ایده خلاقانه‌ای که خیلی گنگ در کار درآمده



عنوان داستان : نبض چکشی

از جایی که نشسته یک قدم این طرف وآن طرف نشده. گاهی یادش می‌رود که پا دارد. گاهی هم می‌گوید:" این لامصب شدنی نیس. توهم خسته شدی. میخوای فراموش کنیم؟ بالاخره یه طوری خیال مادرو راحت می‌کنم. "

اما می‌داند که می دانم نمی‌تواند فراموش کند. خودش شروع کرده بود و آن فکر و تمنا، در نگاهش شکل قاطع و سمجی گرفته بود. یک شکل سمج و ثابت!

وقتی به نگاهش نگاه می‌کنم، منجمد می‌شوم. آنموقع حتماً باید چیزی از دستم بیفتد و یادم بیاید انگار باز هم دستانم مال خودم نیستند. وقتی به آن‌ها نگاه می‌کند، نبضم چکشی می زند. چشمانش طوری رگ به رگ و سرخ می‌شوند که نمی توانم فراموششان کنم.

گاهی فکر می‌کنم با خودش فکر می‌کند دستانم طلب اوهستند وباید پس بگیرد. فکر است دیگر! هر فکری از فکر بر می‌آید وگاهی هیچ فکری هم از فکر کسی به دیگری نمی‌رسد که بخواهد رسوایت کند و به همه بگوید چه فکری در فکرت بوده؟ پس می‌گذارم هرفکری به فکر من فکر بدهد. فکر دیواری اختیاری. همین است که هست!

اما نمی‌دانم چرا دستانم پیش‌تر از آنکه یادم بیاید، با طرح پشمالوی دستانش پیوند خورده‌اند و با همان پیوند لعنتی به کارشان ادامه می‌دهند؟

همیشه مراقب است تا مطمئن شود چیزی که می‌خواهد، از دست من بر می‌آید. اما دوباره شکل ثابت و سمج نگاهش، نبض مرا چکشی می‌کند و دوباره هر فکری می‌کنم.

به مادرش فکر می‌کنم که گفته بود:" دستاشو دادیم به یه دختربچه...طفلی نمی دونس دستای باباش چه ریختیان؟ "

به من چه؟ من که دختربچه نبودم. پس چرا این پیوند لعنتی را قبول کردم؟ اصلاً چه کسی مجبورم می‌کرد جای خالی دستانی را نگاه کنم که می‌توانستند، به قدری پشمالو باشند تا موهایشان را بکنم و چشمانم را ببندم و لب بگزم؟

اصلاً به من چه او می‌خواست مادرش را راضی کند؟
از علم که هرچه گفتند برآمد و لابد من هم هرچه فکر کنم بر می‌آید ونمی شود چیزی را باور نکرد. از دل هم کارهایی برمی آید که گاهی نمی‌شود باورکرد.
هرطور بود باور کردم که نمی‌شود نیمه‌ی راه تنهایش بگذارم. ولی هنوز هم نتوانستم دختربچه را باور کنم، آن هم با دستانی که تا حالا باید خیلی پشمالو شده باشند!

تصورم از تصورات اوجلوتر نمی رودو رنگ ورو هم نمی‌گیرد. باز همان نگاه ثابت و سمج، روی دستانم سنگینی می‌کند. نمی‌شود نبضم چکشی نزند. حتماً می زند. خیلی هم می زند. تابلو را سوراخ سوراخ می‌کند و هرچه دست روی آن کشیده‌ام، تاول می زند. تازه هیچ دختربچه ای هم آن‌ها را نمی‌خواهد تا او به مادرش نشان بدهد و بگوید:" غصه نخور مادرجان. ببین دستام چقدر مردونه شدن؟! ببین چطور ارزوهای دختر بچه رو شیرین کردن؟ خودت گفتی بقیه الکی میگن از اول دست نداشتم...ببین...ایناهاش...''
نقد این داستان از : قاسم فتحی
سلام.

«نبض چکشی» منسجم نیست. حتی می‌تواند بسیار گنگ باشد و مهم‌تر از همه، نتوانسته برای خودش منطق داستانی محکمی جفت‌وجور کند. اول بگویم که داستان را چندبار خواندم و به‌سختی توانستم براساس حدس و گمان مقداری از مناسبات درون اثر را کشف کنم هرچند به همان حدس و گمان‌ها هم اطمینان ندارد.
طبیعتاً پیوندزدن دست مردانه به یک دختربچه، چه اتفاق بیفتد و چه نه، باید در خودِ داستان باورپذیر شود تا خواننده متوجه اصل قصه شود. داستان نه دست به کشف و بررسی و معرفی شخصیت‌ها می‌زند و نه فضاسازی می‌کند و نه اساساً جلو می‌رود. چون خواننده باید مدام به عقب برگردد و معنای جمله‌ها را کشف کند و این سیر تا انتهای داستان ادامه دارد.
شخصیتی که دقیقاً نمی‌دانیم چه جایگاهی دارد و از کجا آمده و چرا این‌قدر عاصی و ناراحت است شروع می‌کند به آه‌وناله‌کردن. راوی داستان زنی است که ما هیچ اطلاعاتی از او نداریم. زنی که نه می‌دانیم چندساله است نه می‌دانیم متعلق به کدام جغرافیاست. او دارد درباره پیوند دست مردانه به یک دختربچه حرف می‌زند. آن مرد کیست؟ اطلاعاتی از او در داستان وجود دارد؟ حدس می‌زنم که آن دست‌ها متعلق به مردی است که آن زن را خیلی دوست داشته و زن حالا دارد از این بابت حرص می‌خورد که دست‌های معشوقش را در دستان دیگری می‌بیند. امّا زن جلوتر حرفی می‌زند که تمام این تصورات را به‌هم می‌زند: «گاهی فکر می‌کنم با خودش فکر می‌کند دستانم طلب اوهستند وباید پس بگیرد.» یعنی انگار او همان دختر بچه‌ای بوده که حالا بزرگ شده و دارد مردی را تماشا می‌کند که دست‌هایش را به او پیوند داده‌اند. با همه‌ی این‌ها ما نه می‌دانیم برای آن دختر چه حادثه‌ای رخ داده و نه می‌فهمیم مرد چطور دست‌هایش را به آن دختر داده است.
نکته دیگر این‌که، نمی‌دانم تعمداً یا سهواً از جملاتی استفاده کرده‌اید که نه‌تنها اسمش بازی زبانیِ جذاب نیست که منجر به گنگی بیشتر متن شده است. جملاتی مثل: «گاهی فکر می‌کنم با خودش فکر می‌کند دستانم طلب اوهستند وباید پس بگیرد.» یا «گاهی فکر می‌کنم با خودش فکر می‌کند دستانم طلب اوهستند» یا «هر فکری از فکر بر می‌آید وگاهی هیچ فکری هم از فکر کسی به دیگری نمی‌رسد که بخواهد رسوایت کند و به همه بگوید چه فکری در فکرت بوده؟ پس می‌گذارم هرفکری به فکر من فکر بدهد.» نویسنده به‌جای این‌که داستان را شرح دهد، شخصیت‌پردازی کند و خرده‌روایت‌ها را همگام با قصه اصلی و محوری جلو ببرد در دام این بازی افتاده و متأسفانه به نتیجه‌ای هم نرسیده است.
دوست عزیز! ایده‌ی پیوند دستان مردی به یک دختر بچه یا در ظاهر بسیار جذاب و بکر به‌نظر می‌رسد امّا باورپذیرکردنش بسیاربسیار سخت و طاقت‌فرساست و می‌تواند به شکست منتهی شود.
امیدوارم داستان بیشتر و بهتری از شما بخوانم.
موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت