نوشتن داستان حوصله می‌خواهد




عنوان داستان : دوستیه ترحم برانگیز
نویسنده داستان : آیدا کلاته میمری

امروز دیدمش،همیشه یهویی جلوی من ظاهر میشد.مثل همیشه مو های لخت و کوتاهش را فرق باز کرده بود.کت و شلوار زردش و که خال های سبزی داشت و پوشیده بود ،با یک جفت کفش قرمز مزخرف!با هم ب حرف من گوش نکرده بود و این کفش ها را پوشیده بود.گرد و خاک روش کفش خیلی تو ذوق میزد.با چشم های هراسانش به من زل زده بود .نمیخواستم با من به مهمونی بیاد،منظورم اینکه نمیخواستم هیچوقت همراهم بیاد!تو ایینه به خودم نگاه کردم ،با اومدنش سرخ شده بودم.دوباره بهش نگاه کردم،هنوز داشت منو برو بر نگاه میکرد.شروع کردم ب ناخون جوییدن،نمیتونستم بهش بگم از اینجا برو ،اینجا جای تو نیست!اما ناراحت میشد بلاخره اونم جزئی از من بود ،اون خجالت من بود.پروانه ی دلم شروع کرد به پرواز کردن.موهاشو مرتب کردم،کفشاشو واکس زدم،دستشو گرفتم و باهم ب مهمونی رفتیم.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
«دوستی ترحم‌بر‌انگیز» نوشته‌ای است از نویسنده‌ای بسیار جوان. برای همین است که نمی‌توان توقع زیادی از نوشته داشت. با این‌که نویسنده محترم نوشته‌اند بی‌رحمانه نقد شوند. با این‌همه کمی بی‌رحمانه برخورد می‌کنم.
نخست بی‌رحمانه به شیوه نوشتاری‌تان انتقاد دارم و این مساله هم نه تنها مخصوص شماست بلکه نسل شما با این معضل دست و پنجه نرم می‌کنند. نسلی که زبان فارسی را پاس نمی‌دارد و هرجور دلش خواست کلمات را می‌نویسد. کلماتی مانند «به»، «که» و.. «ب» و «ک» نوشته می‌شوند. این هم برای این است که ما فرصت زیادی برای کلمه نوشتن نداریم و میل‌مان به خلاصه کردن کلمات است. اما ایراد اول به اسم نوشته‌تان بر می‌گردد. اسم نوشته‌تان غلط است.
«دوستیه ترحم‌برانگیز» غلط است. وقتی شما ه را به‌جای کسره استفاده می‌کنید کلمه‌تان غلط می‌شود. درواقع باید بنویسید: «دوستی ترحم‌برانگیر». ه زمانی در جمله می‌آید که بخواهد نقش است یا هست به خودش بگیرد. مثلا بنویسید: «این دوستی ترحم‌برانگیز است.» که در شکل نوشتاری شما می‌تواند تبدیل شود به: «این دوستی ترحم‌برانگیزه.»
بنابراین فراموش نکنید که هیچ‌وقت ه جای کسره نمی‌نشیند.
اما شما در نوشتن جسور پیش رفته‌اید. همین‌که خودتان را در مقابل خودتان قرار داده‌اید و روایت را پیش برده‌اید نشان می‌دهد سر نترسی برای نوشتن دارید. منتهی چیزی که در نوشته‌تان بیش‌تر از همه اذیت می‌کند شلخته بودن شیوه نگارش‌تان است. تر و تمیز نیست. شما متن را می‌نویسید که خوانده شود. گرفت‌وگیرهای نوشتاری آدم را برای خواندن اذیت می‌کند.
منتهی نوشته شما هنوز داستان نیست. این دو تقابل را برای چه چیزی در داستان آورده‌اید؟ ریشه‌های این تقابل کجاست؟ این‌که شما و خجالت شما رودرروی یکدیگر ایستاده‌اند چطور اتفاق افتاده است؟ تعلیق را خوب پیش برده‌اید اما باید بگویم برای داستان شدن هنوز خیلی کم و کسری داریم.
یک نمایشنامه غلامحسین ساعدی با نام «دعوت» دارد. پیشنهاد می‌کنم این نمایشنامه را بخوانید. تقابل یک دختر است با وسواس‌های خودش. آن‌جا می‌بینید این تقابل چطور شگفت‌انگیز روایت می‌شود. غلامحسین ساعدی این دختر را روبه‌روی آینه می‌گذارد و با خودش حرف می‌زند و اتفاق‌ها را پیش می‌برد. یکی دو جا هم پای خدمتکارش به داستان باز می‌شود اما چیزی که اهمیت دارد این است که این تقابل به‌درستی نشان داده می‌شود. شما بین دو وجه از خودتان تقابل ایجاد کرده‌اید. بنابراین باید این تقابل به‌خوبی دیده شود. نباید از کنار آن به‌راحتی عبور کنید. شما در این نوشته تنها طرح مساله کرده‌اید و به داستان نپرداخته‌اید. یکی از مشکلاتی که نویسندگان جوان دارند بی‌حوصلگی است. می‌خواهند ته ماجرا سریع بیان کنند. درحالی که داستان نوشتن حوصله می‌خواهد. شما باید بتوانید طرح‌تان را بست و گسترش بدهید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۲
فاطمه زهرا صداقت خواهی » 15 روز پیش
واقعا خوشم اومد بنظرم خیلی میتونی پیشرفت کنی
شروین یازعی » 19 روز پیش
ایده جالبی بود می‌تونه به یه داستان کمدی _ فانتزی تبدیل بشه

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت