالن روی صندلی خیره به اخباری که از تلویزیون متصل به دیوار پخش می شد، منتظر نشست. آبدارچی با موهای سفید، جلیقه ی سرمه ای و پیراهن آبی با سینی چای، به سمت شیرعلی آمد و استکان را مقابل او گذاشت می خواست برود که شیر علی پرسید، آقای وکیل نمی ایند؟ من از روستا امده ام باید زود برگردم برایم واقعا سخت است دوباره به دیدار ایشان بیایم.
منشی که صدای پیرمرد را شنید گفت تماس گرفتم تا پنج دقیقه دیگر می رسند.
اقای وکیل وارد شد و به اتاقش رفت و بعد از مدتی شیر علی را به اتاقش خواند.
شیر علی قبراق با پاهای راست و قامتی ایستاده بدون نیاز به عصا بلند شد و به اتاق وکیل قدم برداشت. بعد از مدتی گفت و گو اقای وکیل پرسید:
جناب شما مطمئن هستید؟
- بیش از 6 ماه است که به این موضوع فکر می کنم و هیچ شکی ندارم. خانه را به نام نهضت خانم می کنم، و باغ گیسو که برایم مانده را وقف می کنم. دو هزار متر است و درختان انار و انجیر دارد، می خواهم در آن اورژانس و دواخانه ساخته شود نه چیز دیگری.
در روستای ما امکانات وجود ندارد. هم سن و سالهای ما سال تا سال دکتر نمی بیننن. داروهایشان را باید از شهر تهیه کنن. باید منتظر بچه هایمان باشیم اگر لطف کنن بیایند ما را به دکتر ببرند و یا دوایی برای ما بیاورند.
- اما بچه هایتان ناراحت نمی شوند؟
بچه هام؟ به بچه هام چه ارتباطی داره ؟ هرچه داشتم خرج شان کردم مگر ان زمانی که به انها نیاز داشتم مرا به دکتر ببرن و پسرم از من ارث و میراث خواست و دخترم مرا به پرستار هواله داد ، به فکر ناراحتی من بودن؟
آقای وکیل تصمیم ام را گرفته ام می تونین به من کمک کنید؟
- بله البته که می تونم، هر جور که شما مایلید پدر جان....
نقد این داستان از : سارا عرفانی
خانم شادنیا سلام و وقت بخیر
اگر بخواهیم خلاصه‌ای از طرح داستان «باغ گیسو» بگوییم تقریبا اینچنین می‌شود: «پیرمردی به خاطر بیماری، مجبور می‌شود باغش را بفروشد و مقداری از پول باغ را به فرزندانش می‌دهد اما آنها پدر خود را هنگام عمل جراحی، تنها می‌گذارند و همین، باعث می‌شود پیرمرد، آنها را از ارث محروم کند و زمینش را برای ساخت درمانگاه، وقف کند.»
با توجه به این طرح، دقت کنید بخش‌هایی از داستان، دچار اطناب و زیاده‌گویی شده است و به سادگی قابل حذف است. مثلا آن قسمت که مردی برای خرید زمین وارد روستا می‌شود، ما با توصیفات جزئی مواجهیم که اصلا در جهت پیشبرد داستان، کمکی نمی‌کند و اگر آن قسمت حذف شود، لطمه‌ای به داستان وارد نمی‌شود.
همان زمان که پیرمرد روی تخته سنگی نشسته شما از چنین تعابیری برای توصیف فضا استفاده کرده‌اید: «در سایه‌ی درخت توت تنومند کنار باغش روی تخته سنگی نشست. در حالی که خستگی راهی که پیاده آمده بود را در می کرد و با دستمالی عرق های سر و گردنش را خشک می کرد، با هر نسیمی که به صورتش می خورد حالش بهتر جا می آمد و به صدای ماع ماع گاو مش
غلام ماس بند همسایه ی باغ گوش می داد.» مشخص است که شما خواسته اید فضای روستا و حال و هوای پیرمرد را به تصویر بکشید اما این توصیف ها نیز پیش برنده ی داستان نیستند و کمکی به مخاطب برای درک بهتر فضای روستا نمی کنند. شاید بهتر بود توصیفی غیر متعارف و غیر تکراری از فضای یک روستا به مخاطب می دادید. مثلا: «پیرمرد همان‌طور که روی تخته سنگ نشسته بود و عرق سر و گردنش را با دستمال خشک می‌کرد، مش رجب را دید که تر و فرز سربالایی کنار رودخانه را گرفته بود و تند تند قدم برمی‌داشت. فکر کرد اگر پایش را عمل کند، دیگر به این عصای کهنه نیازی ندارد و می تواند مثل مش رجب سربالایی وسط ده را با سرعت طی کند.» ببینید اینجا ما با یک توصیفِ دارای کارکرد مواجهیم. پیرمرد خسته، توجهش به مش رجب جلب می شود که پایش سالم است و تند قدم برمی‌دارد و برای کسی که در راه رفتن مشکل دارد، یک آرزو به حساب می‌آید. اینجا صدای مای گاو ها کمکی در جهت پیشبرد داستان نمی‌کند اما یک توصیف مؤثر، به شخصیت‌پردازی و گره‌افکنی و تعلیق کمک می‌کند.
پس حتما توجه کنید لزوما یک توصیف معمولی از فضا، نمی‌تواند تصویر درستی از آن موقعیت به مخاطب بدهد. گاهی باید از زاویه دید شخصیت‌های داستان، به اتفاقات نگاه کنیم و آنچه برای آنها اهمیت دارد ببینیم.
سعی کنید داستان را بدون توصیفات اضافه دوباره بازنویسی کنید.

منتقد : سارا عرفانی

متولد تهران، 1361، دانش آموخته فلسفه اسلامی، نویسنده و مدرس دانشگاه، دبیر کانون نویسندگان بانوی فرهنگ، داور کتاب سال دفاع مقدس



دیدگاه ها - ۲
میترا شادنیا » 15 روز پیش
سلام . ممنون از وقتی که گذاشتین. یه سوال داشتم. نظرتون در مورد ساختار این داستان چیه؟؟؟ ایا موفق به نوشتن یک داستان با علت و معلول و عناصر داستان شده ام؟؟ ایا این چرایی برای دنبال کردن داستان توسط خواننده رو در داستان دارم؟؟ ایا روابط منطقی بین قسمتهای داستان برقراره؟؟ شیوه ی روایتم به چه صورت بوده؟؟ ممنون میشم اگر پاسخ بدید با اصلاح و حذف زیاده گوییها، موفق به نوشتن داستان شده ام یا خیر؟؟؟
سارا عرفانی » 7 روز پیش
منتقد داستان
سلام روابط علی و معلولی در داستان، منطقی است. اما مطمئن نیستم خواننده را به خواندن ادامه ی داستان وادارد چون تعلیق ها و کشش داستان کم است. شیوه ی روایت خوب است و قطعا با مطالعه ی آثار قوی بهتر خواهد شد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت